تبليغاتX
پایگاه فرهنگی و اطلاع رسانی شایسته

shayesteh

احمد صالحی نژاد

shayesteh

http://shayesteh.blogfa.com

پایگاه فرهنگی و اطلاع رسانی شایسته

پایگاه فرهنگی و اطلاع رسانی شایسته

پایگاه فرهنگی و اطلاع رسانی شایسته

دین و اندیشه

پایگاه فرهنگی و اطلاع رسانی شایسته

منوي اصلي
لینکهای سریع
صفحه اول
نسخه موبايل
پست الکترونيک
ذخيره كردن صفحه
خانگی سازی صفحه
اضافه به علاقه مندي ها
درباره ی نویسنده سایت  
پیشنهادات و انتقادات شما
ارسال مقالات شما
عناوين مطالب
انجمن پايگاه

موضوعات
موضوعات
  قران و علوم روز
  نهج البلاغه
  نماز
  سوالات قرانی
  بانک صوتی
  نگار خانه
  پخش زنده
  بانک نرم افزار
  کتابخانه
  مقالات قرآنی
  ویژه نامه ماه مبارک رمضان
  آموزش قران کریم
  فقه قران
  قاریان قران
  اصول قرائت
  اشعار قرانی
  داستانهای قرانی
  مناسبتهاي اسلامي
  ويژه نامه محرم
  اخبار
  آشنایی با احکام
  اهل بيت
  متن كامل قرآن کریم
  فال نامه
  تفسیر قران
  اوقات شرعی
  ادعیه قرانی
  اسوه هاي قراني
  بازی و سرگرمی
  پاسخ به شبهات
  استخاره با قرآن
  ارتباط با دفاتر مراجع تقليد
  حرف دل
  حدیث
  لينكستان
  آموزش
  علمی و پژوهشی
  ورزشی
  اجتماعی

آرشیو مطالب
  آبان 1388
  مهر 1388
  شهریور 1388
  مرداد 1388
  تیر 1388
  خرداد 1388
  اردیبهشت 1388
  فروردین 1388
  اسفند 1387
  بهمن 1387
  دی 1387
  آذر 1387
  آبان 1387
  مهر 1387
  شهریور 1387
  مرداد 1387
  تیر 1387
  خرداد 1387
  اردیبهشت 1387
  فروردین 1387
  اسفند 1386
  بهمن 1386
  دی 1386
  آذر 1386
  مهر 1386
  شهریور 1386
  مرداد 1386
  فروردین 1386


عضويت در خبرنامه

آدرس ايميلتان را وارد کنيد تا مقالات جذاب وبسایت را به طور اتوماتيک در صندوق ايميلتان     در يافت كنيد دريافت نماييد.

Delivered by Shayesteh


آدرس های ورودی ما

www.shayesteh.blogfa.com

www.shayesteh.coo.ir

www.shayesteh.tk


  ویژه نامه محرم

                   

ویژه نامه محرم

 

برای دیدن ویژه نامه محرم به ویژه نامه محرم بروید


ارسال به : Add to google * Add to del.icio.us * Add to digg * Add to netvouz * Add to blinkbits * Add to technorati *Add to segnalo * Add to Yahoo * Add to reddit * Add to blinklist * Add to taggly

+| نوشته شده توسط احمد صالحی نژاد در یکشنبه 23 دی1386 و ساعت 18:32      ادامه مطلب 

  مردم شناسی کوفه

مقدمه

شايد بتوان گفت واقعه عظيم و دردناك عاشورا موضوعى است كه طى قرون متمادى بيشترين سهم تاليف در ميان شيعه و بلكه در ميان مسلمانان را از آن خود كرده است.

اما در اين ميان، بخش ناچيزى از اين آثار و تاليفات به بررسى اوضاع اجتماعى دنياى اسلام در زمان واقعه عموما، و شهر كوفه خصوصا، پرداخته است. در حالى كه اين بررسى مى‏تواند به شناخت‏بيشتر علل و انگيزه‏هاى قيام امام حسين‏عليه‏السلام و نيز دلايل عدم موفقيت ظاهرى آن كمك شايانى نمايد.

نوشته حاضر تلاش ناچيزى است در جهت مردم‏شناسى كوفه كه طى سه گفتار به بررسى جمعيت كوفه و شرايط حاكم بر آن، نظام اداره جامعه كوفه و نظام اقتصادى حاكم بر كوفه در زمان شروع نهضت امام حسين‏عليه‏السلام و قبل از آن پرداخته و در هر مورد سعى نموده است كه به مقدار تاثير مساله مورد بحث در نهضت و پيشبرد و يا متوقف كردن آن اشاره‏اى بكند.

به آن اميد كه مقبول درگاه ملكوتى آن شهيد بزرگوار گردد.

گفتار اول: جمعيت كوفه و شرايط حاكم بر آن

1 - جمعيت كوفه در زمان نهضت

بنيان شهر كوفه در سال هفده هجرى به وسيله خليفه دوم و به دست‏سعدبن ابى‏وقاص، به منظور برپايى يك معسكر و پادگان نظامى براى پيگيرى هر چه بيشتر فتوحات اسلامى در داخل كشور ايران پى‏ريزى شد. (1) عمر دستور داده بود كه مسجد اين شهر داراى چنان مساحتى باشد كه تمام جمعيت جنگجو و مقاتل را در خود جاى دهد و مسجدى كه طبق اين دستور پى‏ريزى شد، گنجايش چهل‏هزار نفر جمعيت را دارا بود. (2)

بنابراين مى‏توانيم چنين نتيجه‏گيرى كنيم كه كوفه در آغاز تاسيس، حدود چهل هزار سرباز داشته است كه با توجه به اين كه بسيارى از اين سربازان، زن و فرزند خود را نيز همراه داشته‏اند، مى‏توانيم به جمعيتى در حدود صدهزار نفر در زمان تاسيس، دست پيدا كنيم كه رقم معقولى به نظر مى‏رسد.

طبرى به هنگام بيان حوادث سال بيست‏ودو هجرى پس از نقل عبارتى از عمر كه در آن از عدد صد هزار (ماة الف) بدون ذكر معدود ياد كرده است مى‏نويسد:

«واختطت الكوفة حين اختطت على ماة الف مقاتل‏»; (3) شهر كوفه در آغاز تاسيس براى گنجايش صدهزار جنگجو پى‏ريزى شد.

اگر اين نتيجه‏گيرى را بپذيريم بايد جمعيت كوفه را در آن زمان رقمى بيش از دويست‏هزار نفر بدانيم كه اين علاوه بر دور از ذهن بودن، با وسعت مسجد در آن زمان نيز ناسازگار است.

پس صحيحتر آن است كه معدود «صد هزار» در كلام عمر را «نفر» فرض نماييم نه مقاتل و جنگجو، تا با واقعيت تاريخى منطبق گردد.

كوفه پس از تاسيس به علت آب و هواى خوش و نزديكى به فرات و قرب به ايران و وضعيت اقتصادى نيكويى كه از راه غنايم و خراج سرزمينهاى فتح شده كسب نموده بود، پذيراى سيل مهاجرت اقوام و گروههاى مختلف از سرتاسر مملكت وسيع اسلامى آن روز گرديد. اين مهاجرتها به خصوص در سال سى‏وشش هجرى كه حضرت على‏عليه‏السلام اين شهر را پايتخت كشور اسلامى قرار دادند شدت بيشترى به خود گرفت‏به گونه‏اى كه تنها تعداد سپاهيان كوفى آن حضرت‏عليه‏السلام را در جنگ صفين (سال‏37 هجرى) بالغ بر 65 هزار نفر ذكر كرده‏اند (4) كه با احتساب خانواده آنان و نيز افرادى كه در جنگ شركت نكرده‏اند، به‏راحتى مى‏توان به رقم 150 هزار نفر دست‏يافت. تازه اين در حالى است كه گزارش «مسعودى‏» را در مورد شمار لشكريان حضرت در آن جنگ صفين مبنى بر سپاه 90 هزار نفر يا 120 هزار نفرى ناديده گرفته‏ايم. (5)

بعد از صلح امام حسن‏عليه‏السلام در سال 40 هجرى، بعضى از ياران امام‏عليه‏السلام به عنوان اعتراض به اين عمل سخن از وجود سپاه 100 هزارنفرى اهل كوفه به ميان مى‏آورند. (6)

از سال 50 هجرى كه «زيادبن ابيه‏» از طرف معاويه عهده‏دار امارت كوفه شد، با توجه به فراوانى شيعيان على‏عليه‏السلام در كوفه دست‏به انتقال عظيم نيروى انسانى از كوفه به شام و خراسان و نقاط ديگر زد، گفته شده است كه او تنها 50 هزار نفر را به خراسان منتقل نمود. (7)

در اين موقع جمعيت كوفه به 140 هزار نفر تقليل پيدا كرد كه شامل 60 هزار جنگجو و 80 هزار نفر خانواده‏هاى آنان مى‏شد، (8) به گونه‏اى كه «زياد» هنگامى كه اقدام به گسترش مسجد كوفه نمود، آن را به اندازه گنجايش 60 هزار نفر وسعت داد. (9)

در سال 60 هجرى و بعد از مرگ معاويه، بعضى از كوفيان با نوشتن نامه به امام حسين‏عليه‏السلام سخن از سپاه صد هزار نفرى آماده به خدمت‏به ميان آوردند (10) كه اين سخن گرچه نسبت‏به آمادگى كوفيان اغراق‏آميز است اما مى‏تواند تعداد جمعيت كوفه در زمان نهضت امام حسين‏عليه‏السلام را نشان دهد.

نتايجى كه مى‏توان از مطالب فوق در نهضت امام حسين‏عليه‏السلام گرفت‏به قرار زير است:

1) ذكر رقم 12 هزار نامه خطاب به امام حسين‏عليه‏السلام (11) گرچه بسيار بزرگ مى‏نمايد، اما نسبت آن به جمعيت كوفه از نصف كمتر است، هر چند بپذيريم كه بعضى از اين نامه‏ها از سوى چند نفر و يا گروههايى نگاشته شده باشد. بنابراين امام حسين‏عليه‏السلام، بدان اكتفا نكرده و براى كسب آگاهى بيشتر مسلم را به كوفه گسيل مى‏فرمايد.

2) تعداد بيعت‏كنندگان با مسلم را از 12 هزار تا 40 هزار نفر نوشته‏اند (12) اما در حديثى منسوب به امام باقرعليه‏السلام از تعداد 20 هزار بيعت‏كننده ياد شده است. (13)

اگر اين رقم را بپذيريم، به تعدادى حدود يك پنجم مقاتلين كوفه دست مى‏يابيم كه شايد بتوانيم با اين نتيجه‏گيرى به توجيهى براى عدم اقدام جدى از سوى مسلم برسيم.

البته پرواضح است كه در صورت اقدام جدى مسلم و تشكيل حكومت، بسيارى از عناصر بى‏طرف و حتى مخالف، نيز به اين حكومت نوپا مى‏پيوستند.

3) به نظر مى‏رسد رقم 30 هزار نفرى لشكر عمربن سعد كه در روايتى از امام صادق‏عليه‏السلام به آن اشاره شده است (14) بخصوص با توجه به نفير عام ابن زياد، رقمى معقول است; و البته اين رقم هنوز به نصف جمعيت مقاتل كوفه نرسيده است و از اين جا كثرت سپاهيان مختار نيز كه آن را 60هزار نفر ذكر كرده‏اند، (15) قابل توجيه است، زيرا سپاهيان او را افرادى تشكيل مى‏دادند كه در كربلا جزو لشكر عمربن سعد نبودند.

2 - تركيب جمعيت كوفه

تركيب جمعيت كوفه را از دو بعد نژادى و عقيدتى بررسى مى‏نماييم:

الف: تركيب نژادى جمعيت:

به طور كلى مى‏توان جمعيت كوفه را به دو بخش عرب و غيرعرب تقسيم نمود:

بخشى از عربهاى ساكن كوفه را قبايلى تشكيل مى‏دادند كه با آغاز فتوحات اسلامى در ايران، از شبه جزيره عربستان به قصد شركت در جنگ به سمت عراق كوچ كردند و سرانجام پس از پايان فتوحات در كوفه و بصره مسكن گزيدند.

اين عربها كه هسته اوليه كوفه را تشكيل مى‏دادند از دو تيره قحطانى و عدنانى بودند كه در اصطلاح به آنها يمانى‏ها و نزارى‏ها اطلاق مى‏شد. از بيست‏هزار خانه ساخته شده در آغاز تاسيس كوفه، 12 هزار خانه به يمانى‏ها و 8 هزار خانه به نزارى‏ها اختصاص يافت. (16)

در ابتدا يمانى‏ها علاقه بيشترى نسبت‏به خاندان اهل بيت‏عليهم‏السلام داشتند و لذا معاويه سرمايه‏گذارى بيشترى روى آنها نمود و آنها را به خود نزديكتر كرد. (17)

بخش ديگرى از عربها را قبايلى همچون «بنى‏تغلب‏» تشكيل مى‏دادند كه قبل از اسلام در عراق سكونت گزيده و پيوسته با ايرانيان در جنگ بودند. پس از آغاز فتوحات اسلامى اين قبايل به مسلمانان پيوستند و آنها را در فتوحات يارى نمودند و سپس بخشى از آنها در شهرهاى تازه تاسيس شده اسلامى، سكنا گزيدند. (18)

عناصر غير عرب كوفه را گروههاى بزرگى همچون موالى، سريانى‏ها و نبطيها تشكيل مى‏دادند. (19)

موالى كسانى بودند كه با قبايل مختلف عرب پيمان مى‏بستند و به اصطلاح «ولاء» آنها را مى‏پذيرفتند و از نظر حقوقى همانند افراد آن قبيله به شمار مى‏آمدند.

اين موالى ممكن بود از نژادهاى مختلف مانند ايرانى‏ها، رومى‏ها، تركها، ... باشند كه عربها به همه آنها اطلاق لفظ «عجم‏» مى‏نمودند.

بزرگترين گروه موالى كوفه را ايرانيانى با عنوان «حمراء ديلم‏» تشكيل مى‏دادند «حمراء» اسم عامى بود كه عربها نسبت‏به ايرانيان استعمال مى‏نمودند. اين گروه يك سپاه چهارهزار نفرى ايرانيان را در برمى‏گرفت كه به رهبرى شخصى به نام «ديلم‏» به سپاه اسلام تحت رهبرى سعدبن ابى‏وقاص پيوستند و با او پيمان همكارى بستند. (20)

اين گروه بعدها در كوفه ساكن شدند و بسيارى از حرفه‏ها و صنايع كوفه را اداره نمودند. (21) در بعضى از نوشته‏ها تعداد اين موالى در زمان مختار، يعنى در سال‏66 هجرى، حدود 20 هزار نفر ذكر شده است. (22)

رشد جمعيت موالى در كوفه بسيار بيشتر از عربها بود; به طورى كه پس از چند سال نسبت‏يك به پنج‏بين موالى و عربها برقرار شد. (23) معاويه از اين رشد فراوان در بيم شد و به «زياد» دستور انتقال آنها را از كوفه داد و زياد بخشى از آنها را به شام و بخشى را به بصره و بخشى را به ايران منتقل نمود. (24)

اما با اين حال، كثرت وجود موالى در سپاه مختار در سال‏66 هجرى كه چند برابر عربها بودند (25) نشانگر فراوانى اين گروه در زمان شروع نهضت امام حسين‏عليه‏السلام در كوفه مى‏باشد.

«سريانى‏ها» به كسانى گفته مى‏شد كه قبل از فتوحات در ديرهاى اطراف حيره زندگى مى‏كردند و مسيحيت را پذيرفته بودند. (26)

«نبطى‏ها» كه بعضى آنها را نوعى از عرب مى‏دانند به كسانى گفته مى‏شد كه قبل از فتوحات در اطراف و اكناف عراق و در سرزمينهاى جلگه‏اى زندگى مى‏كردند و پس از تاسيس كوفه به اين شهر آمده و به زراعت مشغول شدند. (27)

البته اين دو گروه اخير اندكى از جمعيت كوفه را تشكيل مى‏دادند.

ب: تركيب عقيدتى جامعه كوفه:

در اين جا لفظ عقيدتى را چنان عام فرض نموده‏ايم كه شامل انديشه سياسى نيز بگردد.

از نظر عقيدتى مى‏توان جامعه كوفه آن روز را به دو بخش مسلمان و غيرمسلمان تقسيم نمود:

بخش غير مسلمان كوفه را مسيحيان عرب از بنى‏تغلب و مسيحيان نجران و مسيحيان نبطى، يهوديان رانده شده از شبه جزيرة‏العرب در زمان عمر و مجوسيان ايرانى تشكيل مى‏دادند. (28) اينان در مجموع بخش ناچيزى از كل جمعيت كوفه را در برمى‏گرفتند.

بخش مسلمان كوفه را مى‏توان شامل شيعيان على‏عليه‏السلام، هواداران بنى‏اميه، خوارج، و افراد بى‏طرف دانست:

شيعيان را مى‏توان به دو بخش رؤسا و شيعيان عادى تقسيم نمود:

از رؤساى شيعه مى‏توان افرادى همچون سليمان بن صرد خزاعى، مسيب‏بن نجبه فرازى، مسلم بن عوسجه، حبيب‏بن مظاهر اسدى، ابوثمامه صائدى و... كه از ياران حضرت‏عليه‏السلام در صفين و ديگر جنگها بودند، نام برد. اين افراد عميقا به خاندان اهل‏بيت‏عليهم‏السلام نبوت عشق مى‏ورزيدند و همينها بودند كه پس از مرگ معاويه ابتداء باب نامه‏نگارى به امام حسين‏عليه‏السلام را گشودند. (29)

يكى از نقاط مبهم و تاريك نهضت كوفه، غيبت اين افراد در شام هفتم ذى‏حجه سال 60 هجرى است كه «مسلم‏» قصر «عبيدالله‏» را محاصره كرد و سپس شكست‏خورده و يكه و تنها در كوچه‏هاى كوفه سرگردان شد. (30)

در توجيه اين غيبت نظرات مختلفى ابراز شده است كه شايد خوشبينانه‏ترين آنها اين باشد كه آنان به دستور شخص مسلم از دور او پراكنده شدند تا جان خود را براى پيوستن به امام حسين‏عليه‏السلام حفظ نمايند. (31)

اما اين توجيه با توجه به وضعيت نابسامان رهبر قيام; يعنى مسلم بن عقيل‏عليه‏السلام غير وجيه مى‏نمايد.

نقطه تاريكتر آن كه گرچه بعضى از اين افراد مانند حبيب‏بن مظاهر، مسلم بن عوسجه و ابوثمامه صائدى را در صحنه كربلا حاضر مى‏بينيم اما اثر و نشانى از ديگر بزرگان مانند سليمان بن صرد خزاعى، رفاعة بن شداد بجلى و مسيب بن نجبه فرازى نمى‏يابيم و به نصى تاريخى كه دلالت‏بر قصد پيوستن آنها به امام حسين‏عليه‏السلام باشد نيز برخورد نمى‏نماييم. توبه آنان بعد از واقعه كربلا و تشكيل نهضت توابين نيز شاهد عدم اراده پيوستن آنها به نهضت امام حسين‏عليه‏السلام است.

شيعيان عادى كه بخش قابل توجهى از مردم كوفه را تشكيل مى‏دادند، گرچه به خاندان اهل بيت عصمت، علاقه وافرى داشتند، اما رفتار واليانى همچون زياد و پسرش، با آنان و نيز سياستهاى كلى امويان در شيعه‏زدايى جامعه اسلامى، از آنان چشم‏زهر سختى گرفته بود، به گونه‏اى كه تا احتمال پيروزى را زياد نمى‏ديدند وارد نهضتى نمى‏شدند و شايد علت نامه‏نگارى آنان و نيز پيوستن آنها به نهضت مسلم و قيام مختار بدين جهت‏بود كه پيروزى نهضتها را بسيار محتمل مى‏ديدند و لذا به مجردى كه بوى شكست نهضت مسلم به مشامشان خورد، از صحنه خارج شدند. البته تعداد فراوانى از آنها بعدها; در نهضت توابين و قيام مختار، شركت نمودند. اما مشخص نيست چه تعداد از اين افراد در لشكر عمربن سعد شركت كرده و عليه امام خود جنگيدند، و بعيد مى‏نمايد كه تعداد فراوانى از اين گروه در كربلا حاضر شده باشند، بلكه عمده لشكر كوفه در كربلا را عناصر ديگر از مسلمانان تشكيل مى‏دادند; با اين توضيح كه نامه‏نگارى به حضرت‏عليه‏السلام دليل بر شيعه بودن به حساب نمى‏آيد.

هواداران بنى‏اميه كه افرادى همانند عمروبن حجاج زبيدى، يزيدبن حرث، عمروبن حريث، عبدالله بن مسلم، عمارة بن عقبه، عمربن سعد، مسلم بن عمرو باهلى از برجستگان آنها به‏شمار مى‏رفتند، (32) نيز درصد قابل توجهى از مردم كوفه را تشكيل مى‏دادند به‏خصوص با توجه به آن كه بيست‏سال از حكومت امويان در كوفه مى‏گذشت و آنها توانسته بودند در اين بيست‏سال بسيار قوت بگيرند.

همين افراد بودند كه وقتى از پيشرفت كار مسلم بن عقيل و ضعف و فتور نعمان بن بشير والى كوفه احساس خطر نمودند، به شام نامه نوشته و از يزيد چاره طلبيدند. رؤسا و متنفذان اكثر قبايل از اين حزب بودند و اين امر خود باعث گرايش بسيارى از مردم به اين سو شده بود.

خوارج كوفه پس از سركوب شدن در جنگ نهروان، در زمان معاويه به واسطه سياستهاى غيراسلامى وى كه ناراضيان فراوانى فراهم آورده بود، قدرت گرفتند و در سال‏43 هجرى در زمان فرماندارى «مغيرة‏بن شعبه‏» قيامى را به رهبرى «مستوردبن علقه‏» ترتيب دادند كه به شكست انجاميد. «زيادبن ابيه‏» نيز پس از به عهده گرفتن فرماندارى كوفه در سال 50 هجرى نقش عظيمى در سركوب آنان ايفا نمود، اما پنج‏سال پس از مرگ «زياد» در سال 58 هجرى آنان به رهبرى «حيان بن ظبيان‏» به قيامى ديگر دست زدند. «عبيدالله بن زياد» نيز پس از به عهده گرفتن زمام امور كوفه به سركوبى آنها پرداخت. (33) از اين رو مى‏توان گفت: در واقعه كربلا نقش چندانى از اين گروه نمى‏توانيم سراغ بگيريم.

شايد بتوان گفت: بيشترين سهم جمعيت كوفه از آن افراد بى‏اعتنا و ابن‏الوقت‏بود كه همتى جز پركردن شكم و پرداختن به شهواتشان نداشتند. اينها هنگامى كه پيروزى لشگر مسلم بن عقيل را نزديك ديدند، به او پيوستند، اما با ظهور آثار شكست، به سرعت صحنه را خالى كردند و فشار روانى فراوانى به طرفداران واقعى نهضت وارد آوردند و سهم فراوانى در شكست قطعى نهضت مسلم ايفا نمودند. سپس به دنبال وعده و وعيدهاى «ابن‏زياد» به سپاه كوفه پيوستند و به جنگ با امام حسين‏عليه‏السلام پرداختند و سرانجام او را به شهادت رسانيدند. در صورتى كه اگر نهضت مسلم به پيروزى مى‏رسيد، همين افراد اكثر طرفداران حكومت نوپاى مسلم را تشكيل مى‏دادند.

و اينها همان افرادى بودند كه فرزدق در ملاقات با امام حسين‏عليه‏السلام آنها را چنين توصيف نموده بود:

«قلب‏هاى آنان با تو است و شمشيرهايشان عليه تو كشيده شده است‏». (34)

3 - روان‏شناسى جامعه كوفه:

به طور كلى مى‏توان خصوصيات روانى جامعه كوفه را كه در شكست ظاهرى نهضت امام حسين‏عليه‏السلام دخيل بود، چنين برشمرد:

الف: نظام ناپذيرى:

هسته اوليه شهر كوفه را قبايل بدوى و صحرانشين تشكيل مى‏دادند كه بنا به علل مختلف در فتوحات اسلامى شركت جستند و سپس از صحرانشينى و كوچروى به شهرنشينى روى كردند، اما با اين حال، خلق و خوى صحرانشينى خود را از دست ندادند.

يكى از صفات صحرانشينان، آزادى بى حدوحصر در صحراها و بيابانها است. و لذا آنان از همان ابتدا به درگيرى با اميران خود پرداختند، به گونه‏اى كه خليفه دوم را به ستوه آوردند تا جايى كه از دست آنان اين چنين شكوه مى‏كند:

«واى نائب اعظم من ماة الف لايرضون عن امير و لا يرضى عنهم امير»; (35) چه مصيبتى بالاتر از اين كه با صدهزار جمعيت روبرو باشى كه نه آنها از اميران خود خشنودند و نه اميران آنها از آنان رضايت دارند.

و لذا مى‏بينيم كه آنان در سير تاريخى كوفه چه با اميران و فرماندهان عادل همچون على‏بن ابى‏طالب‏عليه‏السلام و عمار ياسر و چه با اميران ظالم مانند «زيادبن ابيه‏» ناسازگار بودند.

آرى! در طول تاريخ كوفه تا سال 61 هجرى تنها با يك مورد روبرو مى‏شويم كه كوفيان بيشترين رضايت را از امير خود داشته‏اند و او همان سياس معروف عرب; يعنى «مغيرة‏بن شعبه است! اين سياستمدار كهنه‏كار كه از سال 41 هجرى تا سال مرگش; يعنى سال 50 هجرى از سوى معاويه عهده‏دار حكومت كوفه بود، سعى مى‏كرد طورى رفتار نمايد تا كمترين تعارض را با مردم و گروههاى مختلف داشته باشد و لذا وقتى به او مى‏گفتند: فلان شخص داراى عقيده شيعى يا خارجى است، جواب مى‏داد: خداوند چنين حكم كرده كه مردم مختلف باشند و خود بين بندگانش حكم خواهد نمود. (36)

و همين طرز سلوك بود كه عامه مردم را از او خشنود مى‏نمود، البته خوارج در زمان او از مشى وى پيروى كرده و با مستوردبن علقه بيعت كردند و دست‏به شورش زدند و مغيره اين شورش را سركوب نمود.

«نعمان بن بشير» كه در سال‏59 هجرى عهده‏دار حكومت كوفه شده بود، نيز مى‏توانست اميرى مطلوب براى كوفيان باشد، كه ناگاه با مرگ معاويه، شرايط و دوافع و انگيزه‏هاى قوى‏ترى براى كوفيان پيش آمد كه به دعوت از امام حسين‏عليه‏السلام انجاميد.

شايد بتوان گفت: حضور فراوان صحابه و قراء يكى از عوامل تشديدكننده اين خلق‏وخوى بود، چرا كه آنان خود را مجتهدان و صاحبنظرانى در مقابل حكومت‏به حساب مى‏آوردند و لذا تا آن هنگام كه مى‏توانستند و بر جان خود بيم نداشتند، در مقابل حكومت قد علم مى‏كردند كه نمونه بارز آن را در جنگ صفين مشاهده مى‏كنيم، به ويژه آن كه جمع كثيرى از خوارج نهروان را «قراء» و حافظان قرآن تشكيل مى‏دادند. (37)

مى‏توان چنين گفت كه چنين جامعه‏اى امير عادل و آزادانديش را برنمى‏تابد، در اين جامعه از اين‏گونه اميران سوء استفاده مى‏شود و در مقابل آنها به معارضه برمى‏خيزند و از فرمانهاى آنان اطاعت نمى‏نمايند. نمونه همه اين نشانه‏ها را در رفتار كوفيان با حضرت على‏عليه‏السلام مشاهده مى‏كنيم. امير مناسب اين جامعه اميرى مانند «زيادبن ابيه‏» است كه با خشونت و ظلم آنان را وادار به اطاعت در برابر حكومت نمايد.

برخلاف جامعه كوفه، جامعه شام را مردمى متمدن و غيرعرب تشكيل مى‏دادند كه قرنها به نظام‏پذيرى عادت كرده بودند و از اين‏رو معاويه به راحتى توانست چنين جامعه‏اى را در اختيار بگيرد. (38)

ب: دنياطلبى:

گرچه بسيارى از مسلمانان صدر اسلام با هدفى خالص و به جهت رضاى حق و پيشرفت اسلام در فتوحات اسلامى شركت جستند، اما كم نبودند افراد و قبايلى كه به قصد به دست آوردن غنايم جنگى در اين جنگها شركت مى‏جستند اينان پس از سكونت در كوفه حاضر به از دست دادن دنياى خود نبودند و به محض احساس خطرى نسبت‏به دنياى خود عقب‏نشينى مى‏كردند و به عكس، هر گاه احساس حظى مى‏نمودند فورا در آن داخل مى‏شدند. شاهد صادق اين مطلب حضور كوفيان در دو جنگ جمل و صفين است. هنگامى كه در سال‏36 هجرى حضرت على‏عليه‏السلام از مدينه به سمت عراق براى مقابله با شورشيان مستقر در بصره، رهسپار عراق شد، از كوفيان درخواست كمك نمود. كوفيان كه هنوز حكومت على‏عليه‏السلام را نوپا مى‏ديدند و از سرنوشت جنگ به خصوص با توجه به كثرت سپاه بصره بيمناك بودند، كوشيدند از زير بار اين دعوت شانه خالى كنند و بالاخره پس از تبليغها و تشويقهاى فراوان تنها 12 هزار نفر يعنى حدود 10 درصد جمعيت مقاتل كوفه در اين جنگ شركت جستند; (39) و پس از اتمام جنگ، يكى از اعتراضهاى نخبگان و خواص آنان، تقسيم نكردن غنايم از سوى حضرت على‏عليه‏السلام بود. (40)

اما در جنگ صفين كه كوفيان حكومت على‏عليه‏السلام را سامان‏يافته مى‏ديدند و اميد فراوانى به پيروزى مى‏داشتند، رغبت‏بيشترى به شركت در جنگ نشان دادند، به طورى كه تعداد سپاهيان آن حضرت‏عليه‏السلام در اين جنگ را بين 65 تا 120 هزار نفر نگاشته‏اند (41) كه شمار افراد غيركوفى آن بسيار ناچيز بود.

كثرت بيعت‏كنندگان با مسلم را نيز مى‏توان با همين اصل توجيه نمود، گرچه عده قليلى افراد مخلص نيز در ميان آنها بودند.

مردم كوفه در آن هنگام از سويى به علت مرگ «معاويه‏» و جوانى «يزيد» حكومت مركزى شام را دچار ضعف مى‏ديدند و از سوى ديگر فرماندار كوفه، «نعمان بن بشير» را قادر به مقابله با قيامى جدى نمى‏دانستند. از اين‏رو تجمع عده‏اى از شيعيان مخلص به رهبرى «سليمان بن صرد خزاعى‏» و پيشنهاد دعوت از امام حسين‏عليه‏السلام و تشكيل حكومت در كوفه توسط آنان، به‏سرعت از سوى كوفيان مورد استقبال قرار گرفت زيرا احتمال پيروزى و تشكيل حكومت را قوى مى‏دانستند.

حتى پس از ورود عبيدالله به كوفه، باز هم اميد پيروزى را از دست ندادند و از اين‏رو تعداد كثيرى به همراه مسلم در محاصره قصر عبيدالله شركت جستند و هنگامى كه احساس خطر نمودند، به‏سرعت از نهضت كناره جستند و مسلم و هانى را به دست عبيدالله سپردند.

اين احساس خطر هنگامى شدت گرفت كه شايعه حركت‏سپاه شام از سوى طرفداران عبيدالله در ميان مردم افكنده شد كه ترس از سپاه شام را نيز مى‏توان معلول دنياطلبى مردم كوفه به شمار آورد. (42)

از اينجاست كه به عمق كلام امام حسين‏عليه‏السلام هنگام نزول در كربلا پى مى‏بريم كه فرمود:

«الناس عبيد الدنيا و الدين لعق على السنتهم يحوطونه ما درت معايشهم، فاذا محصوا بالبلاء قل الديانون‏»; (43) مردم بندگان دنيايند و دين مانند امرى ليسيدنى بر زبان آنها افتاده است; تا هنگامى به دنبال دين مى‏روند كه معيشت آنها برقرار باشد اما هنگامى كه در امتحان افتند، دينداران اندك خواهند بود.

ج: تابع احساسات بودن:

با مطالعه مقاطع مختلف حيات كوفه مى‏توانيم اين خصيصه را به‏خوبى در آن مشاهده نماييم. علت اصلى اين خصيصه را مى‏توان عدم رسوخ ايمان در قلبهاى آنان دانست و طبعا از افراد و قبايلى كه با ديدن شوكت اسلام به آن پيوستند و براى دنياى خود به جنگ رفتند، انتظارى جز اين نمى‏توان داشت.

شايد معروف شدن كوفيان به غدر و فريبكارى و بى‏وفايى به گونه‏اى كه باعث‏به وجود آمدن مثلهايى چون: «اغدر من كوفى‏»; فريبكارتر از كوفى، يا «الكوفى لايوفى‏»; كوفى وفا ندارد، گرديده، نيز ناشى از همين خصيصه احساساتى بودن آنها باشد.

مى‏توان گفت: يكى‏از موفق‏ترين كسانى كه‏توانست از احساسات كوفيان به‏خوبى بهره‏بردارى نمايد، جناب مختار بود كه البته كوفيان، باز همين كه احساس كردند ورق عليه او برگشته است او را تنها گذاشتند تا به دست مصعب بن زبير كشته شود. (44)

د: خصوصيات ديگر:

بعضى از نويسندگان معاصر خصوصيات زير را براى جامعه كوفه برشمرده‏اند:

1 - تناقض در رفتار 2 - فريبكارى 3 - تمرد بر واليان 4 - روحيه فرار در هنگام رويارويى با مشكلات 5 - اخلاق بد 6 - طمع 7 - تحت تاثير تبليغات قرار گرفتن. (45)

به نظر مى‏رسد، خصوصياتى كه ما برشمرديم به طور ريشه‏اى مى‏تواند همه اين خصوصيات هفتگانه را توجيه كند.

4 - علل نامه‏نگارى و دعوت كوفيان از امام حسين‏عليه‏السلام

نامه‏نگارى و دعوت كوفيان از امام حسين‏عليه‏السلام اولين بار در سال‏49 يا سال 50 هجرى، يعنى پس از وفات امام حسن‏عليه‏السلام و به وسيله «جعدة بن هبيرة بن ابى‏وهب‏» آغاز شد (46) كه پس از جواب امام حسين‏عليه‏السلام مبنى بر احترام گذاشتن آن حضرت‏عليه‏السلام به عهدنامه‏اى كه با معاويه امضا شده است، متوقف ماند.

پس از مرگ معاويه در سال 60 هجرى و استنكاف آن حضرت‏عليه‏السلام از بيعت‏با يزيد و حركت از مدينه به مكه، اين نامه‏نگارى دوباره شروع شد و سپس شدت گرفت; به گونه‏اى كه تعداد نامه‏هاى رسيده به آن حضرت را تا 600 نامه در روز و تعداد كل نامه‏ها را 12 هزار نوشته‏اند (47) كه البته شايد تعبير 12 هزارنامه‏نگار درست‏تر به نظر رسد، زيرا در يك نامه ممكن بود اسامى بسيارى مندرج گردد، و امام حسين‏عليه‏السلام همه يا بعضى از اين نامه‏ها را در خورجينى قرار داده بود و در سفر به سمت كوفه آنها را همراه مى‏برد. (48)

به طور كلى مى‏توان علل زير را براى اين نامه‏نگارى‏ها ذكر نمود:

1 - گروهى از نامه‏نگاران مانند سليمان بن صرد خزاعى، رفاعة بن شداد بجلى، مسيب بن نجبه و... از شيعيان خاص حضرت على‏عليه‏السلام بوده و حكومت عدل على‏عليه‏السلام را درك كرده و طى بيست‏سال تسلط بنى‏اميه از ظلم و جور آنها به ستوه آمده بودند و دنبال كوچكترين فرصت‏براى برپايى قيام عليه بنى‏اميه بودند و شخصيت امام حسين‏عليه‏السلام و استنكاف آن حضرت‏عليه‏السلام از بيعت‏با يزيد بهترين فرصت‏براى آنها بود.

2 - كوفه در زمان حكومت‏حضرت على‏عليه‏السلام مهمترين شهر مملكت اسلامى به‏شمار مى‏رفت، زيرا پايتخت رسمى مملكت‏بود. در اين زمان عمده رقيب اين شهر، شام بود كه معاويه در آن حكم مى‏راند اما از آنجا كه حكومت او غيررسمى بود، كوفه در اين رقابت طرف پيروز بود. بديهى است كه پايتختى اين شهر، علاوه بر اهميت‏سياسى فوايد اجتماعى و اقتصادى نيز براى اهالى آن در برداشت. اما پس از تسلط معاويه بر مقدرات مملكت اسلامى و به سبب خشم و نفرت او از كوفه، اين شهر به شهرى عادى تنزل پيدا كرد.

از اين‏رو با مرگ معاويه، مردم به ياد دوران خوش پايتختى اين شهر كه در آن زمان قدر آن را ندانسته بودند افتاده و به تلاش براى بازگرداندن عظمت از دست رفته پرداختند.

اين توجيه را مى‏توانيم براى بسيارى از نامه‏ها، نه همه آنها، بياوريم.

3 - با شروع نامه‏نگارى، شور و هيجان زايدالوصفى در كوفه ايجاد شد و عده زيادى تحت تاثير همين حالت اقدام به نامه‏نگارى نمودند.

4 - عده‏اى از سران و متنفذان قبايل مانند «شبث‏بن ربعى‏»، «حجاربن ابجر»، «يزيدبن حارث‏»، و «قرة‏بن قيس‏»، «عمروبن حجاج زبيدى‏»، «محمدبن عمير بن عطارد» (49) كه چندان دل‏خوشى از خاندان اهل بيت عصمت نداشتند براى آن كه از قافله عقب نمانند و در حكومتى كه به وسيله امام حسين‏عليه‏السلام تشكيل مى‏شود، نفوذ و رياست‏خود را حفظ كنند، عاطفى‏ترين نامه‏ها را به امام حسين‏عليه‏السلام نوشتند و آن حضرت‏عليه‏السلام را دعوت به كوفه نمودند، اما همين كه ورق برگشت، آنها در موقعيتهاى حساس سپاه عمربن سعد قرار گرفتند، به گونه‏اى كه امام حسين‏عليه‏السلام در روز عاشورا در مقابل لشگر كوفه قرار گرفت و فرمود:

«يا شبث‏بن ربعى و يا حجاربن ابجر و يا قيس بن الاشعث و يا يزيدبن الحارث الم تكتبوا الى ان قد اينعت الثمار و اخضر الجناب و طمت الجمام و انما تقدم على جند لك مجند فاقبل‏». (50)

اى شبث‏بن ربعى، و اى حجار بن ابجر، و اى قيس بن اشعث، و اى يزيدبن حارث!! آيا شماها نبوديد كه به من نوشتيد: ميوه‏ها رسيده و هنگام چيدن آنها شده و خرماها سبز گرديده و زمين پر از گياه شده است و سپاهى آماده در انتظار توست! پس بشتاب؟!»

گفتار دوم: نظام ادارى جامعه كوفه:

مى‏توان مهمترين عناصر دخيل در اداره جامعه كوفه آن روز را چنين برشمرد:

1 - والى، 2 - رؤساى ارباع،3 - عرفاء، 4 - مناكب.

در اين گفتار به بررسى اجمالى هر يك از اين عناصر مى‏پردازيم:

1 - والى

والى مهمترين مقام اجرايى كوفه بود كه به دست رئيس حكومت مركزى منصوب مى‏شد و اداره حكومت كوفه و توابع آن را در دست مى‏گرفت.

منظور از توابع كوفه، شهرهاى بزرگ ايران بود كه به وسيله لشگر كوفه فتح شده و اداره آن در اختيار امير كوفه قرار داشت و عمده خراج آن شهرها نيز در كوفه مصرف مى‏گرديد.

بعضى از اين شهرها عبارت بودند از:

قزوين، زنجان، طبرستان، آذربايجان، رى، كابل، سيستان و انبار. (51) واليان اين شهرها معمولا از سوى امير كوفه تعيين مى‏شدند چنان كه مى‏بينيم «عبيدالله بن زياد»، «عمربن سعد» را به عنوان والى «رى‏» انتخاب نموده و بهاى آن را شركت در جنگ با امام حسين‏عليه‏السلام قرار داد.

به طور كلى وظايف و محدوده اختيارات ولات كوفه در داخل آن شهر از قرار زير است:

1) عهده‏دارى فرماندهى كل قوا و تنظيم سپاهيان در داخل و خارج شهر براى پيگيرى فتوحات.

2) جمع‏آورى خراج و زكات.

3) عهده‏دارى امر قضا يا تعيين قاضى; البته در زمان عمر، خليفه، خود قاضى را انتخاب مى‏نمود.

4) مهيا نمودن امر حج. (52)

واليانى كه طى بيست‏سال; يعنى از سال 41 تا سال 61 هجرى عهده‏دار حكومت كوفه از سوى بنى‏اميه بودند عبارتند از:

1) مغيرة‏بن شعبه از سال 41 تا سال 50 هجرى كه از دنيا رفت.

2) زيادبن ابيه از سال 50 تا سال‏53 هجرى كه از دنيا رفت.

3) عبدالله بن خالد بن اسيد از سال‏53 تا سال‏56 هجرى.

4) ضحاك بن قيس فهرى از سال‏56 تا سال 58 هجرى.

5 - عبدالرحمن بن ام‏حكم; پسر خواهر معاويه، در سال 58 از سوى معاويه به حكومت كوفه منصوب شد كه پس از مدت كوتاهى به علت‏بدرفتارى، مردم كوفه او را اخراج نمودند.

6) نعمان بن بشير انصارى، در سال‏59 هجرى.

7) عبيدالله بن زياد، از سال 60 هجرى كه تا بعد از مرگ يزيد در سال 64 هجرى عهده‏دار حكومت كوفه بود. (53)

در ميان اين فرمانداران، آنها كه مناسب بحث ما مى‏باشند عبارتند از: مغيرة‏بن شعبه، نعمان‏بن بشير، زيادبن ابيه و پسرش عبيدالله.

مغيرة‏بن شعبه و نعمان بن بشير هر دو از اصحاب پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله به‏شمار مى‏رفتند و در ميان مسلمانان شخصيتى شناخته شده داشتند و در حقيقت اين معاويه بود كه از وجهه آنان براى اداره كوفه استفاده مى‏كرد. از اين‏رو اين دو نفر تا حدود زيادى مستقل عمل مى‏كردند و لااقل در مقابل شيعيان دست‏به كشتار نمى‏زدند و به عبارت بهتر حاضر نبودند براى دنياى معاويه آخرت خود را از آنچه بود خرابتر كنند. علاوه بر اين كه هر دو كهنسال بودند و در سنين پيرى بيش از هر چيز، آرامش و آسايش طلب مى‏كردند.

بر خلاف اين دو، زياد و پسرش هر دو افرادى جنگ طلب، ماجراجو و جاه‏طلب بودند و از آنجا كه فاقد نسب و خصيت‏بودند، از عقده حقارت رنج مى‏برده و سعى در جبران آن مى‏كردند:

در حكومت على‏عليه‏السلام، «زياد» ابتداء كاتب و منشى «ابن عباس‏» فرماندار بصره بود و سپس از سوى او به ولايت فارس منصوب شد. پس از صلح امام حسن‏عليه‏السلام، كه بسيارى از ياران او، به طرف معاويه رفتند، «زياد» باز در مقابل معاويه مقاومت كرد و معاويه كه روان‏شناسى ورزيده بود، توانست‏با مكر و فريب او را هم به سوى خود جذب نمايد.

مهمترين خدمت معاويه به «زياد» اين بود كه او را از بى نسبى درآورد و او را «زيادبن ابوسفيان‏» معرفى كرد - زيرا زياد زاده سميه و معاويه در زمان جاهليت‏بود - و سپس فرماندارى بصره را به او داد و پس از مرگ مغيره، فرماندارى كوفه را نيز بر قلمرو وى ضميمه كرد. (54)

والى مهمترين مقام اجرايى كوفه بود كه به دست رئيس حكومت مركزى منصوب مى‏شد و اداره حكومت كوفه و توابع آن را در دست مى‏گرفت.

زياد در مقابل، به خوش‏خدمتى و به سركوبى و قلع‏وقمع شيعيان كوفه پرداخت‏به گونه‏اى كه شيعيان جرات اظهار تشيع نداشتند.

فرماندارى كوفه و بصره در آن زمان، در حقيقت‏به معناى تسلط بر كل ايران، بحرين، عمان و بخشى از افغانستان بود (55) زيرا همه اين كشورها به دست اهالى دو شهر بصره و كوفه فتح شده بود.

زياد در خوش‏خدمتى تا آن جا پيش رفت كه به معاويه نامه نوشت و در آن عنوان كرد كه «من عراق (بصره و كوفه) را با دست چپم براى تو ضبط كردم و دست راستم بى‏كار است پس آن را با اداره حجاز (مكه و مدينه و...) مشغول گردان‏». (56)

اما عبيدالله‏بن زياد: يزيد، پس از به دست گرفتن زمام حكومت، از آنجا كه با عبيدالله ميانه خوبى نداشت قصد كرد تا او را از حكومت‏بصره عزل نمايد، (57) اما پس از شروع نهضت مسلم در كوفه و مشاهده ناتوانى نعمان‏بن بشير، به پيشنهاد مشاورش «سى‏جون مسيحى‏» علاوه بر حفظ حكومت‏بصره، اداره حكومت كوفه را نيز به او واگذار كرد. عبيدالله در مقابل اين بخشش غير قابل تصور خوش‏خدمتى آغاز كرد و به قلع‏وقمع شيعيان كوفه پرداخت‏به طورى كه نوشته‏اند: او حدود دوازده هزار نفر شيعه را در كوفه زندانى كرد (58) و بالاخره موفق به سركوب قيام كوفه و بلكه گسيل لشگر كوفه براى جنگ با امام حسين‏عليه‏السلام گرديد و آن جنايات را نسبت‏به خاندان عصمت‏عليهم‏السلام مرتكب شد.

2 - رؤساى ارباع

قبل از بنيان نهادن شهر كوفه، قبايل مختلفى كه در فتوحات شركت داشتند، در جنگ تحت نظام «اعشار» اداره مى‏شدند; بدين معنى كه «سعدبن ابى وقاص‏» لشگر خود را به ده قسمت تقسيم نموده و براى هر قسمت فرماندهى انتخاب كرده بود. در هر قسمت كه به نام «عشر» (يك دهم) خوانده مى‏شد، دو يا چند قبيله يا تيره‏هايى از قبايل مختلف، فعاليت مى‏كردند.

پس از شهرنشين شدن لشگريان، «سعد» به دستور عمربن خطاب، نظام اسباع را به جاى نظام اعشار در كوفه تاسيس نمود، بدين‏ترتيب كه از نسب‏شناسان عرب دعوت كرد تا قبايل و تيره‏هايى را كه به هم نزديك بودند، در يك گروه قرار دهند، و كل جمعيت عرب كوفه را به هفت قسمت تقسيم كرد. هر قسمت‏به نام «سبع‏» خوانده مى‏شد و براى هر «سبع‏» فرماندهى تعيين شد.

رؤساى اسباع در هنگام صلح به اداره قبايل يا تيره‏هاى تحت مسؤوليت‏خويش مى‏پرداختند; بدين‏ترتيب كه «عطاء» و حقوق مالى قبايل را از «والى‏» مى‏گرفتند و بين آنها تقسيم مى‏كردند و در هنگام بروز اختلاف بين افراد به حل آن اقدام مى‏نمودند و مسؤوليت كليه فعاليتهاى سياسى افراد را در مقابل حكومت‏بر عهده داشتند و از اين‏رو سعى مى‏كردند حتى‏الامكان در محدوده مسؤوليت‏خود آرامش برقرار نمايند تا حكومت را از خود ناراضى نسازند و موجبات عزل خود را فراهم نياورند.

در هنگام جنگ نيز، فرماندهى اين قبايل و تيره‏ها به عهده رؤساى اسباع بود چنان كه مورخان از آنها در جنگ صفين ياد نموده‏اند.

حضرت على‏عليه‏السلام در دوران حكومت‏خود، نظام اسباع را تاييد نمود و با همين نظام به اداره كوفه پرداخت و فقط به عزل بعضى از رؤساى پيشين و نصب رؤساى جديد اقدام نمود.

اما «زياد» پس از رسيدن به فرماندارى كوفه در سال 50 هجرى، به جهت تسلط بيشتر بر كوفه، نظام اسباع را منحل كرد و نظام ارباع را جايگزين آن نمود كه اين نظام در تمام دوران حكومت‏بنى‏اميه ادامه داشت. (59) همچنان كه نظام اخماس را در بصره جايگزين نظام اسباع نموده بود. (60)

در نظام ارباع، كل قبايل كوفه به چهار قسمت ربع اهل مدينه، ربع تميم و همدان، ربع ربيعه و كنده، ربع مذحج و اسد تقسيم مى‏شدند و فرماندهانى كه زياد براى ارباع انتخاب كرده بود به ترتيب عبارت بودند از: عمروبن حريث، خالدبن عرفطه، قيس بن وليد و ابوبردة بن ابوموسى اشعرى. (61)

مسلم بن عقيل نيز هنگام برپايى نهضت و قيام خود، از اين نظام استفاده نمود و افراد هر ربع را در همان ربع، منظم نموده و خود رئيسى غير از رئيس منصوب از سوى حكومت‏براى هر ربع انتخاب كرد.

در جريان شورش مسلم در كوفه پس از دستگيرى هانى و محاصره قصر به نامهاى رؤساى ارباع منصوب از طرف او، از قرار زير برمى‏خوريم:

مسلم بن عوسجه اسدى رئيس ربع مذحج و اسد، عبيدالله بن عمربن عزيز كندى رئيس ربع كنده و ربيعه، عباس بن جعده جدلى رئيس ربع اهل مدينه و ابوثمامه صائدى، رئيس ربع تميم و همدان. (62)

هانى بن عروه رياست ربع كنده و ربيعه را از سوى حكومت‏برعهده نداشت، اما به قدرى در ميان اين ربع كه پرجمعيت‏ترين ربع كوفه بود، احترام داشت كه گفته شده است در هنگام كمك خواستن، سى هزار شمشير آماده به فريادرسى او مى‏پرداختند (63) كه البته «ابن زياد» توانست‏با سياستهاى خود و استفاده از عمروبن حجاج زبيدى، رقيب «هانى‏»، اين نفوذ را به حداقل برساند و بالاخره او را شهيد كند بدون آن كه هيچ تحركى در ربع، پديد آيد.

لشگر عمربن سعد در كربلا نيز از نظام ارباع پيروى مى‏كرد. در آن هنگام، رئيس ربع اهل مدينه عبدالله‏بن زهير بن سليم ازدى، رئيس ربع مذحج و اسد عبدالرحمن بن ابى سبرة حنفى، رئيس ربع ربيعه و كنده قيس بن اشعث‏بن قيس، و رياست ربع تميم و همدان حربن يزيد رياحى بودند كه همگى به جز حر، عليه امام حسين‏عليه‏السلام وارد كارزار شدند. (64)

3 - عرفاء

عرفاء جمع عريف، و عريف منصبى بوده است در قبيله كه صاحب آن رياست عده‏اى از افراد قبيله و سرپرستى امور آنان را برعهده داشته و نسبت‏به اعمال آن افراد در مقابل حكومت پاسخگو بوده است. وظيفه‏اى كه عريف انجام مى‏داد و نيز تعداد افراد تحت‏نظر او «عرافة‏» ناميده مى‏شد. (65)

اين منصب در قبايل عرب در زمان جاهليت وجود داشت و از نظر ادارى يك يا دو درجه پايين‏تر از رياست قبيله بود. (66)

اما پس از پايه‏ريزى نظام اسباع در سال‏17 هجرى، نظام عرفاء به گونه‏اى ديگر پى‏ريزى شد; بدين‏ترتيب كه ملاك تعداد افراد تحت‏سرپرستى هر عريف را تعدادى از افراد قرار دادند كه عطاء و حقوق آنها و زن و فرزندانشان صدهزار درهم باشد (67) و از اين جاست كه تعداد افراد «عرافت‏»هاى مختلف متفاوت بود، زيرا نظامى كه عمربن خطاب براى پرداخت عطاء به مقاتلين در نظر گرفته بود بر پايه مساوات قرار نداشت، بلكه براساس فضايل و ويژگيهاى افراد; مانند صحابى بودن، شركت در جنگهاى پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله، شركت در فتوحات و... متغير بود (68) و بدين‏ترتيب «عرافت‏»هاى مختلف از بيست تا شصت مقاتل را در برمى‏گرفت كه زن و فرزندان آنها نيز به اين رقم اضافه مى‏شدند.

وظيفه اوليه عرفاء در آن زمان اين بود كه عطاء و حقوق افراد تحت مسؤوليت‏خود را از امراى اسباع تحويل مى‏گرفتند و به آنان مى‏رساندند و در هنگام جنگ، افراد خود را آماده مى‏كردند و احيانا اسامى افراد متخلف از جنگ را به اطلاع والى يا امراى اسباع مى‏رساندند.

اما در هنگامى كه لشگريان عرب شهرنشين شده، و در كوفه مستقر گرديدند، عرفاء اهميت‏بيشترى يافتند، زيرا علاوه بر مسؤوليتهاى سابق، مسؤوليت كامل برقرارى امنيت در محدوده زير نظارتشان، به آنها واگذار گرديد.

در اين هنگام آنها، دفترهايى تهيه كرده بودند كه در آن اسامى مقاتلين، زن و فرزندانشان و نيز موالى آنها ضبط شده بود و اسامى تازه متولدين و سال تولد نيز ثبت مى‏شد چنان كه اسامى افرادى كه از دنيا مى‏رفتند محو مى‏گرديد و بدين‏ترتيب شناخت كاملى از افراد خود داشتند.

چنين به نظر مى‏رسد كه همچنان كه عرفاء در اين زمان در مقابل والى مسؤول بودند (69) نصب و عزل آنها نيز توسط والى صورت مى‏گرفت; نه امراى اسباع يا ارباع.

در هنگام بروز تشنج و اضطراب در شهر، نقش و اهميت عرفاء دوچندان مى‏شد، زيرا آنها مسؤول برقرارى نظم در رافت‏خود بودند و طبعا اگر حكومت مركزى شهر قوى بود، از آنان مى‏خواست كه افراد قيام‏كننده را معرفى نمايند. (70)

در ميان واليان كوفه، زياد و پسرش، عبيدالله، بيشترين استفاده را از اين نظام در سركوب قيام شيعيان و خوارج و ساير مخالفان و به اصطلاح برقرارى نظم نمودند مثلا تاريخ‏نويسان پيرامون اولين اقدام عبيدالله‏بن زياد پس از ورود به كوفه چنين نوشته‏اند:

«عبيدالله مردم و عرفاء كوفه را به نزد خود فراخواند و خطاب به آنان با شدت چنين گفت: شما بايد اسامى غريب‏ها و موافقين و مخالفين اميرالمؤمنين يزيد! را براى من بنويسيد. هر كس چنين كرد با او كارى ندارم، اما هر كس از عرفاء كه چنين اقدامى ننمايد بايد مسؤوليت عرافت‏خود را به عهده بگيرد; بدين‏ترتيب كه هيچ مخالفت و شورشى عليه ما در عرافت او نباشد. و اگر چنين نكرد خون و مال او بر ما حلال است و اگر در ميان عرافتى شخصى از مخالفين اميرالمؤمنين (يزيد)! يافت‏شود كه عريف او نامش را براى ما ننوشته باشد، آن عريف را درب خانه‏اش بر دار مى‏آويزيم و آن عرافت را از عطاء و حقوق محروم مى‏نماييم‏». (71)

اين اقدام عبيدالله در استفاده از عرفاء بسيار مؤثر افتاد و يكى از مهمترين موجبات شكست نهضت مسلم را فراهم آورد.

4 - مناكب

مناكب جمع منكب و يكى از مناصب موجود در ميان قبايل بوده است. از بعضى نوشته‏ها چنين برمى‏آيد كه اين منصب بالاتر از عريف بوده و نظارت بر پنج عريف بر عهده صاحب اين منصب بوده است. (72) و منصبى بوده كه در قبايل جاهليت نيز وجود داشته است.

اما بعضى ديگر از نوشته‏ها احداث اين منصب را به‏«زيادبن ابيه‏» براى تسلط و نظارت بيشتر بر كارهاى عرفاء نسبت داده‏اند (73) و بعضى را نيز نظر بر اين است كه گرچه اين منصب در زمان زياد احداث شده است اما سمتى پايين‏تر از عريف بوده و به عنوان معاون آن به حساب مى‏آمده است. (74)

به هر حال هر كدام از نظرهاى فوق را بپذيريم، آنچه مسلم است اين است كه اين منصب در سال 60 هجرى و هنگام نهضت مسلم بن عقيل وجود داشته است اما در ميان نصوص تاريخى به عبارتى كه از آن در اين سال ياد كرده و نقش آن را بيان نموده باشد، برخورد ننموديم.

گفتار سوم: نظام اقتصادى حاكم بر كوفه

اين گفتار را طى دو بخش: منابع مالى حكومت كوفه و منابع مالى مردم به بررسى مى‏گذاريم:

1 - منابع مالى حكومت كوفه

منابع مالى حكومت كوفه در زمان مورد بحث از قرار زير بود:

الف: خراج

حكم اوليه سرزمينهايى كه به وسيله جنگ گشوده مى‏شد آن بود كه ميان مقاتلين و جنگجويان سپاه اسلام تقسيم گردد، اما عمر به جهت‏حفظ اين سرمايه براى آيندگان و نيز حفظ روحيه جنگ در ميان مقاتلين با مشورت با صحابه و از جمله حضرت على‏عليه‏السلام دست‏به تقسيم اين سرزمينها نزد بلكه تصميم گرفت كه آنها در دست اهالى باقى بماند و در عوض هر سال مقدارى به عنوان خراج پرداخت نمايند و خراج هر شهر مفتوح به سوى شهر فاتح حمل گردد (75) و بدين‏ترتيب هر ساله خراج شهرهايى مانند آذربايجان، گرگان، كابل، سيستان، انبار و... كه به دست كوفيان فتح شده بود به سوى كوفه حمل مى‏شد و به محل مخصوص كه نام بيت‏المال كوفه را به خود گرفته بود، منتقل مى‏گرديد و حاكم كوفه پس از تامين مايحتاج شهر و مردم و پرداخت عطاء، مازاد آن را به سوى حكومت مركزى مى‏فرستاد. (76)

حضرت على‏عليه‏السلام پس از رسيدن به حكومت، تصميم عمر را تاييد نمود و نظام خراج و عدم تقسيم سرزمينهاى فتح شده را تثبيت كرد.

اين نكته قابل تذكر است كه عمده درآمد حكومت از اين منبع مالى بود.

ب: جزيه

جزيه مالى بود كه افراد غيرمسلمان شهرهاى اسلامى شامل مجوسيان، يهوديان و مسيحيان، سالانه و به صورت سرانه به حكومت پرداخت مى‏كردند كه در آن زمان معمولا ثروتمندان 48 درهم، متوسطين 24 درهم و طبقه پايين‏تر 12 درهم در سال ملزم به پرداخت‏بودند. (77)

با مسلمان شدن بسيارى از اهل ذمه، درآمد حكومت از اين منبع رو به كاهش نهاد اما معاويه براى جبران اين نقيصه، در دوران حكومت‏خود دستور داد تا ايرانيان مقيم عراق، طبق رسوم پيش از اسلام، هر سال در اول بهار و اول پاييز كه به برگزارى مراسم دو عيد نوروز و مهرگان مى‏پردازند، هدايايى به حكومت تحويل نمايند. و از اين راه هر سال 10 ميليون درهم به بيت‏المال عراق سرازير مى‏شد. (78)

ج: غنايم

فتوحات در داخل ايران و كشورهاى همجوار در دوران مورد بحث، هنوز ادامه داشت و بدين‏ترتيب خمس غنايم هم به بيت‏المال منتقل مى‏شد، علاوه بر اين كه اموال مخصوص پادشاهان و امراى دشمن كه به «صوافى‏» مشهور بود، همگى، به خزينه حكومت واريز مى‏شد كه درآمد دولت از صوافى عراق در دوران معاويه در سال تا 50 ميليون درهم رسيده است. (79)

د: گمركات

گرفتن گمرك و عوارض از تجارى كه جنس به داخل كوفه مى‏آوردند از زمان حكومت عمر شروع شد; بدين‏ترتيب كه از كفار غيرذمى يك‏دهم و از كفار ذمى يك‏دهم و از مسلمانان يك‏دهم مال‏التجاره را به عنوان ماليات و گمرك مى‏گرفتند كه به اين ماليات اصطلاحا «مكوس‏» گفته مى‏شد. (80)

تا اينجا چنين به دست مى‏آيد كه حكومت كوفه از نظر مالى بسيار قوى بود، بخصوص هنگامى كه فرماندارى كوفه و بصره هر دو به وسيله يك فرد اداره مى‏شد، اين قوت دو چندان مى‏گرديد، زيرا والى در اين هنگام با در اختيار گرفتن بيت‏المال، قدرت اجراى هرگونه شيوه‏اى را داشت; چنان كه در زمان زياد و پسرش عبيدالله چنين اتفاقى افتاد به گونه‏اى كه درآمد عراق از خراج در زمان عبيدالله را رقمى حدود 135 ميليون درهم نوشته‏اند (81) و عبيدالله توانست‏با زياد كردن عطاء و دادن رشوه به رؤسا و بزرگان كوفه آنها را به جنگ با امام حسين‏عليه‏السلام ترغيب و تشويق نمايد. چنان كه يكى از اهل كوفه به نام «مجمع بن عبدالله عائدى‏» هنگامى كه در كربلا به امام حسين پيوست چنين جواب داد:

«اما اشراف الناس فقد عظمت رشوتهم و ملئت غرائرهم يستمال و دهم و يستخلص به نصيحتهم فهم الب واحد عليك‏»; (82) اما اشراف و بزرگان كوفه، رشوه‏هاى كلانى به آنها پرداخت‏شده است و حكومت جوالهاى آنان را پر نموده تا محبت آنان را به خود جلب نمايد، پس آنها يكپارچه عليه تو جنگ مى‏نمايند.

2 - منابع مالى مردم

به طور كلى طرق درآمد مردم را مى‏توان به دو بخش كسب و كار، دريافت عطاء و رزق از حكومت كوفه تقسيم نمود:

الف: كسب و كار

كسب و كار مردم در آن زمان معمولا زراعت، صناعت، تجارت و يا كارهاى دولتى و حكومتى مانند خدمت در شرطه بود.

به نظر مى‏رسد با توجه به وابستگى شديد مردم به عطاء و حقوق حكومتى، مردم عرب كوفه كمتر به كسب و كار مى‏پرداختند، به طورى كه گفته شده است: اكثر حرفه‏هاى كوفه را موالى بر عهده داشتند و اصولا عربها اشتغال به حرفه و صنعت را لايق شان خود نمى‏دانستند. (83)

ب: عطاء و رزق

عطاء مقدار پرداخت نقدى بود كه از سوى حكومت كوفه، يكجا يا طى چند مرتبه، سالانه به مردم مقاتل اين شهر پرداخت مى‏شد، چنان كه «رزق‏» كمكهاى جنسى مانند خرما، گندم، جو، روغن و... بود كه هر ماه به صورت بلاعوض به آنان تحويل مى‏شد.

نظام عطاء و رزق به وسيله عمربن خطاب بنيانگذارى شد; بدين‏ترتيب كه عمر براى برپا داشتن يك لشگر هميشه آماده و به منظور جلوگيرى از اشتغال سربازان به كار ديگر، براى آنان حقوقى ساليانه تعيين نمود كه ملاكهاى خاصى مانند صحابى بودن، دفعات شركت در جنگها و... را در آن مد نظر داشت. اين حقوق ساليانه كه عمدتا از فتوحات و خراج سرزمينهاى تازه گشوده شده تامين مى‏گشت، به تناسب افراد، مبلغى بين 300 تا 2000 درهم در سال را شامل مى‏گشت (84) كه مقدار حداكثر آن به نام «شرف العطاء» ناميده مى‏شد و به افراد داراى ويژگيهاى برجسته مانند شجاعت و رشادت فراوان، پرداخت مى‏گرديد. (85)

حضرت على‏عليه‏السلام پس از رسيدن به حكومت، اصل نظام عطاء را تصويب كرد اما ويژگيها و ملاكهاى عمر در پرداختهاى متفاوت را الغا كرد و مساوات كامل در عطاء را برقرار نمود كه اين امر نارضايتى‏هاى فراوان را سبب شد. (86)

يكى ديگر از ويژگيهاى پرداخت عطاء، در زمان حضرت على‏عليه‏السلام آن بود كه به محض وصول مال به بيت‏المال حضرت‏عليه‏السلام به تقسيم آن اقدام مى‏نمود و نمى‏گذاشت اموال در بيت‏المال انباشته گردد; چنان كه نقل شده است پس از تقسيم سه نوبت عطاء، مال فراوانى از اصفهان رسيد و حضرت‏عليه‏السلام از مردم و رؤساى اسباع خواست تا چهارمين عطاء خود را تحويل بگيرند. (87)

سومين ويژگى اين عطاء، در زمان آن حضرت‏عليه‏السلام آن بودكه حضرت‏عليه‏السلام حتى به مخالفان خود مانند خوارج مادامى كه اقدام عملى عليه حكومت اسلامى ننموده بودند اين حقوق را پرداخت مى‏كرد. (88)

اما در زمان حكومت معاويه، اين نظام پرداخت‏به‏كلى از ميان برداشته شد و دوباره نظام طبقاتى عطاء برقرار گرديد ولى اين بار ملاكهاى فضيلت و سابقه در اسلام و شركت در جنگها لحاظ نگرديد; بلكه ميزان تقرب به دستگاه اموى و مقدار سرسپردگى به حكومت ملاك قرار گرفت. (89) عطاء موالى حذف شد و تنها معاويه در برهه‏اى از زمان دستور پرداخت 15 درهم در سال به آنان را صادر نمود كه آن هم پرداخت نگرديد (90) و لذا موالى ناچار به ارتزاق از كار و تلاش خود شدند.

در اين زمان مردم وابستگى شديدى به عطاء و رزق داشتند و حكومت نيز از اين نقطه ضعف به خوبى آگاه بود و به عنوان دستاويزى مهم از آن استفاده مى‏كرد.

مخالفان حكومت كه عمدتا شيعيان بودند تهديد به قطع عطاء مى‏گرديدند; چنان كه ديديم عبيدالله عرافت‏هايى را كه در آنها شخص مخالفى وجود داشت، تهديد به قطع عطاء نمود.

هنگامى كه مسلم بن عقيل‏عليه‏السلام به همراه سپاه خود قصر عبيدالله بن زياد را محاصره نمود و او را در فشار قرار داد يكى از شگردهاى موفق عبيدالله تشويق مردم و اطرافيان مسلم به ازدياد عطاء در صورت پراكنده شدن و نيز تهديد به قطع عطاء در صورت ادامه شورش بود كه اين شگرد باعث پراكنده شدن سريع اطرافيان مسلم گرديد; (91) چنان كه با همين شيوه; يعنى ازدياد عطاء، توانست لشگر عظيمى از مردم كوفه را كه دلهايشان با امام حسين‏عليه‏السلام بود، عليه آن حضرت وارد جنگ نمايد. (92)

در روز عاشورا، هنگامى كه امام حسين‏عليه‏السلام قصد اتمام حجت نسبت‏به كوفيان را داشت آنها با به راه انداختن سروصدا، سعى در ممانعت از سخنرانى آن حضرت‏عليه‏السلام مى‏كردند، بالاخره امام‏عليه‏السلام رشته كلام را در دست گرفت و با اشاره به مساله عطاء، آن را به عنوان يكى از علل عصيان كوفيان نسبت‏به خود برشمرد; سخنان آن حضرت‏عليه‏السلام چنين است:

«و كلكم عاص لامرى غير مستمع لقولى، قد انخزلت عطياتكم من الحرام و ملئت‏بطونكم من الحرام فطبع على قلوبكم‏»; (93) همه شما عصيان مرا ورزيديد و به سخنان من گوش فرا نمى‏دهيد (بايد چنين باشد چرا كه) عطاهاى شما از مال حرام فراهم آمده و شكمهايتان از حرام انباشته گرديده، پس باعث مهر خوردن قلبهايتان شده است.

شايد بتوان گفت اگر جناب مسلم طى حدود سه ماه اقامت در كوفه (از 15 رمضان تا 8 ذى‏حجه سال 60 هجرى) مى‏توانست‏بيت‏المال كوفه را در اختيار گيرد و از آن به نفع خود استفاده نمايد، پيروزى او تضمين مى‏شد; چنان كه در سال‏66 هجرى، مختار با تصرف بيت‏المال و تقسيم كردن‏9 ميليون درهم موجود در آن بين يارانش، توانست‏بر كوفه مسلط شود. (94)

اما نهضت امام حسين‏عليه‏السلام نهضتى نبود كه بخواهد با زور و پول به پيروزى برسد، چرا كه مردمى كه با درهم گرد هم آيند، در هنگام به خطر افتادن منافعشان صحنه را ترك خواهند كرد همچنان كه در مورد مختار چنين شد و او را در مقابله با دشمنش، مصعب تنها گذاشتند.

پى‏نوشتها :

1- طبرى، محمدبن جرير، تاريخ طبرى، بيروت، موسسة الاعلمى للمطبوعات،3/145.

2- حموى، ياقوت، معجم‏البلدان، بيروت، دار احياء التراث العربى،1399 ق، 4/491.

3- تاريخ طبرى،3/243.

4- همان، 4/49.

5- مسعودى، على‏بن حسين، مروج الذهب و معادن الجوهر، تحقيق محمد محى‏الدين عبدالحميد، بيروت، دارالمعرفة، 2/385.

6- دينورى، عبدالله‏بن مسلم بن قتيبه، الامامة و السياسة، تحقيق على شيرى، چاپ اول، قم، منشورات شريف رضى، 1371، 1/185.

7- شريف القرشى، باقر، حياة الامام الحسين بن على‏عليه‏السلام، چاپ دوم: قم، دارالكتب العلمية،1397 ق، 2/178 به نقل از تاريخ الشعوب الاسلامية، 1/147.

8- بلاذرى، ابوالحسن، فتوح البلدان، تعليق رضوان محمد رضوان، بيروت، دارالكتب العلمية، 1398 ق، /345.

9- معجم‏البلدان، 4/491.

10- تاريخ طبرى، 4/494; مجلسى، محمدباقر، بحارالانوار، تصحيح محمدباقر بهبودى، تهران، المكتبة الاسلامية، 44/337.

11- بحارالانوار، 44/334.

12- همان،337.

13- همان، 68.

14- همان، 45/4.

15- دينورى، ابوحنيفه احمدبن داود، الاخبار الطوال، تحقيق عبدالمنعم عامر، چاپ اول، قاهره، داراحياء الكتب العربية، 1968م /305.

16- زيدى، محمدحسين، الحياة الاجتماعية و الاقتصادية فى الكوفة فى القرن الاول الهجرى، بغداد، جامعة بغداد، 1970 م /42.

17- جرجى زيدان، تاريخ التمدن الاسلامى، بيروت، منشورات دار مكتبة الحياة، 4/338.

18- الحياة الاجتماعية، 42.

19- حياة الامام الحسين‏عليه‏السلام، 2/438.

20- فتوح‏البلدان، /279.

21- جنابى، كاظم، تخطيط مدينة الكوفه عن المصادر التاريخية و الاثرية، مقدمه احمد فكرى، چاپ اول، بغداد، مجمع العلمى العراقى،1386ق، ص‏42 به بعد.

22- الاخبار الطوال، /288.

23- تاريخ التمدن الاسلامى، 4/370.

24- فتوح‏البلدان،279.

25- تاريخ التمدن الاسلامى، 4/371.

26- تخطيط مدينة الكوفه،26.

27- همان،43; حياة الامام الحسين‏عليه‏السلام، 2/438.

28- حياة الامام الحسين‏عليه‏السلام، 2/441 به بعد.

29- تاريخ طبرى، 4/261.

30- همان، 294.

31- براى اطلاع بيشتر مراجعه شود به الف): الدوافع الذاتية لانصار الحسين‏عليه‏السلام، محمد على عابدين، چاپ دوم: قم، دارالكتاب الاسلامى، 1982م. ب) زندگانى سفير حسين‏عليه‏السلام مسلم بن عقيل، محمدعلى عابدين، ترجمه سيد حسن اسلامى، چاپ اول: قم، دفتر انتشارات اسلامى، 1372.

32- مقرم، عبدالرزاق موسوى، مقتل الحسين، چاپ پنجم[قم]، دارالكتاب الاسلامى،1399ق، ص‏149، و حياة الامام الحسين،3/441.

33- تاريخ طبرى، 4/132; ضيف، شوقى، تاريخ الادب العربى، العصر الاسلامى، چاپ سوم، قاهره، دارالمعارف مصر، 1963م، 2/186.

34- مسكويه رازى، ابوعلى، تجارب الامم، تحقيق ابوالقاسم امامى، چاپ اول، تهران، دار سروش للطباعة و النشر،1366 ش، 2/57.

35- تاريخ طبرى،3/243.

36- تجارب‏الامم، 2/15.

37- مروج‏الذهب، 2/405.

38- زكى صفوت، احمد، جمهرة خطب العرب فى عصور العربية الزاهر، چاپ دوم: مصر، مطبعة الحلبى، 1385 ق، 1/420 به بعد.

39- تاريخ طبرى،3/513.

40- همان، 545.

41- همان، 4/59; مروج الذهب، 2/385.

42- تاريخ طبرى، 4/277.

43- محمود شريفى و ديگران. (معهد تحقيقات باقرالعلوم وابسته به سازمان تبليغات اسلامى) موسوعة كلمات الامام الحسين‏عليه‏السلام، چاپ اول: قم، دارالمعروف، 1415ق، ص‏373.

44- تاريخ طبرى، 4/558 به بعد.

45- حياة الامام الحسين‏عليه‏السلام، 2/420 به بعد.

46- الاخبار الطوال، 221.

47- بحارالانوار، 44/334.

48- تجارب الامم، 2/59.

49- الاخبار الطوال،229.

50- تاريخ طبرى، 4/323.

51- عمر فوزى، فاروق، تاريخ العراق فى عصور الخلافة العربية الاسلامية، چاپ اول: بغداد، مكتبة النهضة، 1988م، ص‏21; و الحياة الاجتماعية و الاقتصاديه، ص 221 به بعد.

52- براقى نجفى، سيدحسين بن احمد، تاريخ الكوفه، تحقيق سيد محمد صادق بحرالعلوم چاپ چهارم: بيروت، دارالاضواء،1407 ق، ص‏242.

53- مراجعه شود به تاريخ طبرى، ج‏4، ذيل حوادث سالهاى مذكور در متن.

54- تاريخ طبرى، 4/128 به بعد.

55- تخطيط مدينة الكوفه، ص‏62.

56- تاريخ طبرى، 4/215.

57- همان، 258.

58- حياة الامام الحسين‏عليه‏السلام، 2/416.

59- مراجعه شود به: الف) تاريخ طبرى‏3/151; ب) الحياة الاجتماعية و الاقتصادية فى الكوفة، ص‏48; ج) كوفه، پيدايش شهر اسلامى، هشام جعيط، ترجمه ابوالحسن سروقد مقدم، چاپ اول: مشهد، بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، 1372، ص‏262 به بعد و...

60- جاسم الجنابى، خالد، تنظيمات جيش العربى الاسلامى فى العصر الاموى، بغداد، دار شؤون الثقافة العامة، ص‏223.

61- تاريخ طبرى، 4/199.

62- همان، 275.

63- تاريخ الكوفة،297.

64- تاريخ طبرى، 4/285.

65- ابن‏منظور، لسان العرب، تعليق على شيرى، چاپ اول: بيروت، داراحياء التراث العربى، 1408 ق،9/154.

66- تاريخ التمدن الاسلامى، 1/176.

67- تاريخ طبرى،3/152.

68- براى اطلاع بيشتر از ويژگيهاى نظام عطاى عمر مراجعه شود به: تاريخ طبرى،3/108.

69- تنظيمات الجيش العربى الاسلامى،223 و الحياة الاجتماعية و الاقتصادية فى الكوفة،49 به بعد.

70- همان.

71- تاريخ طبرى، 4/267.

72- تاريخ التمدن الاسلامى، 1/176.

73- تنظيمات الجيش العربى الاسلامى،223 به نقل از الاوائل ابى‏هلال عسكرى.

74- الحياة الاجتماعية و الاقتصادية فى الكوفه، 54 به نقل از العقدالفريد، 5/8.

75- تنظيمات الجيش العربى الاسلامى،86 به بعد.

76- الحياة الاجتماعية و الاقتصادية فى الكوفة،219.

77- همان.

78- همان، 222.

79- همان.

80- همان، 220.

81- اجتهادى، ابوالقاسم، بررسى وضع مالى و ماليه مسلمين از آغاز تا پايان دوران اموى، چاپ اول،: تهران، انتشارات سروش،1363، ص‏137.

82- تاريخ طبرى، 4/306.

83- الحياة الاجتماعية و الاقتصادية، 82.

84- تاريخ طبرى،3/108; فتوح‏البلدان، 438.

85- الحياة الاجتماعية، 240; تنظيمات الجيش العربى، 98.

86- نهج‏البلاغة، فيض‏الاسلام، خطبه‏126.

87- مروج‏الذهب، 2/421.

88- تاريخ طبرى، 4/53.

89- تنظيمات الجيش العربى، 92.

90- الحياة الاجتماعية...،87.

91- تاريخ طبرى، 4/277.

92- حياة الامام الحسين‏عليه‏السلام، 2/453.

93- موسوعة كلمات الامام الحسين‏عليه‏السلام، 422.

94- تجارب الامم، 2/138.

نعمت‏الله صفرى فروشانى

 


ارسال به : Add to google * Add to del.icio.us * Add to digg * Add to netvouz * Add to blinkbits * Add to technorati *Add to segnalo * Add to Yahoo * Add to reddit * Add to blinklist * Add to taggly

+| نوشته شده توسط احمد صالحی نژاد در یکشنبه 23 دی1386 و ساعت 18:31       

  موجبات قیام امام حسین علیه السلام

بسم اللّه الرحمن الرحيم‏

 

الحمد للّه رب العالمين بارى‏ء الخلائق اجمعين و الصلوة و السلام على خاتم النبين ابى القاسم محمد و آله الطاهرين.

 

اعوذ باللّه من الشيطان الرجيم‏

 

و لا تحسبن الذين قتلوا فى سبيل اللّه امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون.

 

موضوع سخنرانى امشب عبارت است از «موجباتى كه امام حسين بن على عليه السلام را به قيام وادار كرد» يعنى چه شد كه حسين بن على عليه السلام را چنان تشخيص داد كه «اگر خاموش بنشيند گناه است». در مقدمه صحبت بايد عرض كنم موجبات قيام حسين بن على عليه السلام يكباره و دفعى فراهم نشد يعنى چنان نبود كه بعد از مرگ معاوية بن ابى سفيان در ماه رجب 60 از هجرت خاتم الانبياء (ص) يكدفعه يك نوع خاصى براى جامعه اسلامى فراهم شود و پديد آيد و پيدايش اين وضع خاص حسين بن على عليه السلام را وادار به قيام كند بى آنكه پيدايش اين وضع خاص سابقه‏اش و مقدماتش و عواملش در سابق تاريخ اسلام فراهم شده باشد، اين طور نيست. بلكه موجبات قيام حسين بن على عليه السلام را حد اقل بايد در 30 سال پيش از اين تاريخ جستجو كرد. اگر بخواهيم به علل غير مستقيم قيام حسين بن على عليه السلام هم توجه كنيم بايد بيش از اين به عقب برگرديم ولى نه مجالى است براى توجه كردن بعلل غير مستقيم و نه مقصود تذكر و توجه بآنها است، اما 30 سال قبل از سال 60 يعنى از حدود سال 29 و 30 هجرت، مقدمات و موجبات اين قيام مقدس در جامعه اسلامى داشت فراهم ميشد، چنانكه ميدانيد عثمان بن عفان اموى در حدود 12 سال بر مسلمين حكومت كرد و خلافت اسلامى را عهده‏دار بود و چنانكه در تاريخ اسلام خوانده‏ايد در شش سال نيمه دوم خلافت عثمان وضع حكومت اسلامى تغيير كرد و در حقيقت ـ حكومت اسلامى كه بايد فقط در حدود مراقبت اجراى قانون و مراقبت منحرف نشدن افراد از قانون، عملى باشد و انجام شود و همه مردم در همه امور آزاد باشند جز در عمل كردن بحق و رعايت قانون، و جز قيد حق و جز حدود قانون براى مردم هيچ حدى و مرزى نباشد و هيچ فردى جز رعايت قانون بچيزى ملزم نباشد حتى برعايت و تأمين رضاى خاطر شخصى خليفه، اين وضع حكومت تغيير كرد بصورت يك وضع ديگرى كه داشت مردم مسلمان را از همه امور منافع و مصالح و منويات خليفه و دستگاه حكومت، بعبارت ديگر، داشت وضع حكومت اسلامى بصورتى ميرسيد كه هركس در حدود منويات و مصالح و مطامع دستگاه حكومت رفتار كند، حتى از رعايت قانون آزاد است و كسى كه پا از حدود مصالح و منافع و مطامع و هواهاى شخصى دستگاه خلافت قدمى فروتر گذارد و يا فراتر نهد اگرچه حق را بتمام مراتب رعايت كند مسؤول است و معاقب است. چنانكه ميدانيد در تاريخ خلافت عثمان عمار ياسر كتك ميخورد ـ ابوذر غفارى كتك ميخورد و تبعيد ميشد ـ و مردانى كه نه تنها ملتزم بودند برعايت حق در تمام نواحى آن بلكه بزرگترين نگهداران و نگهبانان دين و حق و قانون و حلال حرام خدا بودندـ همان مردان چون خيلى پاى‏بند حدود مطامع و منويات و منافع شخص خليفه و دستگاه خلافت نبودند و احيانا براى رعايت حق ـ رضاى خليفه را رعايت نمى‏كردند و احيانا براى اينكه قدمى بر خلاف حق بر ندارد قدمى بر خلاف رضاى خليفه بر ميداشتند ـ بانيان دين و مؤسسان دين و نگهبانان حق كتك ميخوردند و بزندان ميرفتند ـ و در مقابل ـ مردمى كه طرفدار اهواء و اميال و تابع تمايلات دستگاه بودند نه تنها از حقوق خود محروم نبودند، حقوق ديگران هم بجيب آنها سرازير ميشد ـ اين امر در تاريخ اسلام روشن و بديهى است ـ در شش سال نيمه دوم خلافت عثمان ابن عفان اموى آن مردمى كه بعقيده مردمى بهشتيان مسلمانان بودند آنهمه ثروت و آنهمه مستغلات و آنهمه درآمدهاى روزانه از مال يتيم و بيوه زن اندخته‏اند كه راستى حساب آن در تاريخ اسلام حيرت‏انگيز است و اگر بهشتى‏ها اينطور باشند حساب دوزخيها معلوم است ـ چنانكه ميدانيد غير شيعه حديثى نقل كرده‏اند كه از رسول اكرم (ص) و شيعه آن حديث را دروغ ميداند ـ و باور ندارد و بامبانى قطعى صحت آن حديث را رد ميكند منحول و ساخته ميداند در آن حديثى كه بعقيده شيعه منحول است و دروغ است و بهتان است بر رسول اكرم ـ پيغمبر ده نفر از صحابة خود را بشارت داده است كه شما بهشتى هستيد ـ حالا شما را بخدا بيائيد و در 6 سال دوم خلافت عثمان ببينيد اين بهشتى‏ها چه بلائى بسر مسلماناها آوردند و اين بهشتى‏ها چه كاخ‏ها و چه مستغلات و چه املاكى از مال مسلمين و عوائد مسلمين و بيت المال مردم بيچاره مسلمان فراهم كردند و اندوختند همان مالى كه على بن ابيطالب (ع) در زمان خلافتش تا آن حد مراقبت ميكرد و پيش از عثمان خلفاى ديگر و خود عثمان هم در اوايل خلافت خود، تا كجا در صرف آن و خرج آن و حاصل طرق بمصرف رساندن آن احتياط را لازم مى‏شمردند، من چند جمله اى از باب مثال از اين بهشتى‏هاى زمان عثمان از يكى از مهمترين منابع تاريخ اسلامى را يادداشت كرده‏ام و براى شما ميخوانم تا بدانيد آنچه را ميگويم راستى سخنى مبنى بر احساسات و تعصبات مذهبى ـ خدا نكند ـ نيست بلكه براى اينست كه ما از سال 29 و 30 هجرت كم كم پيش بيائيم و اگر هم امشب نشد بضميمه شب سيزدهم ماه محرم كه باز در اينجا خدا بخواهد سخن خواهم گفت اين موضوع را برسانيم بآنجائيكه تا حدى روشن شود كه موجبات قيام حسين بن على و آن عللى كه اين قيام را بر حسين بن على واجب كرد و لازم ساخت و او چنان تشخيص داد كه اين موجبات و اين تيره بختى‏ها و اين انحرافهاى شديد عنيف اجتماعى كه از 30 سال قبل براى مسلمين فراهم شده است جز با يك قيام تند، جز با يك قيام خونين، جز با يك شهادت با سرفرازى قابل علاج نيست ـ بسا باميد خدا اين مطلب تا حد مقتضى روشن شود ـ همگى مسعودى را نيك ميشناسند آنها كه با تاريخ و مورخان و مدارك دست اول تاريخ اسلام آشنا هستند ـ على بن الحسين المسعودى صاحب كتاب «مروج الذهب» يكى از مورخان و جغرافى‏دانان معتمد و موثق اسلامى است كه پنج مذهب اسلامى بر او اعتماد دارند و كتاب مروج الذهب او كتابى است ممتع و نفيس و مورد وثوق دانشمندان پنج مذهب كلامى ـ او مينويسد در باب خلافت عثمان و ميگويد كه وقتى خود عثمان ابن عفان كه يكى از خلفاى اسلامى بود از دنيا رفت و كشته شد بآن تفصيلى كه در آن تاريخ است ـ از او 150 هزار دينار طلا و يك ميليون درهم نقد باقى‏ماند ـ اين همان خلافتى است كه على بن ابيطالب بعد از عثمان خلافت ميكند و از دنيا كه ميرود امام حسن(ع) بالاى منبر فرياد كرد كه از پدرم پول زردى يعنى پول طلا و پول سفيدى يعنى پول نقره‏اى باقى نماند جز 700 درهم ـ در حدود 40 تومان پول نقره كه اين پول هم از سهم او و از حقوق و مقررى او زياد آمد و خواست كه براى خانه خود خادمى از اين پول تهيه كند.(1) بعد مسعودى مينويسد قيمت املاك جناب عثمان در وادى القرى حنين و جز اين دو جا 100 هزار دينار طلا مى‏شد با اسبها و شتران بسيارى كه داشت(2) اين يكى از بهشتى‏هاى حديث عشره مبشره و از اين پست حساس حكومت اسلامى كه پيغمبر نتوانست ده تومان از اين پست تهيه كند و بيندوزد و نيز على و نيز ابوبكر و نيز عمر از دنيا رفتند و از اين پست استفاده مادى نكردند، عثمان اين جور استفاده كرد.

 

باز مسعودى مى‏نويسد: زبير كه بتعبير من و مطابق آن حديث يكى از بهشتى‏هاى ديگر است كاخ معروفى در بصره ساخت خانه‏هاى زيادى در بصره و كوفه و اسكندريه مصر ساخت، مال زبير و دارائى او در حال مرگ وى 50 هزار دينار طلا و 1000 اسب و 1000 كنيز و غلام و مستغلاتى فراوان در شهرهاى مختلف بود، قطعى است كه اين ثروتها از مجراى طيب و طاهرى فراهم نميشد و بيشتر اين ثروتها از حقوق محرومين و كسانيكه مورد بى‏مهرى دستگاه حكومت بنام اسلامى بودند بدست مى‏آمد، آنچه بآنها داده نميشد باينها داده ميشد و كار باينجا كشيد.

 

باز مسعودى مى‏نويسد: طلحه بن عبيد اللّه تيمى كه يكى از بهشتى‏هاى ديگر است كاخ معروفى در كوفه ساخت ـ درست تأمل كنيد، مى‏گويد: درآمد طلحة بن عبد اللّه تيمى ـ اين مرد بهشتى ـ تنها از املاك عراق او روزى به 1000 دينار طلا مى‏رسيد و بقولى بيش از 1000 دينار و در ناحيه شراة بيش از اينها داشت و خانه مدينه خود را با گچ و آجر و چوبهاى قيمتى ساخت.

 

باز مسعودى مينويسد: عبد الرحمن بن عوف زهرى كه يكى از همان ده بهشتى است خانه وسيعى ساخت، 100 اسب در اصطبل وى بسته ميشد، 1000 شتر داشت، 10000 گوسفند داشت، بالاتر از اين هنگاميكه عبد الرحمن بن عوف زهرى بهشتى از دنيا رفت 4 زن داشت مى‏دانيد يك هشتم مال مردى را كه مرده است و فرزند دارد يك هشتم مال او را بزن او يا بزنان او ميدهند يك زن باشد يك هشتم مال يك زن است 4 زن هم باشد يك هشتم مال 4 زن است. عبد الرحمن بن عوف مرد و 4 زن داشت يعنى يك سى و دوم مال او بهر زنى مى‏رسيد يك سى و دوم مال او عبارت شد از 84 هزار دينار طلا، اين هم يك مرد بهشتى.

 

سعد بن ابى‏وقاص بهشتى ديگر، مسعودى مى‏نويسد: كاخى آسمان خراش ساخت ـ اين آسمان خراش تعبير ما است البته در ترجمه كاخى رفيع و مجلل.

 

زيد بن ثابت البته اين از آن بهشتى‏ها نيست از آن نيمه بهشتى‏ها است. زيد بن ثابت هنگاميكه مرد آنقدر طلا و نقره از او بجاى ماند كه طلاها و نقره‏هاى او را با تبرها شكستند و بر ورثه او تقسيم كردند و قيمت بقيه دارائى و مستغلاتش 100 هزار دينار شد.

 

باز مسعودى مينويسد: يعلى بن اميه كه او را يعلى بن منبه هم ميگويند منبه اسم مادرش است، و اميه اسم پدرش ـ و از كار گردانان و رجال سياسى مهم دستگاه خلافت عثمان و بتعبير امروز وزير دارائى او است، اين تعبيرها مال من بود، مسعودى مينويسد: يعلى ابن اميه در وقت مردن 500 هزار دينار طلا بجاى گذاشت و از مردم هم مطالبات زيادى داشت و ارزش تركه او از املاك و جز آن 300 هزار دينار مى‏شد، بعد خود مسعودى ميگويد: «و لم يكن مثل ذلك فى عصر عمر بن الخطاب، بل كانت جادة واضحة و طريقة بينة» يعنى در زمان خلافت عمر هرگز اينطور نبود اينها را عمر مجال نمى‏داد كه از مال مسلمانان اين همه پول‏ها و ثروت‏ها و خانه‏ها بياندوزند «بل كانت جادة واضحة و طريقة بينة» با اينكه ميدانيد من و شما شيعه هستيم ولى حق همين است و از اين جهت مسعودى درست مى‏گويد اين گشادبازى و بى‏بندو بارى و چنانكه عرض كردم آزاد شدن مردم در حقيقت از طرفدارى حق بشرط طرفدارى دستگاه حكومت، اين از مشكلاتى است كه براى مسلمين تا اين حد در زمان عثمان پايه‏گذارى شد كه اگر مردم بتوانند رضايت دستگاه خلافت را جلب كنند ـ ديگر خلاف حق كردن و قانون شكنى و از مرز قانون تجاوز كردن براى آنها ايجاد خطرى نمى‏كند ـ غرض، مسعودى مى‏گويد: در زمان عمر هرگز اينطور نبوده «بل كانت جادة واضحة و طريقة بينة» در زمان عمر يك راه روشنى بود ـ يك طريق بين و آشكارى يعنى از نظر طرز حكومت و جمع‏آورى اموال و تقسيم اموال هرگز طلحه و زبير و سعد بن ابى‏وقاص و ديگران مجال اندوختن اين همه ذخائر مالى از اموال مسلمين پيدا نمى‏كردند.(3)

 

بعد از زمان عثمان و چنانكه مى‏دانيد بعد از كشته شدن وى امير المؤمنين على عليه السلام بخلافت رسيد، كار مشكل على اين بود كه جلو اين طمع‏ها را و اين شكمها را و اين عادتهائى را كه پيدا شده است بگيرد، و سر همين مشكل، على عليه السلام در حدود 4 سال و 6 ماه خلافت خود را گرفتار مبارزه با همان مردمى بود كه ميخواستند در 4 سال و چندماه خلافت على هم مانند آن ثروتها را اندوخته كنند، و على مى‏گفت اين كار امكان‏پذير نيست بلكه آنچه را كه قبلا هم بناروا اندوخته‏ايد از شما پس ميگيرم و به بيت المال مسلمانها باز ميگردانم و سرهمين حساب على بن ابى‏طالب بالاخره كشته شد.

 

بعد از امير المؤمنين على(ع) باز مى‏دانيد كه خلافت به امام حسن(ع) منتقل شد و حسن بن على جاى پدر را گرفت اما چنانكه در سخنرانى دو سال قبل از اين عرض كردم و بعد هم اصرار ميشد كه چاپ شود اما من توفيق پيدا نكردم كه يادداشتها را فراهم كنم و ضبط هم نشده بود و حاصل آنكه آن سخنرانى از بين رفت و ضبط نشد، براى خودم جاى تأسف است چون باز مشكل است تجديد و تكرار آن بآن صورت، با فرض آنكه مطلب روشن بيان شد بشهادت مستمعين دانشمند با توجه، در زمان امام حسن بعد از شهدات امير المؤمنين(ع) وضع اجتماعى و سياسى مسلمين بصورت خاصى در آمد كه در آن موقع پافشارى حسن بن على در جنگ كردن با معاوية بن ابى‏سفيان، در آن تاريخ كه دو جبهه و دو جهت نيروى اسلامى تقريبا متعادل و متقابل بودند و اميد شكستى باين زوديها و اميد پيروزى براى هيچ طرفى نمى‏رفت حسن بن على(ع) با وضع خاصى روبرو شد كه راهى نداشت جز كنار آمدن و خون مسلمانان را بى‏جهت نريختن و موجب كشتارهاى دسته جمعى بيثمر بى‏نتيجه‏اى كه فقط نتيجه‏اى را دولت روم شرقى و در داخل هم ـ خوارج ميبردند نشدن، و اگر اين 400 هزار و يا 500 هزار مسلمان آنروز به جان هم ريخته بودند و اصرار ميشد در جنگ با معاوية بن ابى‏سفيان خدا مى‏داند كه بعد از آن جنگ دولت روم شرقى با مسلمين چه مى‏كرد و خطر خوارج بكجا مى‏كشيد، و تاريخ اسلام بكجا منتهى ميشد ـ اينها مطالبى است كه آنجا گفته شد غرض حسن بن على كنار آمد ـ تعبير من اينست و روى اين تعبير تأمل كنيد با اينكه موضوع سخن من اين بحث نيست و بايد زود بگذرم حسن بن على كنار آمد و حاصل آنكه حساب تسليم شدن و معاويه را بخلافت و بعنوان امير المؤمنين شناختن در كار نيست، يكى از مواد قرارداد صلح نامه حسن بن على با معاويه اين بود كه حسن بن على با معاويه صلح مى‏كند و كنار ميرود مشروط باينكه حسن بن على هرگز بمعاويه امير المؤمنين نگويد يعنى هرگز او را خليفه مسلمين و اميرالمؤمنين نشناسد و حتى اين قضيه را اينجا عرض مى كنم و از اين بحث ميگذرم و بنظرم اين قضيه يك سند فوق العاده قاطعى است براى آن مردمى كه گمان مى‏كنند بلكه عليه آن مردمى كه گمان مى‏كنند كه حسن بن على(ع) با كنار رفتن تسليم اراده معاويه شد و خليفه مسلمين و حسن بن على هم يكى از رعاياى مطيع گوش بفرمان معاويه بن ابى‏سفيان، هرگز اينطور نبود، اين قضيه را كه باز يادداشت كرده‏ام از كامل التواريخ ابن اثير بشنويد ـ ابن اثير جزرى صاحب كامل در تاريخ و صاحب اسد الغابه در معرفت صحابه پيغمبر كه هر دو از كتابهاى بسيار نفيس اسلامى است مينويسد: بعد از اينكه حسن بن على كنار رفت و معاويه خليفه شد و زمام امور را بدست گرفت فروة بن نوفل اشجعى خارجى كه پيش از اين با 500 نفر از خوارج كناره‏گيرى كرده و به «شهررور» رفته بودند گفتند اكنون شكى باقى نماند كه بايد با دستگاه حكومت جنگيد حال كه معاويه روى كار آمد و خليفه شد براى ما جنگ كردن با او لازم و واجب است و لذا آمدند و رو به عراق نهادند و به نخيله كوفه رسيدند، در اين موضع امام حسن بار سفر مدينه را بسته بود و از كوفه و عراق بيرون مى‏رفت، از كوفه بيرون رفته بود و از عراق بيرون ميرفت، وقتيكه خبر بمعاويه رسيد كه اين مرد خارجى مذهب با 500 نفر در مقام طغيان و سركشى است، معاويه ميخواست بتعبير ما پايه صلح حسن بن على را محكمتر كند، فرمانى نوشت (بتعبير خودش و بعقيده خودش) به امام حسن، نامه‏اى نوشت بامام حسن كه در راه است و از عراق به حجاز ميرود و در آن نامه دستور داد بحسن بن على كه فروة بن نوفل خارجى با 500 نفر رو به كوفه آمده‏اند شما مأموريت داريد كه برويد و با او بجنگيد و او را دفع كنيد آنوقت كه با او جنگيديد و او را دفع كرديد آنوقت راه مدينه را در پيش گيريد و بمدينه برويد مانعى ندارد ـ وقتى كه نامه معاويه بامام حسن رسيد و امام حسن در قادسيه بود يا نزديك قادسيه امام حسن در جواب نامه جسارت‏آميز معاوية بن ابى‏سفيان نوشت راستى عجيب است اين تعبير «لو آثرت ان اقاتل احدا من اهل القبلة لبدأت بقتالك فانى تركتك لصلاح الامة و حقن دمائها».

 

معاويه تو حسن بن على را مأمور ميكنى كه مانند افسرى از افسران تو برود و يك مرد خارجى سركشى را دفع كند، من كه حسن بن على هستم و از خلافت بنفع مسلمانان كنار آمده‏ام، اگر ميخواستم كه با كسى از اهل قبله و بتعبير ظاهرى هم شده «مسلمان» جنگ كنم «لبدأت بقتالك» اول با تو جنگ ميكردم حاصل، تو از همه نامسلمان‏ترى «فانى تركتك لصلاح الامة و حقن دمائها» تعبير «تركتك» را درست توجه كنيد، فرمود: «فانى تركتك لصلاح الامة حقن دمائها» من دست از تو برداشتم و با تو جنگ نكردم و حاصل بتعبيرى كه عرض كردم و بنظرم بهترين تعبير است در اين جا، كنار آمدم و تو را واگذاشتم «لصلاح الامة و حقن دمائها»

 

براى صلاح امت اسلامى و براى حفظ خون مسلمانان آنهم بآن بيانى كه عرض شده است يعنى بى‏نتيجه ديدم كه اين قوى و نيروهاى باهم برابر اسلامى از طرفين بجان هم بيفتند و يكديگر را بشكند و ضعيف كنند و نابود بشوند و دشمن از اين، موقعيت سوء استفاده بكند، اين را امام حسن سلام اللّه عليه بمعاويه نوشت.(4)

 

بعد از آنيكه امام حسن مجتبى بشهادت رسيد باز نبايد تصور كرد كه حسين بن على سلام اللّه عليه در زمان معاويه يعنى در ده سالى كه بعد از برادرش امام حسن با حكومت معاويه معاصر بود يعنى از سال 49 يا 50 هجرت تا سال 60 كه معاويه مرد در اين ده سال درست كه حسين بن على(ع) باين معنى قيام نكرد كه در مقابل معاويه شمشير بكشد و حاصل آن قيامى را كه در خلافت يزيد لازم دانست انجام بدهد ولى سيد الشهداء سلام اللّه عليه پيوسته معاويه را تخطئه مى‏كرد و توبيخ ميكرد و چنانكه برادرش حسن بن على با آن جمله‏هائى كه استماع فرموديد ابطال كرد حقانيت معاويه را در خلافت اسلامى بلكه ابطال كرد اسلام معاوية بن ابى‏سفيان را، سيد الشهداء هم اين كار را ميكرد، الان يكى دو جمله باز براى شما بگويم از آنچه ابن قتيبه دينورى كه يكى از اعلام و بزرگان علماى اسلام و قطعا سنى مذهب است و شيعه نيست در كتاب معروف خود الامامة و السياسة مينويسد: اين نامه‏ايست كه امام حسين بمعاويه نوشته است ـ تمام نامه را نخواهم و نتوانم عرض كنم ولى چند جمله‏اى تا روشن شود كه وضع رفتار حسين بن على عليه الاسلام با معاويه چه بود، واقعا امام حسين معاويه را يك خليفه، يك سلطان، يك زمامدار اسلامى قابل احترامى ميشناخت و در اين ده سال راستى خلافت و حكومت او را و زمامدارى او را خدا نكند امضاء كرده بود؟ يا سخن اينست كه ابن قتيبه مينويسد، اكنون چند جمله‏اى از اين نامه را عرض ميكنم: حسين بن على بمعاويه مى‏نويسد : «الست قاتل حجر و اصحابه العابدين المخبتين الذين كانوا يستفظعون البدع و يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنكر»(5)«معاويه مگر تو آن مردى نيستى كه حجر بن عدى كندى را بناروا كشتى و ياران او را شهيد كردى آن بندگان خداپرست ـ آن بندگان عبادت كن ـ بندگانى كه بدعتها را، ناروا ميشمردند، بندگان خدا كه امر بمعروف مى‏كردند و نهى از منكر ميكردند، آنان را بظلم و ستم كشتى پس از آنى كه با آنها پيمانهائى دادى و عهدهائى نهادى و تأكيد كردى، و محكم كردى عهدها و ميثاقها را، حاصل ـ آنها را امان دادى و آنها را خاطر جمع كردى و اين كار تو جرأتى است بر خدا، و اين كار تو استخفافى است بعهد پروردگار، مگر تو نيستى اى معاويه كه عمرو ابن حمق خزاعى يكى از بزرگان صحابه ـ خاتم الانبياءـ را كشتى؟ آن مرديكه روى او را عبادت كهنه كرده بود و بدن او را عبادت لاغر كرده بود او را كشتى پس از آنكه باو پيمانها و امانها دادى كه اگر آن امانها را بآهوان بيابان داده بودى از سركوهها فرود مى‏آمدند و مطمئن ميشدند و نزد تو مى‏آمدند، مگر تو نيستى كه زياد بى‏پدر را در اسلام بپدرت ابوسفيان نسبت دادى و گمان كردى كه او پسر ابوسفيان است و حال اينكه پيغمبر گفته بود: فرزند مال كسى است كه صاحب فراش است و زن صاحب فرزند در عقد اوست، و براى زناكار همان سنگى است كه خدا گفته است» بعد هم زياد بى‏پدر را بر مسلمين مسلط كردى تا آنها را بكشد و دستهاشان و پاهاشان را ببرد و آنها را بر شاخه‏هاى درخت خرما بدار بزند، سبحان اللّه اى معاويه گويا تو از اين مسلمانها نيستى و گويا مسلمانها با تو رابطه‏اى ندارند، اى معاويه از خدا بترس و بدان كه خدا را نوشته‏اى است و نامه‏اى است كه هيچ كوچك و بزرگى را فرو گذار نمى‏كند جز اينكه آنرا بشمار ميآورد، معاويه بدان كه خدا اين كارها را فراموش نمى‏كند، مردم را بگمانهاى سياسى ميكشى مردم را متهم ميكنى و آنگاه بالاتر از اينها نوشت معاويه تو در مقامى كه كودكى را بر مسلمانها اميركنى ـ مراد يزيد پسر معاويه است ـ كودكى كه شراب مينوشد، و با سگها بازى مى‏كند، معاويه مى‏بينم تو را كه خود را هلاك كرده‏اى و دين خود را تباه كرده‏اى و امت اسلامى را بيچاره كرده‏اى» اين طرز سخن گفتن و نامه نوشتن و حساب بردن حسن بن على است و حسين بن على دو ريحانه پيغمبر از حكومت و زمامدارى معاوية بن ابى سفيان، اكنون براى اينكه بيشتر دانسته شود كه اين جمله كه سيد الشهداء در آخر نامه‏اش راجع به يزيد نوشت چقدر در اسلام و تاريخ اسلام ريشه‏دار است و مسلم، اين جمله را هم باز از على بن الحسين المسعودى بشنويد، وى در شأن يزيد ميگويد: و كان يزيد صاحب طرب و جوارح و كلاب و قرود و فهود و منادمة على الشراب، و جلس ذات يوم على شرابه و عن يمينه ابن زياد و ذلك بعد قتل الحسين، فاقبل على ساقيه فقال:

 

يزيد مردى بود خوش‏گذران و عياش، يزيد مردى بود كه حيوانات شكارى داشت، سگها داشت، ميمونها داشت، يوزها داشت، پيوسته مجالس شرب خمر داشت، روزى در مجلس شراب خود نشست و پسر زياد هم در طرف راست او بود و اين بعد از آن بود كه حسين بن على را كشته بود پس بساقى مجلس خود رو كرد و باو گفت:

 

اسقنى شربة تروى مشاشى‏

 

ثم مل فاسق مثلها ابن زياد

 

صاحب السر و الامانة عندى‏

 

و لتسديد مغنمى و جهادى‏

 

يعنى اى ساقى محضر، بمن جام شرابى بده سپس برگرد و ابن زياد را شاداب و سيراب كن آن كسى كه رازدار من است، آن كسى كه امين كار من است، آن كسى كه محكمى كار من و مبناى خلافت من با دست او محكم شد، و حسين بن على را كشت. سپس مسعودى بعد از جمله‏هائى كه راجع به يزيد و مظالم و ستمكارى‏هاى او مى‏نويسد(6)

 

و مى‏گويد كه او مانند فرعون بود در ميان رعيت بعد ميگويد:

 

بل كان فرعون اعدل منه فى رعيته و انصف منه لخاصته و عامته ـ بلكه فرعون در ميان رعيت خود از يزيد عادلتر بود و در ميان مردم از خواص و عوام خود با انصاف‏تر. حاصل، انصاف فرعون بالاتر بود ـ مسعودى سپس ميگويد: اين ناروائيها و بى‏باكيها وبى‏تقوائيها و بى‏دينى‏هاى يزيد بملت و امت اسلامى هم اثر كرده و حاصل سخن اينست كه بحكم «الناس على دين ملوكهم» «غلب على اصحاب يزيد ما كان يفعله من الفسوق» همان گناهانى را كه يزيد ميكرد بر اصحاب او و كارمندان دولت او هم غلبه كرد آنها هم همين كارها را از سر گرفتند «و فى ايامه ظهر الغناء بمكة و المدينة» وقتى دولت و زمامداران همه گنهكار شدند و خليفه گنهكار شد، دستگاه دولتى گنهكار شد مردم هم گنهكار مى‏شوند در روز گار او غنا و آوازه خوانى و موسيقى در مكه آشكار شد، در مدينه هم مردم عادت كردند به غنا و نشستن پاى خوانندگى خواننده‏ها «و استعملت الملاهى...» و وسائل لهو و لعب بكار برده شده «و اظهر الناس شرب الشراب» مردم آشكارا شراب مينوشيدند چنانكه خليفه‏شان آشكارا مى‏نوشيد «و كان له قرد» در دستگاه خلافت اسلامى، مردم بنام خليفه اسلام بنام جانشين پيغمبر ـ مسعودى معتمد مى‏گويد: يزيد ميمونى داشت كه كنيه او«ابوقيس» بود باين ميمون ابو قيس مى‏گفت و ميگفتند. اين ميمون را در مجلس شراب خود حاضر ميكرد و براى او تشكى ميانداخت و او را مينشانيد و او ميمون خبيثى بود او را بر ماده خر وحشى، يعنى بر گوره‏خر ماده‏اى سوار ميكرد كه آن گورخر را هم تربيت كرده بودند براى مسابقه و اسب‏دوانى آماده شده بود، زين و لجام بر او ميگذاشتند و اين ابو قيس يعنى اين ميمون را بر گوره‏خر ماده سوار ميكردند و با اسبها باسب دوانى و مسابقه واميداشتند و در بعضى از روزها اين ميمون مسابقه را برد و رفت و هدف را ربود و بر ابوقيس قبائى بود، جامه‏اى و قبائى بر او پوشانده بودند از حرير سرخ و زرد و دامنها را بكمرش زده بودند و برسر او كلاهى نهاده بود از حرير كه رنگهائى داشت، رنگهاى گلى و بر آن گوره‏خر ماده زينى از حرير سرخ نهاده بودند كه نقش‏ها داشت و طرازها داشت و برنگ‏هاى مختلف آماده و آراسته و پيراسته شده. اين حساب جمله‏اى است كه سيد الشهداء در آخر نامه‏اش درباره يزيد بمعاوية بن ابى‏سفيان نوشت.

 

معاويه در ماه رجب سال 60 از دنيا رفت و چنانكه ميدانيد يزيد بجاى او نشست. جمله عجيبى ديدم در كتابى كه گفته بود: جواب حسابى از اينكه حسين بن على چرا تن بشهادت داد و چرا با يزيد بيعت نكرد، در آن كتاب كه راستى از نويسنده آن كتاب اين بيان سست عجيب است گفته بود كه جواب درست اينست كه امام حسين ديد كه اگر با يزيد بيعت كند كشته ميشود و اگر بيعت هم نكند كشته ميشود و حالا كه ميخواهد كشته شود، پس بهتر كه با صورت آبرومندى و حاصل در راه خدا كشته شود، اين حرف بسيار بى‏اساس است حساب شهادت سيد الشهداء از اين بالاتر است كه چون امام حسين يك روغن ريخته‏اى داشت، پس گفت الان كه على اى حال كشته ميشود بگذار با عزت كشته شوم بگذار در راه اسلام بشهادت برسم! اينطور نيست مدعاى بنده و راهى كه من در امشب و آنشب بيارى خدا ميروم و عرض من اينست كه حسين بن على عليه الاسلام با مطالعه كردن اين موجبات و اين مقدمات كه از 30 سال پيش از اين حد اقل فراهم شده است اينطور تشخيص داد كه انحراف مسلمين و انحراف امت اسلامى در اثر انحراف دستگاه حكومت بحدى شديد شده است كه اين انحراف شديد با سخنرانى و موعظه كردن و كتاب نوشتن و مجله دينى منتشر كردن و مقاله مذهبى براى مطالعه مردم مثلا فراهم كردن، با اين صورتها اين انحراف شديد قابل علاج نيست، انحرافهاى فردى را ميتوان با مختصر قيامى، با مختصر نهضتى، با مختصر اقدامى علاج كرد و منحرف را براه راست برگرداند، اما اگر انحراف شديد شد، اگر انحراف فوق العاده شد، اگر انحراف مربوط باشد به مهمترين مبانى اساسى و سياسى ملت اسلامى، بالخصوص اگر انحراف عمومى و دسته جمعى باشد انحراف‏هاى شديد عمومى دسته جمعى را هرگز با اين حركتهاى مختصر، با اين جنبشهاى ضعيف، با اين قلم فرسائيهاى كم اثر نميتوان بجائى رساند. حسين بن على تشخيص داد كه جز با يك قيام عميق، با يك قيام تند، با يك نهضت فوق العاده خونين نميشود از مقدماتى كه امير المؤمنين و امام حسن تا كنون فراهم كرده‏اند نتيجه قطعى گرفت و موجباتى را كه معاويه و ديگران تا كنون فراهم كرده‏اند آنها را نميتوان جز با يك قيام تند و عميق علاج كرد، البته امام حسين بهتر از هر گوينده ميتواند براى ما موجبات قيام خود را شرح دهد و اميدوارم در حدود مجال امشب و آنشب سيزدهم ما هم همپاى سيد الشهداء برويم و سخنان او را بشنويم و ببينيم كه خود امام حسين عليه السلام موجبات قيام خود را چه جور بيان كرده و از كجا شروع كرده و بكجا ختم كرده است.

 

بنده از مجموع گفته‏ها و نوشته‏هاى امام حسين كه بعضى را يادداشت كرده‏ام و عرض خواهم كرد و مخصوصا توجه بترتيب آنها و توجه بترتيب سخن و مراحلى كه سخن دارد اين جور مى‏فهمم كه سيد الشهداء سر نهضت خود را و موجبات اساسى قيام خود را از اول امر صريح و بى‏پرده نمى‏گفت و تدريجا شروع كرد به آشنا كردن مردم با روح نهضت خود و بموجبات و علل قيام خود، از همان وصيتنامه‏اى كه در مدينه طيبه نوشت و بدست برادرش محمد بن حنفيه داد تا آخرين سخنى، و آخرين و صريح‏ترين خطبه‏اى كه در مقابل حر بن يزيد رياحى و اصحاب او در منزل «بيضه» خواند كه اگر خدا بخواهد خوانده خواهد شد سيد الشهداء تدريجا براى مسلمين روشن بيان كرد كه من چرا قيام كرده‏ام و نميتوانسته‏ام قيام نكنم و اين انحراف شديدى كه اولا در دستگاه حكومت اسلامى پيش آمده است و ثانيا جز با شهادت، و جز با جانبازى و جز با قيامى تند و جدى قابل علاج نيست. در كتاب عاشر بحار علامه مجلسى از كتاب مقتل محمد بن ابيطالب موسوى كه يكى از علماى اماميه است نقل شده است و جاهاى ديگر هم شايد، كه امام حسين در مدينه طيبه بعد از آنيكه استاندار مدينه او را در فشار بيعت با يزيد قرار داد، دو شب پشت سرهم رفت سر قبر خاتم الانبياء و آنجا نماز خواند و دعا كرد و شايد هم بخواب رفت، در شب دومى كه امام حسين ميرود، چند ركعت نماز سر قبر خاتم الانبياء ميخواند و اين جمله را ميگويد، كم‏كم مى‏بينم خود امام حسين موجبات قيام خود را چه جور بيان مى‏كند، «اللّهم هذا قبر نبيك»، خدا يان قبر پيغمبر تو محمد است« و انا ابن بنت نبيك» خدايا من هم پسر دختر پيغمبر توام«و قد حضرنى من الامر ما قد علمت» خدايا براى من پيش آمدى شده است كه تو خودت ميدانى. اين جمله را عرض كردم در آن كتابى كه نام نبردم و نبايد نام ببرم لابد معنى خواهد كرد يعنى ميخواهند مرا بكشند و چاره‏اى ندارم تسليم بشوم مرا ميكشند، تسليم هم نشوم مرا ميكشند ولى من هيچ راضى نيستم كه هيچ مسلمانى اين جمله را اينطور بفهمد كه امام حسين از اينكه در خطر شهادت در راه خدا قرار گرفته است ناله كند نزد قبر پيغمبر و اظهار بى‏دلى و ناتوانى نمايد، اى مسلمانان عمرو بن جموح يك مرد مسلمانى است كه سابقه بت‏پرستى دارد و كليددار بت خانه مردم مدينه بوده است و مردمى است كه بعد از سالها بت‏پرستى و در بت‏پرستى پير شدن مسلمان شده است و حالا كه مسلمان شده است اسلام بقدرى روح منحط او را اوج داده است، و سطح فكر او را بالا برده كه وقتى براى جنگ احد بيرون مى‏رود دست بدعا بلند مى‏كند و ميگويد «اللّهم ارزقنى الشهادة» خدايا چنان روزى كن كه من در اين سفر كشته شوم و بشهادت برسم، اللهم لا تردنى الى اهلى خائبا(7) خدايا نكند و آن روز پيش نيايد كه من نااميد از اين سفر زنده برگردم، پروردگارا من كه عمرو بن جموحم، يك فرد مسلمان باميد شهادت بيرون ميروم، اگر يك مرد مسلمان كه عمرى را در سابقه بت‏پرستى گذرانده است اسلام روح او را اينقدر اوج ميدهد كه برگشتن از ميدان جهاد را بسلامت پيش زن و بچه‏اش، نااميدى و خيبت و حرمان حساب مى‏كند، چه معنى دارد كه حسين بن على بيايد پيش جدش پيغمبر و دامن پيغمبر را بگيرد و بگويد يا رسول اللّه بدادم برس كه مرا ميكشند. حساب اين نيست «و قد حضرنى من الامر ما قد علمت» اى خداى من، سر قبر پيغمبر بخدا ميگويد: خدايا براى من پيش آمدى شده است كه تو ميدانى، پيش آمد همين است. پيش آمد اين تشخيص حسين بن على است، پيش‏آمد اين وضع اسفناكى است و اين انحراف شديدى كه براى جامعه اسلامى پيش آمده است، پيش آمد اينستكه حسين بن على با مطالعه دقيق و عميق و بررسى تمام نواحى اسلامى و بررسى دستگاه حكومت و بررسى نظامهائيكه براى مردم اجرا ميشود باين نتيجه رسيده است و تشخيص داده است كه جز با قيام و جز با نهضت و جز با شهادت نميتوان جامعه اسلامى را از اين خطر، از اين انحراف شديد نجات بخشيد، بعد چنين گفت: «اللّهم انى احب المعروف و انكر المنكر.»

 

در اين سخن قدرى نزديك ميشود حضرت بمطلب ولى طورى كه هنوز نوع مردم نمى‏دانند كه چه مى‏گويد، خدايا تو ميدانى كه من معروف را دوست دارم و منكر را دشمن دارم، «و انا اسئلك يا ذا الجلال و الاكرام بحق القبر و من فيه الا اخترت لى ما هو لك رضى و لرسولك رضى»پروردگارا اى صاحب جلال و اكرام از تو سؤال ميكنم بحق اين قبر مقدس و بحق صاحب اين قبر يعنى خاتم انبياء كه براى من خودت آنراهى را پيش آورى كه هم تو از من خشنود باشى و هم پيغمبرت خاتم انبياء. سيد الشهداء تا اينجا همين مقدار نشان داد كه من براى امر بمعروف و نهى از منكر قيام ميكنم اما امر بمعروف و نهى از منكر او يعنى چه؟ راستى شايد بعضى از مردم با ديدن وصيتنامه‏اش يا شنيدن اين كلمات چنان تصور ميكردند و چنان ميپنداشتند كه امام حسين ميخواهد برود بشهر كوفه تا بكاسبها، بنانواهاى كوفه بگويد كم فروشى نكنيد، بتاجرهاى كوفه بگويد ربا نخوريد، اين نهى از منكر است، بجوانهاى كوفه بگويد از نمازهايتان غفلت نكنيد، اينهم امر بمعروف. و حال آنكه مطلب از اين حدود بالاتر است اين امر بمعروف و نهى از منكر از عهده مسئله‏گوهاى شهر كوفه هم ساخته است. تا اينجا هنوز سيد الشهداء مطلب را روشن بيان نكرده است. باز در كتاب عاشر بحار از مقتل محمد بن ابيطالب موسوى نقل مى‏كند كه سيد الشهداء وقتى كه خواست از مدينه بيرون بيايد يك وصيتنامه‏اى نوشت ببرادرش محمد بن حنفيه داد، در اين وصيت‏نامه سخن از شب هفت و شب چهل و سال و اين تشريفات ـ شايد بيشتر بى‏اساس ـ در كار نيست، حساب ديگرى است.

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم‏

 

هذا ما اوصى به الحسين بن على بن ابى‏طالب الى اخيه محمد المعروف بابن الحنفية.

 

بنام خداى بخشاينده مهربان.

 

اين وصيت‏نامه حسين بن على است براى برادرش محمد كه معروف به «ابن حنفيه» است مگر چه ميخواهد بگويد حسين بن على؟ «ان الحسين يشهد ان لا اله الاّ اللّه وحده لا شريك له» .

 

حسين بن على يك مرد خداشناس است «و ان محمدا صلّى اللّه عليه و آله عبده و رسوله جاء بالحق من عند الحق».

 

حسين بن على بنبوت خاتم انبياء ايمان دارد و هم باينكه دين حق را از نزد خداى حق آورده است. «و ان الجنة حق و النار حق و ان الساعة آتية لا ريب فيها و ان اللّه يبعث من فى القبور» حسين بن على شهادت ميدهد كه بهشت حق است، دوزخ و عذاب خدا حق است، تشريفاتى كه خدا در قيامت براى رسيدگى بحساب بندگانش خبر داده است همه حق است، روز قيامت و حساب آمدنى است و شكى و شبهه‏اى در آن نيست، حسين بن على گواهى ميدهد كه خداى متعال همه مردگان را از ميان گورها خواهد برانگيخت تا بحساب آنها برسد، بعد از همه اينها مطلب چيست «و انى لم اخرج اشرا و لا بطرا (اشرا و بطرا هم ميشود خواند) و لا مفسدا و لا ظالما» اين خروج و اين قيام و اين نهضت يك قيام عادى، يك قيام نفسانى، نهضتى مبنى بر هواى نفس و تمايلات بشرى نيست، من براى خوشى و براى لذت بردن و براى گردش كردن بيرون نرفتم، براى افسادهم بيرون نميروم، راه و رسم ستم را در پيش نگرفتم «و انما خرجت لطلب الاصلاح فى امة جدى صلى اللّه عليه و آله» اين تعبير صريح‏تر است، من ميروم تا امر امت جد خود را اصلاح كنم، با اين جمله حسين بن على نشان داد كه يك فساد اجتماعى خطرناكى پيش آمده است فسادى كه جز با قيامى شديد و خونين اصلاح پذير نيست، فسادى كه اصلاح آن جز از دست حسين بن على ساخته نيست، فسادى كه اصلاح آن با سخن گفتن و چنانكه عرض كردم نشر مجلات و وسائل مذهبى امكان پذير نيست ولى هنوز روشن نيست كه چه ميخواهد بگويد«و انما خرجت لطلب الاصلاح فى امة جدى صلى اللّه عليه و آله اريد ان آمر بالمعروف و انهى عن المنكر» نظرم اينست در اين قيام كه امر بمعروف و نهى از منكر كنم «و اسير بسيرة جدى و ابى على بن ابيطالب» و مانند پدرم على و جدم خاتم انبياء آنطور رفتار كنم «فمن قبل بقبول الحق فاللّه اولى بالحق» پس هركس از من پذيرفت چه بهتر «و من رد على هذا اصبر حتى يقضى اللّه بينى و بين القوم بالحق و هو خير الحاكمين و هذه وصيتى يا اخى اليك و ما توفيقى الاّ باللّه عليه توكلت و اليه انيب» و هر كس هم نپذيرد باز شكيبايم و شكيبائى خواهم كرد، البته نه شكيبايم يعنى دست روى دست خواهم نهاد بلكه يعنى اين راه را اگرچه يك تنه است بپايان خواهم رسانيد تا خدا ميان من و ميان اين مردم بحق حكم كند و او از همه داوران در داورى و حكم كردن تواناتر است و اين وصيت من است اى برادر من بتو و توفيق من جز بخدا نيست، بر او توكل ميكنم و بسوى او باز ميگردم. عرايض من در حدود يك ساعت طول كشيد. رعايت وقت كرده باشم و بقيه سخن را بگذارم و دنباله مطلب براى شبى ديگر بماند. در كتاب كشف الغمه على بن عيسى اربلى از محمد بن طلحه، و همچنين در كتاب لهوف سيد بن طاوس نقل شده است كه سيد الشهداء (بعد از آنيكه بمكه آمد و سوم ماه شعبان وارد مكه شد، ماه شعبان و رمضان و شوال و ذى القعدة تا هشتم ذى الحجة در مكه ماند و هيچ كس تصور نميكرد كه پسر پيغمبر روز هشتم ذى الحجة از مكه برود و اعمال حج را انجام ندهد و احرام حج خود را بصورت عمره بر گذار كند و بپايان برساند) بعد از آنيكه تصميم گرفت رهسپار عراق شود «قام خطيبا» ايستاد و خطبه خواند. توجه كنيد اينجا عرضى دارم كه شايد براى فهم بسيارى از جمله‏هاى سيد الشهداء مفتاحى باشد، اول خطبه امام بعد از حمد و ثناى پروردگار و درود بر خاتم انبياء اينست : «خط الموت على ولد آدم مخط القلادة على جيد الفتادة» باز سخن همانست سيد الشهداء مثل اينكه در مكه سخن را بى‏پرده‏تر گفت و مردم را با آنچه هست و آنچه بايد بشود آشناتر كرد، سخن از مرگ است ـ سخن از شهادت است ـ سخن از جانبازى است قطعا مراد در اين حدود است، كه كار انحراف امت اسلامى از آن گذشته است كه با ترويج‏هاى مالى، با بذل مال و با قلم فرسائى و با بذل فكر و با وسايل ديگر، با تشكيل مجالس مذهبى، با سخنرانى دينى حتى از حسين بن على اين انحراف شديد باصلاح آيد « خط الموت على ولد آدم» اصلاح فساد اجتماعى جز از طريق مرگ و شهادت آنهم با دست كسى مانند حسين بن على راه ندارد. در اين خطبه همه سخن از شهادت است، سخن از مردن است سخن از رفتن نزد پيغمبر است، سخن از افتادن بدست گرگهاى گرسنه كربلاست، سخن از اينست كه پايان اين سفر باينصورت برگذار مى‏شود، با اينكه ميدانيم وقتى كه امام حسين اين خطبه را شايد روز هفتم ماه ذى الحجه 60 در مسجد الحرام و شايد در ميان مردم ميخواند اوضاع بحسب ظاهر با حسين بن على مساعد بود و در غالب مردم چنان ميپنداشتند كه بزودى يزيد بن معاويه كنار ميرود و خلافت او سقوط مى‏كند و حسين بن على بخلافت مى‏رسد چرا كه نماينده مخصوص سيد الشهداء مسلم بن عقيل عليه السلام از كوفه گزارش داده است كه مردم همه باتواند و جز ترا بامامت و خلافت نميشناسند و جز زير بار زمامدارى تو نميروند هرچه زودتر بشتاب و بيا، در اين جور وضع بظاهر مساعد، در اين جور زمينه كاملا رضايت بخش و اميدبخش و موافق حسين بن على سخن از مرگ و سخن از شهادت و سخن از درندگى گرگان عراق دارد، مطلب همانست تشخيص من كه حسين بن على هستم اينست كه جز با قدم شهادت نميتوان اثرى گرفت. عرايضم را امشب در همين خطبه تمام كنم «خط الموت على ولد آدم مخط القلادة على جيد الفتادة» كار بكلمه «خط» و لطايف تعبيرات ندارم حاصل آنكه قلاده مرگ را بگردن بشر آويخته‏اند و قرار داده‏اند «و ما اولهنى الى اسلافى» تشخيص من اينست تا من راه رفتن پيش دارم على و جدم خاتم انبياء را در پيش نگيرم نميتوانم اين فساد اجتماعى را علاج كنم «اشتياق يعقوب الى يوسف» آنطور كه يعقوب پيغمبر به فرزند خود يوسف عاشق و شايق بود من عاشق و شايق شهادتم «و خير لى مصرع انا الاقيه» براى من از طرف خدا مصرعى و قتلگاهى و موقف شهادتى برگزيده شده است و من رو بآنجا ميروم از اين جمله ميخواهيم بفهميم كه اين نقشه نقشه خدائى است نقشه‏اى نيست كه با دست حسين بن على طرح شده باشد، يعنى خداى مسلمين در ازل و براى چنين انحراف و براى چنين فساد اجتماعى خطر ناكى، و براى اين وضع ناهنجار و نامساعد، رسم شهادت و راه جانبازى را بر عهده من نهاده است «و خير لى مصرع انا الاقيه» هر دو صحيح است، بعد مطلب را صريحتر گفت:

 

«و كأنى باوصالى تقطعها عسلان الفلوات بين النواويس و كربلاء».

 

گويا مى‏بينم و چيزى نخواهد گذشت كه گرگان عراق، گرگان گرسنه عراق ميان نواويس و كربلا بر من حمله مى‏كنند و بدن مرا پاره پاره ميكنند، و بند از بند مرا جدا ميكنند« فيملان منى اكراشا جوفا» تا شكم‏هاى گسنه خود را سير كنند «و اجربة سغبا» و تا جيب‏هاى خالى خود را پر كنند، آنها براى پركردن شكم‏ها و جيب‏ها و من براى مبازره با اين فساد شديد اجتماعى. باز سخن همانست، اين نقشه‏اى است كه خداى متعال علاج و وسيله اصلاح اين فساد اجتماعى خطرناك مسلمين را بشهادت من دانسته است، اينطور است «لا محيص عن يوم خط بالقلم» از آنچه با قلم تقدير نوشته شده چاره‏اى نيست. ما خاندان پيغمبر بآنچه خدا بخواهد راضى و خشنوديم و هرچه خدا براى ما پسنديده است مى‏پسنديم «رضى اللّه رضانا اهل البيت نصبر على بلائه و يوفينا اجر الصابرين» بر گرفتاريهاى خدا كه پيش ميآورد شكيبائيم و اجرها و مزدها و پاداشهاى خوبى خدا بما ميدهد، چند جمله را حذف كنم(8) تا رسيد بآخر سخن، اين جمله هم فوق العاده قابل توجه است، فرمود: «من كان باذلا فينا مهجته و موطنا على لقاء اللّه نفسه فليرحل معنا فاننى راحل مصبحا ان شاء اللّه» معنى اين جمله هم اينست در هر زمانى با مسائل مختلف ميشود از دين خدا و از حق مردم و از سعادت جامعه اسلامى دفاع كرد. ميشود در راه خدا بذل مال كرد، ميشود سخن گفت و ميشود سخنان نافع و سودمند و آموزنده‏اى براى مردم مسلمان نوشت تا آن سخنان را در كتاب يا روزنامه يا مجله بخوانند و در امر دين خود بصير و آشناتر شوند، اما سيد الشهداء با اين جمله مطلب را تمام كرد و حاصل اعلام كرد كه امروز روزى نيست كه كسى بتواند با كمكهاى مالى و با كمكهاى قلمى و كمك زبانى دين اسلام را مساعدت كند «و من كان باذلا فينا مهجته» گاهى كار فساد و انحراف اجتماعى بحدى ميرسد كه جز شهادت و جز جانبازى و جز فداكارى هيچ امرى نميتواند جلو فساد را بگيرد و مبانى فساد را برهم بريزد و زير و رو كند «من كان باذلا فينا مهجته» معنى سخن اينست: كه كسى در فكر نباشد حالا كه امام حسين بخواهد در راه خدا قيام كند من هم 50 تومان پول ميدهم. عبيد اللّه بن حر جعفى بگويد من هم يك اسب نيرومند پرتاخت وتاز ميدهم. ديگرى بگويد من هم 5 شتر و 7 زره و 4 نيزه ميدهم، حسين بن على نه شمشير ميخواهد، نه نيزه ميخواهد، نه اسب ميخواهد چون وضع اجتماعى و انحراف شديد اجتماعى را باستقامت آورد، من فقط جان ميخواهم هر كس حاضر است جان بدهد فردا صبح من حركت مى‏كنم با من حركت كند «من كان باذلا فينا مهجته» هر كس خونش را در راه قيام ميبخشد و ميدهد «و موطنا على لقاء اللّه نفسه» و هركس آمادگى دارد كه بر خداى متعال وارد شود «فليرحل معنا» با ما حركت كند كه من فردا صبح باين راه ميروم.

 

شب 8 محرم است با اينكه شايد سخن من بيش از انتظار شما طول كشيد اجازه دهيد 5 دقيقه ذكر مصيبت شود. «فلما رآهم الحسين عليه السلام مصرا على قتله» اين روضه، اين جمله مصيبتى كه عرض ميكنم از مقتل هشام بن محمد بن سائب كلبى شيعه مذهب برزگوار از اصحاب امام صادق عليه السلام نقل شده است.(9) وقتى امام حسين روز عاشورا راستى ديد كه مردم كوفه اصرار دارند براى كشتن او، راستى او را مى‏كشند اخذ المصحف و نشره و جعله على رأسه و نادى قرآنى گرفت و باز كرد و روى سرگذاشت و فريادش بلند شد «يا قوم بينى و بينكم كتاب اللّه و جدى محمد رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله، يا قوم بم تستحلون دمى»؟ اى مردم مسلمان عراق ميان من و شما اين قرآن و جدم خاتم الانبياء يعنى به آيه «تطهير قرآن، آيه مباهله قرآن، به سوره هل أتاى قرآن بنگريد، به سنت خاتم الانبياء نظر كنيد اگر كشتن من براى شما رواست بكشيد، و اگر نارواست بگذريد، عجبا، سيد الشهداء ميخواست از عاطفه دينى مردم كوفه استفاده كند اما متوجه شد كه اين مردم از عاطفه دينى بى‏بهره‏اند. سيد الشهداء راه ديگرى در پيش گرفت و دست بدامن عاطفه بشرى مردم كوفه شد، مردم كوفه اگر هم ديد ندارند، و اگر هم از معاد بيمى ندارند، بشرند و بشر عواطفى دارد كه از آن عواطف ميتوان استفاده كرد «فاذا بطفل له يبكى عطشا» اين كودك را بنده نميشناسم، آيا دختر است يا پسر، آيا شيرخواره است و كنيزى و غلامى او را از خيمه‏ها بيرون آورده يا كودكى است كه بپاى خود از خيمه بيرون آمده، معلوم نيست آنچه معلوم است بموجب اين نقل اينست كه يكى از كودكان خود امام حسين است، يكى از بچه‏هاى ابى عبد اللّه است، سيد الشهداء وقتى ديد از عاطفه دينى مردم كوفه نمى‏شود استفاده كرد، نگاه كرد ديد يكى از بچه‏هاى خودش از خيمه بيرون آمده است يا او را از خيمه بيرون آورده‏اند از تشنگى گريه مى‏كند و منقلب است، سيد الشهداء ـ بتعبير من ـ دست بدامن عاطفه بشرى مردم كوفه شد فاخذ على يده و قال : « يا قوم ان لم ترحمونى فارحموا هذا الطفل»پس او را روى دست گرفت و گفت اى مردم عراق اگر بر من رحم نميكنيد بر اين كودك تشنه بيگناه رحم كنيد، عجب عاطفه‏اى نشان دادند، مردم عراق يك سند قطعى دادند بحسين بن على كه همچنان كه از عاطفه دينى بى بهره‏ايم، از عاطفه انسانى و بشرى هم بى‏بهره‏ايم، آن سند قطعى عبارت بود از تيرى كه پريد و بگلوى آن كودك رسيد و او را بشهادت رسانيد.

 

لا حول و لا قوة الاّ باللّه العلى العظيم.

 

پى‏نوشت‏ها:

 

1ـ مروج الذهب، (چاپ مصر 1367 هـ 1948 م) ج 2، ص 426: و برخى گفته‏اند كه براى خانواده‏اش 250 درهم، و قرآن و شمشير خود را بميراث گذاشت.

 

2ـ رك. مروج الذهب ج 2، ص .341

 

3ـ مروج الذهب، ج 2، ص 342ـ.343

 

4ـ رك. الكامل، ج 3، ص 205 (چاپ مطبعه منيريه مصر).

 

5ـ فقتلتم ظلما و عدوانا بعد ما اعطيتهم المواثيق الغليظة و العهود المؤكدة، جرأة على اللّه و استخفافا بعهده. اولست قاتل عمرو بن الحمق الذى اخلقت و ابلت وجهه العبادة فقتلته من بعد ما اعطيته من العهود ما لو فهمته العصم نزلت من شعف الجبال اولست المدعى زياد فى الاسلام فزعمت انه ابن ابى‏سفيان و قد قضى رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم «ان الولد للفراش و للعاهر الحجر» ثم سلطه على اهل السلام يقتلهم و يقطع ايديهم و ارجلهم من خلاف و يصلبهم على جذوع النخل سبحان اللّه يا معاوية لكانك لست من هذه الامة و ليسوا منك، و اتق اللّه يا معاوية و اعلم ان للّه كتابا لا يغادر صغيرة و كبيرة الا احصاها و اعلم ان اللّه ليس بناس لك قتلك بالظنة و اخذك بالتهمة و امارتك صبيا يشرب الشراب يلعب بالكلاب! ما اراك الا و قد اوبقت نفسك و اهلكت دينك و اضعت الرعية و السلام (الامامة و السياسة، ج 1، ص 190 تأليف ابن قتيبه عبد اللّه بن مسلم متوفاى سال 267) چاپ مصر، 1356 ه 1937 م، .724

 

6ـ مروج الذهب، ج 2، ص 77 ـ .78

 

7ـ رك. سيرة رسول اللّه، الاستيعاب، اسد الغابه، الاصابة.

 

8ـ لن تشذ عن رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله لحمته و هى مجموعة له فى حظيرة القدس، تقر بهم عينه و ينجز لهم وعده.

 

 

 

9ـ در كتاب تذكره سبط ابن جوزى.

 

گفتار عاشورا صفحه 7

 

نوشته آقايان: آيتى، بهشتى، طالقانى، مطهرى‏

 


ارسال به : Add to google * Add to del.icio.us * Add to digg * Add to netvouz * Add to blinkbits * Add to technorati *Add to segnalo * Add to Yahoo * Add to reddit * Add to blinklist * Add to taggly

+| نوشته شده توسط احمد صالحی نژاد در یکشنبه 23 دی1386 و ساعت 18:29       

  عاشورا از نظر دیگران

تأثيرى كه حادثه كربلا و قيام حسين بن على«ع»بر انديشه مردم جهان،حتى غير مسلمانان داشته،بسيار است.عظمت قيام و اوج فداكارى و ويژگيهاى ديگر امام و يارانش سبب شده كه اظهار نظرهاى بسيارى درباره اين نهضت و حماسه آفرينان عاشورا داشته باشند.نقل سخنان همه آن كسان كتاب قطورى مى‏شود.بويژه كه برخى از نويسندگان غير مسلمان مستقلا كتاب درباره اين حادثه نوشته‏اند .در اينجا تنها تعدادى اندك از اين نظرها(از مسلمانان و غير مسلمانان)آورده مى‏شود:. (1)

 

مهاتما گاندى(رهبر استقلال هند) :من زندگى امام حسين،آن شهيد بزرگ اسلام را بدقت خوانده‏ام و توجه كافى به صفحات كربلا نموده‏ام و بر من روشن شده است كه اگر هندوستان بخواهد يك كشور پيروز گردد،بايستى از سرمشق امام حسين پيروى كند.

 

محمد على جناح(قاعد اعظم پاكستان) :هيچ نمونه‏اى از شجاعت،بهتر از آنكه امام حسين از لحاظ فداكارى و تهور نشان داد در عالم پيدا نمى‏شود.به عقيده من تمام مسلمين بايد از سرمشق اين شهيدى كه خود را در سرزمين عراق قربان كرد پيروى نمايند.

 

چارلز ديكنز(نويسنده معروف انگليسى) :اگر منظور امام حسين جنگ در راه خواسته‏هاى دنيايى بود،من نمى‏فهمم چرا خواهران و زنان و اطفالش به همراه او بودند؟پس عقل چنين حكم مى‏نمايد كه او فقط بخاطر اسلام،فداكارى خويش راانجام داد.

 

توماس كارلايل(فيلسوف و مورخ انگليسى) :بهترين درسى كه از تراژدى كربلا مى‏گيريم،اينست كه حسين و يارانش ايمان استوار به خدا داشتند.آنها با عمل خود روشن كردند كه تفوق عددى در جايى كه حق با باطل روبرو مى‏شود اهميت‏ندارد و پيروزى حسين با وجود اقليتى كه داشت،باعث شگفتى من است.

 

ادوارد براون(مستشرق معروف انگليسى) :آيا قلبى پيدا مى‏شود كه وقتى درباره كربلا سخن مى‏شنود،آغشته با حزن و الم نگردد؟حتى غير مسلمانان نيز نمى‏توانند پاكى روحى را كه در اين جنگ اسلامى در تحت لواى آن انجام گرفت انكار كنند.

 

فردريك جمس :درس امام حسين و هر قهرمان شهيد ديگرى اين است كه در دنيا اصول ابدى عدالت و ترحم و محبت وجود دارد كه تغيير ناپذيرند و همچنين مى‏رساند كه هر گاه كسى براى اين صفات مقاومت كند و بشر در راه آن پافشارى نمايد،آن اصول هميشه در دنيا باقى و پايدار خواهد ماند.

 

ل.م.بويد :در طى قرون،افراد بشر هميشه جرأت و پردلى و عظمت روح،بزرگى قلب و شهامت روانى را دوست داشته‏اند و در همينهاست كه آزادى و عدالت هرگز به نيروى ظلم و فساد تسليم نمى‏شود .اين بود شهامت و اين بود عظمت امام حسين.و من مسرورم كه با كسانى كه اين فداكارى عظيم را از جان و دل ثنا مى‏گويند شركت كرده‏ام،هر چند كه 1300 سال از تاريخ آن گذشته است .

 

واشنگتن ايروينگ(مورخ مشهور آمريكايى) :براى امام حسين«ع»ممكن بود كه زندگى خود را با تسليم شدن اراده يزيد نجات بخشد،ليكن مسؤوليت پيشوا و نهضت بخش اسلام اجازه نمى‏داد كه او يزيد را بعنوان خلافت بشناسد.او بزودى خود را براى قبول هر ناراحتى و فشارى به منظور رها ساختن اسلام از چنگال بنى اميه آماده ساخت.در زير آفتاب سوزان سرزمين خشك و در روى ريگهاى تفتيده عربستان،.(2)روح حسين فنا ناپذير است.اى پهلوان و اى نمونه شجاعت و اى شهسوار من،اى حسين!

 

توماس ماساريك :گر چه كشيشان ما هم از ذكر مصائب حضرت مسيح مردم را متأثر مى‏سازند،ولى آن شور و هيجانى كه در پيروان حسين«ع»يافت مى‏شود در پيروان مسيح يافت نخواهد شد و گويا سبب اين باشد كه مصائب مسيح در برابر مصائب حسين«ع»مانند پر كاهى است در مقابل يك كوه عظيم پيكر.

 

موريس دوكبرى :در مجالس عزادارى حسين گفته مى‏شود كه حسين،براى حفظ شرف و ناموس مردم و بزرگى مقام و مرتبه اسلام،از جان و مال و فرزند گذشت و زير بار استعمار و ماجراجويى يزيد نرفت.پس بياييد ما هم شيوه او را سرمشق قرار داده از زيردستى استعمارگران خلاصى يابيم و مرگ با عزت را بر زندگى با ذلت ترجيح دهيم.

 

ماربين آلمانى(خاور شناس) :حسين«ع»با قربانى كردن عزيزترين افراد خود و با اثبات مظلوميت و حقانيت خود،به دنيا درس فداكارى و جانبازى آموخت و نام اسلام و اسلاميان را در تاريخ ثبت و در عالم بلند آوازه ساخت.اين سرباز رشيد عالم اسلام به مردم دنيا نشان داد كه ظلم و بيداد و ستمگرى پايدار نيست و بناى ستم هر چه ظاهرا عظيم و استوار باشد،در برابر حق و حقيقت چون پر كاهى بر باد خواهد رفت.

 

بنت الشاطى :زينب،خواهر حسين بن على«ع»لذت پيروزى را در كام ابن زياد و بنى اميه خراب كرد و در جام پيروزى آنان قطرات زهر ريخت،در همه حوادث سياسى پس از عاشورا،همچون قيام مختار و عبد الله بن زبير و سقوط دولت امويان و برپايى حكومت عباسيان و ريشه دواندن مذهب تشيع،زينب قهرمان كربلا نقش برانگيزنده داشت.

 

لياقت على خان(نخستين نخست وزير پاكستان) :اين روز محرم،براى مسلمانان سراسر جهان معنى بزرگى دارد.در اين روز،يكى از حزن آورترين و تراژديك‏ترين وقايع اسلام اتفاق افتاد،شهادت حضرت امام حسين«ع»در عين حزن،نشانه فتح نهايى روح واقعى اسلامى بود،زيرا تسليم كامل به اراده الهى به شمار مى‏رفت.اين درس به ما مى‏آموزد كه مشكلات و خطرها هر چه باشد،نبايستى ما پروا كنيم و از راه حق و عدالت منحرف شويم.

 

جرج جرداق(دانشمند و اديب مسيحى) :وقتى يزيد،مردم را تشويق به قتل حسين و مأمور به خونريزى مى‏كرد،آنها مى‏گفتند:«چه مبلغ مى‏دهى؟»اما انصار حسين به او گفتند:ما با تو هستيم.اگر هفتاد بار كشته شويم،باز مى‏خواهيم در ركابت جنگ كنيم و كشته شويم.

 

عباس محمود عقاد(نويسنده و اديب مصرى) :جنبش حسين،يكى از بى نظيرترين جنبشهاى تاريخى است كه تاكنون در زمينه دعوتهاى دينى يا نهضتهاى سياسى پديدار گشته است...دولت اموى پس از اين جنبش،به قدر عمر يك انسان طبيعى دوام نكرد و از شهادت حسين تا انقراض آنان بيش از شصت و اندى سال نگذشت.

 

احمد محمود صبحى :اگر چه حسين بن على«ع»در ميدان نظامى يا سياسى شكست خورد،اما تاريخ،هرگز شكستى را سراغ ندارد كه مثل خون حسين«ع»به نفع شكست خوردگان تمام شده باشد.خون حسين،انقلاب پسر زبير و خروج مختار و نهضتهاى ديگر را در پى داشت،تا آنجا كه حكومت اموى ساقط شد و نداى خونخواهى حسين،فريادى شد كه آن تختها و حكومتها را به لرزه درآورد.

 

آنطون بارا(مسيحى) :اگر حسين از آن ما بود،در هر سرزمينى براى او بيرقى بر مى‏افراشتيم و در هر روستايى براى او منبرى بر پا مى‏نموديم و مردم را با نام حسين به مسيحيت فرا مى‏خوانديم.

 

گيبون(مورخ انگليسى) :با آنكه مدتى از واقعه كربلا گذشته و ما هم با صاحب واقعه هم وطن نيستيم،مع ذلك مشقات و مشكلاتى كه حضرت حسين«ع»تحمل نموده،احساسات سنگين دل‏ترين خواننده را بر مى‏انگيزد،چندانكه يك نوع عطوفت و مهربانى نسبت به آن حضرت در خود مى‏يابد.

 

نيكلسون(خاورشناس معروف) :بنى اميه،سركش و مستبد بودند،قوانين اسلامى را ناديده انگاشتند و مسلمين را خوار نمودند...و چون تاريخ را بررسى كنيم،گويد:

 

دين بر ضد فرمانفرمايى تشريفاتى قيام كرد و حكومت دينى در مقابل امپراتورى ايستادگى نمود.بنابر اين،تاريخ از روى انصاف حكم مى‏كند كه خون حسين«ع»به گردن بنى اميه است.

 

سر پرسى سايكس(خاور شناس انگليسى) :حقيقتا آن شجاعت و دلاورى كه اين عده قليل از خود بروز دادند،به درجه‏اى بوده است كه در تمام اين قرون متمادى هر كسى كه آن را شنيد،بى اختيار زبان به تحسين و آفرين گشود.اين يك مشت مردم دلير غيرتمند،مانند مدافعان ترموپيل،نامى بلند غير قابل زوال براى خود تا ابد باقى گذاشتند.

 

تاملاس توندون(هندو،رئيس سابق كنگره ملى هندوستان) :اين فداكاريهاى عالى از قبيل شهادت امام حسين«ع»،سطح فكر بشريت را ارتقا بخشيده است و خاطره آن شايسته است هميشه باقى بماند و يادآورى شود. محمد زغلول پاشا(در مصر،در تكيه ايرانيان) :حسين«ع»در اين كار،به واجب دينى و سياسى خود قيام كرده و اينگونه مجالس عزادارى،روح شهامت را در مردم پرورش مى‏دهد و مايه قوت اراده آنها در راه حق و حقيقت مى‏گردد.

 

عبد الرحمان شرقاوى(نويسنده مصرى) :حسين«ع»،شهيد راه دين و آزادگى است.نه تنها شيعه بايد به نام حسين ببالد،بلكه تمام آزاد مردان دنيا بايد به اين نام شريف افتخار كنند .

 

طه حسين(دانشمند و اديب مصرى) :حسين«ع»براى به دست آوردن فرصت و از سرگرفتن جهاد و دنبال كردن از جايى كه پدرش رها كرده بود،در آتش شوق مى‏سوخت.او زبان را درباره معاويه و عمالش آزاد كرد،تا به حدى كه معاويه تهديدش نمود.اما حسين،حزب خود را وادار كرد كه در طرفدارى حق سختگير باشند.

 

عبد الحميد جودة السحار(نويسنده مصرى) :حسين«ع»نمى‏توانست با يزيد بيعت كند و به حكومت او تن بدهد،زيرا در آن صورت،بر فسق و فجور،صحه مى‏گذاشت و اركان ظلم و طغيان را محكم مى‏كرد و بر فرمانروايى باطل تمكين مى‏نمود.امام حسين به اين كارها راضى نمى‏شد،گر چه اهل و عيالش به اسارت افتند و خود و يارانش كشته شوند.

 

علامه طنطاوى(دانشمند و فيلسوف مصرى) :(داستان حسينى)عشق آزادگان را به فداكارى در راه خدا بر مى‏انگيزد و استقبال مرگ را بهترين آرزوها به شمار مى‏آورد،چندانكه براى شتاب به قربانگاه،بر يكديگر پيشى جويند.

 

العبيدى(مفتى موصل) :فاجعه كربلا در تاريخ بشر نادره‏اى است،همچنان كه مسببين آن نيز نادره‏اند...حسين بن على«ع»سنت دفاع از حق مظلوم و مصالح عموم را بنا بر فرمان خداوند در قرآن به زبان پيمبر اكرم وظيفه خويش ديد و از اقدام به آن تسامحى نورزيد.هستى خود را در آن قربانگاه بزرگ فدا كرد و بدين سبب نزد پروردگار،«سرور شهيدان»محسوب شد و در تاريخ ايام،«پيشواى اصلاح طلبان»

 

به شمار رفت.آرى،به آنچه خواسته بود و بلكه برتر از آن،كامياب گرديد.

 

پى‏نوشتها

 

1ـنقل از كتاب«درسى كه حسين به انسانها آموخت»،شهيد هاشمى‏نژاد،ص 447،رهبر آزادگان و منابع ديگر.

 

2ـالبته امام حسين«ع»در صحراى كربلا شهيد شد،نه ريگزارهاى عربستان!

 

3ـرهبر آزادگان،ص .67

 

4ـحياة الامام الحسين،ج 2،ص 246 و .288

 

5ـمفاتيح الجنان،زيارتهاى مختلف امام حسين«ع»

 

6ـدر اين زمينه ر.ك:«عنصر امر به معروف در نهضت امام حسين»از شهيد مطهرى.D}

 

7ـبحار الأنوار،ج 44،ص 328،مقتل خوارزمى،ج 1،ص .186

 

8ـصحيفه نور،ج 17،ص .60

 

9ـهمان،ج 16،ص .219

 

10ـهمان،ج 18،ص .12

 

11ـهمان،ج 15،ص .204

 

12ـچكيده مقالات كنگره امام خمينى و فرهنگ عاشورا،ص .104

 

13ـدر اين زمينه ر.ك:«فرهنگ جبهه»مهدى فهيمى.

 

فرهنگ عاشورا صفحه 279

 

جواد محدثى‏

 


ارسال به : Add to google * Add to del.icio.us * Add to digg * Add to netvouz * Add to blinkbits * Add to technorati *Add to segnalo * Add to Yahoo * Add to reddit * Add to blinklist * Add to taggly

+| نوشته شده توسط احمد صالحی نژاد در یکشنبه 23 دی1386 و ساعت 18:28       

  پیشینه عاشورا ۲

عاشورا در زمان جاهليت و ميان قريش‏

 

در سنن دارمى روايت شده كه رسول خدا(ص) فرمود:

 

اين روز روز عاشوراست و قريش اين روز را در جاهليت روزه مى‏گرفتند پس هر كدام شما (مسلمين) دوست دارد روزه بگيرد، بگيرد و هر كدام دوست دارد روزه را ترك كند ترك كند.(1)

 

در كتاب موطأ مالك آمده:

 

إن عائشة قالت: كان يوم عاشوراء يوما تصومه قريش فى الجاهلية و كان رسول الله(ص) يصومه فى الجاهلية...(2)

 

در صحيح بخارى نقل شده:

 

إن قريشا كانت تصوم يوم عاشوراء فى الجاهلية ثم أمر رسول الله(ص) بصيامه حتى فرض رمضان ...(3)

 

در كتاب نيل الاوطار آمده:

 

أن اهل الجاهلية كانوا يصومون يوم عاشوراء و إن رسول الله(ص) صامه و المسلمون قبل أن يفرض رمضان.(4)

 

عاشورا بعد از اسلام و قبل از وجوب روزه ماه رمضان‏

 

در صحيح بخارى از ابن عمر نقل شده:

 

صام النبى(ص) عاشوراء و أمر بصيامه فلما فرض رمضان ترك(5)

 

و نيز در صحيح بخارى از عايشه نقل شده:

 

رسول خدا به روزه روز عاشورا امر كرد تا هنگامى كه روزه ماه رمضان واجب شد. آنگاه فرمود : هر كس مى‏خواهد، روز عاشورا را روزه بگيرد و هر كسى مى‏خواهد افطار كند.(6)

 

در كتاب جامع احاديث الشيعه از كتاب من لا يحضره الفقيه از امام باقر(ع) نقل شده:

 

محمد بن مسلم و زراره از آن حضرت از روزه روز عاشورا سؤال كردند، فرمود: كان صومه قبل شهر رمضان فلما نزل شهر رمضان ترك.(7)

 

عاشورا پس از وجوب روزه ماه رمضان‏

 

در روايات شيعه آمده:

 

و أما الصوم الذى يكون صاحبه فيه بالخيار فصوم يوم الجمعة ـ الى أن قال ـ و صوم يوم عاشوراء فكل ذلك صاحبه بالخيار إن شاء صام و إن شاء أفطر.(8)و نيز از مام باقر(ع) روايت شده:

 

إن عليا(ع)قال صوموا العاشوراء التاسع و العاشر فإنه يكفر ذنوب سنة.(9)h}

 

و نيز از امام باقر(ع) روايت شده: «صيام يوم عاشوراء، كفارة(10) سنة»{h(11)

 

در كنزل العمال روايت شده:

 

لما فرض صوم رمضان سئل النبى(ص) عن صوم عاشوراء فقال: هو يوم من ايام الله تعالى فمن شاء صامه و من شاء تركه.(12)

 

و نيز در همان كتاب:

 

عن عمار بن ياسر قال: امرنا بصيام عاشوراء قبل أن ينزل رمضان فلما نزل رمضان لم نؤمر به.(13)

 

و در همان كتاب:

 

ظعن قيس بن سعد قال: كنا نصوم عاشوراء... قبل أن ينزل علينا صوم رمضان فلما نزل لم نؤمر به و لم ننه عنه و نحن نفعل.(14)

 

روايات‏

 

مستفاد از اين روايات و دهها روايت ديگر كه در كتابهاى حديثى سنى و شيعه نقل شده، (15) اين است كه عاشورا از زمان حضرت موسى تا بعثت رسول خدا(ص) و از بعثت تا هنگام وجوب روزه ماه رمضان و همچنين پس از آن مورد تعظيم و از ايام الله بوده است و همواره با انجام روزه در آن، بزرگ داشته مى‏شده است.

 

در اينجا اين پرسش پيش مى‏آيد كه علت عظمت اينروزه و از ايام الله بودن آن چيست؟ زيرا غالبا زمانها به واسطه حوادث مهمى كه در آن اتفاق مى‏افتد عظمت پيدا مى‏كنند مانند روز ميلاد رسول خدا(ص) روز بعثت و روز وفات آن بزرگوار و روز تولد اميرمؤمنان و روز غدير و روز شهادت آن گرامى.

 

در پاسخ اين سوال مطالبى در كتابها نقل شده و برخى از آنها مورد خدشه قرار گرفته است .(16) اما از يك نكته گويا غفلت شده كه علت عظمت اين روز حادثه كربلا باشد و بزرگداشت اين روز از همان زمان حضرت موسى نيز به همين علت بوده و شاهد آن روايتى است كه در پايان اين مقال نقل خواهيم كرد. و اگر همه حوادثى كه گفته شده در اين روز اتفاق افتاد مطابق با واقع باشد، باز از همه مهمتر و عظيمتر حادثه كربلاست.

 

روز عاشورا پس از واقعه كربلا

 

دشمنان اهل بيت و بنى‏اميه لعنة الله عليهم پس از حادثه كربلا با سوء استفاده از روايات مربوط به روزه بزرگداشت عاشورا مطلبى را عنوان و مطرح و تبليغ كردند كه با اساس دين و مكتب منافات داشت و آن اينكه چون در اين روز امام حسين كشته شده و كشتن امام حسين (ع) و اهل بيت و ياران او ـ نعوذ بالله ـ كار بسيار خوب و مستحسنى بوده پس اين روز روز با بركتى شده و به اين خاطر بايد اين روز را روزه گرفت.

 

متأسفانه اين مطلب صد در صد انحرافى، ميان گروهى از مسلمانان ظاهرى نفوذ كرد كه در زيارت عاشوراى امام حسين(ع) آمده: و هذا يوم تبركت به بنو امية.از اين تاريخ است كه روزه روز عاشورا به دو عنوان مى‏توانست انجام شود:

 

1) به عنوان اينكه از ايام الله است مانند اينكه قبل از حادثه كربلا روز عاشورا را روزه مى‏گرفتند يا به عنوان واجب و يا مستحب.

 

2) به عنوان اينكه چون يزيد امام حسين را ظاهرا از بين برده بايد روزه گرفت و از همين تاريخ است كه امامان معصوم ما با روشنگرى و احيانا نهى از روزه عاشورا و حتى با بيان اينكه تا نزديك غروب چيزى نخوريد و نياشاميد اما نزديك غروب قدرى چيزى بخوريد تا رزوه اصطلاحى نباشد، با اين فكر كفرى كه ريشه در دشمنى با اهل بيت(ع) دارد مبارزه و مخالفت كردند.

 

امام صادق(ع) به عبدالله بن سنان فرمود:

 

لا تجعله صوما كملا و ليكن إفطارك بعد صلاة العصر بساعة على شربة من ماء(17)

 

زراره از امام صادق و امام باقر(ع) نقل كرده كه به او فرمود: «لا تصم يوم عاشورا...» (18)

 

جعفر بن عيسى گويد:

 

سألت الرضا(ع) عن صوم يوم عاشوراء و ما يقول الناس فيه فقال(ع) عن صوم ابن مرجانة تسألنى؟ ذلك يوم صامه الادعياء من آل زياد بقتل الحسين صلوات الله عليه وهو يوم تشأم به آل محمد يتشأم به أهل الاسلام و اليوم المتشأم به الاسلام و أهله لا يصام فيه و لا يتبرك به ... و يوم عاشوراء قتل فيه الحسين و تبرك به ابن مرجانة و تشأم به آل محمد(ع) فمن صامهما أو تبرك بهما، لقى الله عزوجل ممسوخ القلب و كان محشره مع الذين سنوا صومهما و التبرك بهما.(19)

 

امام صادق(ع) فرمود:

 

من صامه كان حظه من صيام ذلك اليوم حظ ابن مرجانة و آل زياد. قال الراوى: قلت: و ما كان حظهم من ذلك اليوم؟ قال: النار أعاذنا الله من النار و من عمل يقرب من النار.(20)

 

امام صادق(ع) فرمود:

 

اما انه صيام يوم ما نزل به كتاب و لا جرت به سنة الا سنة آل زياد بقتل الحسين بن على (ع)(21)

 

ظاهرا مقصود روزه آن طور كه بنى‏اميه مى‏گفتند است و چند روايت ديگر نيز به همين مضمون در روايات باب صيام عاشورا در كتابهاى حديثى مانند جامع احاديث الشيعه نقل شده است. (22)

 

بنابراين جمع بين اين دو گروه روايت (يعنى رواياتى كه دلالت بر مطلوبيت صوم عاشورا و رواياتى كه دلالت بر عدم مطلوبيت آن دارد) بسيار روشن است.

 

مرحوم مقدس اردبيلى در كتاب شرح ارشاد در شرح فتواى علامه حلى به استحباب روزه عاشورا به شرط اينكه بخاطر محزون بودن از شهادت امام حسين(ع) باشد فرمود:

 

روايات در اينمورد مختلف است، برخى دلالت بر استحباب دارد و مى‏گويد: روزه عاشورا كفاره گناه يك سال است و روزه تاسوعا و عاشورا كفاره گناه يك سال است و رسول خدا اين روز را روزه گرفته است... برخى ديگر از روايات دلالت بر كراهت بلكه حرمت دارد مانند روايتى كه روزه اين روز سنت آل زياد و روزه ابن مرجانه است... گروه دوم مربوط به روزه عاشورا به عنوان تبرك شكر به خاطر شهادت امام حسين(ع) است كه روزه به اين منظور حرام است و اگر به اين منظور هم نباشد ممكن است به خاطر تشابه به سنت دشمنان اهل بيت است و روزه‏دار در اين روز به آنان شباهت پيدا مى‏كند مكروه باشد كما اينكه اتصاف يهود و نصارا مكروه است اما اينكه علامه حلى فرمود: «در صورتى كه به خاطر حزن باشد مستحب است» مقصود اين است كه هيچ شباهتى به كار بنى اميه كه به خاطر سرور و شكر روزه مى‏گرفتند نداشته باشد .(23)

 

صاحب جواهر هم در شرح قول محقق «يستحب صوم عاشوراء على وجه الحزن» فرموده است:

 

لا أن يكون على جهة التبرك و الشكر و بذلك جمع الشيخان و غيرهما بين الروايات الدالة على المطلوبية و النصوص المتضمنة للنهى عن صومه...(24)

 

مرحوم محدث قمى در ماده عشر سفينة البحار مطلب شگفت آورى را در اين زمينه از يكى از علماى اهل تسنن (شيخ عبدالقادر جيلانى) نقل كرده است كه خواندنى است.

 

چند يادآورى‏

 

متأسفانه موضوع عيد دانستن روز عاشورا بعد از حادثه كربلا كه از شيطنتهاى بنى اميه بود در ميان گروههايى از مسلمانان نفوذ كرد و باقى و گويا هنوز هم در برخى از بلاد برخى ممالك اسلامى اين سنت سراسر بدعت و ضد ارزش برقرار است.و من عجيب امرهم دعواهم محبة أهل البيت(ع) مع ما يفعلون يوم المصاب بالحسين(ع) من المواظبة على البر و الصدقة و المحافظة على البذل و النفقة و التبرك بشراء ملح السنة و التفاخر بالملابس المنتخبة و المظاهرة بتطيب الابدان... من أسباب الافراح و المسرات و اعتذارهم فى ذلك بأنه يوم ليس كالايام و انه مخصوص بالمناقب العظام و يدعون ان الله عزوجل تاب فيه على آدم فكيف وجب أن يقضى فيه حق آدم فيتخذ عيدا و لم يجب أن يقضى حق سيد الاولين و الاخرين محمد خاتم النبيين (ع) فى مصابه بسبطه و ولده و ريحانته و قرة عينه و باهله الذين أصيبوا و حريمه الذين سبوا و هتكوا...(25)

 

تهذيب الاحكام از شيخ طوسى از امام باقر(ع)

 

لزقت السفينة يوم عاشوراء على الجودى فأمر نوح(ع) من معه من الجن و الانس أن يصوموا ذلك اليوم.

 

و قال ابوجعفر(ع) اتدرون ما هذا اليوم؟ هذا اليوم الذى تاب الله عزو جل فيه على آدم و حوا(ع) و هذا اليوم الذى فلق الله فيه البحر لبنى اسرائيل فاغرق فرعون و من معه و هذا اليوم الذى غلب موسى(ع) فرعون و هذا اليوم الذى ولد فيه ابراهيم(ع) و هذا اليوم الذى تاب الله فيه على قوم يونس و هذا اليوم الذى ولد فيه عيسى بن مريم(ع) و هذا اليوم الذى يقوم فيه القائم(ع)(26)

 

دعائم الاسلام از قاضى نعمان مصرى:

 

عن جعفر بن محمد(ع) انه قال استوت السفينة يوم عاشوراء على الجودى فأمر نوح(ع) من معه من الانس و الجن بصومه و هو اليوم الذى تاب الله فيه على آدم(ع) و هو اليوم الذى يقوم فيه قائمنا أهل البيت(ع)(27)

 

شفا الصدور از حاج ميرزا ابوالفضل طهرانى:

 

شيخ صدوق از جبله مكيه نقل كرده كه شنيدم از ميثم تمار رضى الله عنه كه فرمود: والله مى‏كشند اين امت پسر پيغمبر خود را در محرم در روز دهم. و هر آينه اعدا حق سبحانه و تعالى اين روز را روز بركت قرار دهند و همانا اين كار شدنى است و پيش گرفته است در علم خداى تعالى و من مى‏دانم او را به عهدى كه از مولايم اميرالمؤمنين(ع) به من رسيده ـ تا آنجا كه جبله مى‏گويد: ـ گفتم: چگونه مردم روز قتل حسين را روز بركت قرار دهند پس ميثم بگريست و فرمود: حديثى وضع كنند كه او روزى است كه خداى تعالى در او توبه آدم را قبول كرد ـ با اينكه خداى تعالى در ذيحجه توبه آدم را قبول كرد ـ و گمان مى‏كنند كه او روزى است كه خداى تعالى يونس را از شكم ماهى بيرون آورد ـ با اينكه خداى تعالى يونس را در ذيقعده از شكم ماهى برآورد ـ و گمان مى‏كنند كه او روزى است كه سفينه نوح بر جودى قرار گرفت ـ با اينكه استوارى سفينه در روز هجدهم ذيحجة بود ـ و گمان مى‏كنند كه او روزى است كه خدا دريا را براى موسى بشكافت ـ با اينكه اين كار در ربيع الاول بود. (28)

 

در مجله الهادى كه سالهاى قبل از پيروزى انقلاب در قم منتشر مى‏شد شماره دوم سال هفتم در مقاله‏اى پيرامون عاشورا و روزه يهود در اين روز بحث شده است. نويسنده آن مقاله معتقد است تمام رواياتى كه دلالت بر روزه گرفتن يهوديها در عاشورا دارد جعلى است و اين قبيل روايات در جهت كار بنى‏اميه بوده كه موضوع كربلا و حادثه عاشورا را لوث كنند، وى مى‏نويسد :

 

فى واقعنا الحاضر لانجد اىّ يهود يصوم فى العاشر من محرم او يعده عيدا و لم يوجد فى السجلات التاريخية ما يشير الى انهم صاموا فى العاشر من محرم او عدوه عيدا... بل اليهود يصومون يوم العاشر من شهر تشرين و هو الشهر الاول من سنتهم فى تقويمهم و تاريخهم الا أنهم لا يسمونه يوم عاشوراء بل يوم او عيد كيپور.(29)

 

براى بررسى اين مطالب لازم است به مصادر معتبرى كه درباره روزه يهود بحث كرده‏اند رجوع كنيم:

 

كتاب قاموس مقدس تأليف مستر هاكس آمريكايى:

 

روزه كفاره: روزه مهم ساليانه‏اى است كه با آرامى و استراحت و روزه در دهم ماه تشرين يعنى پنج روز قبل از عيد خيمه‏ها نگاه داشته مى‏شد... كه فعلا اين عيد در دهه اول اكتبر واقع مى‏شود...(30)

 

عاشورا اصلا نام روز دهم محرم نبوده است بلكه روز دهم ماه تشرين بوده است كه يهوديان از جمله يهوديان عرب در آن روز روزه كيپور مى‏گرفتند...

 

تشرين نام يكى از ماههاى تقويم يهود كه ماه اول سال عرفى و ماه هفتم سال دينى است و مطابق با قسمتى از سپتامبر و اكتبر فرنگى مى‏باشد... جشن سال نو در روزهاى اول و دوم تشرين برگزار مى‏شود يوم كيپور در روز دهم...(31)

 

التفهيم از ابوريحان بيرونى:

 

كبور چيست؟ (32) دهم روز است از تشرين وزين جهت گاه گاه او را عاشورا خوانند (33) فاما نام كبور اندر زبان عبرى كفاره گناهان است و اين يك روز است كه بر جهودان روزه داشتن فريضه كرده آمد ... تو اندازه اين روز بيست و پنج ساعت است و ابتدا كنند روز نهم پيش از آفتاب فرو شدن به نيم ساعت و تمام شود چون آفتاب فرو شود روز دهم و نيم ساعت بگذرد آنگه روزه بگشايند.(34)

 

در گنجينه‏اى از تلمود نيز راجع به روزه روز كيپور مفصل بحث شده است (35)

 

الآثار الباقية از ابوريحان بيرونى:

 

تشرين و هو ثلاثون يوما... و في اليوم العاشر منه صوم الكبور و يدعى العاشورا و هو الصوم المفروض من بين سائر الصيام فإنها نوافل و يصام هذا الكبور من قبل غروب الشمس من اليوم التاسع بنصف ساعة الى ما بعد غروبها في اليوم العاشر بنصف ساعة تمام خمس و عشرين ساعة ... و صومه كفارة لكل ذنب على وجه الغلط و يجب على من يصمه من اليهود القتل عندهم و فيه يصلى خمس صلوات و يسجد فيها ...(36)

 

سفر لاويان تورات شانزدهم:

 

و اين براى شما دائمى باشد كه در روز دهم ماه هفتم جانهاى خود را ذليل سازيد و هيچ كار مكنيد... زيرا كه در آن روز كفاره براى تطهير شما كرده خواهد شد و از جميع گناهان خود به حضور خداوند طاهر خواهيد شد...(37)

 

ظاهر عبارات اين كتابها مويد همان مطلبى است كه در مقاله مجله الهادى آمده زيرا دهم تشرين با دهم محرم هميشه يك روز نيست بله ممكن است گاهى در يك روز هر دو واقع شوند در صورتى كه ظاهر روايات و مطالبى كه قبلا در اين مقاله آورديم اين است كه يهود همواره در دهم ماه محرم روزه مى‏گرفتند.

 

اما با اين وصف نمى‏توان قضاوت قطعى كرد زيرا خلاف واقع بودن آن همه روايت و گفتارهاى اهل لغت هم بعيد به نظر مى‏رسد و شايد دو مطلبى كه در ذيل از دائرة المعارف فارسى و از مرحوم علامه حاج ميرزا ابوالحسن شعرانى نقل مى‏كنيم بتواند اين شبهه را دفع و يا دست كم ضعيف كند.

 

در دائرة المعارف فارسى آمده:

 

تقويم يهود به سبب قواعد گوناگونى كه براى تنظيم اعياد دينى دارند پيچيده است سال دينى اول نيسان و سال عرفى از اول تشرين آغاز مى‏شود(38)

 

علامه شعرانى رحمة الله عليه:

 

ابوريحان بيرونى و بعضى از مفسران كه اهل فن (نجوم) بودند گويند: نسى‏ء آن بود كه هر سه سال يك بار ماه بر عدد ماههاى سال مى‏افزودند و آن سال را سيزده ماه مى‏گرفتند تا ماهها از فصل خود تغيير نكند و محرم كه آغاز سال است منطبق با اول بهار باشد تقريبا چنانكه اكنون رسم يهود است در هر سه سال يك سال را سيزده ماه مى‏گيرند و ماههاى آنها قمرى است از محل خود در فصول شمسى تغيير نمى‏كند وعرب تقليد يهود مى‏كردند و بدين عمل قهرا ماهها از جاى حقيقى خود تغيير مى‏كردند آنكه عمدا حج را از ماهى به ماهى تغيير دهند بلكه اين نتيجه افزودن يك ماه است و گرنه خود آنها همه ماهى را كه در آن حج مى‏كردند ذوالحجه نبود و اختلاف راويان در آن است كه آيا آن ماه زائد را چه ناميدند صفر يا محرم يا غير آن و آن چندان مهم نيست....(39)

 

قال العلامة الشعرانى رحمة الله عليه في حاشية الوافي:

 

اعلم ان يوم عاشورا كان يوم صوم اليهود و لا يزالون يصومون إلى الآن و هو الصوم الكبير (40) و وقته اليوم العاشر من الشهر الاول من السنة و لما قدم رسول الله (صلى الله عليه و آله) المدينة كان أول سنة اليهود مطابقا لأول المحرم و كذلك بعده إلى أن حرم النسي و ترك في الاسلام و بقى عليه اليهود إلى زماننا هذا فتخلف اول سنة المسلمين عن أول سنتهم و افترق يوم عاشورا عن يوم صومهم و ذلك لأنهم ينسئون إلى زماننا فيجعلون في كل ثلاث سنين سنة واحدة ثلاثة عشر اشهر كماكان يفعله العرب في الجاهلية فصام رسول الله (صلى الله عليه و آله) و المسلمون يوم عاشورا كما كانوا يصومون و قال نحن أولى بموسى منهم الى ان نسخ وجوب صومه بصوم رمضان و بقى الجواز.

 

و قال في الروض الانف انهم يعنى العرب كانوا ينقلونه يعنى اول المحرم على حسب الشهور الشمسية.(41)

 

يك حديث بسيار جالب‏

 

و اما روايتى كه موجب شد اين مقاله را تنظيم كنم و قبلا وعده نقل آن را دادم در مجمع البحرين از طريحى ومستدرك سفينة البحار از نمازى نقل شده است و مستفاد از ان اين است كه يوم الله بودن عاشورا به خاطر وقوع حادثه بسيار عظيم شهادت حضرت سيدالشهدا (عليه السلام) در اين روز است و اين مطلب را خداى متعال به حضرت موسى (عليه السلام) فرموده است و بنابراين مى‏توان گفت اگر روز عاشورا در ميان يهود و ديگران كه پس از آنها بوده‏اند احترامى داشته با جهت اين بوده كه حضرت موسى (عليه السلام) آنان را به اين كار امر كرده و امر او به خاطر اين بوده كه از راه وحى به عظمت اين روز پى برده بوده است و البته اين حديث با وقوع حوادث مهم ديگر در اين روزمنافات ندارد.

 

اينك متن روايت:

 

في حديث مناجاة موسى(42) و قد قال يا رب لم فضلت امة محمد (صلى الله عليه و آله) على سائر الامم؟ فقال الله تعالى: فضلتهم لعشر خصال. قال موسى و ما تلك الخصال التى يعملونها؟ حتى آمر بني اسرائيل يعملونها.(43)

 

قال الله تعالى: الصلاة و الزكاة والصوم (44) و الحج و الجهاد، و الجمعة (45) و الجماعة و القرآن و العلم (46) و العاشوراء.قال موسى (عليه السلام) يا رب و ما العاشوراء؟ قال: البكاء و التباكي(47) على سبط محمد (صلى الله عليه و آله) و المرثيه و العزاء على مصيبة ولد المصطفى.

 

يا موسى ما من عبد من عبيدي في ذلك الزمان بكى او تباكى و تعزى على ولد المصطفى الا و كانت له الجنة ثابتا فيها. و ما من عبد أنفق من ماله في محبة ابن بنت نبيه طعاما وغير ذلك درهما او دينارا إلا و باركت له في دار الدنيا الدرهم بسبعين درهما و كان معافا في الجنة و غفرت له ذنوبه.(48)

 

و عزتى و جلالى ما من رجل او امرأة سال دمع عينيه في يوم عاشوراء...(49)

 

مصادر مقاله:

 

1) الآثار الباقية، چاپ افست. 2). الاعلام، زركلى چاپ هشت جلدى. 3). اقرب الموارد، چاپ سه جلدى افست. 4). بغية الوعاة،سيوطى، چاپ دار المعرفة. 5) تاج العروس، زيبدى ـ شرح قاموس اللغة. 6) ترجمه قاموس اللغة، چاپ سنگى. 7) التعجب، كراجكى، چاپ سنگى. 8) التفهيم، چاپ دوم. 9) تهذيب الاحكام، چاپ نجف. 10) تهذيب اللغة، ازهرى، چاپ مصر. 11) تورات فارسى، عهدين. 12) جامع احاديث الشيعة. 13) جمهرة اللغة، چاپ چهار جلدى. 14) جواهر الكلام، چاپ جديد. 15) حاشيه تفسير ابى الفتوح، چاپ اسلاميه. 16)حاسبه وافي، استاد شعرانى رحمة الله، ضميمه، چاپ اسلاميه. 17) دائرة المعارف فارسى، مصاحب. 18) دستور العلماء، چاپ دوم در چهار جلد. 19) دعائم الاسلام، چاپ مصر. 20) روضة المتقين، ملا محمد تقى مجلسى ج 21 .3) السامي في الأسامي، ميدانى، چاپ مصر. 22) سفينة البحار، محدث قمى. 23) سنن ابن ماجه، در دو جلد. 24) سنن الدرامي، در دو جلد. 25) شرح باب حاديعشر، چاپ عبد الرحيم . 26) شرح فقيه فارسى، تأليف ملا محمد تقى مجلسى، چاپ سنگى. 27) شفاء الصدور، چاپ سنگى . 28) صحاح اللغة، چاپ هفت جلدى. 29) صحيح البخاري، چاپ سه جلدى. 30) صحيح مسلم، چاپ دو جلدى. 31) عمدة القاري في‏شرح البخاري. 32) كتاب العين، خليل ابن احمد، چاپ هشت جلدى . 33) الغريبين، هروى چاپ قاهره، 34 1390) القاموس المحيط، چاپ آخوندى. 37) كتاب من لا يحضره الفقيه، چاپ غفارى. 38) الكنى والالقاب، محدث قمى چاپ نجف. 39) كنز العمال. ملا على قارى. 40) گنجينه‏اى از تلمود، چاپ 1350 ش. 41) لسان العرب، چاپ لبنان 42) مجله الهادي، چاپ قم 43) مجمع البحرين، چاپ سنگى و چاپ جديد. 44) مجمع الفائده، ملا احمد اردبيلى 45) المحلى، چاپ هشت جلدى. 46)مختار الصحاح، ابوبكر رازى 47) مرآت العقول، علامه مجلسى. 48) مستدرك سفينة البحار. 49) مصباح المنير، فيومى، چاپ جديد، قم. 50) معجم البلدان، ياقوت حموى. 51) معيار اللغة چاپ سنگى در دو جلد. 52) مفاتيج الجنان، محدث قمى. 53) مقائيس اللغة، چاپ قم (افست). 54) منتخب اللغة، چاپ سنگى. 55) منهى الإرب، چاپ افست 56) الموطا، چاپ 57 .1370) النهاية، چاپ پنج جلدى. 58) نيل الاوطار، شوكانى، چاپ 1973 م. 59) وافى، ملا محسن فيض رحمة الله چاپ اسلاميه. 60) هدية الأحباب، محدث قمى، چاپ سنگى.

 

پى‏نوشتها:

 

.1 سنن دارمي، ج 2، ص 22

 

.2 موطا مالك، ج 1 ص 219 و سنن دارمي، ج 2، ص .23

 

.3 صحيح بخاري، ج 3، ص 31

 

.4 نيل الأوطار، ج 4، ص .326

 

.5 صحيح بخاري، ج 3، ص 31

 

.6 صحيح بخاري، ج 3، ص 31

 

.7 جامع احاديث الشيعه، ج 9، ص 479 و كتاب من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 85، چاپ غفارى و به روضة المتقين ملا محمد تقى مجلسى رحمة الله، ج 3 رجوع شود.

 

.8 جامع احاديث الشيعه، ج 9، ص .480

 

.9 جامع احاديث الشيعه، ج 9، ص 475 به نقل از تهذيب شيخ طوسى واقبال ابن‏طاووس.

 

.10 كبور يا كپيور كه در مورد روزه عاشورا يهوديان آمده است با همين واژه كفاره ارتباط دارد وشايد آن واژه عبرى همين واژه باشد.

 

11 جامع احاديث الشيعه، ج 9، ص 475 به نقل از تهذيب و استبصار شيخ طوسى.

 

.12 كنز العمال، ج 8، ص 658

 

.13 كنز العمال، ج 8، ص 656

 

.14 كنز العمال، ج 8، ص 656

 

.15 مثلا در صحيح بخارى حدود ده روايت و در صحيح مسلم حدود سى روايت آمده است.

 

.16 در همين مقاله از كتاب دستور العلماء نقل شده ودر ذيل عنوان «چند ياد آورى» در پايان مقاله هم مى‏آيد.

 

.17 جامع احاديث الشيعة، ج 9، ص 477 به نقل از كافى.

 

.18 جامع احاديث الشيعة، ج 9، ص 477 به نقل از كافى و تهذيب و استبصار

 

.19 جامع احاديث الشيعة، ج 9، ص 477 به نقل از كافى و تهذيب.

 

.20 جامع احاديث الشيعة، ج 9، ص 477

 

.21 جامع احاديث الشيعة، ج 9، ص 477 به نقل از كافى و تهذيب و استبصار.

 

.22 جامع احاديث الشيعة، باب 18 صيام رجوع شود.

 

.23 مجمع الفائده، ج 5، ص .188

 

.24 جواهر الكلام، ج 17، ص 105

 

.25 التعجب، كراجكى، چاپ سنگى ضميمه كنز الفوائد، ص .45

 

.26 تهذيب الاحكام، ج 4، ص 300

 

.27 دعائم الاسلام، ج 1، ص 284

 

.28 شفاء الصدور، طهرانى، چاپ سنگى، ص 259، وافى، جزء7، ص 14 به نقل از امالي صدوق و علل الشرايع صدوق.

 

.29 مقاله نگارش استاد حسن توفيق سقاف است.

 

.30 قاموس مقدس، 427، چاپ 1928 ميلادى.

 

.31 دائرة المعارف فارسى، ج 2، ص 1651 و ج 2، ص .643

 

.32 مرحوم همائى در حاشيه التفهيم گويد: تلفظ اصليش كپور وبا لفظ كفاره عربى يك ريشه دارد.

 

.33 مرحوم همائى گويد: تلفظ اصليش به طورى كه نگارنده از علماى يهود تحقيق كرد عاسور به سين مهمله است و با عاشور و عاشورا و عشره عربى يك ريشه دارد.

 

.34 التفهيم، چاپ دوم، ص .244

 

.35 گنجينه‏اى از تلمود، چاپ 1350 شمسى، ص 122 ـ .125

 

.36 الآثار الباقية، چاپ افست، ص 277

 

.37 تورات فارسى‏

 

.38 دائرة المعارف فارسى، مصاحب ج 1، ص 10659 از برادر فاضل و گرامى حضرت آقاى توفيقى كه با معرفى اين چند مصدر در اين بخش مقاله ما را يارى كردند سپاسگذاريم.

 

.39 تفسير ابى الفتوح رازى، ج‏6، ص 29 در پاورقى.

 

.40 احتمالا كبير غلط چاپى است زيرا در كتابهاى ديگر كبور و كپور و كيپور آمده است.

 

.41 كتاب من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 85 در پاورقى و وافى فيض، چاپ سه جلدى شامل 14 جزء جزء7، ص 14 در حاشيه.

 

.42 متأسفانه مرحوم طريحى مدرك و سند اين حديث را ياد نكرده است.

 

.43 واضح است كه حضرت موسى مى‏خواهد موجبات افضليت امت اسلام مثلا عظمت عاشورا را بداند تا به بنى اسرائيل بگويد كه آن را تعظيم كنند.

 

.44 بنى اسرائيل هم اين عبادات را داشته‏اند پس يا مقصود اين است كه به كيفى كه در اسلام هست نداشته‏اند ويا منظور اين است كه اين مجموعه ده‏تايى ازمختصات امت اسلامى است.

 

.45 در زمان ما براى همه روشن شده است كه نماز جمعه و جماعت عبادت بسيار مبارك ودشمن شكنى است مانند جهاد.

 

.46 شايد مقصود علوم رسول خدا وائمه هدى و فاطمه زهرا عليهم السلام باشد كه از غير طريق قرآن در اختيار امت قرار گرفته است.

 

.47 عاشورا به لازمه آن معرفى شده است.

 

.48 اين ثوابها وبركات براى عزادارن حضرت سيد الشهدا براى كسانى كه روايت اين باب را درست ببينند جاى ترديد و شك ندارد البته بشرطها و يا بشروطها.

 

.49 مجمع البحرين ماده عشر، مستدرك سفينة البحار، ماده عشر. نگارنده اين حديث شريف را اولين بار در ملحقات كتاب شرح باب حاديعشر فاضل مقداد چاپ سنگى خط عبد الرحيم ديده بود كه ظاهرا آنجا هم از مجمع البحرين نقل شده باشد.

 

ايت الله رضا استادى‏

 

مجله پيام حوزه ش 6ص 96

 


ارسال به : Add to google * Add to del.icio.us * Add to digg * Add to netvouz * Add to blinkbits * Add to technorati *Add to segnalo * Add to Yahoo * Add to reddit * Add to blinklist * Add to taggly

+| نوشته شده توسط احمد صالحی نژاد در یکشنبه 23 دی1386 و ساعت 18:27       

  آثار و نتایج نهضت عاشورا

شهادت مظلومانه سيد الشهدا و يارانش در كربلا،تأثير بيدارگر و حركت آفرين داشت=و خونى تازه در رگهاى جامعه اسلامى دواند و جو نامطلوب را شكست و امتدادهاى آن حماسه،در طول تاريخ،جاودانه ماند.حتى در همان سفر اسارت اهل بيت نيز تأثيرات سياسى اين حادثه در انديشه‏هاى مردم آشكار شد.گروهى از اسرا را كه به شام مى‏بردند، چون به تكريت رسيدند،مسيحيان آنجا در كليساها جمع شدند و به نشان اندوه بر كشته شدن حسين«ع»،ناقوس نواختند و نگذاشتند آن سربازان وارد آنجا شوند.به شهر«لينا»

 

نيز رسيدند.مردم آنجا همگى گرد آمدند و بر حسين و دودمانش سلام و درود فرستادند و امويان را لعن كردند و سربازان را از آنجا بيرون كردند.چون خبر يافتند كه مردم«جهينه»

 

هم جمع شدند تا با سربازان بجنگند وارد آن نشدند.به قلعه«كفر طاب»رفتند،به آنجا نيز راهشان ندادند.به حمس كه وارد شدند،مردم تظاهرات كردند و شعار دادند:«اكفرا بعد ايمان و ضلالا بعد هدى؟»و با آنان درگير شدند و تعدادى را كشتند.(1) برخى از تأثيرات حماسه عاشورا از اين قرار است:

 

1ـقطع نفوذ دينى بنى اميه بر افكار مردم‏

 

2ـاحساس گناه و شرمسارى در جامعه،بخاطر يارى نكردن حق و كوتاهى در اداى تكليف‏

 

3ـفرو ريختن ترسها و رعبها از اقدام و قيام بر ضد ستم‏

 

4ـرسوايى يزيديان و حزب حاكم اموى‏

 

5ـبيدارى روح مبارزه در مردم‏

 

6ـتقويت و رشد انگيزه‏هاى مبارزاتى انقلابيون‏

 

7ـپديد آمدن مكتب جديد اخلاقى و انسانى(ارزشهاى نوين عاشورايى و حسينى)

 

8ـپديد آمدن انقلابهاى متعدد با الهام از حماسه كربلا

 

9ـالهام بخشى عاشورا به همه نهضتهاى رهايى بخش و حركتهاى انقلابى تاريخ‏

 

10ـتبديل شدن«كربلا»به دانشگاه عشق و ايمان و جهاد و شهادت،براى نسلهاى انقلابى شيعه‏

 

11ـبه وجود آمدن پايگاه نيرومند و عميق و گسترده تبليغى و سازندگى در طول تاريخ،بر محور شخصيت و شهادت سيد الشهدا«ع»

 

از نهضتهاى شيعى پس از عاشورا،مى‏توان«انقلاب توابين»،«انقلاب مدينه»،«قيام=مختار»،«قيام زيد»،و...حركتهاى ديگر را نام برد.براى توضيح بيشتر،به مدخل خاص=هر يك از اين نهضتها در همين مجموعه مراجعه شود.تأثير حماسه عاشورا را در=انقلابهاى بزرگى كه در طول تاريخ،بر ضد ستم انجام گرفته،چه در عراق و ايران و چه در كشورهاى ديگر،نبايد از ياد برد.«فرهنگ شهادت»و انگيزه جهاد و جانبازى كه در انقلاب اسلامى ايران و هشت سال دفاع مقدس در جبهه‏ها جلوه‏گر بود،گوشه‏اى از اين تأثير پذيرى است.شعار«نهضت ما حسينيه،رهبر ما خمينيه»كه در مبارزات ملت مسلمان ايران بر ضد طاغوت طنين افكن بود و نيز شور حسينى جبهه‏هاى رزم ايران،گواه روشن تأثير گذارى كربلا در قرنها پس از آن حماسه مقدس است.يكى از نويسندگان محقق، نتايج نهضت كربلا را عبارت مى‏داند از:

 

1ـپيروزى مسأله اسلام و حفظ آن از نابودى‏

 

2ـهزيمت امويان از عرصه فكرى مسلمين‏

 

3ـشناخت اهل بيت بعنوان نمونه‏هاى پيشوايى امت‏

 

4ـتمركز شيعه از بعد اعتقادى بر محور امامت‏

 

5ـوحدت صفوف شيعه در جبهه مبارزه‏

 

6ـايجاد حس اجتماعى در مردم‏

 

7ـشكوفايى موهبتهاى ادبى و پديد آمدن ادبيات عاشورايى 8ـمنابر وعظ و ارشاد،به عنوان وسيله آگاهانيدن مردم‏

 

9ـتداوم انقلاب بصورت زمينه سازى نهضتهاى پس از عاشورا(2) حادثه كربلا،گشاينده جبهه اعتراض عليه حكومت امويان و سپس عباسيان شد،چه به صورت فردى كه روحهاى بزرگ را به عصيان و افشاگرى واداشت،و چه به شكل مبارزه‏هاى گروهى و قيامهاى عمومى در شهرى خاص يا منطقه‏اى وسيع.(3)

 

خون او تفسير اين اسرار كرد

 

ملت خوابيده را بيدار كرد(4)

 

پى‏نوشتها

 

1ـعاشورا فى الأدب العاملى المعاصر،ص 54 به نقل از منتخب طريحى و مقتل ابى مخنف.

 

2ـبراى تفصيل آن ر.ك:«حياة الامام الحسين»،باقر شريف القرشى،ج 3،ص 436،(معطيات الثورة) .

 

3ـدر اين زمينه‏ها ر.ك:«الانتفاضات الشيعيه»،هاشم معروف الحسنى،«امامان و جنبشهاى مكتبى»،محمد تقى مدرسى.

 

4ـكليات اقبال لاهورى،ص .75

 

فرهنگ عاشورا صفحه‏21

 

جواد محدثى‏

 


ارسال به : Add to google * Add to del.icio.us * Add to digg * Add to netvouz * Add to blinkbits * Add to technorati *Add to segnalo * Add to Yahoo * Add to reddit * Add to blinklist * Add to taggly

+| نوشته شده توسط احمد صالحی نژاد در یکشنبه 23 دی1386 و ساعت 18:27       

  پیشینه عاشورا 1

در آغاز گفته‏هاى لغت‏نامه‏ها را مى‏آوريم:

 

* كتاب العين از خليل بن احمد:

 

عاشورا اليوم العاشر من المحرم. و يقال: بل التاسع. كان المسلمون يصومونه قبل فرض شهر رمضان.(2)

 

*تهذيب اللغة از ابى منصور محمد بن احمد ازهرى:

 

قال الليث (3) و يوم عاشوراء هو اليوم العاشر من المحرم، قلت: و لم أسمع فى امثلة الاسماء اسما على فاعولا الا احرفا قليلة قال ابن بزرج (4) الضاروراء الضراء و الساروراء: السراء، و الدالولاء: الدالة و قال ابن الاعرابى(5) الخابوراء: موضع .(6)

 

و روى عن ابن عباس أنه قال فى صوم عاشوراء: لئن سلمت الى قابل لاصومن اليوم التاسع. و روى عنه انه قال: رعت الابل عشرا(7) و انما هى تسعة ايام.

 

قلت: و لقول ابن عباس وجوه من التأويلات:

 

احدها انه كره موافقة اليهود لانهم يصومون اليوم العاشر. و روى عن ابن عيينه عن عبيدالله بن ابى يزيد قال سمعت ابن عباس يقول: صوموا التاسع و العاشر و لا تشبهوا باليهود.

 

و الوجه الثانى ما قال اسماعيل بن يحيى المزنى (8) يحتمل ان يكون التاسع العاشر .

 

قلت كأنه تأول فيه عشرالورد انها تسعة و هو الذى حكاه الليث عن الخليل و ليس ببعيد من الثواب(9)

 

* جمهرة اللغة از ابن دريد:

 

عاشوراء يوم سمى فى الاسلام و لم يعرف فى الجاهلية وليس فى كلامهم فاعولاء ممدودا الا عاشوراء. هكذا قال البصريون و زعم قوم عن ابن الاعرابى انه سمع خابوراء اخبرنى بذلك حامد بن طرفة(10) عنه. و لم يجى بهذا الحرف اصحابنا و لا ادرى مماهو.

 

فاما عاشوراء فعلى فاعولاء و قد حكى على هذا الوزن خابوراء موضع و لم يجى فى كلامهم غيره ـ و ستراه فى اللفيف ان شاء الله ـ و العاشوراء قد تكلموا به قديما و كانت اليهود تصومه فقال النبى (ص): نحن أحق بصومه.

 

* النهاية لابن اثير:

 

و فيه (اى فى الحديث ذكر عاشوراء هو اليوم العاشر من المحرم و هو اسم اسلامى و ليس فى كلامهم فاعولاء بالمد غيره و قد الحق به تاسوعاء و هو تاسع المحرم و قيل إن عاشوراء هو التاسع مأخوذ من العشر فى اوراد الابل ـ و قد تقدم مبسوطا فى حرف التاء.ـ

 

فيه (اى فى الحديث): لئن بقيت الى قابل لاصومنّ تاسوعاء هو اليوم التاسع من المحرم و انما قال ذلك كراهة لموافقة اليهود فإنهم كانوا يصومون عاشوراء و هو العاشر، فأرادأن يخالفهم و يصوم التاسع.

 

قال الازهرى: أراد بتاسوعا عاشوراء، كانه تأويل فيه عشر ورد الابل تقول العرب: وردت الابل عشرا اذا وردت اليوم التاسع.

 

و ظاهر الحديث يدل على خلافه لانه قد كان يصوم عاشوراء و هو اليوم العاشر ثم قال: لئن بقيت الى قابل لاصومن تاسوعا فكيف يعد بصوم قد كان يصومه.(11)h}

 

* مقائيس اللغة لابن فارس:

 

عاشوراء اليوم العاشر من المحرم(12)

* لسان العرب لابن منظور:

 

عاشوراء و عشوراء ممدودان: اليوم العاشر من المحرم. و قيل: التاسع...(13)

 

صحاح اللغة جوهرى:

 

يوم عاشوراء و عشوراء ايضا ممدودان‏

 

و التاسوعا قبل يوم العاشوراء، و أظنه مولّدا.(14)

 

* قاموس المحيط فيروزآبادى:

 

العاشوراء و العشوراء و يقصران و العاشور: عاشر المحرم او تاسعه.

 

التاسوعاء قبل يوم عاشوراء، مولد.(15)

 

* تاج العروس زبيدى:

 

(العاشوراء) قال شيخنا: قلت: المعروف تجرده من ال (و العشوراء ممدودان و تقصران و العاشور عاشر محرم) و قد الحق به تاسوعاء. قلت: هذه و الالفاظ الاربعة التى ذكرها الازهرى يستدرك بها على بن دريد حيث قال فى الجمهرة: ليس لهم فاعولاء غير عاشوراء لاثانى له قال شيخنا : و يستدرك عليهم حاضوراء. زاد ابن خالويه(16) ساموعاء (او تاسعه) و به اول المزنى الحديث: لاصومن التاسع فقال يحتمل أن يكون التاسع هو العاشر...(17)

 

*الغريبين از هروى:

 

و فى حديث ابن عباس: لئن بقيت الى قابل لاصومن التاسع. قال ابو منصور يعنى عاشوراء، كانه تاول فيه عشر الورد انها تسعة ايام و العرب تقول وردت الابل عشرا اذا وردت يوم التاسع ... و يحتمل ان يكون كره موافقة اليهود لانهم يصومون اليوم العاشر فأراد أن يخالفهم و يصوم اليوم التاسع.(18)

 

* السامى فى الاسامى از ميدانى:

 

فصل فى مشاهير أيام العرب فى السنة يوم عاشوراء و عشوراء روز دهم از محرم.(19)

 

* مختار الصحاح رازى:

 

يوم عاشوراء و عشوراء ايضا ممدودان.

 

التاسوعاء بالمد قبل يوم العاشوراء و اظنه مولداً.(20)

 

* مصباح المنير از فيومى:

 

و عاشوراء عاشر المحرم... و فيها لغات: المد و القصر مع الالف بعد العين و عشوراء بالمد مع حذف الالف.

 

و قوله عليه الصلاة و السلام: لاصومن التاسع.

 

مذهب ابن عباس و أخذ به بعض العلماء أن المراد بالتاسع يوم عاشوراء فعاشوراء عنده تاسع المحرم، و المشهور من أقاويل العلماء سلفهم و خلفهم ان عاشورا عاشر المحرم و التاسوعاء تاسع المحرم استدلالا بالحديث الصحيح انه عليه الصلاة و السلام صام عاشوراء فقيل له : ان اليهود و النصارى(21) تعظمه فقال: فاذا كان العام المقبل صمنا التاسع . فانه يدل على انه يصوم غير التاسع فلا يصح ان يعد يصوم ما قد صامه.

 

و قيل اراد ترك العاشر و صوم التاسع وحده خلافا لاهل الكتاب. و فيه نظر لقومه عليه الصلاة و السلام فى حديث: صوموا يوم عاشوراء و خالفوا اليهود صوموا قبله يوما و بعده يوما. و معناه صوموا معه يوما قبله او بعده حتى تخرجوا عن التشبيه باليهود فى افراد العاشر .

 

و اختلف هل كان واجبا و نسخ بصوم رمضان او لم يكن واجبا قط. و اتفقوا على ان صومه سنة .

 

و اما تاسوعاء فقال الجوهرى اظنه مولدا. و قال الصغانى(22) مولد. فينبعى ان يقال اذا استعمل مع عشاوراء فهو قياس العربى لاجل الازدواج و إن استعمل وحده فمسلم ان كان غير مسموع.(23)

 

*مجمع البحرين از طريحى:

 

التاسوعاء قبل يوم العاشوراء. قال الجواهرى: و أظنه مولدا.

 

يوم عاشوراء بالمد و القصر و هو عاشر المحرم و هو اسم اسلامى و جاء عشورا بالمد مع حذف الالف التى بعد العين...(24)

 

*منتهى الارب از صفى پور (سده سيزدهم)

 

عاشوراء بالمد دهم محرم يا نهم آن. و در آن لغات است: عشوراء بالمد و عاشورى و عشورى مقصورين و عاشور... و قال بعضهم: عاشوراء معرفة لا يدخل عليها الالف و اللام و لا يوصف بها اليوم و لكن يضاف اليها.

 

تاسوعاء روز نهم محرم. مولد است.(25)

 

* معيار اللغة از محمد على شيرازى (سده سيزدهم)

 

العاشوراء ككافور و العاشوراء بالممدود و العشوراء كصبور بالممدودة و تقصران عاشر المحرم قتل فيه الحسيبن على(ع)

 

التاسوعاء ككافور بالممدودة التاسع من المحرم (26)

 

* ترجمه قاموس المحيط از محمد يحيى قزوينى (سده دوازدهم):

 

عاشوراء بر وزن باحوراء و عشوراء بر وزن صغوراء و هر دو به قصر هم آمده و عاشور بر وزن كافور دهم ماه محرم يا نهم محرم است.

 

تاسوعاء به مد آخر روز پيش از عاشوراست. و جوهرى گويد كه گمان من اين كه مولد است. (27)

 

*منتخب اللغة شاه جهانى از سيد عبدالرشيد حسينى مدنى:

 

عاشور دهم روز محرم يا نهم روز و آن را عاشوراء و عشوراء نيز خوانند.(28)

 

* اقرب الموارد از شرتوتى لبنانى:

 

العاشور و العاشوراء و العاشورى و العشورى عاشر المحرم و قيل تاسعه، و المشهور ان عاشوراء عاشر محرم و تاسوعاء تاسعه.

 

التاسوعاء اليوم التاسع من الشهر، و عليه رواية: لئن بقيت الى قابل لاصومن تاسوعاء. (29)

 

* دستور العلماء از قاضى عبدالنبى احمد نگرى:

 

عاشوراء هو اليوم العاشر من المحرم، يوم عظيم حدثت فيه حوادث عظيمة عجيبة البيان، كخلق آدم(ع) و آخراجه من الجنان و قبول توبته و مغفرة العصيان و طوفان نوح(ع) سيما شهادة الامام الهمام المظلوم المعصوم الشهيد السعيد ابى عبدالله الحسين رضى الله عنه ابن اسدالله الغالب على بن ابى طالب كرم الله وجهه و سيحدث فيه امور عظام جسام او مهولة مخوفة كخروج الامام الهمام محمد المهدى رضى الله تعالى عنه و نزول عيسى(ع) من السماء و خروج الدجال و دابة الارض خصوصا قيام القائم كما اخبر به المخبر الصادق الصدوق نبى آخر الزمان عليه و على آله الصلاة السلام من الله الملك المنان و استحسن الفقهاء فيه عشرة أعمال كما قال من الاكابر:

 

عليكم يوم عاشوراء قومى‏

 

بأن تأتوا بعشر من خصال‏

 

بصوم و الصلاة و مسح ايدٍ

 

على رأس اليتيم و الاغتسال‏