تبليغاتX
پایگاه فرهنگی و اطلاع رسانی شایسته

shayesteh

احمد صالحی نژاد

shayesteh

http://shayesteh.blogfa.com

پایگاه فرهنگی و اطلاع رسانی شایسته

پایگاه فرهنگی و اطلاع رسانی شایسته

پایگاه فرهنگی و اطلاع رسانی شایسته

دین و اندیشه

پایگاه فرهنگی و اطلاع رسانی شایسته

منوي اصلي
لینکهای سریع
صفحه اول
نسخه موبايل
پست الکترونيک
ذخيره كردن صفحه
خانگی سازی صفحه
اضافه به علاقه مندي ها
درباره ی نویسنده سایت  
پیشنهادات و انتقادات شما
ارسال مقالات شما
عناوين مطالب
انجمن پايگاه

موضوعات
موضوعات
  قران و علوم روز
  نهج البلاغه
  نماز
  سوالات قرانی
  بانک صوتی
  نگار خانه
  پخش زنده
  بانک نرم افزار
  کتابخانه
  مقالات قرآنی
  ویژه نامه ماه مبارک رمضان
  آموزش قران کریم
  فقه قران
  قاریان قران
  اصول قرائت
  اشعار قرانی
  داستانهای قرانی
  مناسبتهاي اسلامي
  ويژه نامه محرم
  اخبار
  آشنایی با احکام
  اهل بيت
  متن كامل قرآن کریم
  فال نامه
  تفسیر قران
  اوقات شرعی
  ادعیه قرانی
  اسوه هاي قراني
  بازی و سرگرمی
  پاسخ به شبهات
  استخاره با قرآن
  ارتباط با دفاتر مراجع تقليد
  حرف دل
  حدیث
  لينكستان
  آموزش
  علمی و پژوهشی
  ورزشی
  اجتماعی

آرشیو مطالب
  آبان 1388
  مهر 1388
  شهریور 1388
  مرداد 1388
  تیر 1388
  خرداد 1388
  اردیبهشت 1388
  فروردین 1388
  اسفند 1387
  بهمن 1387
  دی 1387
  آذر 1387
  آبان 1387
  مهر 1387
  شهریور 1387
  مرداد 1387
  تیر 1387
  خرداد 1387
  اردیبهشت 1387
  فروردین 1387
  اسفند 1386
  بهمن 1386
  دی 1386
  آذر 1386
  مهر 1386
  شهریور 1386
  مرداد 1386
  فروردین 1386


عضويت در خبرنامه

آدرس ايميلتان را وارد کنيد تا مقالات جذاب وبسایت را به طور اتوماتيک در صندوق ايميلتان     در يافت كنيد دريافت نماييد.

Delivered by Shayesteh


آدرس های ورودی ما

www.shayesteh.blogfa.com

www.shayesteh.coo.ir

www.shayesteh.tk


  قرآن گواه جاويد پيامبر (ص)

چكيده:

هدف اصلى اين نوشته كاويدن ويژگيهاى قرآن است كه پيامبر و مسلمانان آن را نشانه جاويدان الهى بودن دعوت پيامبر مى‏دانند. در اين بخش از مقاله، نخست‏به ماندگارى و دست‏نخوردگى قرآن اشاره گرديده و با نگاهى تاريخى گفته شده است كه با توجه به انبوهى توزيع اين كتاب، امكان دگرگون‏سازى آن در هيچ برهه‏اى از تاريخ اسلام، پذيرفتنى نيست. سپس به بررسى ادبيات قرآن پرداخته‏ايم و با جداسازى دو جنبه:

الف) استوارى دستورى يا سامانمندى قرآن به عنوان مرجع و حجت در زبان تازى حتى نزد غير مسلمانان؛

ب) زيبايى و آرايه‏هاى واژگانى و خوش‏آهنگى و دل‏انگيزى متن قرآن، گفته‏ايم كه تصديق هر كدام از اين دو براى دريافت‏شگفتى و ژرفاى قرآن، نياز حتمى به آشنايى با زبان عربى ندارد و براى هركس شدنى است، كه اين خود يكى از دريچه‏هاى نگاه به جنبه اعجاز همگانى و هميشگى قرآن مى‏باشد.

در گفتار شماره پيشين آورده‏ايم كه شمارگان انبوه قرآن در گذر همه سده‏هاى پيدايش اين كتاب و ماندگارى نسخه‏هاى فراوان و بى‏شمار همه عصرها، راه بررسى موشكافانه متن دينى مسلمانان را بسى آسان و هموار ساخته است. هركس مى‏تواند با پژوهش در نسخه‏هاى فراوان در موزه‏ها، مسجدها و مدرسه‏هاى خاور و باختر كره خاك، به ارزيابى ادعاى يكنواختى و دست‏نخوردگى قرآن، كه مسلمانان بر آنند، بپردازد.

اكنون اين نكته را نيز يادآور شده و بر آن پاى مى‏فشاريم كه اساسا در گذر سده‏هاى تاريخ اسلام زمانى را نمى‏توان يافت كه دست‏بردن و دگرگون ساختن قرآن در برهه‏اى، شدنى باشد. از همان نيمه نخست‏سده آغازين پيدايش اسلام، نسخه‏هاى انبوه اين كتاب، به ويژه پس از هماهنگ‏سازى و توزيع آن در روزگار خليفه سوم، در هر خانه و مسجدى يافت مى‏شد و هزاران چشم و دل، واژه‏ها و فرازهاى اين كتاب را از آغاز تا انجام حفظ مى‏كرده و مى‏خواندند و مى‏نوشتند. چگونه ممكن بود كه كتابى بدين گستردگى در توزيع و تكثير را ساخت؟ ! حتى در سخت‏ترين فراز و فرودهاى تاريخ كه بخشهاى بسيارى از سرزمينهاى اسلامى، آماج تاخت و تاز جنگهاى خانمانسوز گرديد، باز هم اين كتاب را به فراوانى و در دسترس همگان مى‏يافتند. نه يورش مغولان و نه درگيريهاى دامنه‏دار صليبى، هيچ كدام، بر انبوهى نسخه‏هاى اين كتاب تاثير شكننده بر جاى نگذاشت. با اين كه در اين ستيزها، هزاران كتاب و نوشته ديگر سوخت و هرگز نشانى از آنها بدست نيامد. جالب اين كه حتى آن نسخه‏هايى از قرآن، كه به چنگ ديگران افتاده و امروز زينت‏بخش موزه‏هاى سراسر گيتى است، هم چنان يك نواخت و دست‏نخورده برجاى مانده است. تو گويى دستى توانمند بر آن است كه اين نوشته را حتى در دست ديگران نيز نگاه دارد. به راستى آيا چنين چيزى را در نوشته‏اى ديگر مى‏توان يافت.

بدين سان، امكان وقوع تحريف در اين كتاب تنها به سالهاى نخستين پس از پيامبر صلى الله عليه و آله محدود مى‏شود؛ سالهاى حكومت دو خليفه تا هنگامى كه در روزگار عثمان، قرآنهاى يكنواخت و هماهنگ به همه سرزمينهاى اسلامى آن روز فرستاده شد. سخن در اين است كه حتى آشنايى نه چندان گسترده با تاريخ اسلام گواهى مى‏دهد كه در آن برهه كوتاه كه كمتر از بيست‏سال بود نيز امكان دست‏اندازى و دگرگون‏سازى اين كتاب را نمى‏توان پذيرفت. در آن روزها هنوز انبوه گواهان و ياران دور و نزديك پيامبر كه از نخستين روزهاى مكه تا مدينه و جنگ و صلح با آن حضرت زيستند، زنده بودند و با حساسيت، به كتاب خداوند مى‏نگريستند. با همه اختلافهاى جانكاهى كه پس از پيامبر رخ نمود، همه اصحاب نسبت‏به آيات قرآن، جز در نكته‏هايى بسيار خرد و ناچيز، اختلافى نكردند. با اين كه كار سوزاندن و يا در آب و سركه جوشاندن تك‏نگاريهاى پراكنده قرآن در روزگار عثمان، اعتراضهاى بسيارى را برانگيخت، اما گزارش در خور توجهى نمى‏يابيم كه دگرگونى و دست‏اندازى در قرآن را حتى مخالفان عثمان به او نسبت داده باشند. او را «حراق المصاحف» خواندند، ولى «محرف» نناميدند. البته اين اعتراضها هم ديرى نپاييد و كار درست هماهنگ‏سازى و توزيع بجاى قرآن بر جاى ماند. جالب اينجاست كه قدرت سياسى حكومت‏خليفه سوم نيز به اندازه‏اى نبود كه بپنداريم ترس از حكومت، مانع اعتراضها مى‏شد؛ چرا كه در ريز و درشت عملكردهاى عثمان، همواره مخالفتهاى جدى ابراز مى‏شد و شورشيان ناخرسند، خليفه را دوبار محاصره كرده و سرانجام او را كشتند. اگر در آن روزگار، كسى حتى در جايگاه عثمان مى‏توانست‏به دگرگون‏سازى قرآن دست‏يازد، از مخالفت و اعتراض در امان بود؟ يا اين كه هيچ چشم تيزبينى و هيچ دل مشتاقى نبود كه دلباخته كتاب خدا باشد؟ آيا اندك آشنايى با تاريخ اسلام براى نادرستى اين انگاره‏هاى غريب، كافى نيست؟

اين نوشته، در پى آن نيست كه جنبه‏هاى گسترده تاريخى اين مساله را بررسى كند، تنها به يادآورى همين نكته بسنده مى‏كنيم كه چگونگى حضور قرآن در ميان انسانها، چه باورمندان و چه ديگران، به گونه‏اى بوده كه امكان دست‏بردن در آن، جز در برهه‏اى كوتاه از دهه‏هاى آغازين اسلام، پذيرفتنى نيست و در آن برهه هم، با توجه به شرايط سياسى، اجتماعى و مذهبى و نيز حضور شخصيتهاى مهم و آغازگران حركت اسلام، چنين چيزى به يقين، شدنى نبود.

ادبيات قرآن :

از ديرباز در ميان مسلمانان معروف بوده است كه قرآن داراى ادبيات ويژه و شگفتى مى‏باشد. هنگامى كه سخن از ويژگيهاى برجسته اين كتاب به ميان مى‏آيد، نخستين ويژگى كه به ذهن و زبان مى‏رسد ادبيات آن است. گرچه بررسى ادبيات و زيبايى واژگانى و سبك يك نوشتار يا گفتار نيازمند آشنايى به زبان آن مى‏باشد، ولى مى‏توان در باره قرآن نكته‏هايى را يادآور شد، كه حتى ناآشنايان به زبان و ادب تازى را هم سودمند افتد. آرى ارزيابى و پى‏بردن به شگفتى كتاب دينى مسلمانان در سطحى پخته و شايسته، نيازمند آشنايى و مهارت در دستور زبان و قواعد بديع و بيان عربى است.

در اين فراز به نكته‏هايى در باره قرآن مى‏پردازيم كه جداى از ريزه‏كاريهاى درونى و قواعد دستورى، نشان‏دهنده برخى ويژگيهاى ادبى اين كتاب باشد. در اين زمينه از يك سوى مى‏توان استوارى دستورى و مرجع‏بودن متن قرآن را به عنوان يك متن برجسته و پذيرفته شده در زبان و ادبيات عرب بررسى كرد و از سويى ديگر زيباييها و آرايه‏هاى واژگانى آن را كاويد.

الف) استوارى دستورى و مرجع بودن قرآن

در باره استوارى دستورى و مرجع‏بودن اين متن در قواعد زبان عربى بايد گفت كه اين كتاب از آغاز پيدايش تا كنون مورد توجه و استناد در اين زمينه بوده است. نگاهى هرچند گذرا به كتابهاى بى‏شمار نگاشته شده در قواعد صرف و نحو عربى به خوبى نشان مى‏دهد كه تا چه اندازه به متن آيات قرآن به عنوان مرجع و مستند بى‏چون وبى‏همتاى اين گستره، توجه شده است. به راستى آيا مى‏توان در گذر سده‏هاى طولانى كه زبان و ادبيات عرب به شيوه‏اى علمى به همت والاى دانشمندان نام‏آورى كاويده و نگاشته شده، كتابى را يافت كه در اين زمينه از قرآن بهره نگرفته باشد؟ جالب آن كه اصل توجه به دستور و قواعد زبان عرب با آمدن قرآن و اهميت مسلمانان به درست‏خواندن اين كتاب، آغاز شده است. همه پژوهشگران اين زبان بر آنند كه گستره پردامنه و بالنده و استوار اين زبان قانونمند و بسامان، با آمدن اسلام و پيدايش قرآن، هماهنگى و سامان علمى يافته و پژوهش و نگارش در اين زمينه با انگيزه پاسدارى از قرآن به عنوان متنى مقدس و فرابشرى در انديشه مسلمانان، آغاز شده است. آيا مى‏توان در تاريخ ادبيات عرب كتابى درخور توجه يافت كه پيش از اسلام و پيدايش قرآن، به قواعد و دستور آن پرداخته باشد؟ بارى به گمان ما اين كه ساماندهى و پژوهش علمى قواعد زبان عربى، كه استوارى و قانونمندى چشم‏گيرى دارد، وامدار پيدايش اسلام و قرآن مى‏باشد، مطلبى روشن است و نياز به پافشارى بيشتر ندارد. حتى غير مسلمانانى كه در اين زمينه به كاوش پرداخته‏اند نيز آشكارا و فروتنانه حجيت و مرجعيت دستورى قرآن را پذيرفته‏اند. در روزگار ما كه زبان و ادبيات عرب مرزهاى بومى خود را درنورديده و در پژوهشهاى دانشگاههاى جهان جايگاهى يافته و يا در ميان عرب زبانان غير مسلمان، مانند مسيحيان لبنان، در اين باره كاوشهاى ارزشمندى انجام گرفته است، به خوبى مى‏توان ديد كه تا چه اندازه به قرآن توجه شده و جنبه دستورى آن، جداى از باور دينى و درستى يا نادرستى محتوايى پيامهايش، پذيرفته شده است. اساسا بايد گفت كه استوارى دستورى يك متن مى‏تواند از محتواى پيام آن جدا باشد و پذيرش هركدام در گرو ديگرى نباشد. بدين سان پذيرش مرجعيت قرآن نيز از سوى ديگران، نه كارى شگفت كه شيوه‏اى پسنديده و هماهنگ با خلق و خوى پژوهش علمى است.

در همين زمينه نكته شايسته درنگ و مهم اين كه در ميان مسلمانان متون دينى ديگرى هم بوده و هست كه حجم آن به دهها برابر قرآن مى‏رسد. اين همه گفته‏ها و نوشته‏ها كه از پيامبر و امامان به ما رسيده و با دقت و موشكافى بسيارى نگاشته و به آيندگان سپرده شده، ميراث سترگى از متون دينى اسلام به شمار مى‏آيد. با اين همه، انديشمندان و اديبان مسلمان، اين متون را مرجع و حجت‏براى استناد در زمينه قواعد زبان عربى نمى‏دانند؛ چرا كه بناى معصومان عليهم السلام اين نبوده است كه در گفتار و نوشتار خود بر مراعات قواعد ريز و درشت صرفى و نحوى پاى‏بفشارند و سخنى بگويند يا بنويسند كه حتما قابل استناد دستورى باشد. آيا ديده شده كه همانند آيات قرآن، در يك مساله دستورى به جمله‏اى از نهج البلاغه، استناد كنند؟ البته روشن است كه گفته‏ها و نوشته‏هاى معصومان عليهم السلام بسيار زيبا و اديبانه و دل‏نشين عرضه گرديده، ولى مرجع‏بودن در قواعد يك زبان، ويژگى ديگرى است كه آن را در قرآن پذيرفته‏اند.

بدين‏سان مى‏بينيم كه از يك سوى، مسلمانان متون دينى ديگر خود را به عنوان مرجع دستورى زبان عربى مطرح نمى‏كنند، ولى اشعار خرافى و مبتذل روزگار جاهليت را به عنوان مرجع ادبيات عرب مى‏پذيرند، و از ديگر سوى، زبان‏شناسان و تازى‏دانان غير مسلمان نيز قرآن را به حجيت و مرجعيت در اين زبان مى‏شناسند. اين همه نشان مى‏دهد كه شيفتگى اعتقادى و جانبدارى دينى انگيزه اين نيست كه اين ويژگى را براى قرآن برشمرده‏اند. به راستى آيا اين ويژگى را در متون دينى اديان الهى يا بشرى ديگر به آسانى مى‏توان يافت؟ سوگمندانه بايد گفت كه در اديان گوناگون كمتر مى‏توان متون دينى را به زبان اصلى آن در گذر سده‏ها بدست آورد. نه تورات و نه انجيل را مى‏توان به زبان اصلى آنها يافت و نه اصل كتابها و نوشته‏هاى پيامبران بزرگ و نام‏آور ديگر را مى‏توان به دست آورد، تا چه رسد به اين كه ويژگى ادبى يا مانند آن را در اين متون بررسى كرد. اين امتياز در ميان متون دينى، تنها از آن قرآن است كه همواره به زبان اصلى در دسترس بوده و به اعتراف همگان، مرجع مهم زبان خويش به شمار مى‏آيد. البته در اين باره سخن و نكته‏هاى ادبى و تاريخى بسيارى هست كه در اين نوشته كوتاه نمى‏گنجد.

ب) زيباييها و آرايه‏هاى واژگانى قرآن

زيباييها و آرايه‏هاى واژگانى قرآن نيز گستره دل‏نشين ديگرى است كه در باره اين كتاب مى‏توان از آن ياد كرد. سخن آهنگين و گزينش واژه‏هاى گوش‏نواز و دل‏انگيز و چينش بسامان، به اين نوشته چنان جانى بخشيد كه ناباوران بدان نيز نمى‏توانستند از پذيرش جانفزايى و دلربايى آن سر باز زنند. البته ارزيابى و پذيرش اين ويژگى نياز بيشترى به آشنايى با زبان و سبكهاى ادبى عربى دارد. گرچه نبايد انكار كرد كه زيباشمارى قرآن از سوى مسلمانان، تا اندازه‏اى برخاسته از باور و شيفتگى دينى آنان به اين متن است، كه سخن مستقيم پروردگارش مى‏دانند، ولى مگر تنها مسلمانان بر اين ويژگى پاى مى‏فشارند؟ نگاهى گذرا و آگاهى نه‏چندان گسترده به روزگار آغاز پيدايش قرآن كافى است تا گيرايى و دلربايى اين متن را نزد آنان كه به زبان مادرى خويش، آن هم در دوران شكوفايى سخنورى عرب، شيفته زيباييهاى قران مى‏شدند، دريابيم. گزارشهايى كه از چگونگى اسلام‏آوردن برخى از صحابه نامدار رسول خدا صلى الله عليه و آله كه گيرايى آيات آنان را به سوى پيامبر كشاند، نشان‏دهنده همين است.

گذشته از اين، مخالفان و دشمنان پيامبر نيز خود بدين ويژگى اعتراف مى‏كردند. اگر شيفتگى دوستان را از سر دلباختگى و ايمان به سخن خداوند و پيامبرش بدانيم، گفته‏هاى كافران و دشمنان پيامبر را چه كنيم؟ مگر نه اين كه سخن او را «افسونگر» مى‏دانستند و خود او را «ساحر» و «شاعر» مى‏خواندند؟ آيا كسى سرودن شعرى را به پيامبر اسلام نسبت داده است؟ يا مقصود آنان زيبايى آياتى بود كه او پس از چهل سالگى آنها را براى مردم بازگو مى‏كرد؟ يادآورى اين نكته از سوى خود پيامبر به مردم روزگار خويش نيز بسيار مهم است كه: من پيشتر از اين عمرى را در ميان شما بسر برده‏ام، آيا نمى‏انديشيد؟ به راستى اگر زيبايى سخن او بدان پايه كه در قرآن آمده از سوى خود پيامبر بود، چرا در چهل سال نخست زندگى او نشانى از اين دست نمى‏توان يافت؟ به هر روى همه اينها گواه آن است كه غير مسلمانان و حتى دشمنان پيامبر نيز از پذيرش زيبايى سخن قرآن سر برنمى‏تافتند. بدين‏سان تصديق زيبايى، گوش‏نوازى و دل‏انگيزى آيات قرآن تا اين اندازه نياز به آگاهى گسترده و نزديك به زبان و ادبيات عرب ندارد. آيا پذيرش زيبايى سروده‏هاى حافظ در زبان پارسى يا گوته در آلمانى، حتما در گرو آشنايى و توان ارزيابى شعر در اين دو زبان است، يا مى‏توان از اين همه اشتهار و داورى موافقان و مخالفان انديشه‏هاى اين شاعران نيز توانايى ايشان و استوارى سروده‏هايشان را دريافت؟ البته روشن است كه آشنايى مستقيم با زبان يك متن و توان ارزيابى ادبى آن، راه بهتر و بالاترى مى‏باشد، ولى مقصود ما آن است كه همگان مى‏توانند جنبه زيبايى ادبيات قرآن را تصديق كنند، هرچند با زبان اصلى آن آشنايى گسترده‏اى نداشته باشند.

از سويى ديگر در گذر سده‏هاى تاريخ اسلام تا امروز، صدها و شايد هزاران كتاب در زمينه تفسير و جنبه‏هاى ادبى و زيباييهاى واژگانى قرآن به نگارش درآمده و امروز ميراث سترگى در گستره علوم اسلامى برجاى مانده است. انبوهى از نوشته‏ها نيز در فراز و فرود رخدادهاى تاريخى گذشته از ميان رفته‏اند كه ما تنها از آنها نامى را مى‏شناسيم و گاهى حتى نامى هم نمانده است. در اين حجم بزرگ كه در زبانهايى چون تازى و پارسى كه به زبان قرآن نزديك‏ترند و نيز به زبانهاى ديگر، سامان يافته، همگى از ويژگيهاى ادبى و آرايه‏هاى واژه‏هاى آن سخن گفته‏اند. آيا مى‏توان پذيرفت كه هزاران انديشمند و صدها نويسنده، اديب و پژوهشگر، همگى تنها به دنبال شيفتگى اعتقادى خويش، سرخوش از جانبدارى دينى به چنين كارى دست زده‏اند و قرآن داراى ويژگى برجسته‏اى در اين زمينه نيست؟ به راستى كه اگر كسى چنين احتمالى را هم به ذهن بياورد، سخن بيهوده و خنده‏آورى خواهد بود. آيا مى‏توان اين همه ريزه‏كاريهاى ادبى و نكته‏پردازيهايى را كه در طول تاريخ نگارشهاى تفسيرى، هزاران ورق بر دفتر معرفت‏بشرى افزوده است‏به يكباره شست و به كنارى نهاد و آن را بى‏پايه دانست؟ به راستى چنين ستمى در هر شاخه و رشته‏اى از فرهنگ و دانش بشرى و در هر كجاى جهان و تاريخ، نابخشودنى است. چرا اين همه دانشمند و اديب و نويسنده مسلمان، يك‏دهم اين تلاش را براى متون دينى ديگر به كار نبسته‏اند تا شيفتگى و جانبدارى اعتقادى خود را در گستره‏اى ديگر نيز بنمايانند؟ آيا زرگداشت‏سخنان ديگر پيامبر اسلام يا ديگر رهبران اصلى دين، مانند امامان معصوم در اعتقاد شيعه، تا اين اندازه كم و ناچيز است؟ حقيقت آن است كه آنان به دنبال سفارش و پافشارى خود پيامبر، دريافته‏اند كه سخن خداوند در قرآن، رنگ و بوى ديگرى دارد و اين متن آمده تا نمونه‏اى براى همه روزگاران باشد تا بهترين داستانها، ذكر، روشنايى، بيان، راهنما، استوار، رسا و... باشد و اگر همه انسانها توان خويش را برهم انباشته سازند و از توش و توانهاى ديگر نيز بهره جويند، حتى يك سوره مانند آن نخواهند آورد. [1]

بدين سان مى‏بينيم كه تصديق اين مطلب نيز حتما نيازمند آشنايى نزديك با زبان قرآن نيست. چگونه مى‏توان پذيرفت كه هزاران تن اهل دانش، از نويسنده و مدرس و پژوهشگر و دانش‏پژوه، با هزاران صفحه و جلد و مطلب در باره قرآن، به مبالغه و اغراق پرداخته و متنى عادى را محور اين همه تلاش قرار داده باشند؟

نكته درخور توجه ديگر اين كه بسيارى از اين تلاشگران در گستره قرآن‏پژوهى از اقوام عرب‏زبان هم نبودند. به ويژه ايرانيان در گذر سده‏ها بيشترين كوشش را براى سامان‏بخشيدن به شاخه‏هاى گوناگون ادبيات عرب به انجام رسانده‏اند تا اين همه را در خدمت پژوهش و موشكافى قرآنى درآورند و از اين رهگذر جنب و جوش فرهنگى ارزشمندى براى فرهنگ بشرى به ارمغان آورده و بر جاى گذاشته‏اند. براستى اين همه انديشمندان غير عرب كه از نخستين سده پيدايش اسلام تا كنون به كاوش در تفسير و علوم قرآن، هزار نكته باريك‏تر از مو را كاويده‏اند، راهى بيهوده و بى‏اساس پوييده و به گفته حافظ ژاژ خاييده‏اند؟ در اين نوشته كوتاه نمى‏توان حتى به نامها و كتابهاى انديشمندان اين گستره اشاره كرد، ولى تنها يادآور مى‏شويم كه در كتاب ارزشمند خدمات متقابل اسلام و ايران، مرحوم شهيد مطهرى، مطالب بسيار سودمندى در اين باره آورده‏اند. بد نيست‏به چند نمونه از آنها اشاره كنيم:

«كتاب معروف سيبويه در نحو كه به نام «الكتاب» معروف است از بهترين كتب جهان در فن خود يعنى از قبيل مجسطى بطلميوس در هيئت و منطق ارسطو در منطق صورى تلقى شده است، بارها در پاريس و برلين و كلكته و مصر چاپ شده است. سيد بحر العلوم و ديگران گفته‏اند: همه علما در نحو عيال سيبويه مى‏باشند. در اين كتاب به سيصد و چند آيه از قرآن مجيد استشهاد شده است..». [2]

بنا بر نقل مرحوم شهيد مطهرى در كتاب تاسيس الشيعه لعلوم الاسلام، از مرحوم سيد حسن صدر آمده است كه سلامة بن عياض شامى نقل كرده كه: «فتح النحو بفارس و ختم بفارس» يعنى نحو از فارس به وسيله سيبويه آغاز گشت و در فارس با رفتن ابوعلى فارسى پايان يافت. گرچه خود مرحوم مطهرى اين سخن را مبالغه مى‏داند، ولى اصل تاثير دانشمندان غير عرب در گستره ادبيات و تفسير را به روشنى مى‏توان دريافت. حتى كتابهاى لغت عرب و نام‏آورترين آثار را در اين باره ايرانيان نگاشته‏اند؛ كتابهايى چون صحاح اللغة تاليف جوهرى نيشابورى، مفردات القرآن تاليف راغب اصفهانى، قاموس اللغة تاليف فيروزآبادى، اساس اللغة تاليف زمخشرى.

بدين سان مى‏توان تصديق كرد كه گسترش و بالندگى ادبيات عرب در ميان مسلمانان به بار نشسته و هدف اصلى آنان، پژوهش در قرآن كه در نگاه آنان سخن دل‏افروز و آهنگين خداوند مى‏باشد، بوده است. آنچه از همه اين نكته‏ها پى مى‏گيريم اين كه دريافت جنبه‏هاى دوگانه ادبيات قرآن تا اين پايه كه گفته‏ايم، نيازمند آشنايى نزديك و گسترده با زبان عربى نيست و همه انسانها از هر جاى زمين و در هر روزگارى مى‏توانند اين ويژگى شگفت قرآن را تصديق كنند، گرچه بررسى مستقيم اين كتاب به زبان اصلى آن، لايه‏هاى ژرف‏ترى را براى دانش‏پژوهان مى‏شكافد.


[1]. اسراء/88: «قل لئن اجتمعت الانس و الجن على ان ياتوا بمثل هذا القرآن لا ياتون بمثله.»

[2]. خدمات متقابل اسلام و ايران، انتشارات جامعه مدرسين، قم، 1362، ص‏456- 455.

رواق انديشه – شماره  ‏2


ارسال به : Add to google * Add to del.icio.us * Add to digg * Add to netvouz * Add to blinkbits * Add to technorati *Add to segnalo * Add to Yahoo * Add to reddit * Add to blinklist * Add to taggly

+| نوشته شده توسط احمد صالحی نژاد در چهارشنبه 28 فروردین1387 و ساعت 10:49       

  قصص‌ قرآن‌ عبرتي‌ براي‌ خردمندان‌

اسلام‌، آخرين‌ دين‌ الهي‌ نيز هم‌ از جهت‌ دارا بودن‌ قصه‌ها و روايت‌ها و هم‌ از جهت‌ قدمت‌ از غناي‌ بسيار بالايي‌ برخورداراست‌. درقرآن‌ به‌ روايتي‌ بيش‌ از 260 داستان‌ و قصه‌ وجود دارد، كه‌ اين‌ قصه‌ها و داستانها به‌ تفصيل‌ و يابه‌ ايجاز يك‌ واقعه‌ تاريخي‌ را در عين‌ شيوايي‌ نقل‌ مي‌كنند. وجود اين‌ داستانها خود دليل‌ معتبري‌ است‌ كه‌ اين‌ دين‌ ازتاريخي‌ بس‌ كهن‌ برخوردار بوده‌، از نگاه‌ اعتبار و اعتماد به‌ اديان‌ بزرگ‌ الهي‌ مي‌توان‌ اينگونه‌ اظهار نمود كه‌، نقل‌ وقايعي‌ كه‌ در قرآن‌ آمده‌ است‌ به‌ عنوان‌ يك‌ سند تاريخي‌ بسيار معتبر محسوب‌ شده‌ و هيچ‌ تحريفي‌ را در ذكر آن‌ وقايع‌ نمي‌پذيرد. بيان‌ وقايع‌ تاريخي‌ و يا بيان‌ يك‌ حادثه‌ براي‌ عبرت‌گيري‌ به‌ شكل‌ و شيوه‌ قصه‌ و داستان‌ تاثير بسيار مطلوبتري‌ براي‌ خواننده‌ خواهد داشت‌ و طراوت‌ و جاذبه‌ خود را همچنان‌ حفظ‌ خواهد كرد.

وجود اين‌ همه‌ داستان‌ در جاي‌ جاي‌ قرآن‌ و اختصاص‌ دادن‌ يك‌ سوره‌ از قرآن‌ به‌ نام‌ «قصص‌» نيز بر اهميت‌ و تاكيد پروردگار به‌ طرح‌ موضوعات‌ به‌ اين‌ شيوه‌ را دارد.

قرآن‌ به‌ اين‌ مسئله‌ تاكيد دارد كه‌ نقل‌ اين‌ همه‌ قصه‌ بي‌دليل‌ و عبث‌ نبوده‌ و در طرح‌ آنها هدف‌ و مقصودي‌ را دنبال‌ مي‌كند.

به‌ اين‌ آيه‌ توجه‌ كنيد:

لقد كان‌ في‌ قصصهم‌ عبرة‌ لاولي‌الباب‌ ماكان‌ حديثاًيفتري‌ ولكن‌ تصديق‌ الذي‌ بين‌ يديه‌ وتفصيل‌ كل‌ شيي‌ء و هدي‌ و رحمة‌ لقوم‌ يومنون‌ .يوسف‌ - 111

همانا در اين‌ داستانها عبرتي‌ براي‌ خردمندان‌ است‌. نيست‌ داستاني‌ كه‌ دروغ‌ پنداشته‌ شود ولكن‌ گواهي‌ آنچه‌ پيش‌ روي‌ توست‌ و تفصيل‌ همه‌ چيز و هدايت‌ و رحمتي‌ براي‌ گروهي‌ كه‌ ايمان‌ آورند

تامل‌ در اين‌ آيه‌ خواننده‌ را به‌ موضوعات‌ مهمي‌ رهنمون‌ مي‌سازد:

1) به‌ تحقيق‌، در ذكر اين‌ داستانها پند و اندرزهاي‌ فراواني‌ وجود دارد.

2) اين‌ داستانها پند واندرزي‌ خواهند بود براي‌ اهل‌ علم‌ و كساني‌ كه‌ صاحب‌ خرد مي‌باشند و مخاطب‌هاي‌ خاص‌ خود را خواهد داشت‌.

3)قرآن‌، قصه‌ها را احاديثي‌ مي‌داند كه‌ به‌ هيچ‌ عنوان‌ ازمسير حقيقت‌ منحرف‌ نشده‌اند و سراسر حوادثي‌ واقعي‌ مي‌باشند و نه‌ افسانه‌ و تخيل‌ يا دروغ‌.

در آيات‌ متعددي‌ قرآن‌، قصه‌ها را با عنوان‌ حديث‌ طرح‌ مي‌كند. از روز قيامت‌ نيز با اين‌ عنوان‌ ياد مي‌كند. پس‌ حوادثي‌ كه‌ به‌ شكل‌ قصه‌ طرح‌ شده‌اند مانند واقعه‌ روز قيامت‌ واقعيت‌ بوده‌ و حقيقي‌ هستند.

هل‌ اتاك‌ حديث‌ موسي‌ .طه‌ -9

آيا بيامدت‌ داستان‌ موسي‌

هل‌ اتاك‌ حديث‌ ضيف‌ ابراهيم‌ المكرمين‌ .الذاريات‌ - 24

آيا بيامدت‌ داستان‌ مهماني‌ ابراهيم‌،آن‌ گراميان‌

هل‌ اتاك‌ حديث‌ الجنود* فرعون‌ و ثمود .البروج‌ - 18،17

آيا بيامدت‌ داستان‌ لشكركشيهاهاي‌ فرعون‌ و ثمود

هل‌ اتاك‌ حديث‌ الغاشيه‌ .الغاشيه‌ - 1

آيا بيامدت‌ داستان‌ روز قيامت‌ :

4)نكتة‌ ديگر در اين‌ آيه‌ كه‌ مي‌توان‌ به‌ آن‌ اشاره‌ كرد، اين‌ است‌ كه‌ قرآن‌ نقل‌ اين‌ داستانها را رحمت‌ و هدايتي‌ براي‌ مومنين‌ مي‌داند .

با توجه‌ به‌ نكاتي‌ كه‌ ذكر آنها رفت‌ در اين‌ نوشتار سعي‌ شده‌ كه‌ داستانهايي‌ از قرآن‌ طرح‌ شود كه‌ شيوه‌ استخراج‌ و نقل‌ داستانها صرفاًبا ترجمه‌ يك‌ ،يك‌ آيه‌ها بوده‌است‌. همچنين‌ در ضمن‌ نقل‌ هر داستان‌ يك‌ يا چند اسم‌ و واژه‌ نيز با الهام‌ از قرآن‌ تحليل‌ خواهد شد.

مقام‌ بسيار والاي‌ ابراهيم‌ در نزد خدا كه‌ بعدا به‌ تفصيل‌ درباره‌ اين‌ مقام‌ و موقعيت‌ سخن‌ گفته‌ خواهد شد. دليلي‌ بود تا اين‌ نوشتار با نقل‌ و شرح‌ داستان‌ اين‌ پيامبر آغاز شود در ارتباط‌ با حضرت‌ ابراهيم‌ به‌ 4 داستان‌ اشاره‌ مي‌شود،و بعد از آن‌ به‌ توصيف‌ و شرح‌ مقام‌ ابراهيم‌ پرداخته‌ خواهدشد.

1)داستان‌ گرايش‌ ابراهيم‌ به‌ توحيد

2)داستان‌ بحث‌ و گفتگوي‌ ابراهيم‌ با پدرش‌

3)داستان‌ مبارزه‌ با بتها و درآتش‌ افكندن‌ وي‌

4)داستان‌ ضيافت‌ ابراهيم‌

داستان‌ توحيدگرايي‌ ابراهيم:‌

شيوه‌ توحيدگرايي‌ ابراهيم‌ و طرح‌ جزئيات‌ آن‌ در قرآن‌ تاكيدي‌ است‌ بر گرايش‌ و ميل‌ قرآن‌ به‌ ايمان‌ آوردن‌ بر اساس‌ بينش‌ و يقين‌ ، يقيني‌ كه‌ پايه‌ و اساس‌ آن‌ را دژ محكم‌ تفكر و تعقل‌ پي‌ريزي‌ مي‌كند، نه‌ عناصر سستي‌ چون‌ پيروي‌ كوركورانه‌ از اجداد.

به‌ اين‌ آيات‌ دقت‌ كنيد:

فلما جنّ عليه‌ الليل‌ رءا كوكباً قال‌ هذا ربي‌ فلما افل‌ قال‌ لا احب‌ الآفلين‌ .انعام‌ - 76

آنگاه‌ كه‌ تاريكي‌ شب‌ فراگرفتش‌ ستاره‌اي‌ را گفت‌ اين‌ است‌ پروردگار من‌ و هنگاميكه‌ فرونشست‌ گفت‌ دوست‌ ندارم‌ فروروندگان‌ را

فلما رءا القمر بازغاً قال‌ هذا ربي‌ فلما افل‌ قال‌ لئن‌ لم‌ يهدني‌ ربي‌ لاكونّن‌ من‌ القوم‌ الضالين‌ .انعام‌ - 77

و هنگاميكه‌ ديد ماه‌ را تابنده‌ گفت‌ اين‌ است‌ پروردگار من‌ و هنگاميكه‌ درون‌ شد گفت‌ اگرپروردگارم‌ رهبريم‌ نكند همانا ميشوم‌ از گروه‌ گمراهان‌

فلما رءا الشمس‌ بازغه‌ قال‌ هذا ربي‌ هذا اكبر فلما افلت‌ قال‌ يا قوم‌ اني‌ بري‌ءمما تشركون‌ .انعام‌ -78

هنگاميكه‌ ديد خورشيد را درخشان‌ گفت‌ اين‌ است‌ پروردگار من‌ اين‌ بزرگتر است‌ پس‌ هنگاميكه‌ ناپديد شد گفت‌ اي‌ قوم‌ من‌ همانا بيزارم‌ از آنچه‌ شما شرك‌ مي‌ورزيد

اني‌ وجهت‌ وجهي‌ للذي‌فطرالسموات‌ والارض‌ حنيفاًو ما انا من‌المشركين‌ .انعام‌- 79

همان‌ برگرداندم‌ روي‌ خود رابه‌ سوي‌ آنكه‌ آفريد آسمانها و زمين‌ را آن‌ يكتاپرست‌ و نيستم‌ از شرك‌ ورزندگان‌

و حاجه‌ قومه‌ قال‌ اتحاجوني‌ في‌ الله‌ و قد هدين‌ و لاخاف‌ ما تشركون‌ به‌ الا ان‌ يشاء ربي‌ شيئا وسع‌ ربي‌ كل‌ شيي‌ء علما افلا تتذكرون‌ . انعام‌ - 80

و ستيزه‌ كردند با وي‌ قومش‌ گفت‌ آيا بامن‌ ستيزه‌ مي‌كنيد در خدا در حاليكه‌ هدايتم‌ كرد و نترسم‌ آنچه‌ را بدان‌ شرك‌ مي‌ورزيد

و كيف‌ اخاف‌ ما اشركتم‌ و لا تخافون‌ انكم‌ اشركتم‌ بالله‌ ما لم‌ ينزل‌ به‌ عليكم‌ سلطانا فايّ الفريقين‌ احق‌ بالامن‌ ان‌ كنتم‌ تعلمون‌ .انعام‌ - 81

و من‌ چگونه‌ ازآنچه‌ شريك‌ خدا قرار مي‌دهيد بترسم‌ در حاليكه‌ شما ازشرك‌ به‌ خدا آوردن‌ نمي‌ترسيد و با آنكه‌ هيچ‌ برهان‌ و حجتي‌ بر آن‌ شرك‌ نداريد كداميك‌ ازما دو گروه‌ در ايمني‌ سزوارتريم‌ (از خدايان‌ بي‌ اثر شما بايد ترسيد يا از خداي‌ مقتدر من‌)اگر شما فهم‌ و علمي‌ داريد.

واژه‌ حاج‌ كه‌ در اين‌ آيه‌ ذكر شده‌، به‌ معني‌ ستيزه‌ ،بحث‌ طولاني‌ ،ايراد مي‌باشد. مضمون‌ آيه‌ اين‌ است‌ كه‌ مردم‌ در مقام‌ بحث‌ و جدل‌ با ابراهيم‌ برمي‌آيند و ابراهيم‌ در صدد پاسخگويي‌ به‌ آنها قرار مي‌گيرد. در سوره‌ البقره‌ آيه‌ 258 نيز سخن‌ از بحث‌ و جدل‌ پادشاه‌ آن‌ زمان‌ كه‌ با ابراهيم‌ داشته‌ است‌ را قرآن‌ به‌ اين‌ شكل‌ طرح‌ مي‌كند:

الم‌ ترالي‌ الذي‌ حاج‌ ابراهيم‌ في‌ ربه‌ ان‌ اته‌ الله‌ الملك‌ اذ قال‌ ابراهيم‌ ربي‌ الذي‌ يحيي‌ ويميت‌ قال‌ انا احيي‌ و اميت‌ قال‌ ابراهيم‌ فان‌ الله‌ ياتي‌ بالشمس‌ من‌ المشرق‌ فات‌ بهامن‌ المغرب‌ فبهت‌ الذي‌ كفروالله‌ لايهدي‌ القوم‌ الظالمين‌.

آيا نديدي‌ آنرا كه‌ ستيزه‌ كرد با ابراهيم‌ درباره‌ پروردگارش‌ آنكه‌ پادشاهي‌ را دست‌ داشت‌، زمانيكه‌ ابراهيم‌ گفت‌ پروردگار من‌ آن‌ است‌ كه‌ زنده‌ مي‌كند و مي‌ميراند و او هم‌ گفت‌ كه‌ من‌ هم‌ زنده‌ مي‌كنم‌ و مي‌ميرانم‌ (دو نفر آورد و يكي‌ را كشت‌ و ديگري‌ را آزاد كرد)ابراهيم‌ گفت‌ خداي‌ من‌ آن‌ كسي‌ كه‌ خورشيد از مشرق‌ بياورد و فرودش‌ آورد در مغرب‌ پس‌ سراسيمه‌ و بهت‌ زده‌ شد و البته‌ گروه‌ كافران‌ را هدايت‌ نكندو ظالمين‌ را.

الذين‌ امنو و لم‌ يلبسوا ايمانهم‌ بظلم‌ اولئك‌ لهم‌ الامن‌ و هم‌ مهتدون‌ .انعام‌ - 82

آنانكه‌ ايمان‌ به‌ خدا آوردند و ايمان‌ خود رابه‌ ظلم‌ و ستم‌ نيالودند ايمني‌ براي‌ آنهاست‌ و آنها به‌ حقيقت‌ هدايت‌ يافته‌اند.

وتلك‌ حجتنااتيناهاابرهيم‌ علي‌ قومه‌ نرفع‌ درجات‌ من‌ نشاء ان‌ ربك‌ حكيم‌ عليم‌ .انعام‌ - 83

و اين‌ است‌ حجت‌ ما كه‌ داديمش‌ به‌ ابراهيم‌ بر قوم‌ وبالابريم‌ پايه‌هاي‌ هر كه‌ را خواهيم‌ همانا پروردگار تواست‌ حكيم‌ و دانا

وكذلك‌ نري‌ ابرهيم‌ ملكوت‌ السموات‌ و الارض‌ و ليكون‌ من‌ الموقنين‌ .انعام‌- 75

بدين‌ سان‌ نمايانديم‌ به‌ ابراهيم‌ پادشاهي‌ آسمانها و زمين‌ را تابگردد از يقين‌آورندگان‌

اشاره‌اي‌ اجمالي‌ به‌ چند نكته‌ در اين‌ داستان‌ :

1)مي‌دانيم‌ كه‌ داستان‌ ابراهيم‌ و حوادث‌ سپري‌ شده‌،مربوط‌ به‌ هزاران‌ سال‌ پيش‌ مي‌باشد و همچنين‌ بديهي‌ است‌ كه‌ جامعة‌ آن‌ زمان‌، جامعه‌اي‌ كاملا بدوي‌،خرافي‌ و آكنده‌ از جهل‌ و ناداني‌مي‌باشد، در چنين‌ جامعه‌اي‌ با آن‌ سطح‌ شعور ابراهيم‌ با شيوه‌اي‌ كاملا بديع‌ وقابل‌ توجه‌ به‌ جستجوي‌ آفريننده‌جهان‌ مي‌پردازد. ابراهيم‌ خداي‌ خود را بر اساس‌ عينيت‌ و مشاهده‌(روش‌ علمي‌) جستجو مي‌كند و روش‌ مردود كردن‌ خورشيد، ماه‌ و ستارگان‌ بعنوان‌ خداي‌ خود نيز برهمين‌ مبنا مي‌باشد. اين‌ داستان‌ نشان‌ مي‌دهد كه‌ ابراهيم‌ از زمان‌ خود بسيار جلوتر بوده‌ است‌. به‌ نظر مي‌رسد يكي‌ ازدلايل‌ اينكه‌ خداوند ابراهيم‌ را امام‌ جامعه‌ خود ياد مي‌كند نيز اين‌ باشد.

2)بحث‌ در چگونگي‌ ايمان‌ مردم‌ آن‌ زمان‌ به‌ خداوند، بحث‌ پيرامون‌ شرك‌ آن‌ها بوده‌ نه‌ كفر به‌ خداوند، در آياتي‌ كه‌ ملاحظه‌ شد 5 بار كلمه‌ شرك‌ ذكر شده‌ و همچنين‌ واژه‌ حنيف‌ به‌ عنوان‌ يكتاپرست‌ كه‌ از صفات‌ برجسته‌ ابراهيم‌ است‌ در برابر شرك‌ قرار گرفته‌ است‌. حدود 10 آيه‌ در قرآن‌ ذكر شده‌ كه‌ واژه‌ حنيف‌ در مقابل‌ شرك‌ قرار گرفته‌ كه‌ در بحث‌ مقام‌ و موقعيت‌ ابراهيم‌ ذكر خواهد شد.

3)با توجه‌ به‌ آيات‌ ذكر شده‌ درمي‌يابيم‌ كه‌ طريقه‌ ايمان‌ آوردن‌ ابراهيم‌ به‌ خداوند يك‌ شيوه‌ كاملا استدلالي‌ و تعقلي‌ است‌، نه‌ با انجام‌ معجزه‌اي‌ از سوي‌ او، بطوريكه‌ اين‌ طريقه‌ استدلال‌ مقدماتي‌ مي‌شود تا ابراهيم‌ رابه‌ سرمنزل‌ يقين‌ برساند (ليكون‌ من‌ الموقنين‌) در حاليكه‌ مي‌بينيم‌ كه‌ خداوند براي‌ اقوامي‌ معجزاتي‌ آورد تا بلكه‌ آنها به‌ او ايمان‌ آورند. ولي‌ ايمان‌ آوردن‌ ابراهيم‌ به‌ خداوند ازاين‌ جهت‌ كاملا متفاوت‌ مي‌باشد،بطوريكه‌ در داستان‌ كوتاهي‌ كه‌ ذكر مي‌شود،ذهن‌ جستجوگر ابراهيم‌ براي‌ اينكه‌ به‌ درجه‌ يقين‌ برسد از هيچ‌ تلاشي‌ غفلت‌ نمي‌كند،بطوري‌ كه‌ از خداوند بدون‌ هيچ‌ واهمه‌اي‌ تقاضايي‌ را مي‌كند و پاسخ‌ مثبت‌ خداوند و اجابت‌ درخواست‌ او نيز همچنين‌ بسيار قابل‌ توجه‌ مي‌باشد. دقت‌ كنيد:

اذقال‌ ابراهيم‌ رب‌ ارني‌ كيف‌ تحي‌ الموتي‌ قال‌ اولم‌ تؤمن‌ قال‌ بلي‌ ولكن‌ ليطمئن‌ قلبي‌ قال‌ فخذ اربعه‌ من‌ الطير فصرهن‌ اليك‌ ثم‌ اجعل‌ علي‌ كل‌ جبل‌ منهن‌ جزء ثم‌ ادعهن‌ ياتينك‌ سعياًو اعلم‌ ان‌ الله‌ عزيز حكيم‌ .بقره‌ - 260

و چون‌ ابراهيم‌ گفت‌ بار پروردگارا به‌ من‌ بنما كه‌ چگونه‌ مردگان‌ را زنده‌ خواهي‌ كرد خداوند فرمود باور نداري‌، گفت‌ بلي‌ باور دارم‌ ليكن‌ مي‌خواهم‌ تا با مشاهده‌ آن‌ دلم‌ آرام‌ گيرد. خداوند فرمود چهار مرغ‌ مهيا كن‌ و گوشت‌ آن‌ها را به‌ هم‌ درآميز نزد خود آنگاه‌ هر قسمتي‌ را بر سركوهي‌ بگذار سپس‌ آن‌ مرغان‌ را به‌ سوي‌ تو شتابان‌ پرواز كنند و آنگاه‌ بدان‌ كه‌ همانا خداوندبر همه‌ توانا وداناست‌ .

براستي‌ كه‌ اين‌ داستان‌ ما را به‌ ياد اين‌ آيه‌ مي‌اندازد * والذين‌ جاهدوافينا لنهدينم‌ سبلنا* كسانيكه‌ در ما (در شناخت‌ ما) تلاش‌ و مبارزه‌ مي‌كنند ما نيز آن‌ راهها را براي‌ آن‌ها شناسايي‌ و هدايت‌ مي‌كنيم‌ اين‌ نكته‌ خود گوياي‌ اين‌ حقيقت‌ بوده‌ و هست‌ كه‌ خداوند بابندگان‌ مخلصش‌ كه‌ تقاضايي‌ مي‌كنند از روي‌ قهر و خشم‌ عمل‌ نمي‌كند بلكه‌ در اين‌ داستان‌ بلافاصله‌ بعد از درخواست‌ ابراهيم‌ آن‌ را اجابت‌ مي‌كند.برخورد مثبت‌ خداوند با ذهن‌ جستجوگر ابراهيم‌ نشانه‌اي‌ از رحمانيت‌ اوست‌.

4)شيوه‌ برخورد ابراهيم‌ با مشركين‌ نيز شيوه‌اي‌ استدلالي‌ مي‌باشد. به‌ عبارتي‌ علاوه‌ بر اين‌ كه‌ تمايل‌ ابراهيم‌ به‌ رسيدن‌ به‌ حقيقت‌ بر اساس‌ مشاهده‌ و عينيت‌ مي‌باشد نه‌ تخيل‌ و اوهام‌، اين‌ تمايل‌ در مورد چند و چون‌ تكوين‌ عقايد جامعه‌ زمان‌ خود نيز وجود دارد و آن‌ها را دعوت‌ به‌ بهره‌گيري‌ از چنين‌ روشي‌ در شناسايي‌ خداي‌ واقعي‌ خود مي‌كند. چنانچه‌ در آيه‌ 81 به‌ آن‌هامي‌گويد: لم‌ ينزل‌ به‌ عليكم‌ سلطانا شما هيچ‌ برهان‌ و استدلالي‌ بر شرك‌ خود نداريد. البته‌ ابراهيم‌ سراسر بر اين‌ شيوه‌ ابرام‌ و پافشاري‌ داشته‌ چنانچه‌ در نقل‌ داستانهاي‌ بعدي‌ به‌ آن‌ اشاره‌ خواهد شد.

5)در آيه‌ 81 سخن‌ از خوف‌ و امن‌ مي‌شود يكتاپرستي‌ با دور شدن‌ از ترس‌ و نزديك‌ شدن‌ به‌ امنيت‌ و آرامش‌ همبستگي‌ بسيارنزديكي‌ دارد،بطوريكه‌ ابراهيم‌ به‌ قومش‌ مي‌گويد كداميك‌ از ما دو گروه‌ در امنيت‌ سزوارتريم‌؟ كسانيكه‌ به‌ توحيد و يكتاپرستي‌ روي‌ مي‌آورند را سزاوار امنيت‌ دانسته‌ و ترس‌ بر آنها چيره‌ نخواهد شد.چنانچه‌ در آيه‌ 82 خداوند اين‌ نكته‌ را نيز خود بيان‌ مي‌كند.

الذين‌ امنوا و لم‌ يلبسوا ايمانها بظلم‌ اولئك‌ لهم‌ الامن‌ ...

داستان‌ بحث‌ و گفتگوي‌ ابراهيم‌ با پدرش‌ :

لقد كانت‌ لكم‌ اسوه‌ حسنة‌ في‌ ابراهيم‌ ،اين‌ داستان‌ ازجهات‌ بسيار زيادي‌ از جمله‌ در زمينه‌ مسائل‌ اخلاقي‌ و تربيتي‌ مي‌تواند كاربرد زيادي‌ داشته‌ باشد. از جهتي‌ نيز اين‌ داستان‌ چالشهايي‌ كه‌ بين‌ ابراهيم‌ و پدرش‌ در مورد عقايدشان‌ بوجود مي‌آيد را مورد بررسي‌ قرار مي‌دهد. زماني‌ كه‌ هركدام‌ از آنها بعنوان‌ نماينده‌ دو جريان‌ فكري‌ بسيار بزرگ‌ توحيد و شرك‌ رو در روي‌ هم‌ قرار مي‌گيرند،و سرانجام‌ هر يك‌ از آنها. به‌ همين‌ دليل‌، اين‌ داستان‌ مي‌تواند الگوي‌ خوبي‌ باشد براي‌ كسانيكه‌ كه‌ به‌ آيين‌ ابراهيم‌ اعتقاد دارند .

گفتگوي‌ ابراهيم‌ با پدرش‌ در دو سوره‌ مريم‌ و شعراء به‌ طور مفصل‌ طرح‌ شده‌ و در يكي‌ دو آيه‌ نيز به‌ شكل‌ كوتاه‌ از آن‌ گفتگو ياد شده‌ است‌. سعي‌ شده‌ كه‌ به‌ تمامي‌ آيات‌ مربوط‌ به‌ اين‌ گفتگو اشاره‌ شود.

اذ قال‌ لابيه‌ يا ابت‌ لم‌ تعبد ما لايسمع‌ و لايبصر و لا يغني‌ عنك‌ شيئاً .مريم‌ -42

هنگاميكه‌ ابراهيم‌ به‌ پدر خود گفت‌ اي‌ پدر چرا مي‌پرستي‌ آنچه‌ را نه‌ مي‌شنود و نه‌ مي‌بيند و نه‌ تو را بي‌نياز مي‌كند.

در سوره‌ انعام‌ آيه‌ 74 نيز اين‌ گفتگو به‌ اين‌ شكل‌ طرح‌ شده‌:

و اذ قال‌ابراهيم‌ لابيه‌ ءازر اتتخذ اصناماً ءالهة‌ اني‌ اريك‌ و قومك‌ في‌ ضلال‌ مبين‌ .انعام‌- 74

و هنگاميكه‌ گفت‌ ابراهيم‌ به‌ پدر خود آيا ميگيري‌ بتان‌ را خداياني‌، همانا مي‌بينم‌ تو و قومت‌ را در گمراهي‌ آشكار.

يا ابت‌ اني‌ قد جاءني‌ من‌ العلم‌ مالم‌ ياتك‌ فاتبعني‌ اهدك‌ صراطاً سوياً .مريم‌ - 43

اي‌ پدر همانا بيامده‌ است‌ مرا دانشي‌ كه‌ تو فاقد آن‌ هستي‌ پس‌ پيرويم‌ كن‌ تا رهبريت‌ كنم‌ در راهي‌ راست‌

يا ابت‌ لا تعبد الشيطان‌ ان‌ الشيطان‌ كان‌ للرحمن‌ عصياً.مريم‌ - 44

اي‌ پدر من‌ پرستش‌ نكن‌ شيطان‌ را كه‌ شيطان‌ است‌ براي‌ خداي‌ مهربان‌ نافرمان‌ و عصيانگر

يا ابت‌ اني‌ اخاف‌ ان‌ يمسك‌ عذاب‌ من‌ الرحمن‌ فتكون‌ للشيطان‌ وليّاً .مريم‌ - 45

اي‌ پدر من‌ همانا مي‌ترسم‌ كه‌ برسد به‌ تو عذابي‌ از خداي‌ مهربان‌ اگر بشوي‌ براي‌ شيطان‌ دوستي‌

قال‌ اراغب‌ انت‌ عن‌ ءالهتي‌ يا ابرهيم‌ لئن‌ لم‌ تنته‌ لارجمنك‌ و اهجرني‌ مليّاً .مريم‌ - 46

گفت‌ آيا روي‌ گرداننده‌اي‌ ازخدايانم‌ اي‌ ابراهيم‌ اگر كوتاه‌ نيايي‌ هرآينه‌ سنگسارت‌ مي‌كنم‌ و دوري‌ گزين‌ از من‌ به‌ مدت‌ طولاني‌

قال‌ سلام‌ عليك‌ ساستغفر لك‌ ربي‌ انه‌ كان‌ بي‌ حفيّاً

گفت‌ سلام‌ بر تو زود است‌ آمرزش‌ خواهم‌ براي‌ تو از پروردگار خويش‌ همانا او نسبت‌ به‌ من‌ آگاه‌ است‌ .

و اعتزلكم‌ و ما تدعون‌ من‌ دون‌ الله‌ و ادعوا ربّي‌ عسي‌ الا اكون‌ بدعاء ربي‌ شقيّاً .مريم‌ - 48

و من‌ از شما و بتاني‌ كه‌ به‌ جاي‌ خدا مي‌پرستيد دوري‌ كرده‌ و خداي‌ يگانه‌ را مي‌خوانم‌ اميدوارم‌ كه‌ چون‌ اورا بخوانم‌ مرا ازدرگاه‌ لطفش‌ محروم‌ نگرداند.

فلمّا اعتزلهم‌ و ما يعبدون‌ من‌ دون‌ الله‌ وهبنا له‌ اسحق‌ و يعقوب‌ و كلّا جعلنا نبيّاً.مريم‌ - 49

پس‌ چون‌ دوري‌ گزيد از ايشان‌ آنچه‌ مي‌پرستيدند جز خدا بخشيديم‌ به‌ اسحاق‌ ويعقوب‌ را و گردانديم‌ آن‌ها پيغمبري‌ خداوند اين‌ داستان‌ را با آهنگي‌ ديگر در سوره‌ شعراء مجدداً ذكر مي‌كند .

و اتل‌ عليهم‌ نبا ابرهيم‌ .الشعراء- 69

وبخوان‌ برايشان‌ داستان‌ ابراهيم‌

اذ قال‌ لابيه‌ و قومه‌ ماتعبدون‌ .الشعراء- 70

هنگاميكه‌ به‌ پدر خويش‌ گفت‌ چه‌ مي‌پرستيد

قالوا نعبداصناماً فنظل‌ لها عاكفين‌ .الشعراء- 71

گفتند مي‌پرستيم‌ بتاني‌ و ميباشيم‌ پيرامون‌ آن‌ها گردآمدگان‌

قال‌ هل‌ يسمعونكم‌ اذتدعون‌ .الشعراء-72

گفت‌ آيا سخنان‌ شما را مي‌شنوند وقتي‌ آن‌ها را بخوانيد

او ينفعونكم‌ او يضرّون‌ .الشعراء- 73

يا اينكه‌ سود و زياني‌ به‌ شما مي‌رسانند

قالوا بل‌ وجدنا اباءنا كذلك‌ يفعلون‌ .الشعراء- 74

گفتند يافتيم‌ پدران‌ خود را كه‌ چنين‌ مي‌كرده‌اند

قال‌ افرايتم‌ ما كنتم‌ تعبدون‌ .الشعراء- 75

ابراهيم‌ گفت‌ آيا مي‌دانيد كه‌ اين‌ بتهايي‌ كه‌ شما مردم‌ اينك‌ مي‌پرستيد

انتم‌ و آباؤكم‌ الاقدمون‌ .الشعراء- 76

و پدران‌ شما از قديم‌ مي‌پرستيدند

فانهم‌ عدوّ لي‌ الا رب‌ العالمين‌ .الشعراء- 77

من‌ با پرستش‌ همه‌ اينها جز خداي‌ يكتا مخالف‌ و دشمنم‌

الذي‌ خلقني‌ فهو يهدين‌ .الشعراء- 78

خداي‌ من‌ كسي‌ كه‌ مرا آفريد و پس‌ رهبريم‌ كند

والذي‌ هو يطعمني‌ و يسقين‌ .الشعراء- 79

او آن‌ كسي‌ كه‌ بخوراندم‌ وبنوشاندم‌

و اذامرضت‌ فهو يشفين‌ .الشعراء- 80

و هر گاه‌ بيمار شوم‌ بهبوديم‌ بخشد

و الذي‌ يميتني‌ ثم‌ يحيين‌ .الشعراء- 81

و آنگاه‌ كه‌ بميرم‌ دوباره‌ حياتم‌ دهد

والذي‌ اطمع‌ ان‌ يغفرلي‌ خطيئتي‌ يوم‌ الدين‌ .الشعراء- 82

و آنكه‌ اميددارم‌ كه‌ بيامرزد براي‌ من‌ گناهانم‌ درروز قيامت‌

واغفر لابي‌ انّه‌ كان‌ من‌ الضالين‌ .الشعراء- 86

وبيامرز پدرم‌ را كه‌ او بود ازگمراهان‌

نكاتي‌ كه‌ در آيات‌ فوق‌ مشاهده‌ مي‌كنيم‌:

1)يكي‌ از برجسته‌ترين‌ نكات‌ در اين‌ آيات‌،نكته‌ اخلاقي‌ رابطه‌ يك‌ پدر و فرزند ميباشد.با آنكه‌ پدر ابراهيم‌ در ضلالت‌ و گمراهي‌ كامل‌ بسر مي‌برد و علي‌ رغم‌ اينكه‌ او را تهديد به‌ سنگسار شدن‌ ميكند،و همچنين‌ به‌ او فرمان‌ دور شدن‌ از خود مي‌دهد، ابراهيم‌ درپاسخ‌ به‌ اين‌ برخورد، به‌ او سلام‌ كرده‌ و طلب‌ آمرزش‌ از سوي‌ خدا براي‌ او مي‌كند.با توجه‌ به‌ اينكه‌ پدر و پسر در دو قطب‌ كاملا مخالف‌ هم‌ يكي‌ در نهايت‌ توحيد و ديگري‌ در منتهاي‌ شرك‌ و بت‌پرستي‌ در روياروي‌ هم‌ قرار دارند و علي‌ رغم‌ برخوردهاي‌ ستيزه‌جويانه‌ پدر،برخورد متواضعانه‌ و سرشار از ادب‌ و احترام‌ از سوي‌ ابراهيم‌ بسيار قابل‌ تحسين‌ مي‌باشد.

چنانچه‌ در سوره‌ ممتحنه‌ آيه‌ 4 ابراهيم‌ به‌ عنوان‌ يك‌ الگوي‌ گرامي‌ و نيكو ياد مي‌كند:

قد كانت‌ لكم‌ اسوه‌ حسنة‌ في‌ ابراهيم‌ والذين‌ معه‌ اذقالوا لقومهم‌ انا براؤامنكم‌ و مما تعبدون‌ من‌ دون‌ الله‌ كفرنا بكم‌ و بدابيننا و بينكم‌ العداوة‌ و البغضاء ابداً حتي‌ تؤمنوا بالله‌ وحده‌ الا قول‌ ابراهيم‌ لابيه‌ لاستغفرن‌ لك‌ و مااملك‌ لك‌ من‌ الله‌ من‌ شي‌ء ربناعليك‌ توكلنا و اليك‌ انبنا و اليك‌ المصير .

2)شيوه‌ گفتگوي‌ ابراهيم‌ باپدرش‌ آزر پيرامون‌ پرستش‌ بتها همچنان‌ يك‌ شيوه‌ استدلالي‌ و تعقلي‌ بوده‌ چنانچه‌ در آيات‌ ذكر شد، ابراهيم‌ به‌ پدر خود مي‌گويد: چگونه‌ بتاني‌ كه‌ نه‌ مي‌شنوند ونه‌ مي‌بينندو نه‌ نيازهاي‌ تورا برطرف‌ مي‌كنند را مي‌پرستي‌؟ به‌ عبارتي‌ سعي‌ مي‌كند كه‌ قوه‌ تفكر و تعقل‌ را در آنها بيدار كند و دست‌ از پيروي‌ كوركورانه‌ از اجدادشان‌ بردارند.در آياتي‌ كه‌ ذكر شد، ابراهيم‌ با ترسيم‌ ناتوانيهاي‌ بتهاي‌ آن‌ها و عجز در رساندن‌ هر گونه‌ نفع‌ و ضرري‌ و استدلال‌ اينكه‌ حتي‌ وقتي‌ شما آن‌ها را مي‌خوانيد آنها قادر به‌ اجابت‌ شما نيستند، شروع‌ به‌ معرفي‌ و ترسيم‌ تواناييهاي‌ پروردگار خود مي‌كند خدايي‌ كه‌ سراسر رحمت‌ مي‌باشد خدايي‌ كه‌ من‌ تشنه‌ را سيراب‌ ومن‌ بيمار را تيمار و من‌ مرده‌ را دوباره‌ زنده‌ خواهد كرد و اميد دارد كه‌ بندگان‌ خود رابيامرزد.

3)در سوره‌ انعام‌ آيه‌ 43 ابراهيم‌ با تاكيد، اشاره‌ به‌ بهره‌مندي‌ ازدانشي‌ مي‌كند كه‌ كه‌ پدر او و ديگران‌ فاقد آن‌ دانش‌ بوده‌اند. چرا كه‌ اگر غير از اين‌ بود ذكر چنين‌ ويژگي‌ بيهوده‌ به‌ نظر مي‌رسيد.با بررسي‌ آيه‌ ديگر مي‌توان‌ دريافت‌ كه‌ ابراهيم‌ علاوه‌ بر اين‌ دانش‌ از جهت‌ رشد به‌ كمال‌ نيز رسيده‌ بود و از پدر خود مي‌خواهد تا با تكيه‌ بر آن‌ دانش‌ ويژه‌اش‌ به‌ او روي‌ آورد و از او پيروي‌ كند. چنانچه‌ بلافاصله‌ در آيه‌ بعدي‌ يعني‌ آيه‌ 44 ابراهيم‌ شيطان‌ را بعنوان‌ يك‌ عصيانگر عليه‌ خداوند معرفي‌ كرده‌ و پرستش‌ بتها را پرستش‌ شيطان‌ مي‌خواند پس‌ به‌ نظر ميرسد ابراهيم‌ شيطان‌ را بعنوان‌ سمبل‌ بديها و عصيانها مي‌شناخته‌ و علم‌ به‌ اين‌ نكته‌ داشته‌ كه‌ شيطان‌ عليه‌ خداوند عصيان‌ كرده‌ است‌.

4)در آيات‌ سوره‌ انعام‌ هر جاابراهيم‌ از خداي‌ خود ياد مي‌كند او را به‌ عنوان‌ رحمن‌ ياد كرده‌ پس‌ ابراهيم‌ از ميان‌ صفات‌ خداوند رحمانيت‌ و بخشندگي‌ براي‌ معرفي‌ يادميكند، البته‌ خداي‌ رحماني‌ كه‌ براي‌ آن‌ دسته‌ افراد كه‌ شيطان‌ را ولي‌ خود مي‌گيرند عذاب‌ نازل‌ مي‌كند.

5)قرآن‌ در آيات‌ فوق‌ در ضمن‌ اينكه‌ اعراض‌ و روي‌ گرداندن‌ ابراهيم‌ از پدرش‌ را شرح‌ مي‌دهد،به‌ شكل‌ بسيار زيبايي‌ به‌ توصيف‌ عواطف‌ و احساسات‌ بسيار لطيف‌ ابراهيم‌ مي‌پردازد.جريحه‌ دار بودن‌ احساسات‌ ابراهيم‌ را در آيات‌ ديگر نيز خواهيم‌ ديد. اين‌ خود گوياي‌ اين‌ نكته‌ مي‌باشد كه‌ علي‌ رغم‌ اينكه‌ احساسات‌ ابراهيم‌ بسيار جريحه‌دار بوده‌ است‌ اما همچنان‌ در انجام‌ اعمالش‌ بر پايه‌ منطق‌ وعقل‌ عمل‌ مي‌كند. اين‌ احساسات‌ بسيار لطيف‌ و بردباري‌ ابراهيم‌ را نيز در آيات‌ بعدي‌ به‌ خوبي‌ مشاهده‌ خواهيم‌ كرد.

6)اما يكي‌ از نكات‌ بسيار قابل‌ توجه‌ اين‌ است‌ كه‌ در اين‌ داستان‌ يكي‌ از سنتهاي‌ بزرگ‌ خداوند طرح‌ مي‌شود. آنجا كه‌ ابراهيم‌ براي‌ پدر خود از خداوند طلب‌ بخشش‌ و مغفرت‌ مي‌كند،خداوند نيز در سوره‌ توبه‌ چنين‌ موضعگيري‌ كرده‌ و مي‌فرمايد :

ما كان‌ للنبي‌ و الذين‌ امنوا ان‌ يستغفروا للمشركين‌ و لوكانوا اولي‌ قربي‌ من‌ بعد ما تبين‌ لهم‌ انهم‌ اصحاب‌ الجحيم‌ .التوبه‌ - 113

نرسد پيغمبر و آنان‌ كه‌ ايمان‌ آوردند اينكه‌ آمرزش‌ خواهند براي‌ مشركان‌ اگر چه‌ باشند خويشان‌ آن‌ها پس‌ از آنكه‌ براي‌ ايشان‌ آشكار شد كه‌ ايشان‌ اصحاب‌ دوزخند

و ما كان‌ استغفار ابرهيم‌ لابيه‌ الا عن‌ موعدة‌ وعدها اياه‌ فلما تبين‌ له‌ انه‌ عدوّلله‌ تبّرا منه‌ ان‌ ابراهيم‌ لاواه‌ حليم‌.التوبه‌ - 114

استغفار ابراهيم‌ براي‌ پدرش‌ تا زماني‌ بود كه‌ به‌ او وعده‌ و مهلت‌ داده‌ بود زماني‌ كه‌ براي‌ او آشكار شد كه‌ او دشمني‌ است‌ آشكار براي‌ خدايش‌ از او بيزاري‌ جست‌ همانا ابراهيم‌ بسيار حليم‌ و بردبار بود.

باتوجه‌ به‌ اين‌ دوآيه‌ مي‌توان‌ چنين‌ استنباط‌ كرد كه‌:

الف‌ - خداوند در مورد طلب‌ آمرزش‌ براي‌ مشركين‌، زمانيكه‌ شرك‌ورزي‌ و دشمني‌ و عناد آنها با پروردگار كاملا آشكار شد و همچنين‌ مهلت‌ تعيين‌ شده‌ نيزبه‌ پايان‌ برسد به‌ هيچ‌ عنوان‌ قابل‌ پذيرش‌ نيست‌.

ب‌ - در اين‌ عدم‌ پذيرش‌ استثنايي‌ وجود ندارد به‌ عبارتي‌ حتي‌ اگر از سوي‌ پيامبرانش‌ اين‌ آمرزش‌ طلب‌ شود نيز خداوند از قانون‌ و سنت‌ خود برنمي‌گردد.

پ‌ - طلب‌ آمرزش‌ حتي‌ براي‌ خويشاوندان‌ و نزديكان‌ پيامبران‌ كه‌ به‌ عنوان‌ دشمنان‌ آشكار خداوند شناسايي‌ شده‌اند نيز وجود نخواهد داشت‌.

داستان‌ مبارزه‌ ابراهيم‌ با بتها و در آتش‌ افكندن‌ وي‌

اذ قال‌ لابيه‌ و قومه‌ ما هذه‌ التماثيل‌ التي‌ انتم‌ لها عاكفون‌ .انبياء - 52

وهنگاميكه‌ به‌ پدر خود و قومش‌ گفت‌ چيست‌ اين‌ پيكرهايي‌ كه‌ شما بر گرد آن‌ آمده‌ايد.

قالو وجدنا آباءنالها عابدين‌ .انبياء -53

گفتند يافتيم‌ پدران‌ خود بر آنها پرستش‌ كنندگان‌

قال‌ لقد كنتم‌ انتم‌ و اباؤكم‌ في‌ ضلال‌ مبين‌ .انبياء -54

گفت‌ همانا بوده‌ايد شما و پدرانتان‌ در گمراهي‌ آشكار

قالوااجئتنا بالحق‌ ام‌ انت‌ من‌ اللاعبين‌ .انبياء -55

آيا تو عليه‌ شرك‌ و اثبات‌ توحيد حرف‌ حق‌ و حجت‌ قاطعي‌ داري‌ يا سخن‌ به‌ بازيچه‌ و هزل‌ مي‌راني‌

قال‌ بل‌ ربكم‌ رب‌ السموات‌ و الارض‌ الذي‌ فطرهن‌ و انا علي‌ ذلكم‌ من‌ الشاهدين‌ .انبياء-56

گفت‌ بلكه‌ پروردگار شما پروردگار آسمانها و زمين‌ است‌ آنكه‌ پديد آورد آنها و من‌ بر اين‌ سخن‌ به‌ يقين‌ گواهي‌ مي‌دهم‌.

و تالله‌ لاكيدن‌ اصنامكم‌ بعد ان‌ تولّوا مدبرين‌ .انبياء -57

به‌ خدا قسم‌ كه‌ من‌ اين‌ بتهاي‌ شما را با هر تدبيري‌ كه‌ توانم‌ درهم‌ مي‌شكنم‌ بعد از آنكه‌ شما از بتخانه‌ روي‌ گردانديد

فجعلهم‌ جذاذاًالا كبيراًلهم‌ لعلهم‌ اليه‌ يرجعون‌ .انبياء -58

در آن‌ موقع‌ به‌ بتخانه‌ وارد شد و همه‌ را در هم‌ شكست‌ جز بت‌ بزرگ‌ تا به‌ او رجوع‌ كنند

قالوا من‌ فعل‌ هذا بالهتنا انه‌ لمن‌ الظالمين‌ .انبياء -59

گفتند آنكه‌ كرده‌ است‌ اين‌ كار با خدايان‌ ما اوست‌ از ستمكاران ‌

قالوا سمعنا فتي‌ يذكرهم‌ يقال‌ له‌ ابرهيم‌ .انبياء -60

گفتند جواني‌ ابراهيم‌ نام‌ را شنيديم‌ كه‌ از بتان‌ به‌ بدي‌ ياد مي‌ كرد

قالوا فاتوا به‌ علي‌ اعين‌ الناس‌ لعلهم‌ يشهدون‌ .انبياء -61

گفتند او را حاضر سازيد در حضور جماعت‌ تا بر اين‌ كار گواهي‌ دهد

قالواء انت‌ فعلت‌ هذا بالهتنا ياابرهيم‌ .انبياء -62

گفتند آيا تو اينكار را با خدايان‌ ما كردي‌ اي‌ ابراهيم‌

قال‌ بل‌ فعله‌ كبيرهم‌ هذا فسئلوهم‌ ان‌ كانوا ينطقون‌ .انبياء -63

ابراهيم‌ گفت‌ بلكه‌ اين‌ كار را بزرگ‌ آنها كرده‌ است‌ شما از آن‌ها سئوال‌ كنيد از سخن‌ گويند.

فرجعوا الي‌ انفسهم‌ فقالوا انكم‌ انتم‌ الظالمون‌ .انبياء -64

پس‌ آنگاه‌ به‌ خود فكر كرده‌ و باهم‌ گفتند شما ستمكاريد كه‌ اين‌ بتان‌ مي‌پرستيد

ثم‌ نكسوا علي‌ رءوسهم‌ لقد علمت‌ ما هولاء ينطقون‌ .انبياء -65

پس‌ در مقابل‌ حجت‌ ابراهيم‌ همه‌ سر به‌ زير شدند و گفتند تو كه‌ مي‌داني‌ اين‌ بتان‌ را گويايي‌ نيست‌.

قال‌ افتعبدون‌ من‌ دون‌ الله‌ مالاينفعكم‌ شيئاًو لايضركم‌ .انبياء -66

گفت‌ آيا مي‌پرستيد غير خدا را آنچه‌ كه‌ نه‌ به‌ شما سود رساند و نه‌ زيان‌

افّ لكم‌ و لما تعبدون‌ من‌ دون‌ الله‌ افلا تعقلون‌ .انبياء -67

اف‌ برشما و بر آنچه‌ مي‌پرستيد جز خدا، آيا شما عقل‌ خود را به‌ كار نمي‌بنديد

قالوا حرقوه‌ وانصروا الهتكم‌ ان‌ كنتم‌ فاعلين‌ .انبياء -68

قوم‌ گفتند ابراهيم‌ را بسوزانيد و خدايان‌ خود را ياري‌ كنيد اگر به‌ رضاي‌ خدايان‌ خود مي‌خواهيد كاري‌ را انجام‌ دهيد

قلنا يا نار كوني‌ برداً و سلاماً علي‌ ابرهيم‌ .انبياء -69

گفتيم‌ اي‌ آتش‌ سرد و سلامت‌ باش‌ بر ابراهيم‌

و ارادوابه‌ كيداً فجعلناهم‌ الاخسرين‌ .انبياء -70

خواستند تانيرنگي‌ بر او روادارند پس‌ گردانيديم‌ بر خودشان‌ و اينها زيانكارند.

و نجيناه‌ و لوطاًالي‌ الارض‌ التي‌ باركنا فيها للعالمين‌ .انبياء -71

و نجات‌ داديم‌ او و لوط‌ را به‌ سمت‌ سرزميني‌ كه‌ بركت‌ نهاديم‌ در آن‌ براي‌ جهانيان‌

و وهبنا له‌ اسحق‌ ويعقوب‌ نافله‌ و كلاًجعلنا صالحين‌ .انبياء -72

وبخشيديم‌ به‌ او اسحاق‌ و يعقوب‌ و همگي‌ را از صالحين‌ قرار داديم‌

در سوره‌ الصافات‌ آيات‌ 83الي‌ 99 اين‌ داستان‌ مجدداً ذكر شده‌ است‌، اما با اين‌ تفاوت‌ كه‌ آهنگ‌ نقل‌ اين‌ داستان‌ بالحني‌ بسيار كوتاه‌ طرح‌ مي‌شود، دقت‌ كنيد:

و ان‌ من‌ شيعته‌ لابرهيم‌

و بدرستيكه‌ كه‌ ابراهيم‌ از پيروان‌ (نوح‌) است‌

اذجاء ربه‌ بقلب‌ سليم‌

آنگاه‌ كه‌ ابراهيم‌ از جانب‌ خدا با قلبي‌ پاك‌ وسالم‌ به‌ دعوت‌ خلق‌ آمد

اذ قال‌ لابيه‌ وقومه‌ ماذا تعبدون‌

هنگاميكه‌ با پدرخويش‌ و قومش‌ گفت‌ شما به‌ پرستش‌ چه‌ مشغوليد

ائفكاالهه‌ دون‌ الله‌ تريدون‌

آيا رواست‌ به‌ دروغ‌ خداياني‌ جاي‌ خداي‌ يكتا رابرگزينيد

فما ظنّكم‌ برب‌ العالمين‌

چه‌ گماني‌ به‌ پروردگار جهانيان‌ مي‌بريد

فنظر نظرة‌ في‌النجوم‌

آنگاه‌ ازروي‌ تدبير به‌ ستارگان‌ آسماني‌ نگاهي‌ كرد

فقال‌ اني‌ سقيم‌

پس‌ به‌ قوم‌ خود گفت‌ كه‌ من‌ بيمارم‌ (به‌ جشن‌ نمي‌آيم‌ )

فتولوا عنه‌ مدبرين‌

پس‌ قوم‌ از او دست‌ كشيدند (براي‌ جشن‌ به‌ صحرا رفتند )

فراغ‌ الي‌ الهتهم‌ فقال‌ الا تاكلون‌

ابراهيم‌ قصد بتهاي‌ آنها را كرد و به‌ آنهاگفت‌ چرا غذا نمي‌خوريد

ما لكم‌ لا تنطقون‌

چه‌ مي‌شود شما را كه‌ سخن‌ نمي‌گويند

فراغ‌ عليهم‌ ضرباًباليمين‌

پس‌ رو كرد به‌ بتان‌ و با دست‌ راست‌ ضرباتي‌ بر آنها وارد ساخت‌

فاقبلوااليه‌ يزفون‌

پس‌ با شتاب‌ به‌ سمت‌ او آمدند

قال‌ اتعبدون‌ ما تنحتون‌

ابراهيم‌ گفت‌ آيا رواست‌ چيزي‌ را پرستش‌ كنيد كه‌ به‌ دست‌ خود تراشيده‌ايد.

والله‌ خلقكم‌ و ما تعملون‌

در حاليكه‌ شما و همه‌ آنچه‌ مي‌سازيد را خدا آفريده‌.

قالوا ابنواله‌ بنياناً فالقوه‌ في‌الجحيم‌

گفتند بنايي‌ بسازيد و بيفكنيدش‌ درآتش‌.

فارادوا به‌ كيداًفجعلناهم‌ الاسفلين‌

(نمروديان‌) قصد مكر و حيله‌ بر عليه‌ او كردند و ما هم‌ آنان‌ را پست‌ وخوار كرديم‌.

و قال‌ اني‌ ذاهب‌ الي‌ ربي‌ سيهدين‌

و گفت‌ همانا ميروم‌ به‌ سوي‌ پروردگار خودم‌ بزودي‌ رهبريم‌ خواهد كرد.

با تامل‌ در آيات‌ ذكر شده‌ مي‌توان‌ دريافت‌ كه‌ تحليل‌ و استدلال‌ و بكارگيري‌ منطق‌ در روح‌ و جان‌ ابراهيم‌ رخنه‌ داشته‌،مبارزه‌ كلامي‌ و تحليلي‌ ابراهيم‌ با پدر خود و هچنين‌ قومش‌ به‌ عمل‌ نيز كشيده‌ مي‌شود. به‌ طوريكه‌ ديديم‌ نه‌ تنها ابراهيم‌ باكلام‌،بحث‌ و استدلال‌ مردم‌ را دعوت‌ به‌ تعقل‌ و تفكر مي‌كند، بلكه‌ زمانيكه‌ به‌ شكستن‌ بتها مي‌پردازد و آن‌ را محول‌ به‌ بت‌ بزرگ‌ مي‌كند، را نيز مي‌توان‌ گرايش‌ و ميل‌ بي‌ دريغ‌ او را در ترغيب‌ مردم‌ به‌ تفكر وتعقل‌ مشاهد كرد.

در آيات‌ ذكر شده‌ آنجا كه‌ ابراهيم‌ به‌ ستارگان‌ نگاهي‌ مي‌افكند و به‌ فكر تدبيري‌ راجع‌ به‌ قوم‌ خود مي‌رسد مي‌توان‌ درايت‌ و تدبير او را در برانگختن‌ و بيداراي‌ ايشان‌ از جهل‌ و كفر مشاهده‌ كرد به‌ تحقيق‌ اين‌ عمل‌ ابراهيم‌ از روي‌ دانش‌ و علمي‌ بوده‌ كه‌ خداوند به‌ او ارزاني‌ داشته‌ و در آيات‌ قبل‌تر به‌ آن‌ اشاره‌ شد

داستان‌ ضيافت‌ ابراهيم‌

اين‌ داستان‌ در سوره‌هاي‌ هود،حجر،الذاريات‌ با اندكي‌ تفاوت‌ ذكر شده‌ براي‌ اينكه‌ خواننده‌ با جلوه‌هاي‌ گوناگون‌ چگونگي‌ شرح‌ اين‌ داستان‌ آشنا شود،به‌ نقل‌ و توصيف‌ همه‌ آنها پرداخته‌ شده‌ است‌.

سوره‌ هود آيات‌ 70 الي‌ 76

ولقد جاءت‌ رسلنا ابرهيم‌ بالبشري‌ قالوا سلاماً قال‌ سلام‌ فما لبث‌ ان‌ جاء بعجل‌ حنيذ .هود- 70

و هنگاميكه‌ ديد دستهايشان‌ نمي‌رسد بسوي‌ آن‌ ناشناسان‌ گرفت‌ و برداشت‌ از ايشان‌ بيمي‌ گفتند نترس‌ كه‌ ما فرستاده‌ شديم‌ بسوي‌ قوم‌ لوط‌

وامراته‌قائمه‌ فضحكت‌ فبشّرناهاباسحق‌ و من‌ وراء اسحق‌ يعقوب‌ .هود- 71

و زنش‌ ايستاده‌ بود پس‌ خنديد پس‌ مژده‌ داديمش‌ به‌ اسحاق‌ و از پس‌ اسحاق‌ يعقوب‌

قالت‌ يا ويلتي‌ ءالد و انا عجوز وهذا بعلي‌ شيخاً ان‌ هذا شي‌ء عجيب‌ .هود- 72

گفت‌ اي‌ واي‌ آيا بزايم‌ و منم‌ پيري‌ ناتوان‌ و شوهر من‌ پيرمردي‌ است‌ فرتوت‌ همان‌ اين‌ چيزي‌ است‌ عجيب‌

قالوا اتعجبين‌ من‌امرالله‌ رحمت‌ الله‌ و بركاته‌ عليكم‌ اهل‌ البيت‌انه‌ حميد مجيد .هود-73

گفتند آيا شگفت‌ ماني‌ از كار خدا رحمت‌ خدا و بركاتش‌ بر شما اي‌ اهل‌ خانه‌ بدرستيكه‌ اوست‌ ستوده‌اي‌ ارجمند

فلما ذهب‌ عن‌ ابرهيم‌ الروع‌ و جاءته‌ البشري‌ يجادلنا في‌ قوم‌ لوط‌.هود- 74

تا گاهيكه‌ برفت‌ از ابراهيم‌ ترس‌ و آمد شادماني‌ با آنها از در مجادله‌ آمد درباره‌ قوم‌ لوط‌

ان‌ ابرهيم‌ لحليم‌ اواه‌ منيب‌ .هود- 75

هماناابراهيم‌ بردباريست‌ نالانيست‌ زاري‌ كنان‌

يا ابرهيم‌ اعرض‌ عن‌ هذا انه‌ قد جاء امر ربك‌ و انهم‌ اتيهم‌ عذاب‌ غير مردود .هود - 76

اي‌ ابراهيم‌ درگذر ازاين‌ همانا زمانيكه‌ امر پروردگار بيامد براي‌ آنهاست‌ عذابي‌ غيرقابل‌

در سوره‌ الحجر و الذاريات‌ مجدداً به‌ ذكر اين‌ داستان‌ مي‌پردازد:

ونبئهم‌ عن‌ ضيف‌ ابرهيم‌ .حجر- 51

و آگهيشان‌ ده‌ از ميهمانان‌ ابراهيم‌

اذ دخلوا عليه‌ فقالوا سلاماًقال‌ انا منكم‌ وجلون‌ . حجر - 52

هنگاميكه‌ وارد شدند و پس‌ گفتند سلامي‌ گفت‌ همانا مايئم‌ از شما هراسان‌

قالوا لا توجل‌ انا نبشرك‌ بغلام‌ عليم‌ .حجر-53

گفتند بيم‌ مداريد همانا نويدت‌ مي‌دهم‌ بفرزندي‌ دانا

قال‌ ابشّرتموني‌ علي‌ ان‌ مسّني‌ الكبر فبم‌ تبشرون‌ .حجر- 54-

گفت‌ آيا نويد مي‌دهيد با آنكه‌ مرارسيده‌ پيري‌ پس‌ به‌ چه‌ نويدم‌ مي‌دهيد

قالوا بشرناك‌ بالحق‌ فلا تكن‌ من‌ القانطين‌ .حجر - 55

گفت‌ بشارت‌ آورديمت‌ بحق‌ پس‌ مباش‌ از نوميدان‌

قال‌ و من‌ يقنط‌ من‌ رحمه‌ ربه‌ الا الضالون‌ قال‌ فما خطبكم‌ ايها المرسلون‌ .هود 56-57

گفت‌ كيست‌ كه‌ نوميدشود از رحمت‌ پروردگار مگر گمراهان‌، گفت‌ پس‌ چيست‌ كار شما اي‌ فرستادگان‌

قالوا انا ارسلنا الي‌ قوم‌ مجرمين‌ . حجر - 58

گفت‌ همانا فرستاده‌ شديم‌ بسوي‌ قومي‌ گناهكار

الا ال‌ لوط‌ انا لمنجوهم‌ اجمعين‌ .حجر - 59

مگر لوط‌ كه‌ نجات‌ دهيم‌ ايشان‌ را همگي‌

به‌ آيات‌ 24 تا 37 سوره‌ الذاريات‌ توجه‌ كنيد:

هل‌ اتيك‌ حديث‌ ضيف‌ ابراهيم‌ المكرمين‌ . الذاريات‌ - 24

آيا رسيده‌ است‌ داستان‌ مهمانان‌ ابراهيم‌ آن‌ گراميان‌

اذ دخلوا عليه‌ فقالوا سلاماً قال‌ سلام‌ قوم‌ منكرون‌ .الذاريات‌ - 25

هنگاميكه‌ براو درآمدند پس‌ گفتند سلام‌،گفت‌ سلام‌ اي‌ قوم‌ ناشناس‌

فراغ‌ الي‌ اهله‌ فجاءبعجل‌ سمين‌ . الذاريات‌ - 26

پس‌ خريد به‌ سوي‌ اهل‌ خانه‌ و مهياكرد گوساله‌اي‌ درشت‌

فقربه‌ اليهم‌ قال‌ الا تاكلون‌ . الذاريات‌ - 27

پس‌ نزديكش‌ بساخت‌ بدانان‌ وگفت‌ چرا نخوريد

فاوجس‌ منهم‌ خيفة‌ قالوا لا تخف‌ و بشّروه‌ بغلام‌ عليم‌ .الذاريات‌ - 28

پس‌ به‌ دل‌ برداشت‌ از ايشان‌ هراسي‌ گفتند نترس‌ و مژده‌ دادندش‌ به‌ پسري‌ دانشمند

فاقبلت‌ امراته‌ في‌ صرة‌فصكت‌ وجهها و قالت‌ عجوز عقيم‌ .الذاريات‌ - 29

پس‌ روي‌ آورد زنش‌ با فرياد پس‌ سيلي‌ نواخت‌ به‌ چهره‌ خويش‌ و گفت‌ پيرزني‌ عجوز

قالوا كذلك‌ قال‌ ربك‌ انه‌ هو الحكيم‌ العليم‌ . الذاريات‌ - 30

گفتند چنين‌ است‌ گفتار پروردگارت‌ كه‌ همانا اوست‌ حكيمي‌ دانا

قال‌ فما خطبكم‌ ايهاالمرسلون‌ . الذاريات‌ - 31

گفت‌ پس‌ چيست‌ كار شما اي‌ فرستادگان‌

قالوا انا ارسلنا الي‌ قوم‌ مجرمين‌ . الذاريات‌ - 32

گفتند فرستاده‌ شديم‌ به‌ سوي‌ گناهكاران‌

لنرسل‌ عليهم‌ حجارة‌ من‌ طين‌ . الذاريات‌ - 33

تا بفرستيم‌ بر ايشان‌ سنگي‌ از گل‌

مسومة‌ عند ربك‌ للمسرفين‌ . الذاريات‌ - 37

نشانه‌گذاري‌ شده‌ نزد پروردگار تو براي‌ فزوني‌خواهان‌

فاخرجنا من‌ كان‌ فيها من‌ المومنين‌ . الذاريات‌ - 37

پس‌ برون‌ آورديم‌ هركه‌ در آن‌ بود از مومنان‌

فما وجدنا فيها غير بيت‌ من‌ المسلمين‌ . الذاريات‌ - 37

پس‌ نيافتيم‌ در آن‌ جز خانه‌اي‌ از اسلام‌ آورندگان‌

و تركنا فيها آيه‌ للذين‌ يخافون‌ العذاب‌ الاليم‌ . الذاريات‌ - 37

و بجا گذاشتيم‌ درآن‌ نشانه‌براي‌ آنان‌ كه‌ بترسند از عذاب‌ بزرگ‌

منبع :گلستان قرآن ، شماره 146


ارسال به : Add to google * Add to del.icio.us * Add to digg * Add to netvouz * Add to blinkbits * Add to technorati *Add to segnalo * Add to Yahoo * Add to reddit * Add to blinklist * Add to taggly

+| نوشته شده توسط احمد صالحی نژاد در چهارشنبه 28 فروردین1387 و ساعت 10:47       

  حضرت يوسف فرزند يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم

يوسف فرزند يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم(ع) از پيامبران بنى‏اسرائيل و از انبياى عظام الهى است كه پس از تحمل محنت‏ها و آزمايش‏هاى فراوان به مقام نبوت و حكومت رسيد و على‏رغم اين فشارها و محنت ها در تمام مراحل زندگى ذره‏اى به گناه و انحراف ميل نكرد و ستايش بليغ خداوندى را نصيب خود نمود.

زيباترين داستان قرآن و به تعبير خود قرآن <احسن القصص» مربوط به اوست و تنها پيامبرى كه يك سوره كامل به قصه زندگانى و دعوت او اختصاص يافته هموست. نام يوسف 27 بار در قرآن و عمدتاً در سوره يوسف آورده شده و بسيار مورد مدح قرار گرفته است؛ نيز محتواى 98 آيه قرآن به زندگانى و دعوتش مربوطاست.

يوسف، اسوه عفت و امانت

يوسف، به حقيقت تبلور كامل تمام فضايل اخلاقى و انسانى است. در شخصيت او همه خصال نيكو از مهر و عفو و تواضع گرفته تا توكل، عفت، ورع، امانت و تدبير نه تنها جلوه گر كه شعله‏ور است؛ اما در زندگى او و به فرا خور شرايط پيش آمده، صفاتى چند مانند عفت، امانت و مديريت او ظهور بيشترى داشته‏اند. بر اين اساس او را مى‏توان اسوه عفت و امانت معرفى كرد تا به شكلى صفات ديگر او را نيز در بر گيرد؛ عفت، نماينده صفات باطنى و امانت، در برگيرنده فضايل اجتماعى او.

شيوه‏هاى دعوت حضرت يوسف(ع)

1. خدا محورى

اساسى‏ترين محور در تبليغ يوسف، حضور بارز تفكر توحيد در تمام مراحل و لحظات زندگى پر فراز و نشيب اوست. او در سختى و راحت، گرفتارى و آسودگى همواره بر خدا تكيه داشت و هيچ تكيه گاه ديگرى اختيار نكرد. اين خدا محورى و اتكال به ذات لايزال الهى از سويى در گفتار نغز او موج مى‏زند و از سويى چون خورشيدى نورگستر، تمام اعمال و رفتارهاى او را نيز تحت پوشش قرار داده است. بنابراين او هم در قول و هم در عمل، مبلّغ شايسته توحيد بود؛ براى نمونه، گفتار او سرشار از ياد و شكر خداست؛

إِنِ الحُكْمُ إِلّا لِلَّهِ أَمَرَ أَلّا تَعْبُدُوا إِلّا إِيّاهُ... ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ...

قالَ مَعاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّى أَحْسَنَ مَثْواىَ...

قَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَيْنا...

ادْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنِينَ‏

جلوه‏هاى اين خدا محورى را در شيوه‏هاى متعدد تبليغى مى‏توانيم دريابيم كه عبارتند از:

الف) تأكيد بر توحيد -

جدا از تبليغ مؤثر عملى، در گفت‏وگوها و مناظره‏ها، بيشترين اصرار يوسف بر تثبيت يگانه پرستى در جان و روان مخاطبان بوده است؛ چرا كه جامعه مصر آن دوران، در اثر سلطه فرعون‏ها و فرعون صفتان از خدا باورى و خدا پرستى حقيقى دورشده و به ورطه‏هاى انحراف و شرك در افتاده بودند. در زندان خطاب به دو هم‏سلول خود چنين مى‏گويد:

يا صاحِبَىِ السِّجْنِ أَأَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللَّهُ الواحِدُ القَهّارُ؛(1)

اى دو رفيق زندانيم، آيا خدايان پراكنده بهترند يا خداى يگانه مقتدر؟

ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلّا أَسْماءً سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَآباؤُكُمْ ما أَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ؛(2)

شما به جاى او جز نام‏هايى را نمى‏پرستيد كه شما و پدرانتان آنها را نامگذارى كرده‏ايد و خدا دليلى بر حقانيت آنها نازل نكرده است.

إِنِ الحُكْمُ إِلّا لِلَّهِ أَمَرَ أَلّا تَعْبُدُوا إِلّا إِيّاهُ ذلِكَ الدِّينُ القَيِّمُ؛(3)

فرمان جز براى خدا نيست. دستور داده كه جز او را نپرستيد. اين است دين درست.

وَاتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبائِى إِبْراهِيمَ وَإِسْحقَ وَيَعْقُوبَ ما كانَ لَنا أَنْ نُشْرِكَ بِاللَّهِ مِنْ شَى‏ءٍ؛(4)

و آيين پدرانم ابراهيم و اسحاق و يعقوب را پيروى نموده‏ام. براى ما سزاوار نيست كه چيزى را شريك خدا كنيم.

ب) يادآورى فضل الهى و شكرگزارى دائم -

بهترين راه تحكيم پايه‏هاى توحيد در اذهان انسان‏هاى عادى بيان آثار، نعمت‏ها و كرامت‏هاى خداوندى است كه انديشه و وجدان مخاطبان را توأماً به خدا باورى ترغيب مى‏كند. يوسف در هر مرحله و موقعيت از حيات پربركتش نعمت و فضل الهى را يادآور مى‏شود و با اين يادآورى‏ها ضمن اداى شكر الهى، تفكر الهى را در جان مخاطبان زنده مى‏سازد؛ زمانى، ترك‏پرستش غير خدا و پيروى آيين ابراهيم را فضل الهى بر خود و ديگر مردمان مى‏شمرد؛

ذلِكَ مِنْ فَضْلِ اللَّهِ عَلَيْنا وَعَلَى النّاسِ وَلكِنَّ أَكْثَرَ النّاسِ لايَشْكُرُونَ؛(5)

اين از عنايت خدا بر ما و مردم است، ولى بيشتر مردم سپاسگزارى نمى‏كنند.

و چون با پيشنهاد نامشروع مواجه مى‏شود؛

قالَ مَعاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّى أَحْسَنَ مَثْواىَ؛(6)

گفت: پناه بر خدا. او آقاى من است. به من جاى نيكو داده است.

و وقتى توفيق زيارت پدر را مى‏يابد و ايام فراق پايان مى‏پذيرد، به شكرانه اظهارمى‏دارد:

وَقالَ يا أَبَتِ هذا تَأْوِيلُ رُؤْياىَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَها رَبِّى حَقّاً وَقَدْ أَحْسَنَ بِى إِذْ أَخْرَجَنِى مِنَ السِّجْنِ وَجاءَ بِكُمْ مِنَ البَدْوِ... إِنَّ رَبِّى لَطِيفٌ لِما يَشاءُ إِنَّهُ هُوَ العَلِيمُ الحَكِيمُ؛(7)

و يوسف گفت: اى پدر، اين است تعبير خواب پيشين من. به يقين، پروردگارم آن‏را راست گردانيد و به من احسان كرد؛ هنگامى كه مرا از زندان خارج ساخت و شما را از بيابان كنعان باز آورد ... به‏راستى پروردگار من به آنچه بخواهد صاحب لطف است، زيرا كه او داناى حكيم است.

در اين آيه به دو شيوه مستقيم (جمله ان ربى لطيف لما يشاء) و غير مستقيم (با بيان نعمت‏هاى الهى از جمله آزادى از زندان) شكر الهى را ادا نموده است. همچنين در صحنه معارفه برادران كلامى شكر آميز بيان مى‏كند؛

قالَ أَنَا يُوسُفُ وَهذا أَخِى قَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَيْنا إِنَّهُ مَنْ يَتَّقِ وَيَصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لايُضِيعُ أَجْرَ المُحْسِنِينَ؛(8)

گفت: من يوسفم و اين برادر من است، به راستى خدا بر ما منت نهاده است. بى‏گمان، هركه تقوا و صبر پيشه كند، خدا پاداش نيكوكاران را تباه نمى‏كند.

و در پايان ماجرا رو به سوى خدا مى‏كند و چنين زمزمه مى‏نمايد؛

رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِى مِنَ المُلْكِ وَعَلَّمْتَنِى مِنْ تَأْوِيلِ الأَحادِيثِ فاطِرَ السَّموتِ وَالأَرضِ أَنْتَ وَلِيىِّ فِى‏الدُّنْيا وَالآخِرَةِ تَوَفَّنِى مُسْلِماً وَأَلْحِقْنِى بِالصّالِحِينَ؛(9)

بار پروردگارا، تو به من دولت دادى و از تعبير خواب‏ها به من آموختى. اى پديدآورنده آسمان‏ها و زمين، تنها تو در دنيا و آخرت مولاى منى؛ مرا مسلمان بميران و مرا به شايستگان ملحق فرما.

2. تبليغ عملى و غير مستقيم

چنان‏كه گفتيم يوسف در دامنه‏اى وسيع به تبليغ عملى پرداخت و بيش از آن كه گفتارش مروج توحيد و فضايل اخلاقى باشد عمل و سلوك ويژه او در مردمان مؤثر مى‏افتاد. به آنها درس عبرت مى‏داد. پيامبرى كه از تمام نعمت‏ها و تمكن ها بهره‏مند گرديد. اما هيچ‏كدام او را از ياد و توكل بر خدا غافل ننمود؛

كَذلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالفَحْشاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبادِنا المُخْلَصِينَ؛(10)

و اينچنين (كرديم) تا بدى و زشتكارى را از او باز گردانيم، چرا كه او از بندگان مخلص ما بود.

و به فضل الهى، چنانكه خود مى‏گويد به فساد و انحراف نگراييد؛

وَإِلّا تَصْرِفْ عَنِّى كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَأَكُنْ مِنَ الجاهِلِينَ؛(11)

و اگر نيرنگ آنان را از من باز نگردانى، به سوى آنها خواهم گراييد و از نادانان خواهم شد.

در اين محور نيز شيوه‏هاى جزيى و عملى متعددى وجود دارد.

الف) مقاومت دربرابر وسوسه و ترجيح زندان بر گناه -

داستان عفت يوسف و امتناع او از پذيرش درخواست خيانت آميز زليخا بهتر از ده‏ها و صدها كتاب اخلاقى و ارشادى مى‏تواند نتيجه بخش و مؤثر باشد، چرا كه از رهگذر تبليغ عملى و عينى به القا و ترويج ارزش‏هاى اخلاقى مى‏پردازد. يوسف در حالى كه مى‏توانست با كمترين تمايل و سازش به منزلت والاى دنيوى در دستگاه فرعونى برسد، رضاى الهى را ترجيح داد كه موجب خشم قدرتمندان گرديد و او را به زندان افكند. وقتى همسرعزيز، پس از نشست و مهمانى زنان اشراف، دوباره خواسته پليد خويش را مطرح كرد، يوسف اينچنين با خداى خود نجوا مى‏كرد؛

قالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَىَّ مِمّا يَدْعُونَنِى إِلَيْهِ؛(12)

گفت: پروردگارا، زندان نزد من از آنچه مرا بدان مى‏خوانند محبوب تر است.

برخى نيز گفته‏اند، چون زليخا با اصرار زياد انجام خواسته خود را مى‏طلبيد و يوسف بر امتناع خود پاى مى‏فشرد، زليخا او را به زندان تهديد كرد، اما او فرمود: يكفينى ربى (خداى مرا كفايت كند).(13)

يوسف دربرابر توطئه همسر عزيز به‏گونه‏اى جدى امتناع مى‏ورزد كه حتى منجر به پاره‏شدن پيراهنش بدست زليخا مى‏گردد و از طرفى شجاعانه و با صلابت مى‏ايستد و مقاومت مى‏ورزد كه در نهايت زليخا در حضور زنان دربارى به عصمت يوسف اعتراف مى‏كند؛

وَلَقَدْ راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ؛(14)

آرى من از او كام خواستم ولى او خود را نگاه داشت.

اين درس عبرت بزرگى از سوى يوسف است كه به ما نشان مى‏دهد چگونه انسان مى‏تواند زندگى دشوار و زجرآور را بر خوشى و آسايش ترجيح دهد، در شرايطى كه زندگى آسوده همراه با زيانكارى روحى و اخلاقى باشد.(15)

درس ديگر و پيامد تبليغى ديگر اين ماجرا، مقاومت دليرانه يوسف دربرابر شرايط جبار حاكم است كه همچون پدران بزرگوارش دربرابر شرايط نامطلوب سر فرود نمى‏آورد، بلكه با مقابله با آنها سعى در تغيير و اصلاح و بهبود آن مى‏نمايد.

ب) تكريم پدر و مادر -

از جلوه‏هاى تبليغ عملى در سيره يوسف، تكريم و احترام عميق والدين است. او هرچند به مقام نبوت و رياست كشورى پهناور يعنى عزت ظاهرى و معنوى نايل شده بود هرگز احسان و اكرام پدر و مادر را از ياد نبرد، بلكه به‏طور كامل و در همه مراحل آن را ادا نمود:

مرحله اول: از آن‏جا كه يوسف مى‏داند اندوه پدر بر فراق او بس عظيم است براى تسلى خاطرش، پيراهن خويش را برايش ارسال مى‏كند؛

إِذْهَبُوا بِقَمِيصِى هذا فَأَلْقُوهُ عَلى‏ وَجْهِ أَبِى يَأْتِ بَصِيراً وَأْتُونِى بِأَهْلِكُمْ أَجْمَعِينَ؛(16)

اين پيراهن مرا ببريد و آن را بر چهره پدرم بيفكنيد تا بينا شود. و همه كسان خود را نزدمن آوريد.

و در واقع با اين كار يكى از معجزات الهى خود را نيز آشكار مى‏سازد.

مرحله دوم: هنگامى كه پدر و مادر و برادرانش به قلمرو حكمرانى او مى‏رسند:

فَلَمّا دَخَلُوا عَلى‏ يُوسُفَ آوى‏ إِلَيْهِ أَبَوَيْهِ وَقالَ ادْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنِينَ؛(17)

پس چون بر يوسف وارد شدند، پدر و مادر خويش را در كنار خويش گرفت و گفت: ان‏شاء الله، در امان داخل مصر شويد.

مرحله سوم: پدر و مادر را بر تحت عزت و سلطنت مى‏نشاند.

وَرَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلىَ العَرْشِ وَخَرُّوا لَهُ سُجَّداً وَقالَ يا أَبَتِ هذا تَأْوِيلُ رُؤْياىَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَها رَبِّى حَقّاً؛(18)

و پدر و مادرش را بر تحت نشانيد و جملگى پيش او به سجده در افتادند و يوسف گفت: اى پدر، اين تعبير خواب پيشين من است. به يقين پروردگارم آن را راست گردانيد (تحقق بخشيد).

جالب است كه اين تكريم شامل برادر كوچك و حتى برادرانى كه با توطئه‏اى شيطانى جان او را در معرض خطر مرگ قرار داده بودند نيز مى‏شود، و اين بدان جهت است كه رحمت نبوت خطاكاران را نيز در بر مى‏گيرد. او وقتى برادرش را در حضور خود ديد چنين كرد:

وَلَمّا دَخَلُوا عَلى‏ يُوسُفَ آوى‏ إِلَيْهِ أَخاهُ قالَ إِنِّى أَنَا أَخُوكَ فَلا تَبْتَئِسْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ؛(19)

و چون بر يوسف وارد شدند، برادرش بنيامين را نزد خود جاى داد و گفت: من‏برادرتوام. پس از آنچه برادران مى‏كردند، غمگين مباش.

و در برخورد با برادران گنهكارش،

قالَ لا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ اليَوْمَ يَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ وَهُوَ أَرْحَمُ ألرّاحِمِينَ؛(20)

يوسف گفت: امروز بر شما سرزنشى نيست. خدا شما را مى‏آمرزد و او مهربان‏ترين مهربانان است.

ج - حلم، گذشت و بزرگوارى -

تبليغ عملى در غالب موارد از طريق التزام به فضايل اخلاقى و كرامت‏هاى نفسانى تحقق مى‏پذيرد كه يكى از مهم‏ترين آنها گذشت و برخورد بزرگوارانه به جاى انتقام است. يوسف در مقاطع متعدد، حلم و عفو را بر واكنش قهر آميز و تند ترجيح داد؛ نخست آن زمان كه با كيد زنان مواجه گرديد و پس از ساليان رنج و حبس، بى‏گناهى‏اش آشكار گرديد و حتى به قدرت و مكنت كم‏نظير دست يافت، اما به‏جاى سرزنش و انتقام، عفوو اغماض را در مورد منحرفان فسادانگيز در پيش گرفت و تنها به عبادت حق و اطاعت فرمان او سفارش كرد.

همچنين زمانى كه برادران خطا كارش براى اخذ سهميه و روزى خود از غلات آمده بودند، به‏گونه‏اى برخورد كرد كه در كرم او طمع كرده و سهم افزون‏ترى طلبيدند؛ فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَيْنا(21) (پس پيمانه ما را تمام بده و بر ما تصدق كن). البته اين موضوع با يادآورى ماجرا به‏منظور تنبه برادران تعارضى ندارد؛ خطاب به ايشان به صورت پرسش گفت:

قالَ هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِيُوسُفَ وَأَخِيهِ إِذ أَنْتُمْ جاهِلُونَ؛(22)

گفت: آيا دانستيد كه وقتى نادان بوديد، با يوسف و برادرش چه كرديد؟

يعنى آيا زشتى اعمالتان را در حق يوسف و برادرش مى‏دانيد؟ و پيش از پايان سخن عذرى نيز بر ايشان طرح كرد كه شما جاهل بوديد و زشتى اين كار را نمى‏دانستيد. پس توبه كنيد و اين كلامى پر از شفقت و نصيحت بود نه با عتاب و سرزنش، و چنان كه اخلاق انبياست، او حق خدا را بر حق خويش برگزيد.(23)

آن‏گاه، انتقال يوسف از اين موضوع به ياد خدا جالب توجه است؛ هنگامى كه ايشان يوسف را شناختند، چنين گفت:

قالَ أَنَا يُوسُفُ وَهذا أَخِى قَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَيْنا إِنَّهُ مَنْ يَتَّقِ وَيَصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لايُضِيعُ أَجْرَ المُحْسِنِينَ؛(24)

گفت: آرى من يوسفم و اين برادر من است. خدا بر ما منت نهاده است. به راستى كسى كه تقوا و صبر پيشه كند، خدا پاداش نيكوكاران را تباه نمى‏كند.

همچنين پس از اعتراف برادران به خطا و خيانت بزرگشان، بدون هيچ قدرت‏نمايى و رجزخوانى و توبيخ، با كمال مهر و عطوفت مى‏فرمايد:

قالَ لا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ اليَوْمَ يَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ وَهُوَ أَرْحَمُ ألْرّاحِمِينَ؛(25)

گفت: امروز بر شما سرزنشى نيست. خدا جملگى شما را مى‏آمرزد و او مهربانترين مهربانان است.

در اين‏جا نيز در آخرين جمله، آنها را به رحمت و غفران الهى توجه مى‏دهد.

3. اتخاذ شيوه‏هاى متنوع براى پيشبرد دعوت

يوسف(ع) علاوه بر شيوه‏هاى عملى و غير مستقيم، روش‏هاى دقيق و ظريف را براى زمينه‏سازى مؤثرتر دعوت توحيدى و نفوذ در دل مخاطبان در پيش مى‏گرفت تا پيام محورى تمام نبوت‏ها و رسالت‏ها يعنى توحيد را به آدميان برساند. اين روش‏ها عبارتند از:

الف) تلاش براى دفع كامل اتهام

يوسف صديق در كناره گيرى از گناه و مقاومت دربرابر شرايط، چيزى جز رضايت الهى را در نظر نداشت، اما دربرابر تهمت و بدبينى ايجاد شده در اثر جوسازى همسر عزيز مصر، خود را موظف به دفاع از شخصيت و كرامت خود و اثبات صداقت و پاكدامنى خويش مى‏دانست، تا راه را براى دعوت الهى خود هموار و موانع نفوذ در دل‏ها را بر طرف سازد، چراكه وجود نقاط ضعف و اتهامات، چه درست و چه نادرست، در مورد مبلّغان باعث تيرگى فضاى تبليغى و عدم وصول پيام دعوت به اعماق جان مخاطبان مى‏شود؛ ازاين‏رو، على‏رغم آن كه عزيز مصر پس از بررسى ماجرا يوسف را به روى‏گردانى و فراموشى آن سفارش و زليخا را خاطى معرفى مى‏نمايد و زليخا نيز در حضور زنان دربارى به پاكى و بى گناهى يوسف اعتراف مى‏كند. يوسف به اين ميزان از برائت و ثبوت بى‏گناهى اكتفا نمى‏كند، چرا كه شايد موضوع هنوز در سطح جامعه و عموم مطرح‏نشده و يا از پادشاه (فرعون وقت) مخفى‏مانده است؛ از اين رو، زمانى كه پس از چندين سال تحمل شرايط سخت زندان مأمور آزادى به نزد او مى‏رود، برخلاف عادت معمول زندانيان - كه مشتاقانه براى رهايى لحظه‏شمارى مى‏كنند - براى آزادى خود شرطى معين مى‏كند كه حاصل آن اثبات و اعلان برائت كامل اوست:

قالَ ارْجِعْ إِلى‏ رَبِّكَ فَاسْأَلْهُ ما بالُ النِّسْوَةِ اللّاتِى قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ إِنَّ رَبِّى بِكَيْدِهِنَّ عَلِيمٌ؛(26)

يوسف گفت: نزد آقاى خويش برو و از او بپرس كه حال آن زنانى كه دست‏هاى خويش بريدند، چگونه است؟ زيرا پروردگار من به نيرنگ آنها آگاه است.

بار ديگر موضوع را با آن زنان در ميان مى‏نهند و ايشان برائت بى ترديد يوسف را اذعان‏مى‏نمايند.

قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ ما عَلِمْنا عَلَيْهِ مِنْ سُوءٍ؛(27)

زنان گفتند: منزه است خدا، ما گناهى بر او نمى‏دانيم.

و همسر عزيز هم دوباره بر معصوميت او صحه مى‏گذارد؛

الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَا راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَإِنَّهُ لَمِنَ الصّادِقِينَ؛(28)

اكنون حقيقت آشكار شد. من بودم كه از او كام خواستم، و بى شك او از راستگويان است.

و نتيجه آن مى‏شود كه پادشاه پس از اطلاع از چند و چون قضيه، يوسف را از خواص خود قرار مى‏دهد و او را به سمت خزانه‏دارى مملكت پهناور مصر مى‏گمارد. علامه طباطبايى درباره تلاش يوسف براى اثبات بى گناهى خود مى‏گويد:

يوسف براى اين كه شايعات و تبليغات عليه خود را در ميان مردم و درباريان خنثى سازد و بى گناهى خويش را اثبات نمايد به مأمور پادشاه مصر براى آزادى‏اش گفت: برگرد و بپرس كه قضيه دست بريدن زنان دربارى چه بوده است! يوسف با ظرافت تمام وارد مى‏شود و بدون اين كه ملكه يا ديگر زنان را متهم كند، با ادب كامل سرنخى به پادشاه مى‏دهد تا او در پى تحقيق به همه جزئيات ماجرا واقف گردد و از پاكى و برائت او آگاهى‏يابد.(29)

در پايان اين سخن بد نيست اشاره كنيم كه اگر آيات 52 و 53 سوره يوسف (ذلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّى لَمْ‏أَخُنْهُ بِالغَيْبِ وَأَنَّ اللَّهَ لا يَهْدِى كَيْدَ الخائِنِينَ * وَما أُبَرِّئُ نَفْسِى إِنَّ النَّفْسَ لَأَمّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلّا ما رَحِمَ رَبِّى - يوسف (يا زليخا) گفت: اين اعاده حيثيت براى آن بود كه عزيز بداند من در نهان به او خيانت نكردم و خدا نيرنگ خائنان را به جايى نمى‏رساند) را گفته زليخا بدانيم - چنان كه از سياق آيات بر مى‏آيد و برخى از مفسران نيز بدان اشاره كرده‏اند(30) اين اعترافات حاكى از تأثير عميق و شگرف دعوت عملى يوسف است كه توانست فرد فاسق و منحرفى را اين‏گونه به‏سوى خدا باز آورد كه جمله <إلّا ما رَحِمَ رَبّىِ» را از عمق جان سر دهد.

ب) زمينه‏سازى براى تأثيرگذارى بيشتر دعوت

بى ترديد موفقيت و اثر بخشى دعوت‏ها و عملكردهاى تبليغى به زمينه‏هاى فراهم شده بستگى دارد. يوسف اين اصل اساسى را در دعوت خود به‏خوبى درك و رعايت فرموده و در هر فرصت با زمينه‏سازى مناسب اقدام به نشر دعوت نموده است؛ او خداشناسى را يكباره و بدون مقدمه بيان نمى‏كند، بلكه پس از تعبير خواب‏هايى چند براى همراهان و جلب اعتماد ايشان و طرح جملاتى حساب شده ذهنشان را ناخودآگاه متوجه يك موجود برتر و حقيقت والا مى‏نمايد و به موقع به آن تصريح مى‏كند؛ (ذلكما مما علمنى ربى) سپس علت گرفتارى خود از يك سو و نيل به مقام تعبير رؤيا را از سوى ديگر، براى زمينه‏سازى بيشتر بيان مى‏كند و به‏طور ضمنى شرك را نيز مورد حمله قرار مى‏دهد؛

إِنِّى تَرَكْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَهُمْ بِالآخِرَةِ هُمْ كافِرُونَ * وَاتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبائِى إِبْراهِيمَ وَإِسْحقَ وَيَعْقُوبَ ما كانَ لَنا أَنْ نُشْرِكَ بِاللَّهِ مِنْ شَى‏ءٍ؛(31)

من آيين قومى را كه به خدا اعتقاد ندارند و منكر آخرتند رها كرده‏ام و آيين پدرانم ابراهيم و اسحاق و يعقوب را پيروى نموده‏ام. براى ما سزاوار نيست كه چيزى را شريك خدا قرار دهيم.

مراد اين است كه تبعيت توحيد و آيين پدرانم پس از تحمل مشقت فراوان و فشارهاى زايدالوصف قوم مشرك و مبارزه‏اى جانفرسا برايم ميسر شده است. پس‏شما نيز در مورد دين و عقيده‏تان بيشترين حساسيت و دقت را به كار بريد. دراين شرايط كه مخاطبان از آمادگى روحى و فكرى كاملى برخوردار شده‏اند. يوسف پيام توحيد را با صراحت بيشتر اعلام مى‏دارد، اما نه به صورت جمله خبرى كم‏اثر، بلكه به شكل پرسشى ارائه شده به فطرت پاك انسانى كه پاسخش براى هر باطن سليمى روشن است. با اين روش چنان مى‏كند كه نتيجه مورد نظر را خود مخاطبان به‏دست آورند؛

يا صاحِبَىِ السِّجْنِ أَأَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللَّهُ الواحِدُ القَهّارُ؛(32)

اى دو يار زندانى‏ام، آيا خدايان پراكنده نيكوترند يا خداى يگانه مقتدر؟

سيد قطب، زمينه‏سازى يوسف را براى دعوت اين‏گونه تشريح مى‏كند:

ورودى جالب توجه، گام به گام، با احتياط و نرمى و آن‏گاه نفوذ بيشتر در دل مخاطبان، وسپس پرده برداشتن از عقايد خويش. بدين‏ترتيب، يوسف دعوت اساسى‏اش را آشكار مى‏كند تا نادرستى عقايد و شيوه زندگانى مخالفان خودبه‏خود معلوم گردد وبدين‏ترتيب مى‏گويد: آيا خدايان متعدد و متفرق بهتر است يا يكتا خداى نيرومند وغالب؟(33)

ج) بهره‏بردارى بجا از تمام فرصت‏ها

در عرصه تبليغ، استفاده از فرصت‏ها اصلى اساسى است. آن‏جا كه فرصتى حاصل آيد مبلّغ به‏خوبى از آن بهره مى‏گيرد و اهداف دعوت را تعقيب مى‏نمايد و آن‏جا كه فرصتى دست‏ندهد، خود در صدد ايجاد فرصت و زمينه بر مى‏آيد. يوسف با توجه به زندگى پر فراز و نشيب خود كه طبعاً حاوى پيشامدها و حوادث بسيار و فرصت‏هاى تبليغى متنوع بود، به‏خوبى فرصت‏ها را مغتنم شمرد و دعوتى موفق داشت؛ نمونه‏هايى از اين قدرشناسى فرصت‏ها را در دعوت يوسف از نظر مى‏گذرانيم.

زمانى كه يوسف به زندان وارد مى‏شود و همراهان، آثار درايت، دانش و شرافت را در جبين نورانى‏اش مشاهده مى‏كنند و از او تأويل روياى خويش را مى‏جويند، با عنايت به اميد و اعتمادى كه در آنها نسبت به يوسف ايجاد شده زمينه را آماده مى‏بيند و با وعده تعبير رؤيا به تبليغ توحيد مى‏پردازد؛

و دو جوان با او به زندان درآمدند. يكى از آن دو گفت: من خويشتن را خواب ديدم كه انگور براى شراب مى‏فشارم و ديگرى گفت: من خود را به خواب ديدم كه بر روى سرم نان مى‏برم و پرندگان از آن مى‏خورند. به ما از تعبيرش خبر ده، كه‏تو را از نيكوكاران مى‏بينيم، گفت: غذايى را كه روزى شماست براى شما نمى‏آورند مگر آن كه من از تعبير آن به شما خبر مى‏دهم پيش از آن كه تعبير آن به شما برسد. اين از چيزهايى است كه پروردگارم به من آموخته است. من آيين قومى را كه به خدا اعتقاد ندارند و منكر آخرتند رها كرده‏ام، و آيين پدرانم ابراهيم و اسحاق و يعقوب را پيروى نموده‏ام. براى ما سزاوار نيست كه چيزى را شريك خدا كنيم. اين از عنايت خدا بر ما و بر مردم است ولى بيشتر مردم سپاسگزارى نمى‏كنند. اى دو رفيق زندانى‏ام، آيا خدايان پراكنده بهترند يا خداى يگانه مقتدر؟...(34)

يكى از نويسندگان دراين باره مى‏گويد:

چه بگوييم يوسف در دوران زندان به نبوت رسيده بود يا نه، به‏هر حال به عنوان يك اسوه مبلّغ از فرصت حاصله به نيكى بهره جست و همراهانش را به دين انبيا فراخواند و چون ايشان را مستعد فراگيرى ديد، پيش از آن كه تأويل رؤياى آنها را باز گويد به بيان توحيد و ايمان و ثواب و عقاب پرداخت. چه، اگر مى‏خواست پس از تعبير خواب چنين‏كند فرصت حاصله از كف مى‏رفت، به‏ويژه آن كه تعبير خواب يكى از آن‏دو، خبرى ناخوشايند بود.(35)

- همچنين در صحنه حضور والدين در كنار بارگاه عزيز مصر، يوسف پس از تكريم پدر و مادر در حالى كه در اوج اقتدار و مكنت قرار دارد در حضور عموم به سپاسگزارى ذات حق مى‏پردازد و در پايان با لحنى متضرعانه و عاجزانه به ابتهال و انابه مى‏پردازد كه اين كار هرچند از سر اخلاص و خداجويى محض است لكن نوعى تبليغ غير مستقيم خدا محورى و توحيد در آن شرايط خاص به شمار مى‏رود؛

رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِى مِنَ المُلْكِ وَعَلَّمْتَنِى مِنْ تَأْوِيلِ الأَحادِيثِ فاطِرَ السَّموتِ وَالأَرضِ أَنْتَ وَلِيِّى فِى‏الدُّنْيا وَالآخِرَةِ تَوَفَّنِى مُسْلِماً وَأَلْحِقْنِى بِالصّالِحِينَ؛(36)

پروردگارا تو به من دولت دادى و از تعبير خواب‏ها به من آموختى. اى‏پديدآورنده آسمان‏ها و زمين، تنها تو در دنيا و آخرت مولاى منى، مرا مسلمان بميران و مرا به شايستگان ملحق فرما.

شايان توجه است كه يوسف پس از آن همه آزمايش‏هاى الهى و كسب مقامات معنوى به نيك فرجامى خويش اطمينان ندارد و از خداوند مى‏خواهد كه مسلمانش بميراند و به صالحان ملحق گرداند.

جدول مشخصات و عناصر شيوه‏هاى تبليغ حضرت يوسف(ع)

رديف شيوه‏ها محل اجرا نوع‏ بيان وسايل وابزارها زمينه‏ها(عواملموجبه ) هدف ميزان‏پذيرش
1 تأكيد بر توحيد در همه‏جا حتى زندان‏ گفتارى در همه‏جا حتى زندان‏ رواج شرك در مصر ترويج توحيد خوب
2 يادآورى فضل الهى و شكر دائم‏ مصر و دربار حكومت‏ گفتارى ذكر موقعيت‏هاى دشوار قبلى و منّت‏هاى الهى‏ توجه عموم مردم به فرعون‏ها ‏‏ترويج تفكر توحيدى‏ خوب
3 مقاومت دربرابر وسوسه و ترجيح زندان بر گناه دربار عزيز مصر گفتارى - عملى‏‏ - توطئه همسر عزيز مصر ترويج عملى  ‏توحيد و پاكدامنى‏ خوب
4 تكريم پدر و مادر مصر و كنعان‏ عملى‏‏ گفتار نرم و اطاعت و... - ‏سپاس نعمت‏ها خوب
5 حلم، گذشت و بزرگوارى همه‏جا عملى‏‏ - خطاها و خيانت‏هاى برادران و ديگران‏ حب دل‏ها و اعتماد بيشتر خوب
6 تلاش براى رفع كامل اتهام‏ زندان مصر گفتارى اعتراف زليخا و ديگر زنان، صبر يوسف در زندان‏ تهمت خيانت به همسر عزيز مصر نيكنامى مبلغ الهى عالى
7 زمينه‏سازى براى تأثيرگذارى بيشتر دعوت‏ همه‏جا عملى‏‏ ‏ذكر مقدمات، تأويل رؤياعدم تأثير تبليغ بى‏مقدمه‏ گسترش تدريجى توحيد عالى
8 بهره‏بردارى بجا از تمام فرصتها همه‏جا عملى‏‏ - امكان تبليغ در هر شرايط گسترش توحيد از هر راه خوب

1 - يوسف (12) آيه 39.
2 - همان، آيه 40.
3 - همان، آيه 40.
4 - همان، آيه 38.
5 - همان، آيه 38.
6 - همان، آيه 23.
7 - همان، آيه 100.
8 - همان، آيه 90.
9 - همان، آيه 101.
10 - همان، آيه 24.
11 - همان، آيه 33.
12 - همان، آيه 33.
13 - على محمد دخيل، قصص القرآن الكريم، <قصه يوسف(ع)».
14 - يوسف (12) آيه 32.
15 - محمد احمد عدوى، دعوةالرسل الى اللّه، ص 111.
16 - يوسف (12) آيه 93.
17 - همان، آيه 99.
18 - همان، آيه 100.
19 - همان، آيه 69.
20 - همان، آيه 92.
21 - همان، آيه 88.
22 - همان، آيه 89.
23 - محمد احمد عدوى، دعوة الرسل الى اللّه، ص 148.
24 - يوسف (12) آيه 90.
25 - همان، آيه 92.
26 - همان، آيه 50.
27 - همان، آيه 51.
28 - همان، آيه 51.
29 - محمدحسين طباطبايى، الميزان، ج 11، ص 264.
30 - مرحوم طبرسى در مجمع البيان درباره جمله <ذلك ليعلم انى لم اخنه بالغيب» به نقل از جبايى مىنويسد: <و برخى گفتهاند: اين سخن از كلام همسر عزيز است؛ يعنى، بدين جهت اعتراف نمودم تا يوسف بداند هرچند در حضورش بدو خيانت روا داشتم در غياب او با نسبت دادن گناه به او خيانت نمىكنم» و درباره جمله <ان النفس لامارة بالسوء» نيز مىگويد: اكثر مفسران آن را سخن يوسف مىدانند؛ ولى جبايى مىگويد: از سخنان زن عزيز است، بدين معنا كه من خود را از بدى و خيانت در مورد يوسف مبرا نمىشمارم (طبرسى، مجمع البيان، ج3، ص241).
31 - يوسف (12) آيات 37 - 38.
32 - همان، آيه 39.
33 - سيد قطب، فى ظلال القرآن، ج 4، ص 1989.
34 - ترجمه آيات 36 - 39 سوره سوسف (12).
35 - محمد احمد عدوى، دعوة الرسل الى الله، ص 116.
36 - يوسف (12) آيه 101.


ارسال به : Add to google * Add to del.icio.us * Add to digg * Add to netvouz * Add to blinkbits * Add to technorati *Add to segnalo * Add to Yahoo * Add to reddit * Add to blinklist * Add to taggly

+| نوشته شده توسط احمد صالحی نژاد در دوشنبه 26 فروردین1387 و ساعت 19:14       

  حضرت يونس

يونس از رسولان بزرگ خداست كه براى هدايت مردمان سرزمينى پر جمعيت مبعوث گرديد و با شيوه‏هاى گوناگون آنها را به دستورهاى الهى و عقايد توحيد آشنا ساخت، اما آنها از در انكار و عناد در آمدند و وى ايشان را به عذاب الهى وعده داد و نفرين كرد و توبه‏شان را نپذيرفت. بدين سبب، قرآن مجيد پيامبر اسلام و ديگر مخاطبان خود را از تبعيت و پيروى يونس در اين خصوص نهى مى‏كند (وَلا تَكُنْ كَصاحِبِ الحُوتِ؛(1) و همچون صاحب ماهى مباش). صرف نظر از اين موضوع نام يونس در آيات چهار بار ذكر شده و بارها از شخصيت او تمجيد شده است.

وَإِسْماعِيلَ وَالْيَسَعَ وَيُونُسَ وَلُوطاً وَكُلّاً فَضَّلْنا عَلَى العالَمِينَ؛(2)

و اسماعيل و اليسع و يونس و لوط را به ياد آر و جملگى را بر عالميان فضيلت بخشيديم.

وإِنَّ يُونُسَ لَمِنَ المُرْسَلِينَ؛(3)

و به راستى كه يونس از فرستادگان بود.

وَذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ فَنادى‏ فِى الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلّا أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّى كُنْتُ مِنَ الظّالِمِينَ * فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَنَجَّيْناهُ مِنَ الغَمِّ وَكَذلِكَ نُنْجِى المُؤْمِنِينَ؛(4)

و ذوالنون را ياد كن كه خشمگين رفت و پنداشت كه ما هرگز بر او قدرتى نداريم. تا در دل تاريكى‏ها ندا داد كه: معبودى جز تو نيست. منزهى تو. راستى كه من از ستمكاران بودم. پس دعاى او را برآورده كرديم و او را از اندوه رهانيديم و مؤمنان را چنين نجات‏مى‏دهيم.

فَاجْتَباهُ رَبُّهُ فَجَعَلَهُ مِنَ الصّالِحِينَ؛(5)

پس خدايش او را برگزيد و او را از شايستگان قرار داد.

از جمله فضيلت‏هاى يونس همين است كه او شايستگى رسالت در ميان قوم ساكن سرزمين نينوا را داشته كه تعدادشان بنا به گفته قرآن بالغ بر صد هزار بوده است. اين عدد در آن دوران جمعيتى بسيار و قابل توجه را نشان مى‏دهد.

يونس، عبرت‏آموز صبر و بردبارى در دعوت

از آن‏جا كه قرآن به صراحت مخاطبان خود را در شيوه دعوت از پيروى و تأسى به يونس باز داشته است، نمى‏توان او را يكى از اسوه‏هاى كامل قرآن در زمينه دعوت الهى شمرد. البته اين به مفهوم نفى ديگر ارزش‏ها و فضايل اين پيامبرالهى نيست، چنان‏كه نمونه‏هايى از محاسن اخلاقى و عملى او را در پيش گفتيم. بر اين اساس هرچند وى اسوه استقامت و بردبارى در تبليغ نيست، اما داستان او درسى آشكار و عبرتى مؤثر و آموزنده براى مبلّغان مى‏باشد كه همواره شيوه‏هاى تبليغ خود را بر صبر و شكيبايى استوار سازند و از خشم و غضب و اعراض در مسير دعوت بپرهيزند. ضمن آن كه فضايل ديگر او نيز قابل تأسى و اقتدااست.

مرحوم طبرسى در تفسير عبارت <وَلا تَكُنْ كَصاحِبِ الحُوتِ» مى‏گويد:

يعنى در شتاب براى عذاب قوم مانند يونس مباش كه پيش از آن كه خدا وى را اجازه دهد از ميان قومش خارج شد. إذ نادى‏ و هو مَكظوم؛ و خدا را در دل ماهى خواند درحالى‏كه از هر اقدامى عاجز بود.(6)

درباره اشتباه اصلى يونس ميان مفسران اختلاف نظرى وجود دارد، اما به‏هر حال مسلم است كه خطا يا ترك اولاى يونس يك اشتباه تبليغى بوده كه با خشم از مخاطبان خود روى گردانده است، در حالى كه در سيره انبيايى چون پيامبر اسلام و حضرت ابراهيم شاهد بوديم كه چگونه على‏رغم عناد و حق ناپذيرى مردم، بردبارى پيشه مى‏كردند و برخوردشان هماره با رحمت و عطوفت همراه بود.

صاحب تفسير فى ظلال القرآن مى‏نويسد:

يونس در تبليغ خود صبر پيشه نكرد و سينه‏اش تنگ گرديد و بار دعوت را به كنارى نهاد و با عصبانيت رفت. پس خدا وى را در گرفتارى انداخت كه سختى دعوت نزد آن ناچيز بود و اگر توبه نمى‏كرد نجات از آن برايش ميسّر نمى‏شد. صاحبان دعوت‏هاى الهى همگى بايد به سلاح صبر و تحمل مجهز باشند و در مقابل ايذا و تكذيب مقاومت كنند و از تكرار و تجديد دعوت خسته نشوند، چرا كه راه دعوت را آسانى نيست و پذيرش دل‏ها به سختى ميسّر مى‏شود... غضب و خشم كمترين و آسان‏ترين كارى است كه داعى مى‏تواند انجام دهد، چرا كه جز در موارد اندك، پاسخ‏ها منفى است.(7)

شيوه‏هاى تبليغى اين پيامبر الهى

1. تبليغ پيگير و مستمر

يونس در ميان قومش ساليان درازى به دعوت و ارشاد پرداخت. اما اين دعوت تأثير آشكارى بر آنان ننهاد و ايشان بر كفر وشرك خود اصرار ورزيدند. با عنايت به آيات زندگانى يونس در قرآن روشن مى‏گردد كه با وجود پافشارى قوم يونس بر كفر، دعوت سنجيده و پيام‏هاى الهى يونس سرانجام روزى آنها را از عذاب الهى نجات بخشيده است؛ وقتى نشانه‏هاى عذاب الهى ظاهر گشت قوم او ايمان آوردند و تا مدت قابل توجهى بر ايمان و عمل صالح و راه هدايت باقى ماندند:

فَلَوْلا كانَتْ قَرْيَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَها إِيمانُها إِلّا قَوْمَ يُونُسَ لَمّا آمَنُوا كَشَفْنا عَنْهُمْ عَذابَ الخِزْىِ فِى الْحَياةِ الدُّنْيا وَمَتَّعْناهُمْ إِلى‏ حِينٍ؛(8)

چرا هيچ شهرى نبود كه ايمان بياورد و ايمانش به حال آن سود بخشند؟ مگر قوم يونس كه وقتى در آخرين لحظه ايمان آوردند، عذاب رسوايى را در زندگى دنيا از آنان برطرف كرديم و تا چندى آنها را برخوردار ساختيم.

اين همه بيانگر آن است كه على‏رغم اعراض يونس از قوم، دعوت او به‏هر حال تأثيرى برجاى گذارده و باعث نجات قوم از عذاب شده است و اين نتيجه تبليغ مستمر و حساب شده وى بوده است.

روايت شده است شهرى كه او مأمور شد تا مردمش را ارشاد نمايد نينوا در سرزمين موصل بود و در روايتى آمده چون آن حضرت مبعوث به رسالت شد سى سال داشت و بنا به روايتى 28 ساله بود و مطابق حديث عياشى 33 سال در ميان آن مردم به كار ارشاد و تبليغ مأموريت الهى قيام نمود ولى در طول اين مدت جز دو نفر به نام روبيل و تنوخا به او ايمان نياورد.(9)

2. تسبيح و توسل

دومين وجه بارز شخصيت يونس اين است كه در هنگام سختى و امتحان و در زمان آسايش و راحت همواره تسبيح گوى ذات الهى بود و اين تسبيح و ثناى دائم، او را از زندان دريا نجات بخشيد؛

فَلَوْلا أَنَّهُ كانَ مِنَ المُسَبِّحِينَ * لَلَبِثَ فِى بَطْنِهِ إِلى‏ يَوْمِ يُبْعَثُونَ؛(10)

و اگر از تسبيح كنندگان نبود، تا روز قيامت در دل ماهى ماندگار بود.

فَنادى‏ فِى الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلّا أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّى كُنْتُ مِنَ الظّالِمِينَ؛(11)

پس در ميان تاريكى‏ها ندا در داد كه جز تو معبودى نيست. منزهى تو. به راستى من از ستمكاران بودم.

منشأ اين راز و نياز و ذكر پيوسته خداوند، ايمانى بود كه در دل يونس موج مى‏زد و حتى در سخت‏ترين شرايط منجى او مى‏شد. او كلمه‏اى كه حاكى از عدم رضا به قضاى الهى باشد بر زبان نياورد و نعمت و عنايت الهى نيز در اين مسير ياور او بود؛

لَوْلا أَنْ تَدارَكَهُ نِعْمَةٌ مِنْ رَبِّهِ لَنُبِذَ بِالعَراءِ وَهُوَ مَذمُومٌ * فَاجْتَباهُ رَبُّهُ فَجَعَلَهُ مِنَ الصّالِحِينَ؛(12)

اگر لطفى از جانب پروردگارش تدارك حال او نمى‏كرد قطعاً نكوهش شده بر زمين خشك انداخته مى‏شد. پس پروردگارش وى را برگزيد و از شايستگانش گردانيد.

جدول مشخصات و عناصر شيوه‏هاى تبليغ حضرت يونس(ع)

رديف شيوه‏ها محل اجرا نوع‏بيان وسايل وابزارها زمينه‏ها(عواملموجبه ) هدف ميزان‏پذيرش
1 تبليغ مستمر و پيگير در سرزمينى پر جمعيت ‏عملى - گفتارى بهره‏جويى از فرصت‏ها و زمان‏ها ‏تبليغ زمان خاصى نمى‏شناسد استفاده از هر فرصت مناسب‏ متوسط
2 تسبيح و توسل‏ در همه‏جا ‏عملى - گفتارى - ‏ايمان به خدا گشودن راه ادامه دعوت خوب

1 - قلم (68) آيه 48.
2 - انعام (6) آيه 86.
3 - صافّات (37) آيه 139.
4 - انبياء (21) آيات 87 - 88.
5 - قلم (68) آيه 50.
6 - طبرسى، مجمع البيان، ج 10، ص 341؛ محمدباقر مجلسى، بحارالأنوار، ج 4، ص 380.
7 - سيد قطب، فى ظلال القرآن، ج 4، ص 2394.
8 - يونس (10) آيه 98.
9 - سيدهاشم رسولى محلاتى، قصص الانبياء، ص 266.
10 - صافّات (37) آيات 143 - 144.
11 - انبياء (21) آيه 87.
12 - قلم (68) آيات 49 - 50.


ارسال به : Add to google * Add to del.icio.us * Add to digg * Add to netvouz * Add to blinkbits * Add to technorati *Add to segnalo * Add to Yahoo * Add to reddit * Add to blinklist * Add to taggly

+| نوشته شده توسط احمد صالحی نژاد در دوشنبه 26 فروردین1387 و ساعت 19:11       

  حضرت ابراهيم (ع)

ابراهيم، دومين پيامبر صاحب عزم و داراى آيين و شريعت جهانى و از نسل نوح است. اوبر اساس آيه 125 سوره نساء به خليل الله ملقب گشته (وَاتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهِيمَ خَلِيلاً). داستان زندگانى و دعوت او در بيش از 180 آيه قرآنى آمده و نامش 69 بار در خلال قرآن ذكر شده است.

 داستان دعوت وى در سوره‏هاى بقره، انعام، شعراء، صافات، انبياء و مريم بيشتر به چشم مى‏خورد. زندگى پر فراز و نشيب ابراهيم، خانواده و قومش حاوى نكات و شيوه‏هاى تبليغى بسيار است كه بدان مى‏پردازيم.

ثناى ابراهيم در قرآن

آيات متعددى در قرآن، متضمن ستايش و تمجيد از شخصيت والاى ابراهيم است و كمتر پيامبرى در قرآن از اين ميزان ستايش و ثنا برخوردار گشته و بر اسوه بودنش، تأكيد گرديده است؛

إِنَّ إِبْراهِيمَ كانَ أُمَّةً قانِتاً لِلَّهِ حَنِيفاً وَلَمْ يَكُ مِنَ المُشْرِكِينَ شاكِراً لِأَنْعُمِهِ اجْتَباهُ وَهَداهُ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ؛(1)

به‏راستى ابراهيم، پيشوايى مطيع خدا و حق گراى بود و از مشركان نبود. و نعمت‏هاى او را شكر گزار بود، خدا او را برگزيد و به راهى راست هدايتش كرد.

وَاذكُرْ فِى الكِتابِ إِبْراهِيمَ إِنَّهُ كانَ صِدِّيقاً نَبِيّاً؛(2)

و در اين كتاب به ياد ابراهيم پرداز، زيرا او پيامبرى بسيار راستگوى بود.

وَلَقَدْ آتَيْنا إِبْراهِيمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ وَكُنّا بِهِ عالِمِينَ؛(3)

و در حقيقت، پيش از آن، به ابراهيم رشد فكرى‏اش را داديم و ما به شايستگى او دانابوديم.

إِنَّ إِبْراهِيمَ لَحَلِيمٌ أَوّاهٌ مُنِيبٌ؛(4)

به‏راستى ابراهيم بردبار، نرم‏دل و بازگشت‏كننده به سوى خدا بود.

ابراهيم، اسوه توحيد و خدا محورى

براى يافتن بهترين شاخصه تبليغ ابراهيمى، بايد به بررسى آيات مربوط به دعوت او اهتمام ورزيم تا با كشف و استخراج صفات اين پيامبر و شيوه‏هاى دعوتش، به شيوه محورى يا اساسى‏ترين شاخصه دعوتش پى ببريم. با دقت در مضمون آيات حكايت كننده احتجاج ابراهيم با نمرود، مجادله او با خورشيدپرستان، گفت‏وگو با پدر و راز و نياز با خدا و ديگر آيات، روشن مى‏گردد كه خدامحورى و توحيد، محور تمام تلاش‏هاى تبليغى و بلكه محور حيات پربركت اوست؛ و اين به جهت جو شرك آلود و كفر آميز حاكم بر آن جامعه بوده كه پرستش خدايان دروغين، از سنگ و چوب گرفته تا خورشيد و ماه در آن رواجى آشكار داشت؛

در مناظره با پدر و قوم، بيانات متعددى حاكى از خدا محورى اوست، مانند:

قالَ بَلْ رَبُّكُمْ رَبُّ السَّمواتِ وَالأَرضِ الَّذِى فَطَرَهُنَّ وَأَنَا عَلى‏ ذلِكُمْ مِنَ الشّاهِدِينَ.(5)

پس از بناى بيت الله مى‏گويد:

رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ؛(6)

پروردگارا از ما بپذير. به‏راستى تو شنواى دانايى.

پس از محاجّه با ستاره پرستان:

إِنِّى وَجَّهْتُ وَجْهِىَ لِلَّذِى فَطَرَ السَّمواتِ وَالأَرضَ حَنِيفاً وَما أَنَا مِنَ المُشْرِكِينَ؛(7)

من از روى اخلاص، پاكدلانه روى خود را به سوى كسى گردانيدم كه آسمان‏ها و زمين را پديد آورده است و من از مشركان نيستم.

و حتى در پايان عمر، به عنوان وصيت بر توحيد تأكيد مى‏ورزد:

وَوَصّى‏ بِها إِبْراهِيمُ بَنِيهِ وَيَعْقُوبُ يا بَنِىَّ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى‏ لَكُمُ الدِّينَ فَلاتَمُوتُنَّ إِلّا وَأَنْتُمْ مُسْلِمُونَ؛(8)

و ابراهيم و يعقوب، پسران خود را به همان آيين سفارش كردند: اى پسران من، خداوند براى شما اين دين را برگزيد؛ پس البته نبايد جز مسلمان بميريد.

از سوى ديگر بخش قابل توجهى از آيات حكايت كننده داستان ابراهيم را مناجات‏ها و راز و نيازهاى پرمحتواى ابراهيم با پروردگارش تشكيل مى‏دهد، به طورى كه از ميان حدود120 آيه مربوط به دعوت ابراهيم، حدود سى آيه، گفت‏وگوهاى ابراهيم خليل را با خداوند متعال باز گو مى‏كند. از همين رو، حق تعالى او و پيروانش را اسوه اميدواران به خدا و روز قيامت معرفى مى‏فرمايد:

لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِيهِمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرْجُوا اللَّهَ وَاليَوْمَ الآخِرَ؛(9)

قطعاً براى شما در پيروى از آنان سرمشقى نيكوست يعنى براى كسى كه به خدا و روز بازپسين اميد مى‏بندد.

شيوه‏هاى دعوت ابراهيم

پيامبرى چون ابراهيم با آن همه مدح و ثنايى كه قرآن در حق او ابراز داشته و با آن تأكيد بر توحيد و خدا مدارى، بايستى پياده كننده روش‏هاى اصيل دعوت و مبتكر شيوه‏هاى جديد تبليغ باشد.

 و چنين بوده است كه قرآن درباره‏اش فرموده: وَإبراهيمَ الَّذِى وَفَّى‏.(10) (و همان ابراهيم كه وفا كرد.) اينك به معرفى و شرح شيوه‏هاى كلى دعوت ابراهيمى و روش‏هاى عملى آن مى‏پردازيم:

1. شيوه كلى، بيان شجاعانه عقايد توحيدى

در محيط و اجتماعى كه شرك و كفر در آن ريشه دوانده و همه زواياى آن را فرا گرفته است، اظهار و ترويج توحيد مستلزم شجاعتى كم نظير است كه در شخصيت خدايى ابراهيم وجود داشت؛ او دربرابر پدر يا عمو، ادب و شجاعت را يكجا به ظهور مى‏رساند و به دعوت او مى‏پردازد، دربرابر گروه‏هايى از مردم كه به پرستش اجرام آسمانى دلخوش بودند، به توحيد فرامى‏خواند. در مقابل نمرود نيز با همان صلابت مى‏ايستد و نداى توحيد سر مى‏دهد؛

إِذْ قالَ لِأَبِيهِ وَقَوْمِهِ ما هذِهِ التَّماثِيلُ الَّتِى أَنْتُمْ لَها عاكِفُونَ؛(11)

چون به پدر خوانده و قوم خود گفت: اين مجسمه‏هايى كه ملازم آنها شده‏ايد چيستند؟

قالَ لَقَدْ كُنْتُمْ أَنْتُمْ وَآباؤُكُمْ فِى ضَلالٍ مُبِينٍ؛(12)

گفت: قطعاً شما و پدرانتان در گمراهى آشكارى بوديد.

قالَ بَلْ رَبُّكُمْ رَبُّ السَّمواتِ وَالأَرضِ الَّذِى فَطَرَهُنَّ وَأَنَا عَلى‏ ذلِكُمْ مِنَ الشّاهِدِينَ؛(13)

گفت: نه بلكه پروردگارتان، خداى آسمانها و زمين است، همان كسى كه آنها را پديد آورده است و من بر اين از گواهانم.

قالَ أَفَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لايَنْفَعُكُمْ شَيْئاً وَلايَضُرُّكُمْ أُفٍّ لَكُمْ وَلِما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَفَلا تَعْقِلُونَ؛(14)

گفت: آيا به جز خدا چيزى را مى‏پرستيد كه هيچ سود و زيانى به شما نمى‏رساند؟ اف بر شما و آنچه غير از خدا مى‏پرستيد. مگر نمى‏انديشيد؟

در مناظره با نمرود؛

إِذ قالَ إِبْراهِيمُ ربِّىَ الَّذِى يُحْيِى وَيُمِيتُ قالَ أَنا أُحْيِى وَأُمِيتُ قالَ إِبْراهِيمُ فَإِنَّ اللَّهَ يَأْتِى بِالشَّمْسِ مِنَ المَشْرِقِ فَأْتِ بِها مِنَ المَغْرِبِ؛(15)

هنگامى كه ابراهيم گفت: پروردگار من همان كسى است كه زنده مى‏كند و مى‏ميراند. گفت: من هم زنده مى‏كنم و هم مى‏ميرانم. ابراهيم گفت: خداى من خورشيد را از خاور بر مى‏آورد، تو آن را از باختر برآور.

و چه كسى به شجاعت و رشادت در اظهار توحيد از ابراهيم شايسته‏تر، در حالى كه او بااعلام و اصرار بر توحيد، خود را به ايمن ترين پشتوانه متكى ساخته و به مقام خلّت رسانده‏است، چنان كه دربرابرشان بى پروا مى‏گويد: وَ لا أخافُ ما تُشْرِكونَ بِه‏(16) و آن‏گاه استدلال مى‏كند كه:

وَكَيْفَ أَخافُ ما أَشْرَكْتُمْ وَلا تَخافُونَ أَنَّكُمْ أَشْرَكْتُمْ بِاللَّهِ ما لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ عَلَيْكُمْ سُلْطاناً فَأَىُّ الفَرِيقَيْنِ أَحَقُّ بِالأَمْنِ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ؛(17)

و چگونه از آنچه شريك مى‏گردانيد بترسم، با آن كه شما خود از اين كه چيزى را شريك خدا ساخته‏ايد كه خدا دليلى درباره آن بر شما نازل نكرده است، نمى‏هراسيد. پس اگر مى‏دانيد، كدام يك از ما دودسته به ايمنى سزاوارتر است؟

الف) شروع دعوت با سؤال

مطابق تصويرى كه در قرآن از تبليغ ابراهيم به دست مى‏دهد، آن حضرت در بيشتر موارد، دعوت خود را با پرسش‏هايى دقيق و عميق آغاز مى‏كرده است. اين شيوه علاوه بر آن كه حساسيت و هوشيارى مبلّغ را مى‏رساند، باعث تحريك انديشه و وجدان مخاطبان و به خودآمدن آنان مى‏گردد و مى‏تواند به ذهن و دل آنان آمادگى پذيرش حقايق را عطا كند، ضمن آن كه اين پرسش‏ها در بطن خود، استدلال‏هايى نيز به‏همراه داشت.

پرسش‏هاى حضرت ابراهيم به اشكال مختلف مطرح مى‏گشت؛ گاه به شكل استفهام عادى (آيا) مثل؛

وَإِذ قالَ إِبْراهِيمُ لِأَبِيهِ آزَرَ أَتَتَّخِذُ أَصْناماً آلِهَةً؛(18)

و ياد كن هنگامى را كه ابراهيم به پدر خود آزر گفت: آيا بتان را خدايان خود مى‏گيرى.

قالَ أَفَرَأَيْتُمْ ما كُنْتُمْ تَعْبُدُونَ؛(19)

گفت: آيا در آنچه مى‏پرستيد تأمل كرده‏ايد.

قالَ هَلْ يَسْمَعُونَكُمْ إِذ تَدْعُونَ * أَوْ يَنْفَعُونَكُمْ أَوْ يَضُرُّونَ؛(20)

گفت: آيا وقتى دعا مى‏كنيد از شما مى‏شنوند؟ يا به شما سود يا زيان مى‏رسانند؟

فَما ظَنُّكُمْ بِرَبِّ العالَمِينَ؛(21)

پس گمانتان به پروردگار جهانيان چيست؟

و گاهى به صورت استفهام انكارى كه معمولاً همراه با نوعى استدلال است، مانند؛

قالَ أَتَعْبُدُونَ ما تَنْحِتُونَ * وَاللَّهُ خَلَقَكُمْ وَما تَعْمَلُونَ؛(22)

ابراهيم گفت: آيا جز خدا چيزى را مى‏پرستيد كه هيچ سود و زيانى به شما نمى‏رساند.

أَإِفْكاً آلِهَةً دُونَ اللَّهِ تُرِيدُونَ؛(23)

آيا به دروغ، غير از آنها، خدايانى ديگر مى‏خواهيد؟

و زمانى به شكل پرسش از ماهيت معبود، مانند؛

إِذْ قالَ لِأَبِيهِ وَقَوْمِهِ ماتَعْبُدُون.(24)

إِذْ قالَ لِأَبِيهِ وَقَوْمِهِ ما هذِهِ التَّماثِيلُ الَّتى أنتُم لَها عاكِفُون؛(25)

آن‏گاه كه به پدر خوانده و قوم خود گفت: اين مجسمه‏هايى كه شما ملازم آن شده‏ايد، چيستند؟

إِذْ قالَ لِأَبِيهِ وَقَوْمِهِ ماذا تَعْبُدُون؛(26)

چون به پدر خوانده و قوم خود گفت: چه مى‏پرستيد.

حتى در خطاب به خدايان دروغين مشركان و بت‏ها، شبيه آن پرسش‏ها را مطرح مى‏كرد و مسلم است كه اين پرسش‏هارا به منظور تنبّه مشركان اظهار داشته ا ست؛

فَراغَ إِلى‏ آلِهَتِهِمْ فَقالَ أَلا تَأْكُلُونَ * ما لَكُمْ لا تَنْطِقُونَ؛(27)

پس پنهانى به سوى خدايشان رفت و به ريشخند گفت: آيا غذا نمى‏خوريد؟ چرا سخن نمى‏گوييد؟

گاهى نيز از چرايى و علت پرستش بت‏ها پرسش مى‏نمود؛

إِنَّهُ كانَ صِدِّيقاً نَبِيّاً * إِذْ قالَ لِأَبِيهِ يا أَبَتِ لِمَ‏تَعْبُدُ ما لا يَسْمَعُ وَلايُبْصِرُ وَلايُغْنِى عَنْكَ شَيْئاً؛(28)

او پيامبرى بسيار راستگو بود، چون به پدرش گفت: پدر جان، چرا چيزى را كه نمى‏شنود و نمى‏بيند و از تو چيزى را دور نمى‏كند، مى‏پرستى؟

اين پرسش نيز حاوى استدلال‏هايى محكم و استوار است. و آخرين مورد اين كه چون باشجاعت دربرابر تماميت كفر و شرك ايستاد، فرمود: فَأَىُّ الفَرِيقَيْنِ أَحَقُّ بِالأَمْنِ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ؛(29)

پس اگر مى‏دانيد، كدام يك از ما دو دسته به ايمنى سزاوار تر است.

ازجمله پيامدها و فوايد اين پرسش‏ها كه در برخى موارد به صورت پى‏درپى ومتوالى طرح و القا مى‏گرديد، اين بود كه پايه‏هاى سست باورهاى شرك‏آميز به‏لرزه مى‏افتاد و فرصت براى طرح پيام‏هاى توحيدى فراهم مى‏آمد. به‏عنوان نمونه، درمحاجّه مذكور در سوره انبياء، پس از فرو ريختن كاخ سست بنياد اعتقاد شرك، فرمود:

قالَ بَلْ رَبُّكُمْ رَبُّ السَّمواتِ وَالأَرضِ الَّذِى فَطَرَهُنَّ وَأَنَا عَلى‏ ذلِكُمْ مِنَ الشّاهِدِينَ؛(30)

گفت: بلكه پروردگار شما خداى آسمان‏ها و زمين است كه آنها را پديد آورده است و من بر اين واقعيت از گواهانم.

همچنين در احتجاجى كه در سوره مريم دربرابر عمو يا پدر دارد، پس از طرح پرسش‏هايى مستدل و تكان دهنده، شروع به القاى پيام مى‏كند؛

يا أَبَتِ إِنِّى قَدْ جاءَنِى مِنَ العِلْمِ ما لَمْ‏يَأْتِكَ فَاتَّبِعْنِى أَهْدِكَ صِراطاً سَوِيّاً؛(31)

اى پدر، به راستى مرا از دانش، حقايقى به دست آمده كه تو را نيامده است، پس، از من پيروى كن تا تو را به راهى راست هدايت نمايم.

يا أَبَتِ لا تَعْبُدِ الشَّيْطانَ... يا أَبَتِ إِنِّى أَخافُ أَنْ يَمَسَّكَ عَذابٌ مِنَ الرَّحْمنِ فَتَكُونَ لِلشَّيْطانِ وَلِيّاً؛(32)

پدر جان، شيطان را مپرست، كه شيطان، خداى رحمان را عصيانگر است. پدر جان، من مى‏ترسم از جانب رحمان عذابى به تو رسد و تو يار شيطان باشى.

ب) برائت از شرك و كفر به صورت‏هاى مختلف

از آن‏جا كه بيشترين مبارزه انبيا دربرابر انديشه چندگانه پرستى و شرك بوده، برائت از شرك و مظاهر آن، همواره در دستور كار آنان بوده است. يكى از بارزترين جلوه‏هاى سيره تبليغى حضرت ابراهيم، همان برائت و بيزارى جستن از شرك و بت پرستى و اعتقاد به تعدد الهه است، كه بارها حتى جان خود را بر سر آن در طبق اخلاص نهاد.

لحن و محتواى تعداد زيادى از آيات، بيانگر آن است كه قرآن نيز بر اين جنبه از جوانب دعوت ابراهيم عنايت ويژه‏اى دارد و حتى همين عنصر اساسى دعوت ابراهيمى موجب شده است كه پس از پيامبر اسلام(ص) حضرت ابراهيم و پيروان او اسوه مؤمنان معرفى شوند:

قَدْ كانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِى إِبْراهِيمَ وَالَّذِينَ مَعَهُ إِذ قالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنّا بُرَءاؤُا مِنْكُمْ وَمِمّاتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ كَفَرْنا بِكُمْ وَبَدا بَيْنَنا وَبَيْنَكُمُ العَداوَةُ وَالبَغْضاءُ أَبَداً حَتّى‏ تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ؛(33)

قطعاً براى شما در پيروى از ابراهيم و كسانى كه با اويند سرمشقى نيكوست، هنگامى كه به قومشان گفتند: ما از شما و آنچه غير از خدا مى‏پرستيد بيزاريم و ميان ما و شما دشمنى و كينه هميشگى پديد آمده است تا وقتى كه فقط به خدا ايمان آوريد.

سبب اسوه شدن او در برائت نيز بدان جهت است كه صف‏بندى مشركان و كافران در مقابل ابراهيم، جبهه‏اى وسيع و نيرومند تشكيل داده بود و مؤمنان پس از غلبه منطقى بر مخالفان، چون با حق‏ناپذيرى و عناد آنان مواجه شدند، شجاعانه و با پشتكار و جديت، مسير دعوت را پيمودند و به صورت‏هاى مختلف و متناسب با شرايط، بيزارى و نفرت عميق خويش را از شرك مشركان و كفر كافران ابراز نمودند.

مراحل برائت ابراهيمى

ابراهيم، برائت از شرك و انحرافات ديگر قوم خود را در چند مرحله و با اشكال گوناگون اظهار نمود كه عبارتند از:

1. برائت لفظى -

در اين مرحله، برائت تنها در قالب الفاظ و جملات مطرح مى‏گشت و ابراهيم، رسماً مخالفت و نفرت خود را از بت پرستى و التزام خويش را به توحيد اعلام‏مى‏فرمود؛ اين نوع از برائت با بيانى قاطع و شجاعانه دربرابر اجتماع نيرومند مشركان همراه بود؛

فَلَمّا أَفَلَتْ قالَ يا قَوْمِ إِنِّى بَرِى‏ءٌ مِمّا تُشْرِكُونَ؛(34)

پس چون خورشيد افول كرد، گفت: من از آنچه شريك خدا مى‏دانيد بيزارم.

إِذ قالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنّا بُرَءاؤُا مِنْكُمْ وَمِمّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ كَفَرْنا بِكُمْ وَبَدا بَيْنَنا وَبَيْنَكُمُ العَداوَةُ وَالبَغْضاءُ أَبَداً حَتّى‏ تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ؛(35)

چون به قومشان گفتند: ما از شما و آنچه جز خدا مى‏پرستيد بيزاريم. ما به شما كافريم و ميان ما و شما دشمنى و كينه هميشگى پديدار شده تا وقتى كه فقط به خدا ايمان آوريد.

أُفٍّ لَكُمْ وَلِما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَفَلا تَعْقِلُونَ؛(36)

اف بر شما و بر آنچه جز خدا مى‏پرستيد، آيا نمى‏انديشيد؟

وَإِذْ قالَ إِبْراهِيمُ لِأَبِيهِ وَقَوْمِهِ إِنَّنِى بُرَآءٌ مِمّا تَعْبُدُونَ * إِلّا الَّذِى فَطَرَنِى فَإِنَّهُ سَيَهْدِينِ؛(37)

و هنگامى كه ابراهيم به ناپدرى خود و قومش گفت: من واقعاً از آنچه مى‏پرستيد بيزارم، مگر آن كس كه مرا پديد آورده و او البته مرا راهنمايى خواهد كرد.

وَما كانَ اسْتِغْفارُ إِبْراهِيمَ لِأَبِيهِ إِلّا عَنْ مَوْعِدَةٍ وَعَدَها إِيّاهُ فَلَمّا تَبَيَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلَّهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ؛(38)

و طلب آمرزش ابراهيم براى پدرش جز براى وعده‏اى كه بدو داده بود، نبود، پس هنگامى كه براى او روشن شد كه وى دشمن خداست، از او بيزارى جست.

2. برائت عملى -

دومين مرحله برائت ابراهيم، اظهار بيزارى عينى و عملى است، كه به تناسب وضعيت مخاطبان و اصرار آنها بر عقايد باطل و بى اساس اتخاذ شده است: چون پيروان شرك، علاوه بر نپذيرفتن حق، مانع ترويج توحيد و موجب آزار اهل توحيد مى‏شدند و امنيت آنان را سلب مى‏نمودند. اين مرحله از برائت به لحاظ ميزان شدت برائت به چند مرحله تفكيك مى‏شود:

الف) مرحله برائت اعتزالى -

آن‏گاه كه دربرابر پافشارى لجوجانه پدر و قوم بر انحرافات فكرى و عملى قرار گرفت تصميم به كناره گيرى و اعتزال از قوم خويش اتخاذ كرد و رشته هر گونه وابستگى به آنان را قطع نمود؛

وَأَعْتَزِلُكُمْ وَما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَأَدْعُوا رَبِّى.(39)

گفتنى است، اين برائت از سوى ابراهيم، متعاقب خطاب خشونت آميز و عتاب آلود و تند پدر بود كه گفت:

لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ لَأَرْجُمَنَّكَ وَاهْجُرْنِى‏مَلِيّاً؛(40)

اگر باز نايستى، تو را سنگسار خواهم كرد و برو و تا مدتى طولانى از من دور شو.

ب) مرحله برائت قهرآميز (مبارزاتى) -

در اين مرحله، برائت شكل جدى‏ترى يافته و صورت مقابله و مواجهه قهر آميز به خود گرفت. وقتى استدلال ناصحانه و دلسوزى پدرانه و حتى اعتزال معترضانه كارگر نيفتاد و قوم ابراهيم سر در بت‏پرستى خويش داشتند و به هيچ نداى حقيقتى پاسخ مثبت نمى‏دادند، ابراهيم تصميم به مبارزه جدى و تلاش براى محو مظاهر شرك گرفت. وى پيش از هر اقدامى با شجاعت تمام تصميم خويش را اعلام فرمود:

وَتَاللَّهِ لَأَكِيدَنَّ أَصْنامَكُمْ بَعْدَ أَنْ تُوَلُّوا مُدْبِرِينَ.(41)

و آن‏گاه در فرصت مناسب با خشمى الهى و شجاعتى وصف ناپذير، اراده خود را عملى نمود؛

فَجَعَلَهُمْ جُذاذاً إِلّا كَبِيراً لَهُمْ لَعَلَّهُمْ إِلَيْهِ يَرْجِعُونَ؛(42)

پس آنها را - جز بزرگ‏ترشان را - ريز ريز كرد، باشد كه ايشان به سراغ آن بروند.

فَراغَ عَلَيْهِمْ ضَرْباً بِالْيَمِينِ؛(43)

پس با دست راست بر سر آنان زدن گرفت.

ج) مرحله هجرت:

وقتى تمام روش‏هاى تبليغى و شيوه‏هاى اقناعى كارگر نيفتاد، او ضمن پرهيز از نوميدى در پى يافتن عرصه‏هاى جديد دعوت و ايجاد فرصت‏هاى نو بود كه هجرت به سرزمينى ديگر را اختيار كرد و در آن‏جا با تجديد بناى كعبه پايگاه جهانى توحيد را بنياد نهاد.

2. شيوه كلى جدال احسن

بى شك جدال ابراهيم با مشركان زمانش، درخشان‏ترين جلوه جدال نيكو را در طول تاريخ انديشه بشرى رقم زده است. اين مجادله‏ها و محاجّه‏هاى نيكو و هدفدار در عرصه‏هاى گوناگون و با مخاطبان مختلف، مانند پدر، قوم، پادشاه و درباريان و اشراف صورت گرفته و تأثيرى شگرف بر دل و جان آنان بر جا نهاده است. بى جهت نيست كه خداى تعالى، استدلال‏هاى او را به خود نسبت داده است: وَتِلْكَ حُجَّتُنا آتَيْناها إِبْراهِيمَ عَلى‏ قَوْمِهِ.

مناظره و مجادله ابراهيمى، يكى از شيوه‏هاى استراتژيك عام دعوت اوست، كه خود حاوى روش‏هاى متعددى مانند روش استدراج، همراهى، خطاب توأم به عقل و دل، مقايسه و قول لين است و از سويى هر يك از مناظره‏هاى ابراهيم، حاوى نكات تبليغى قابل ملاحظه‏اى از قبيل تناسب با حال مخاطب، رعايت ادب و احترام وافر، به‏كار گيرى مفاهيم متنوع و استفاده از هر فرصتِ حاصل شده است. اينك به ذكر نمونه‏هايى از آن مناظره‏ها مى‏پردازيم؛

نمونه اول: محاجّه ابراهيم با پدر در سوره مريم

و در اين كتاب به ياد ابراهيم پرداز كه او پيامبرى بسيار راستگو بود. چون به پدرش گفت: پدر جان چرا چيزى را كه نمى‏شنود و نمى‏بيند و از تو چيزى را دور نمى‏كند مى‏پرستى؟

اى پدر، به‏راستى مرا از دانش، حقايقى به‏دست آمده كه تو را نيامده است. پس از من پيروى كن تا تو را به راهى راست هدايت كنم. پدر جان، شيطان را مپرست، كه شيطان، خداى رحمان را عصيانگر است.

پدر جان، من مى‏ترسم از جانب خداى رحمان عذابى به تو رسد و تو يار شيطان باشى.

- گفت: اى ابراهيم، آيا تو از خدايان من متنفرى؟ اگر باز نايستى، تو را سنگسار خواهم كرد و برو براى مدتى طولانى از من دور شو.

- ابراهيم گفت: درود بر تو باد، به زودى از پروردگارم براى تو آمرزش مى‏خواهم، زيرا او همواره بر من پر مهر بوده است. و از شما و از آنچه غير از خدا مى‏خوانيد كناره مى‏گيرم و اميدوارم كه در خواندن پروردگارم نااميد نباشم.(44)

در اين مناظره، شاهديم كه ابراهيم با خطابى دلسوزانه و در عين حال استدلالى به طرح پرسش‏هايى هدفدار مى‏پردازد و در اين استفهام، در واقع سه دليل براى ابطال عبادت بتان ارايه مى‏دهد، سپس با اشاره به دانشى كه از سوى پرورگارش يافته از پدر مى‏خواهد كه از او تبعيت كند. آن‏گاه دستور ترك عبادت شيطان را مى‏دهد و در قالب يك هشدار و انذار دلسوزانه، پدر را از عذاب الهى و همراهى شيطان برحذر مى‏دارد. دربرابر او، پدر بدون توجه به محتواى دلپذير و عقلايى دعوت ابراهيم و بى هيچ برهانى، تنها به تهديد مبادرت مى‏ورزد. اما جالب آن است كه على رغم اين حق‏ناشناسى و پاسخ بى ربط، ابراهيم با مهربانى ويژه انبيا، سلامى مى‏دهد و در واقع، مجادله را با اين عبارت صلح آفرين به پايان مى‏برد تا به آينده اميدوار باشد و تنها به اعتزال و كناره گيرى از بتان و بت پرستان و دعا به درگاه الهى بسنده مى‏كند.

نمونه دوم: مناظره با قوم ستاره پرست

در اين محاجّه كه در سوره انعام آمده است، ابراهيم با استفاده از عقايد مخاطبان و مقبولات ايشان، به مقابله با اعتقاداتشان بر مى‏خيزد و با برخوردى متين، به تدريج آنها را به حقيقت رهنمون مى‏شود:

و اين‏گونه ملكوت آسمان و زمين را به ابراهيم نمايانديم تا از جمله يقين‏كنندگان باشد. پس چون شب بر او پرده افكند ستاره‏اى ديد. گفت: اين پروردگار من است و آن‏گاه چون غروب كرد، گفت: غروب كنندگان را دوست ندارم.

پس چون خورشيد را برآمده ديد، گفت: اين پروردگار من است. اين بزرگ‏تر است و هنگامى كه افول كرد، گفت: اى قوم من، من از آنچه براى خدا شريك مى‏سازيد بيزارم.(45)

و پس از آن كه با استدلالهايى ساده و محكم، خدايان ادعايى آنان را براى پرستش نالايق مى‏شمرد، به اظهار صريح عقايد خود مى‏پردازد؛

إِنِّى وَجَّهْتُ وَجْهِىَ لِلَّذِى فَطَرَ السَّمواتِ وَالأَرضَ حَنِيفاً وَما أَنَا مِنَ المُشْرِكِينَ؛(46)

من از روى اخلاص، روى خود را پاكدلانه به سوى كسى گردانيدم كه آسمان‏ها و زمين را پديد آورده؛ و من از مشركان نيستم.

نمونه سوم: مناظره با نمرود، سركرده كافران

وى با نمرود نيز محاجّه‏هايى داشته است كه نمونه‏اى از آن در سوره بقره مذكوراست:

أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِى حاجَّ إِبْراهِيمَ فِى رَبِّهِ أَنْ آتاهُ اللَّهُ المُلْكَ إِذ قالَ إِبْراهِيمُ ربِّىَ الَّذِى يُحْيِى وَيُمِيتُ قالَ أَنا أُحْيِى وَأُمِيتُ؛(47)

آيا از آن كسى كه چون خدا به او پادشاهى داده بود بدان مى‏نازيد و درباره پروردگار خود با ابراهيم محاجّه كرد خبر نيافتى؟ آن‏گاه كه ابراهيم گفت: پروردگار من همان كسى است كه زنده مى‏كند و مى‏ميراند. او گفت: من هم زنده مى‏كنم و مى‏ميرانم....

چون نمرود به گمان باطلش، خود را زنده كننده و ميراننده دانست، ابراهيم با حجت قاطع‏ترى او را بر سر جايش نشاند:

قالَ إِبْراهِيمُ فَإِنَّ اللَّهَ يَأْتِى بِالشَّمْسِ مِنَ المَشْرِقِ فَأْتِ بِها مِنَ المَغْرِبِ فَبُهِتَ الَّذِى كَفَرَ؛(48)

ابراهيم گفت: خداى من خورشيد را از خاور برمى‏آورد، تو آن را از با ختر برآور. پس آن‏كس كه كفر ورزيده بود مبهوت ماند و بدين ترتيب حجت و استدلالى آورد كه جدال‏پذير و قابل مناقشه نبود.

چنان‏كه پيش‏تر گفتيم، شيوه كلى جدال نيكو شامل روش‏هاى جزيى و عملى متعددى است كه در منطق جدلى ابراهيم به نيكى به كار رفته است. برخى از اين روش‏ها عبارتند از:

الف) روش اقناع تدريجى

در تعدادى از مناظره‏هاى ابراهيم، شاهد نوعى همراهى با مخاطبان و تلاش براى جذب تدريجى آنان به سوى حقيقت هستيم. اين روش را استدراج نيز ناميده‏اند كه به مفهوم بازكردن راه براى جذب مخاطب به سوى پيام‏هاى تبليغى مطلوب است. در اين روش گاهى مبلّغ، على‏رغم اعتقاد قاطع و جازم به عقايدى، در برخورد و مناظره با مخاطب، موقتاً از آن عقايد تنازل مى‏نمايد و خود را در مقام بحث، همراه و هم‏عقيده مخاطب قلمداد مى‏كند. بدين‏ترتيب نوعى همبستگى و همدلى ميان طرفين مناظره به وجود مى‏آيد كه در اقناع مخاطب مؤثر خواهد بود.

بارزترين نمونه كاربرد اين شيوه در همان مناظره ستاره‏پرستان است كه دربرابرشان، در مرحله اول جدال، كواكب آسمان و ماه و خورشيد را خداى خود فرض مى‏كند؛ فَلَمّا رَءَا القَمَرَ بازِغاً قالَ هذا رَبِّى، در حالى كه آيه پيش از آن صراحت دارد كه او از اهل يقين و بيناى ملكوت آسمان و زمين است، پس فرض جدى بودن كلام ابراهيم، به كلى مردود است:

وَكَذلِكَ نُرِى إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمواتِ وَالأَرضِ وَلِيَكُونَ مِنَ المُوقِنِينَ؛(49)

و اين‏گونه ملكوت آسمان‏ها و زمين را به ابراهيم نمايانديم، تا از جمله يقين‏كنندگان باشد.

نمونه ديگر زمانى است كه او را به اتهام شكستن بت‏ها به محاكمه مى‏كشند و او مى‏گويد: چون شما اين بتان را قادر مى‏دانيد پس بزرگشان اين كار را كرده (بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هذا فَسْأَلُوهُمْ إِنْ كانُوا يَنْطِقُونَ).

علامه طباطبايى در اين زمينه مى‏گويد:

ابراهيم به داعىِ الزام خصم و ابطال الوهيت اصنام، اين جمله‏ها را گفت و در جملات بعدى مراد خويش را كاملاً روشن ساخت؛ آيا به غير از خدا چيزى را مى‏پرستيد كه نه شما را سودى دارد و نه زيانى. نه آن كه به طور جدى بخواهد خبر دهد كه بزرگ آنها دست به اين كار زده است.(50)

ب) روش مقايسه

كار برد روش مقايسه در جدال ابراهيمى نيز از نشانه‏هاى تسلط اين مبلّغ ربانى بر روش‏هاى مناظره بوده است. وى در گفت‏وگوها از اين روش به‏خوبى بهره مى‏جست و وجدانِ حقيقت جوى مخاطبان را به هشيارى و دقت فرا مى‏خواند؛ در قسمتى از يك گفت‏وگو، پس از آن كه مى‏پرسد:

هَلْ يَسْمَعُونَكُمْ إِذ تَدْعُونَ * أَوْ يَنْفَعُونَكُمْ أَوْ يَضُرُّونَ.(51)

آن‏گاه مى‏گويد:

قالَ أَفَرَأَيْتُمْ ما كُنْتُمْ تَعْبُدُونَ * أَنْتُمْ وَآباؤُكُمُ الأَقْدَمُونَ * فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لِى إِلّا رَبَّ العالَمِينَ * الَّذِى خَلَقَنِى فَهُوَ يَهْدِينِ * وَالَّذِى هُوَ يُطْعِمُنِى وَيَسْقِينِ * وَإِذا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ...؛(52)

گفت: آيا در آنچه مى‏پرستيديد تأمل كرده‏ايد؟ شما و پدران پيشين شما. قطعاً همه آنها جز پروردگار جهانيان دشمن منند. آن‏كس كه مرا آفريده و همو راهنمايى‏ام مى‏كند. وآن‏كس كه او به من خوراك مى‏دهد و سيرابم مى‏گرداند. و چون بيمار شوم او مرا درمان مى‏بخشد....

اين مقايسه از دل و انديشه سليم او حكايت مى‏كرد و هدف آن نرم ساختن دل‏هاى سليم‏بود.

إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ * إِذْ قالَ لِأَبِيهِ وَقَوْمِهِ ماذا تَعْبُدُونَ * أَإِفْكاً آلِهَةً دُونَ اللَّهِ تُرِيدُونَ * فَما ظَنُّكُمْ بِرَبِّ العالَمِينَ.(53)

در اينجا خدايان دروغين و افترايى را با معبود راستين و خداى عالميان مقايسه كرده است. مقايسه ديگرى نيز در ادامه مناظره فوق به چشم مى‏خورد؛

قالَ أَتَعْبُدُونَ ما تَنْحِتُونَ* وَاللَّهُ خَلَقَكُمْ وَما تَعْمَلُونَ؛(54)

گفت: آيا آنچه را مى‏تراشيد مى‏پرستيد در حالى كه خدا شما و آنچه را مى‏سازيد آفريده‏است.

ج) روش گفتار نرم (قول ليّن)

بى گمان، اين يكى از روش‏هاى مشترك تمام مبلّغان الهى است كه با مخاطبان خويش، ازهر گروه و طبقه كه باشند با قول لين و سخن نرم و گفتار دلپذير تكلم كنند و از تندخويى و سختگيرى بپرهيزند. ابراهيم اين روش را همواره مد نظر داشت؛

إِذْ قالَ لِأَبِيهِ يا أَبَتِ لِمَ تَعْبُدُ ما لا يَسْمَعُ وَلايُبْصِرُ وَلايُغْنِى عَنْكَ شَيْئاً؛(55)

چون به پدر خوانده‏اش گفت: اى پدر، چرا مى‏پرستى آنچه را نمى‏شنود و نمى‏بيند و تورا از چيزى بى نياز نمى‏كند؟

و در پاسخ تهديد خشونت آميز پدر گفت:

قالَ سَلامٌ عَلَيْكَ سَأَسْتَغْفِرُ لَكَ رَبِّى إِنَّهُ كانَ بِى حَفِيّاً؛(56)

گفت: سلام بر تو. من بزودى براى تو از پروردگارم آمرزش خواهم خواست زيرا او به من پر مهر بوده است.

ابراهيم در چند نوبت تعبير مهر آميز <ياابت» را به نشانه مهربانى و دلسوزى به زبان مى‏آورد و اوج محبت او را در جمله <سأستغفر لك» در مى‏يابيم؛

يا أَبَتِ إِنِّى قَدْ جاءَنِى مِنَ العِلْمِ ما لَمْ‏يَأْتِكَ فَاتَّبِعْنِى أَهْدِكَ صِراطاً سَوِيّاً * ياأَبَتِ لا تَعْبُدِ الشَّيْطانَ إِنَّ الشَّيْطانَ كانَ لِلرَّحْمنِ عَصِيّاً * يا أَبَتِ إِنِّى أَخافُ أَنْ يَمَسَّكَ عَذابٌ مِنَ الرَّحْمنِ؛(57)

پدر جان، مرا دانشى بدست آمده كه تو را نيامده است پس مرا پيروى كن تا راهى راست به تو نشان دهم، پدر جان، شيطان را مپرست كه او دشمن رحمان است. پدر جان، من مى‏ترسم كه از جانب خداى رحمان عذابى به تو رسد و....

د) روش استدلال به كمك محسوسات

ابراهيم در عرصه ارشاد مخاطبان به پيام‏هاى الهى، امور محسوس و مشهود را پايه استدلال‏هاى خود قرار مى‏داد، تا ضمن تركيب حس و تعقل، امكان فهم كامل تعاليم الهى را به‏جملگى مخاطبان با هر ميزان از درك و شعور كه باشند ببخشد. از اين رو از ابزارهاى متنوع و امور محسوس جهت استدلال ارشادى بهره مى‏جست؛ خورشيد، ماه و ديگر اجرام آسمانى، نطق بت‏ها، بينايى و شنوايى بتان، تماثيل، تراشيدن سنگ، از جمله محورهاى مناظرات ابراهيمى مى‏باشند؛

فَلَمّا رَءَا القَمَرَ بازِغاً قالَ هذا رَبِّى... * فَلَمّا رَءَا الشَّمْسَ بازِغَةً قالَ هذا رَبِّى...(58) - فَسْأَلُوهُمْ إِنْ كانُوا يَنْطِقُونَ‏(59) - لِمَ تَعْبُدُ ما لا يَسْمَعُ‏(60) - قالَ أَتَعْبُدُونَ ما تَنْحِتُونَ‏(61) - فَإِنَّ اللَّهَ يَأْتِى بِالشَّمْسِ مِنَ المَشْرِقِ...(62)

ه') خطاب توأم به عقل و دل و تحريك وجدان

با نگاهى به مناظره‏هاى حضرت ابراهيم و نوع كلمات و عبارات به‏كار رفته در آنها روشن مى‏گردد كه در كنار خطاب به انديشه‏هاى مخاطبان دل و فطرت آنان نيز از زاويه‏اى ديگر در همان مناظره مورد توجه و خطاب واقع مى‏شود. لحن گفتارها و كيفيت تغيير لحن ابراهيم، گوياى اين حقيقت است، به عنوان نمونه، در سوره شعراء پس از ارائه پرسشى تكان دهنده كه طبعاً مخاطب آن عقل و انديشه است (أَفَرَأَيْتُمْ ما كُنْتُمْ تَعْبُدُونَ؟) به تدريج جهت خطاب را از عقل مخاطب به دل او مى‏كشاند، آن‏گاه كه مى‏گويد:

فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لِى إِلّا رَبَّ العالَمِينَ * الَّذِى خَلَقَنِى فَهُوَ يَهْدِينِ؛(63)

قطعاً هم آنها دشمن منند جز پروردگار جهانيان. آنكس كه مرا آفريد و همو راهنمائيم مى‏كند.

همچنين در سوره صافات، پس از جدال‏هاى عقلانى پياپى كه منجر به شكستن بت‏ها به‏دست او مى‏گردد، آن‏گاه كه به سوى او يورش مى‏آورند، لحن و خطابش به دل‏ها متوجه مى‏شود.

وَقالَ إِنِّى ذاهِبٌ إِلى‏ رَبِّى سَيَهْدِينِ * رَبِّ هَبْ لِى مِنَ الصّالِحِينَ؛(64)

گفت: من به سوى پروردگارم روانه‏ام او مرا هدايت خواهد كرد، پروردگارا مرا فرزندى از صالحان ببخش.

نيز در محاجّه با ستاره پرستان، پس از گفت و شنودى استدلالى، جان‏ها را مورد خطاب قرار مى‏دهد كه:

إِنِّى وَجَّهْتُ وَجْهِىَ لِلَّذِى فَطَرَ السَّمواتِ وَالأَرضَ حَنِيفاً وَما أَنَا مِنَ المُشْرِكِينَ.(65)

در مناظره با پدر نيز پس از جملاتى كه اصلاح انديشه او را هدف قرار داده بود، در پايان رو به قلب وى كرد و فرمود:

يا أَبَتِ إِنِّى أَخافُ أَنْ يَمَسَّكَ عَذابٌ مِنَ الرَّحْمنِ فَتَكُونَ لِلشَّيْطانِ وَلِيّاً؛(66)

از ولايت شيطان او را برحذر مى‏دارد و مسلم است كه هيچ انسانى خواهان ولايت شيطان نيست، پس اين نوعى خطاب به دل است و همراه با شفقت و نصحيت فراوان.

3. اتخاذ شيوه‏هاى متنّوع براى گسترش توحيد

گفتيم كه محور دعوت ابراهيم را تفكر و انديشه‏هاى توحيدى تشكيل مى‏دهد و او به عنوان اسوه موحدان و يگانه پرستان در تاريخ بشر مطرح است. اين منزلت والا جز به خاطر آن نيست كه وى نه تنها خود عميقاً به توحيد يقين داشت و زندگى خويش را بر آن استوار ساخته بود بلكه از هر طريق ممكن سعى در ترويج و گسترش آن داشت. او حتى از ارشاد سركردگان كفر همچون نمرود هم ابا نداشت، به طورى كه مى‏توان گفت تنوع شيوه‏هاى تبليغى ابراهيم در تاريخ تبليغ دينى كم نظير است.

به عنوان نمونه، فضاهاى تبليغ ابراهيم از تنوعى قابل توجه برخوردار است؛ در خانه، در ميان مردم كوچه و بازار، در بتخانه و عبادتگاه مشركان، در دادگاه علنى مشركان و حتى در دربار نمرود و هر كجاى ديگر، فعاليت تبليغى او استمرار داشت و هرگز متوقف نمى‏گشت. در اين ميان بد نيست به صحنه محاكمه او نظرى بيفكنيم كه چون او را در ملأ عام به محاكمه كشيدند، هر گز صلابت و استوارى مبلّغ الهى را از دست نداد. او ضمن پرسش‏ها و پاسخ‏هايى از آنها خواست تا حقيقت واقعه را از خود بت‏ها باز پرسند. در اين ماجرا يكى از زيباترين صحنه‏هاى تبليغى تاريخ پديد آمد؛ آن‏جا كه نشانه‏هاى تسليم دربرابر جدال ابراهيم به شكل سرهاى به زير افتاده بزرگان مشركان آشكار گرديد، به نحوى كه يكديگر را ظالم شمردند. ابراهيم در اين صحنه به نيكى از فرصت‏ها بهره جست و جلسه محاكمه را به عرصه دعوت مبدل كرد.

از نمونه‏هاى ديگر ايجاد فرصت و اغتنام آن در تبليغ ابراهيمى، ضيافت‏هاى اوست كه در كتب سيره مشهور است؛ قرآن مجيد، يك مورد از مهمان نوازى و پذيرايى او را براى فرستادگان الهى و ملائكه مأمور بشارت، كه به هيأت آدميان بر ابراهيم وارد شده بودند، يادآور مى‏شود؛

وَلَقَدْ جاءَتْ رُسُلُنا إِبْراهِيمَ بِالبُشْرى‏ قالُوا سَلاماً قالَ سَلامٌ فَما لَبِثَ أَنْ جاءَ بِعِجْلٍ حَنِيذٍ؛(67)

و به راستى فرستادگان ما براى ابراهيم مژده آوردند، سلام گفتند، پاسخ داد، سلام. و ديرى نپاييد كه گوساله‏اى بريان آورد.

پيش آوردن گوساله بريان براى مهمانانى كه هنوز هويتشان كشف نشده است، نشانه كرم و مهمان نوازى ابراهيم است.

در سوره ذاريات، پذيرايى به شكل كامل‏ترى بيان شده است؛

فَراغَ إِلى‏ أَهْلِهِ فَجاءَ بِعِجْلٍ سَمِينٍ * فَقَرَّبَهُ إِلَيْهِمْ قالَ أَلا تَأْكُلُونَ؛(68)

پس آهسته به سوى زنش رفت و گوساله‏اى فربه [و بريان‏] آورد. آن را به نزديكشان برد و گفت: مگر نمى‏خوريد؟

در كتاب قصص الانبياء، ثعلبى درباره خوى مهماندوستى ابراهيم چنين مى‏گويد:

او طعام صبحگاهى و شامگاهى را مگر با مهمان نمى‏خورد و گاهى دو مايل يا بيشتر از خانه دور مى‏شد تا مهمانى بيابد و دعوتش نمايد.(69)

هرچند شيوه‏هاى متنوع تبليغى ابراهيم بيش از آن است كه ما در اين گفتار گفته يا خواهيم گفت، اما به‏هر حال شيوه‏هاى برجسته او را در ذيل مى‏آوريم.

الف) عنايت ويژه به خانواده

در سيره تبليغى ابراهيم(ع)، هدايت خانواده و ذريه از جايگاهى با اهميت برخوردار است؛ گويى اين استراتژى كلى تمام انبياى الهى همچون پيامبر اسلام(ص)، نوح، لوط و اسماعيل است كه دعوت دينى را از خانواده و بستگان خويش آغاز كنند. ابراهيم، در آغاز راه، دعوت را از پدر يا عمو، به همراه رعايت مودت و احترام، شروع مى‏كند. او مناظره‏هايى نيز با پدر دارد. در چند موضع از مناظره‏ها خطاب او به پدر و قوم است، اما حداقل در دو موضع تنها خطاب او متوجه پدر ( يا عمو) است:

وَإِذ قالَ إِبْراهِيمُ لِأَبِيهِ آزَرَ أَتَتَّخِذُ أَصْناماً آلِهَةً إِنِّى أَرَاكَ وَقَوْمَكَ فِى ضَلالٍ مُبِينٍ؛(70)

و ياد كن هنگامى را كه ابراهيم به پدر خود <آزر» گفت: آيا بتان را خدايان مى‏گيرى به من همانا تو و قوم تو را در گمراهى آشكارى مى‏بينم.

إِذْ قالَ لِأَبِيهِ يا أَبَتِ لِمَ‏تَعْبُدُ ما لا يَسْمَعُ وَلايُبْصِرُ وَلايُغْنِى عَنْكَ شَيْئاً * يا أَبَتِ إِنِّى قَدْ جاءَنِى مِنَ العِلْمِ ما لَمْ‏يَأْتِكَ فَاتَّبِعْنِى أَهْدِكَ صِراطاً سَوِيّاً * يا أَبَتِ لا تَعْبُدِ الشَّيْطانَ إِنَّ الشَّيْطانَ كانَ لِلرَّحْمنِ عَصِيّاً * يا أَبَتِ إِنِّى أَخافُ أَنْ يَمَسَّكَ عَذابٌ مِنَ الرَّحْمنِ فَتَكُونَ لِلشَّيْطانِ وَلِيّاً؛(71)

چون به پدرش گفت: پدر جان، چرا چيزى را كه نمى‏شنود و نمى‏بيند و چيزى را از تو دور نمى‏كند مى‏پرستى؟ اى پدر،به‏راستى مرا از دانش، حقايقى به‏دست آمده كه تو را نيامده است. پس از من پيروى كن تا تو را به راهى راست هدايت نمايم. پدر جان، شيطان را مپرست كه شيطان، رحمان را عصيانگر است. پدرجان، من مى‏ترسم از جانب خداى رحمان، عذابى به تو رسد و تو يار شيطان باشى.

بدين‏ترتيب، با توجهات دلسوزانه و خطاب‏هاى مملو از عاطفه و محبت، پيام‏هاى توحيدى را به دل و انديشه پدر عرضه كرد. پس از دعوت پدر، جلوه ديگر عنايت ابراهيم به‏خانواده را در دعاهاى عميق و پر محتوايى مى‏يابيم كه درباره خانواده و فرزندان خود به‏درگاه الهى تقديم مى‏كند. در واقع اين دعاها ترجمان سلوك و تجلى رفتار و منش خاندان او نيز است:

وَاجْنُبْنِى وَبَنِىَّ أَنْ نَعْبُدَ الأَصْنامَ؛(72)

و من و فرزندانم را از پرستيدن بتان باز دار.

رَبَّنا اغْفِرْ لِى وَلِوالِدَىَّ وَلِلْمُؤْمِنِينَ يَوْمَ يَقُومُ الحِسابُ؛(73)

پروردگارا در روز حساب بر من و پدر و مادرم و بر مؤمنان ببخشاى.

رَبِّ اجْعَلْنِى مُقِيمَ الصَّلاةِ وَمِنْ ذُرِّيَّتِى رَبَّنا وَتَقَبَّلْ دُعاءِ؛(74)

پروردگارا مرا بر پا دارنده نماز قرار ده و از فرزندانم نيز، پروردگارا و دعاى مرا بپذير.

رَبَّنا وَاجْعَلْنا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ وَأَرِنا مَناسِكَنا وَتُبْ عَلَيْنا؛(75)

پروردگارا، ما را تسليم فرمان خود قرار ده و از فرزندامان نيز امتى مسلمان قرار ده و مناسك را به ما نشان ده و به سوى ما باز گرد.

فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النّاسِ تَهْوِى إِلَيْهِمْ وَارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَراتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ؛(76)

پس دل‏هاى برخى از مردم را به سوى آنان گرايش ده و آنان را از محصولات روزى‏بخش. باشد كه سپاسگزارى كنند.

تجلى ديگر عنايت به خانواده در وصيت اصيل و سفارش مؤكد او به فرزندانش هويداست، آن‏جا كه همه را به كلمه توحيد مى‏خواند:

وَوَصّى‏ بِها إِبْراهِيمُ بَنِيهِ وَيَعْقُوبُ يا بَنِىَّ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى‏ لَكُمُ الدِّينَ فَلاتَمُوتُنَّ إِلّا وَأَنْتُمْ مُسْلِمُونَ؛(77)

و ابراهيم و يعقوب فرزندانشان را سفارش كردند كه خدا براى شما اين دين را اختياركرده پس جز به حال مسلمانى نميريد.

اين توجه عميق تا آن‏جا پيش مى‏رود كه علاوه بر ترويج توحيد در ميان آنان، تلاش ابراهيم بر اين است كه هر يك از ذريه و بنين او اسوه و امام مؤمنان شوند؛

قالَ إنّى جاعِلُكَ للنّاسِ إماماً قالَ وَمِن ذُرِّيَّتِى؛(78)

فرمود: من تو را پيشواى مردمان قرار دادم. گفت (پرسيد): از دودمان من چطور؟

به تعبير ديگر، انتظار او از خاندان رسالت و امامت بيش از آن است كه مؤمنانى خداترس باشند، بلكه از آنان اسوه شدن و امام بودن را توقع دارد تا راهنماى طريق در راه ماندگان و مربى سالكان طريقت باشند.

ب) رحمت و شفقت به مخاطبان

محبت و مهرورزى مبلّغ با مخاطبان، تأثير شگرفى در بازدهى و موفقيت تبليغ دينى مى‏گذارد. چرا كه ابراز محبت، جلب محبت مى‏كند و پيامد اين محبت حاصل شده، تبعيت و دلدادگى است. جلوه‏هاى اعلاى تأثير محبت و مهر و عاطفه در پيشبرد دعوت را در سيره پيامبر اسلام(ص) ديديم. اما در سيره تبليغى ابراهيم نيز آثار رحمت و شفقت بر كافر و مؤمن، بسى مشهود است. روحيه بزرگوارى زايد الوصفى كه در جان شريف ابراهيم لانه كرده بود از يك سو و انگيزه نيرومند او براى هدايت و نجات موجب اين روحيه لطيف و شفقت بى‏پايان شده بود؛ بى‏احترامى و خشونت را با نيكى و نرمش پاسخ مى‏داد و حتى عناد و حق‏ناشناسى را مورد اغماض قرار مى‏داد.

با توجه به عمق عاطفه پدرى، زمانى كه عاطفه پدرى يا خويشاوندى با محبت ايمانى پيوند خورد، علاقه‏اى عميق‏تر و دو چندان ميان مبلّغ مخاطب برقرار خواهد گرديد، كه مى‏تواند انگيزه‏اى قوى براى همراهى و همبستگى طرفين باشد.

در مناظره با پدر، او را بارها با نداى <يا أبَتِ» كه نشانه دلسوزى وافر نسبت به اوست مورد خطاب قرار مى‏دهد.

خطابش را با لفظ أبَتِ كه گوياى رابطه پدرى و از قوى‏ترين پيوندهاست شروع كرد كه قاعدتاً دو طرف را به سرنوشت يكديگر حساس و دلسوز مى‏گرداند.(79)

و چون با تهديد شديد پدر مواجه مى‏شود، به جاى پاسخ مشابه، بزرگوارانه به او سلام مى‏دهد:

قالَ أَراغِبٌ أَنْتَ عَنْ آلِهَتِى يا إِبْراهِيمُ لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ لَأَرْجُمَنَّكَ وَاهْجُرْنِى‏مَلِيّاً * قالَ سَلامٌ عَلَيْكَ؛(80)

گفت: اى ابراهيم، تو از خدايان من متنفرى؟ اگر باز نايستى تو را سنگسار خواهم كرد. برو و براى مدتى طولانى از من دور شو. ابراهيم گفت: درود بر تو باد.

علامه طباطبائى در اين باره مى‏گويد:

اما اين كه به او سلام كرد، چون سلام عادت بزرگواران است و با تقديم آن جهالت پدر را تلافى كرد و درمقابل تهديد به رجم و طرد، وعده سلامت و امنيت و احسان داد، همان‏گونه كه دستور قرآن است؛ و إذا مَرّوا باللغو مرّوا كراماً و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاماً.(81)

و حتى بنابر همان عاطفه و محبت وافر به مخاطب، به او وعده استغفار مى‏دهد، شايد خدا راهى براى هدايت او بگشايد:

سَأَسْتَغْفِرُ لَكَ رَبِّى إِنَّهُ كانَ بِى حَفِيّاً؛(82) به‏زودى از پروردگارم براى تو آمرزش مى‏خواهم كه همواره به من پر مهر بوده است.

على رغم تهديد و سخان شديد اللحن پدر، ابراهيم براى پدر، بر اساس وعده قبلى خود، استغفار مى‏كند؛ وَاغْفِرْ لِأَبِى إِنَّهُ كانَ مِنَ الضّالِّينَ‏(83) (و پدرم را بيامرز كه او از گمراهان بود) هرچند بعدها قرآن، استغفار براى مشركان را هرچند از نزديكان باشند ممنوع شمرد و تأكيد كرد كه استغفار ابراهيم به خاطر وعده‏اى بود كه به پدر داده بود، و چون دشمنى او با خدا بر او روشن گشت، از او بيزارى جست، چون قرابت واقعى در قرابت نسب نيست بلكه در نزديكى عقيده است. و اين موضوع يعنى اهميت رابطه عقيدتى يكى از اصول تربيت اسلامى است.(84)

پس از آن كه پدر او را از خود طرد مى‏كند و فرمان هجران مى‏دهد (وَاهْجُرْنِى مَلِيّاً)، پاسخ ابراهيم بسى نرم‏تر و ملايم‏تر است؛

وَأَعْتَزِلُكُمْ وَما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَأَدْعُوا رَبِّى...(85)

و از شما و آنچه غير از خدا مى‏خوانيد كناره مى‏گيرم و پروردگارم را مى‏خوانم.

مراد اين است كه اگر تو مرا اين‏گونه هدف تهديد و طرد قرار مى‏دهى، من تنها از شما و خدايانتان كناره مى‏گيرم، اما در عين حال اميد خود را به هدايت آنها از دست نداده است؛

پس از آن كه <وَاهْجُرْنِى مَلِيّاً» را شنيد، سخن از اعتزال و كناره گيرى به ميان آورد. پس او كناره گرفتن را آغاز نكرد و اميد به هدايتشان داشت و باز هم گفت: براى تو از خدايم آمرزش خواهم طلبيد.(86)

همين طور، انذار توأم با شفقت ابراهيم خطاب به پدر، به‏خوبى نشان مى‏دهد كه محور تلاش تبليغى او مهر و عاطفه است نه قهر و غلبه. همدلى و همبستگى عاطفى او با مؤمنان به‏حدى است كه تمام مؤمنان را از خود مى‏شمرد و براى نافرمانان و حق‏ناشناسان نيز تنها غفران مى‏طلبد؛

فَمَنْ تَبِعَنِى فَإِنِّهُ مِنِّى وَمَنْ عَصانِى فَإِنَّكَ غَفُورٌ رَحِيمٌ؛(87)

پس هر كه از من پيروى كند، بى گمان او از من است و هر كه مرا نافرمانى كند، به يقين تو آمرزنده و مهربانى.

و آخرين ماجرا كه اوج شفقت و مهر ابراهيم به انسان‏ها را نشان مى‏دهد، فرجام خواهى مصرانه براى قوم لوط است كه بر اثر پافشارى بر انحرافات عقيدتى و اخلاقى و اصرار بر گناهانى شرم آور، مستحق عذاب الهى شده بودند.

فَلَمّا ذَهَبَ عَنْ إِبْراهِيمَ الرَّوْعُ وَجاءَتْهُ البُشْرى‏ يُجادِلُنا فِى قَوْمِ لُوطٍ إِنَّ إِبْراهِيمَ لَحَلِيمٌ أَوّاهٌ مُنِيبٌ؛(88)

پس وقتى ترس ابراهيم زايل شد و مژده [فرزند دار شدن‏] به او رسيد، درباره قوم لوط باما [به قصد شفاعت‏] چون و چرا مى‏كرد.

سيد قطب در اين خصوص مى‏گويد:

حليم آن است كه عوامل غضب را تحمل و شكيبايى اختيار مى‏كند و دست به اقدامى نمى‏زند و اَوَّاه كسى است كه با تضرع و از روى خدا ترسى و تقوا دعا مى‏كند و منيب آن‏است كه با شتاب به سوى خدا باز مى‏گردد... اين صفات برجسته، ابراهيم را وا داشت تا با ملائكه درباره سرنوشت قوم لوط مجادله كند. ما نمى‏دانيم محتواى دقيق اين جدال چه بوده است. به‏هر حال فرمان الهى رسيد كه جايى براى مجادله نيست و حكم قطعى الهى صادر شده است، يا إِبْراهِيمُ أَعْرِضْ عَنْ هذا إِنَّهُ قَدْ جاءَ أَمْرُ رَبِّكَ وَإِنَّهُمْ آتِيهِمْ عَذابٌ غَيْرُ مَرْدُودٍ.(89)

برخى نيز وصف اَوّاه را به‏گونه‏اى تفسير كرده‏اند كه قدرى با سخن فوق متفاوت است اما به دعوت ابراهيم مربوط مى‏شود:

وصف اواه كه براى ابراهيم ذكر شده به اين معناست كه او بر رنج‏ها و سختى‏هاى راه دعوت و موانع و فشارها و تنگناها، بسيار آه مى‏كشيد و اين آه از دل بر آوردن همراه با بردبارى، حلم و حزم بود.(90)

ج) تأسيس و تطهير بيت الله و مركز عبادت

يكى از درخشان‏ترين مقاطع تبليغ دين در طول تاريخ، بى گمان، برپايى كعبه به‏عنوان مهم‏ترين پايگاه توحيد و يگانه پرستى و مركزيت يافتن آن براى تمام موحدان عالم است. اين اقدام سرنوشت‏ساز، پر اهميت، به همت والاى ابراهيم و فرزند برومندش اسماعيل در طى يك مأموريت تبليغى پر مرارت و دشوار اما بابركت به انجام رسيد، تا محور و مركزى ماندگار و هميشگى براى موحدان در طول تاريخ باشد و توفيق نشر دعوت اسلامى را ميسر گرداند. اندك آشنايى با مسائل تبليغى روشن مى‏گرداند كه وجود يك پايگاه تبليغى ثابت و داراى برد وسيع، چه‏نفوذ و تأثير شگرفى در گسترش آرمانش مى‏تواند داشت.

ممكن است گفته شود تأسيس بيت الله، بر اساس برخى روايات، به‏دست حضرت آدم بوده است، كه حتى با پذيرفتن اين سخن، آنچه مسلم است اين است كه مركزيت كعبه و مطرح‏شدن آن به عنوان مهم‏ترين پايگاه توحيد و عبادت خدا و به‏تعبير قرآن <مَثابةً لِلنّاسِ» اززمان ابراهيم به بعد تحقق يافته و پيش از آن كعبه و بيت‏الله از چندان رونقى برخوردار نبوده است. ضمن آن كه به‏هر ترتيب، ابراهيم چه به‏عنوان مؤسس نخستين و چه به عنوان عامل تجديد بنا، ستون‏هاى كعبه را بالا برد و به‏نحو كامل بنا كرد؛

وَإِذْ يَرْفَعُ إِبْراهِيمُ القَواعِدَ مِنَ البَيْتِ وَإِسْمعِيلُ رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ؛(91)

و هنگامى كه ابراهيم و اسماعيل پايه‏هاى خانه (كعبه) را بالا مى‏بردند، (مى‏گفتند) اى پروردگار ما، از ما بپذير كه تو شنواى دانايى.

وَإِذْ بَوَّأْنا لِإِبْراهِيمَ مَكانَ البَيْتِ أَنْ لا تُشْرِكْ بِى شَيْئاً وَطَهِّرْ بَيْتِىَ لِلطّائِفِينَ وَالقائِمِينَ وَالرُّكَّعِ السُّجُودِ؛(92)

و چون براى ابراهيم جاى خانه را معين كرديم، گفتيم: چيزى را با من شريك مگردان و خانه‏ام را براى طواف كنندگان و قيام كنندگان و راكعان و ساجدان پاكيزه‏دار.

از مجموع آيات استفاده مى‏شود كه از جمله مقامات بزرگ ابراهيم، خدمت به عبادتگاه مردم و خانه خدا بوده است، ضمن آن كهدر اين زمينه بر اخلاص كامل و خدا خواهى بى شائبه ابراهيم و اسماعيل تأكيد مكرر شده است؛ رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنّا... وَأَرِنا مَناسِكَنا وَتُبْ عَلَيْنا.

از طرف ديگر، با اين اقدام تاريخى، درس بزرگى به تمام مبلّغان جوامع داد. مبنى بر اين كه نفى و طرد معبودهاى دروغين آدميان تنها يك مرحله از تبليغ است و تكميل روند دعوت مستلزم جايگزين كردن كامل تفكر توحيد به طرق مختلف از جمله قرار دادن سمبل توحيد است. ابراهيم، خود اين درس بزرگ را از حق تعالى -كه خود مبلّغ اول و آخر است - گرفته كه <لا إله إلّا الله» يعنى نفى همه خدايان و اثبات الله، خداى يكتا، را شعار اصلى دين معين فرموده است. اين پيامبر بزرگ. با اين تعليم الهى، آن‏گاه كه به نفى و مباررزه با بتان و حتى تخريب بتكده مى‏پردازد، از آن سو، مركزى براى پرستش خداى واحد بنا مى‏كند و مردم رها شده از زنجير خدايان را به‏صورت طائف، عاكف، قائم، راكع و ساجد، در بيت‏الله مى‏پذيرد و خود را خادم هميشگى آنها مى‏شمرد و بدين مقام افتخار مى‏كند. در جاى ديگر هم، براى مؤمنان سرزمين حرام وسعت روزى به سبب ايمان خالصشان از خدا درخواست مى‏كند.

وَإِذ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً وَارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الثَّمَراتِ مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ؛(93)

و چون ابراهيم گفت: پروردگارا، اين سرزمين را شهرى امن گردان و مردمش را -هركس از آنان كه به خدا و روز بازپسين ايمان آورد - از فرآورده‏ها روزى‏بخش.

د) تأكيد بر نماز

به موازات اهتمام به ساختن و تطهير بيت الله و بنيانگذارى نخستين مسجد، ابراهيم نماز را به مثابه والاترين جلوه عبادت و كرنش به درگاه الهى در مسجد، گرامى داشت و به نحو احسن ادا نمود، آنجا كه هدف هجرت و اسكان ذريه خود در سرزمين بى كشت و زرع را اقامه نماز اعلام كرد؛

رَبَّنا إِنِّى أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِى بِوادٍ غَيْرِ ذِى زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ المُحَرَّمِ رَبَّنا لِيُقِيمُوا الصَّلاةَ؛(94)

پروردگارا، من فرزندانم را در دره‏اى بى كشت، نزد خانه محترم تو سكونت دادم، پروردگارا تا نماز را بپا دارند.

تا آن‏جا كه توفيق اقامه نماز را براى خود و خاندانش از خدا مسألت نمود؛

رَبِّ اجْعَلْنِى مُقِيمَ الصَّلاةِ وَمِنْ ذُرِّيَّتِى رَبَّنا وَتَقَبَّلْ دُعاءِ؛(95)

پروردگارا، مرا بر پا دارنده نماز قرار ده و از فرزندان من نيز، پروردگارا و دعاى مرا بپذير.

بيش از هر چيز، اين هماهنگى ميان قول، دعا و واقعيت جارى در زندگى شايان توجه است. ابراهيم كه توفيق اقامه نماز را از خدا مى‏طلبد، خود و خاندانش سخت‏ترين شرايط را به خاطر اقامه و به‏پاداشتن نماز به جان خريده و پشت سر نهاده‏اند. اين خصال نيكوست كه شخصيتى را به اسوه تمام مؤمنان تبديل مى‏كند و مصلايش ميعاد گاه هر آرزومند مى‏گردد.

وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ مُصَلّىً؛(96)

در مقام ابراهيم، نمازگاهى براى خود اختيار كنيد.

ه') هجرت

از آن‏جا كه پويايى و نشاط تبليغى ويژگى نخست ابراهيم است، پس از اِعمال شيوه‏هاى متنوع تبليغى و اتخاذ روش‏هاى برائت هدفدار، سرانجام تصميم به ترك اهل و ديار مى‏گيرد و براى پايه‏گذارى پايگاه توحيد و حرم امن الهى و ايجاد فرصتى ديگر براى ترويج يگانه‏پرستى، هرچند در سرزمينى خشك و بى حاصل، به سرزمين حجاز مسافرت مى‏كند. تاريخ طبرى درباره هجرت ابراهيم مى‏نويسد:

ابراهيم، آزر را به دين خود فراخواند و گفت: پدر جان، چرا چيزى را عبادت مى‏كنى كه نمى‏شنود و نمى‏بيند و چيزى را از تو دور نمى‏كند. پدر از قبول دعوت امتناع ورزيد. آن‏گاه ابراهيم و ياران وفادار و مطيعش تصميم به مفارقت قوم خويش گرفتند. پس گفتند: ما از شما و آنچه جز خدا مى‏پرستيد بيزاريم و به شما كافريم. سپس ابراهيم و قومش به همراه لوط هجرت گزيدند. ابراهيم همچنين با ساره ازدواج كرد و او را با خود برد تا دينش را پاس دارد و قادر به عبادت الله باشد. بدين ترتيب در حرّان فرود آمد و مدتى در آن‏جا بماند و آن‏گاه از آن‏جا به سرزمين مصر مهاجرت كرد.(97)

در تفسير فى ظلال القرآن نيز آمده است:

ابراهيم(ع) وطن و اهل و قوم خود را ترك گفت و خداى تعالى در عوض، سرزمين مباركى بهتر از وطنش نصيب او فرمود و به جاى خانواده‏اش خدا به او اسحاق را عطا كرد و از او يعقوب نصيب او گشت و در عوض ذريه، امت بى‏شمارى كه از قومش بسى نيكوتر بودند و از نسل او امامانى قرار داد كه هدايتگر بشر به امر خدا باشند.(98)

و) پيشتازى در نيكى‏ها

ابراهيم، ترسيم كننده شخصيتى پويا، فعال و شاداب و با نشاط در عرصه تبليغ و زندگى است. بى جهت نيست كه قرآن او را يك امت مى‏شمرد. در اثر اين پويايى و نشاط، او در همه فضايل ايمانى و كمالات عملى پيشتاز است؛ او نخستين مؤسس امت مسلمان و موحد است. از آن‏جا كه تا زمان وى امت اسلامى هرگز شكل نگرفته بود، او در صدد تشكيل آن بر آمد و از خداوند نيز يارى خواست؛

ربَّنا وَاجْعَلنا مُسْلِمَينِ لَكَ وَمِن ذُرِّيَّتِنا أُمَّةً مُّسلِمةً لَكَ؛(99)

پروردگارا ما را تسليم فرمان خود قرار ده؛ و از نسل ما، امتى فرمانبردار خود پديدآر.

از سوى ديگر، او به تعليم الهى پيشتاز اداى مناسك حج از طواف و اعتكاف و از قربانى و نماز گشت و اين سنت‏هاى نيكو را از خويش بر جاى نهاد. امام كاظم(ع) از رسول‏خدا(ص) نقل مى‏كند كه فرمود:

أوّلُ مَن قاتل في سبيل الله ابراهيمُ الخليلُ(ع) حيث أسَرَتِ الرومُ لوطاً(ع) فنَفَر إبراهيمُ و استنقذَهُ من أيدِيهم؛(100)

نخستين جهادگر در راه خدا ابراهيم بود كه چون روميان لوط را به اسارت گرفتند ابراهيم حركت كرد و او را از دستشان نجات داد.

او همچنين مبتكر و پيشتاز اقسام برائت و اظهار بيزارى و انزجار از كفر و كافران است. نيز او نخستين كسى است كه با مناظره و احتجاج كوبنده و مستدل بينى كافران را در عرصه عقايد و افكار به خاك ساييد.

چند مورد از پيشتازى هاى ابراهيم از زبان عبدالله به عباس، چنين بيان شده است.

ابراهيم اولين كسى بود كه از ميهمان پذيرايى كرد. نخستين كسى بود كه با شمشير مبارزه كرد. نخستين فردى بود كه مناسك را به‏پا داشت. او نخستين كسى است كه در راه خدا قربانى كرد. اولين كسى است كه براى خدا مهاجرت كرد. او نخستين پيامبرى است كه خدا مردگان را برايش زنده كرد. اولين كسى است كه نعلين (كفش) به پا كرد و نخستين كسى بود كه غنيمت را تقسيم نمود.(101)

جدول مشخصات و عناصر شيوه‏هاى تبليغى اسوه‏هاى قرآنى‏ 

رديف

شيوه‏ها

محل اجرا

نوع‏بيان

وسايل و ابزارها

زمينه‏ها(عوامل موجبه)

هدف

ميزان‏پذيرش

1

 بيان شجاعانه عقايد توحيدى

اجتماعات، دربار شاه

گفتارى

استدلال منطقى، مناظره وجدال نيكو 

حقجويى برخى از مردم

سست نمودن پايه عقايد شرك

خوب 

2

شروع دعوت باسؤال

‏ خانواده، جامعه

گفتارى

پرسش‏هاى وجدانى وفطرى

وجدان پاك مخاطبان

شكستن مقاومت و تعصب مخاطبان‏ 

خوب 

3

 برائت از كفر و شرك

خانواده، اجتماع، بتكده

گفتارى - عملى

جملات كوبنده، كناره‏گيرى، تبر آهنين

طمع مشركان در تسليم شدن ابراهيم‏ 

به رسميت نشناختن شرك

خوب 

4

 شيوه كلى جدال احسن

جامعه و خانواده

گفتارى

پرسش،تحريك وجدان، سخن‏نرم،اظهاردوستى

حق‏جويى و حق‏پذيرى مردم عادى

روشن ساختن سستى عقايد مشركان‏ 

خوب

5

روش اقناع تدريجى 

جامعه، خانواده

گفتارى - عملى

 جدال، استدلال ساده وپيچيده

تعصب مردم بر عقايد گذشتگان

جلوگيرى جبهه‏گيرى مخاطبان‏ از

عالى

6

 روش مقايسه

جامعه

گفتارى

-

عقل و وجدان مخاطبان

اثبات برترى توحيد بر شرك

خوب

7

 گفتار نرم (قول ليّن)

خانواده، جامعه

گفتارى - عملى

كلمات دلنشين، پرهيز از تندى و خشونت‏ 

تأثيرپذيرى انسان دربرابر عطوفت

نرم كردن دل مخاطب

خوب 

8

 استدلال به كمك محسوسات

جامعه

گفتارى

ماه، خورشيد و ستارگان و...

مؤثر بودن استدلال حسى

زمينه‏سازى جهت پذيرش عقلى

خوب

9

خطاب توأم به عقل و دل

همه‏جا

گفتارى

-

تأثير متقابل عقل و دل

افزايش امكان پذيرش دعوت

متوسط

10

 عنايت ويژه به خانواده

-

عملى

رابطه خويشى، محبت خانوادگى و تأثير آن در پذيرش

علايق خونى و خانوادگى

ساختن نمونه‏هايى از انسان تربيت شده‏ 

عالى 

11

 رحمت و شفقت به مخاطبان

همه‏جا

عملى

 عاطفه، عفو، نصيحت، استغفار

تأثير اجتناب‏ناپذير محبت

رام كردن مخاطبان

خوب

12

 تأسيس و تطهير بيت اللَّه

مكه

عملى

كعبه، مناسك مختلف، حجرالاسود 

روحيه پرستش در مردم

اقامه نماز و شعاير ديگر

عالى 

13

 تأكيد بر نماز

در خانواده - و جامعه

گفتارى - عملى

-

خدا جويى انسان‏ها

تقرّب بيشتر به خدا و پيشگيرى از گناهان‏ 

خوب 

14

 هجرت

به‏حرم امن الهى از فلسطين 

عملى

ترك تعلقات مختلف

مسدود شدن راه‏هاى دعوت

فتح عرصه‏ها و راه‏هاى  جديد براى دعوت الهى‏ 

عالى

15

 پيشتازى در نيكى‏ها

همه‏جا

عملى

-

نوگرايى انسان‏ها

دادن سرمشق نيكو در همه زمينه‏ها ‏

عالى


۱ - نحل (16) آيات 120 - 121.

2 - مريم (19) آيه 41.

3 - انبياء (21) آيه 51.

4 - هود (11) آيه 75.

5 - انبياء (21) آيه 56.

6 - بقره (2) آيه 127.

7 - همان، آيه 132.

8 - انعام (6) آيه 79.

9 - ممتحنه (60) آيه 6.

10 - نجم (53) آيه 37.

11 - انبياء (21) آيه 52.

12 - همان، آيه 54.

13 - همان، آيه 56.

14 - همان، آيات 66 - 67.

15 - بقره (2) آيه 258.

16 - انعام (6) آيه 80.

17 - همان، آيه 81.

18 - همان، آيه 74.

19 - شعراء(26) آيه 75.

20 - همان، آيات 72 و73.

21 - صافّات (37) آيه 87.

22 - همان، آيات 95 - 96.

23 - همان، آيه 86.

24 - شعراء (26) آيه 71.

25 - انبياء (21) آيه 52.

26 - صافّات (37) آيه 85.

27 - همان، آيات 91 - 92.

28 - مريم (19) آيه 42.

29 - انعام (6) آيه 81.

30 - انبياء (21) آيه 56.

31 - مريم (19) آيه 43.

32 - همان، آيه 44 - 45.

33 - ممتحنه (60) آيه 4.

34 - انعام (6) آيه 78.

35 - ممتحنه (60) آيه 4.

36 - انبياء (21) آيه 67.

37 - زخرف (43) آيات 26 - 27.

38 - توبه (9) آيه 114.

39 - مريم (19) آيه 48.

40 - همان، آيه 46.

41 - انبياء (21) آيه 57.

42 - همان، آيه 58.

43 - صافّات (37) آيه 93.

44 - مريم(19) آيات 41 - 48.

45 - انعام(6) آيات 75 - 78.

46 - همان، آيه 79.

47 - بقره (2) آيه 258.

48 - بقره (2) آيه 258.

49 - انعام (6) آيه 75.

50 - محمدحسين طباطبايى، الميزان، ج 14، ص452.

51 - شعراء (26) آيه 73.

52 - همان، آيات 75 - 80.

53 - صافّات (37) آيات 84 - 87.

54 - همان، آيات 95 - 96.

55 - مريم (19) آيه 42.

56 - همان، آيه 47.

57 - همان، آيات 44 - 45.

58 - انعام (6) آيات 77 - 78.

59 - انبيا (21) آيه 63.

60 - مريم (19) آيه 42.

61 - صافات (37) آيه 95.

62 - بقره (2) آيه 258.

63 - شعراء (26) آيات 77 - 78.

64 - صافّات (37) آيات 99 - 100.

65 - انعام (6) آيه 79.

66 - مريم (19) آيه 45.

67 - هود (11) آيه 69.

68 - ذاريات (51) آيات 26 - 27.

69 - ثعلبى، قصص الانبياء، ص 86.

70 - انعام (6) آيه 74.

71 - مريم (19) آيات 42 - 45.

72 - ابراهيم(14) آيه 35.

73 - همان، آيه 41.

74 - همان، آيه 40.

75 - بقره (2) آيه 128.

76 - ابراهيم (14) آيه 37.

77 - بقره (2) آيه 132.

78 - همان، آيه 124.

79 - محمد احمد عدوى، دعوة الرسل، ص 50.

80 - مريم (19) آيات 46 - 47.

81 - سيد قطب، فى ظلال القرآن، ج 5، ص 2604.

82 - مريم (19) آيه 47.

83 - شعراء (26) آيه 86.

84 - سيدقطب، فى ظلال القرآن، ص 2604.

85 - مريم (19) آيه 48.

86 - محمدحسين طباطبايى، الميزان، ترجمه موسوى همدانى، ج 14، ص 82.

87 - ابراهيم (14) آيه 36.

88 - هود (11) آيات 74 - 75.

89 - اى ابراهيم، از اين چون و چرا روى برتاب كه فرمان پروردگارت آمده و براى آنان عذابى كه بىبازگشت است خواهد آمد.

90 - عبداللطيف راضى، المنهج الحركى فى القرآن الكريم، ص 187.

91 - بقره (2) آيه 127.

92 - حج (22) آيه 26.

93 - بقره (2) آيه 126.

94 - ابراهيم (14) آيه 37.

95 - همان، آيه 40.

96 - بقره (2) آيه 125.

97 - محمد بن جرير طبرى، تاريخ طبرى، ج 1، ص 171.

98 - سيد قطب، فى ظلال القرآن، ج 4، ص 2388.

99 - بقره (2) آيه 128.

100 - سيد نعمت الله جزايرى، قصص الانبياء، ص 113

101 - ثعلبى، قصص الانبياء، ص 86 - 87.


ارسال به : Add to google * Add to del.icio.us * Add to digg * Add to netvouz * Add to blinkbits * Add to technorati *Add to segnalo * Add to Yahoo * Add to reddit * Add to blinklist * Add to taggly

+| نوشته شده توسط احمد صالحی نژاد در دوشنبه 26 فروردین1387 و ساعت 19:7       

  اصحاب اخدود

يكى از جماعت‏هاى الگو در قرآن، كه با افتخار و عزت از آنها ياد شده است، كشتگان اخدود مى‏باشند. قرآن در سوره بروج از آنها و سرنوشت عبرت آموز، ومقاومت جانانه‏شان در راه عقيده توحيدى سخن گفته است؛

قُتِلَ أَصْحابُ الأُخْدُودِ * النّارِ ذاتِ الوَقُود * إِذ هُمْ عَلَيْها قُعُودٌ * وَهُمْ عَلى‏ ما يَفْعَلُونَ بِالمُؤْمِنِينَ شُهُودٌ؛(1)

كشته شدند ياران گودال (خندق)؛ همان آتش مايه دار و انبوه. آن‏گاه كه آنان بالاى‏آن‏خندق به تماشا نشسته بودند. و خود بر آنچه بر سر مؤمنان مى‏آوردند، گواه‏بودند.

ماجراى اصحاب اخدود از حيث تاريخى با اختلاف بسيار روايت شده است. طورى كه نمى‏توان نظر قطعى درباره مصداق واقعى و زمان وقوع آن اظهار نمود.

هرچند در برخى ترجمه‏ها و تفسيرها اصحاب اخدود لقب كسانى دانسته شده كه گروهى از مؤمنان را به خاطر عقيده و ايمان به توحيد در گودال‏هاى آتش سوزانيده‏اند، اما مشهور اين است كه اصحاب اخدود همان مؤمنان شهيدند.(2)

1. اصحاب اخدود، اسوه جان نثارى در راه توحيد

بارزترين صفت اصحاب اخدود كه آنان را به مقام الگويى مى‏رساند، جانفشانى و فداكارى بى‏دريغ در راه اعتقاد توحيدى است.

 با پذيرفتن هر يك از روايات تاريخى موجود در مورد چگونگى و مصداق قصه اصحاب اخدود، آنچه مسلم و يقينى است، مقاومت و رشادت اين گروه دربرابر تهديدهاى جدى سركردگان كفر است، كه مى‏خواستند زندگى دنيا را به بهاى ايمان به آنها دهند و اينان بر ايمان خويش تا آخرين لحظه پاى فشردند؛

وَما نَقَمُوا مِنْهُمْ إِلّا أَنْ يُؤْمِنُوا بِاللَّهِ العَزِيزِ الحَمِيدِ.(3)

و بر آنان عيبى نگرفته بودند جز اينكه به خداى ارجمند ستوده ايمان آورده بودند.

ديدگاه مشهور درباره ماجراى اصحاب اخدود كه مورد اعتراف بيشتر مفسران و سيره‏نويسان است را به طور خلاصه از سيره ابن‏هشام مى‏آوريم:

ذونواس با سربازانش به‏سوى آنها رهسپار شد و به يهوديت دعوتشان كرد و ميان كشته‏شدن ودين يهود، مختارشان ساخت.

 پس كشته شدن را برگزيدند و چاله‏هايى (اخدود) برايشان حفرنمود و بسيارى را سوزاند و بسيارى را با شمشير كشت و مثله‏كرد تا به نزديك بيست هزار شدند و آيات سوره بروج در شأن ذونواس و سپاهش نازل گشت.(4)

شرح بيشتر ماجرا، بنا به نقل على بن ابراهيم قمى در تفسير سوره بروج چنين است:

اصحاب اخدود كشته شدند و سبب آن اين بود كه ذونواس آخرين پادشاه از ملوك حمير، حبشيان را به حمله به سرزمين يمن واداشت و خود به دين يهود درآمد و حميريان را به اين آيين فرمان داد و خود را يوسف ناميد. مدتى بدين‏سان گذشت تا بدو خبر رسيد كه در نجران بازماندگان قومى نصرانى به‏سرمى‏برند كه دين عيسى و حكم انجيل را گردن مى‏نهند و پيشوايشان عبدالله بن بريامن است.

اطرافيان پادشاه، او را به عزيمت به سوى آن قوم و تحميل آيين يهود برايشان تشويق كردند. پس حركت كرد تا به نجران رسيد و هر كس را بر دين نصرانيت بود، گرد آورد. آن‏گاه دين يهود را بر آنان عرضه كرد اما آنها امتناع كردند. وى با آنان مجادله نمود اما جز ابا و امتناع نديد.

 سرانجام آنها كشته شدن را بر ورود به آيين يهود برگزيدند. ذونواس براى آنها گودال‏هايى حفر كرد و هيزم در آن بنهاد و آتش به پا كرد. گروهى از ايشان به آتش سوختند، گروهى ديگر با شمشير مثله شدند تا شمار سوختگان و كشتگان به بيست هزار رسيد و تنها يكى از ايشان به‏نام دوس با اسب خود گريخت.(5)

بنابراين، آنچه از مجموع روايات مشهور برمى‏آيد اين است كه اصحاب اخدود آزادانه، مرگ را بر دين جبرى و تحميلى و آيين منسوخ ترجيح دادند و از دين بر حق مسيحيت كه آخرين رسالت معتبر در زمانشان بود، بيرون نشدند و فرجامشان شهادت و سعادت عقبا گشت.


1 - بروج (85) آيات 4 - 7.

2 - بعضى از مفسران، آيه قتل اصحاب الاخدود را در مقام خبر نمىگيرند و نفرين و لعن تلقى مىكنند (خزائلى، اعلام قرآن، ص 135) و علامه طباطبايى نيز جزء اين عده است (الميزان، ج 20، ص 371) كه در اين صورت، اين گروه از موضوع بحث ما خارج و در زمره الگوهاى كفر قرار مىگيرند.

البته صرف نظر از مصداق لفظ اصحاباخدود، مراد ما قربانيان اين واقعه است كه جان خود را در راه عقيده توحيدى فدا كردند.

3 - بروج (85) آيه 8.

4 - ابن هشام، السيرةالنبويه، ج 1، ص 35.

5 - تفسير قمى، ص 719 (به نقل از: محمدباقر مجلسى، بحارالأنوار، ج 14، ص 438 و 439).


ارسال به : Add to google * Add to del.icio.us * Add to digg * Add to netvouz * Add to blinkbits * Add to technorati *Add to segnalo * Add to Yahoo * Add to reddit * Add to blinklist * Add to taggly

+| نوشته شده توسط احمد صالحی نژاد در دوشنبه 26 فروردین1387 و ساعت 19:4       

  اسحاق فرزند ابراهيم

اسحاق فرزند ابراهيم و از پيامبران مورد ستايش قرآن است. نامش هفده بار و بيشتر به همراه ابراهيم آمده و در رديف پيامبران بزرگ قرار گرفته است.

 اما از زندگى او تنها آياتى تولد وى را بشارت مى‏دهد. بعضى از مفسران همانند ديدگاه تورات را معتقد بوده و اسحاق را ذبيح‏اللَّه دانسته‏اند، در حالى كه غالباً اسماعيل را ذبيح مى‏شمرند.

مدح و ثناى الهى درباره شخصيت اسحاق در چند آيه قرآن مشهود است؛

وَوَهَبْنا لَهُ إِسْحقَ وَيَعْقُوبَ كُلّاً هَدَيْنا؛(1)

و به او اسحاق و يعقوب را بخشيديم و همه را به راه راست در آورديم.

وَبَشَّرْناهُ بِإِسْحقَ نَبِيّاً مِنَ الصّالِحِينَ؛(2)

و او را به اسحاق كه پيامبرى از جمله شايستگان است بشارت داديم.

به‏هر حال مدح و ستايش او در رديف پيامبرانى چون ابراهيم و اسماعيل بيش از بيان داستان زندگانى و دعوتش در قرآن مذكور است. تنها يكى از آيات مربوط به او، سخن از كتاب به ميان آمده كه مى‏تواند قرينه‏اى بر دعوت توحيدى اسحاق بر اساس كتاب آسمانى باشد.

وَوَهَبْنا لَهُ إِسْحقَ وَيَعْقُوبَ وَجَعَلْنا فِى ذُرِّيَّتِهِ النُّبُوَّةَ وَالكِتابَ؛(3)

و اسحاق و يعقوب را به او عطا كرديم و در ميان فرزندانش پيامبرى و كتاب قرارداديم.

بنابراين مى‏توان گفت وى نيز همچون ابراهيم و اسماعيل داراى آيات و بينات الهى بوده و براساس آن مردم را به توحيد و اخلاق فرا مى‏خوانده است.

 اما اگر آن گونه كه برخى مفسران معتقدند ذبيح اللَّه همان اسحاق باشد، شيوه‏ها و صفاتى چند براى او از اين داستان استخراج مى‏گردد كه در بخش دعوت اسماعيل بيان شده است.

اسحاق، اسوه صالحان

باتوجه به‏آيات معدودى كه از صفات و شخصيت اين پيامبرالهى حكايت مى‏كند و دوبار وى را به‏صلاح و يك بار به‏هدايت مدح مى‏نمايد، مقام والا و اسوه بودن او از ديدگاه قرآن قطعى و مسلم است، هرچند شيوه‏هاى دعوتش تبيين نشده است. بنابراين مى‏توان او را، از نظر قرآن اسوه صالحان دانست و در صلاح و سداد به او اقتدا نمود.

در جهت بيان شيوه‏هاى دعوت او تنها به گفتارى از قصص الانبياء نظر مى‏افكنيم كه از زاويه‏اى به زندگى و دعوت اسحاق مربوط است؛

اسحاق داراى اموال و بندگان زيادى بود و براى استفاده مردم چاه‏هايى حفر مى‏كرد و هر چاهى كه حفر مى‏كرد فرد شرورى بر سر آن با او منازعه مى‏كرد پس اسحاق چاه‏ها را به آنها واگذار مى‏كرد و به حفر چاه ديگرى مى‏پرداخت.(4)

البته بايد در نظر داشت كه به احتمال بسيار، اين تمام ماجرا نبوده و اسحاق به عنوان يك مبلّغ معصوم و تمام عيار، جداى از نيت خدمت، مقاصد تبليغى ديگرى در اين كار داشته است.


1 - انعام (6) آيه 84.

2 - صافّات (37) آيه 112.

3 - عنكبوت (29) آيه 27.

4 - عبدالوهاب نجار، قصص الانبياء، ص 111.


ارسال به : Add to google * Add to del.icio.us * Add to digg * Add to netvouz * Add to blinkbits * Add to technorati *Add to segnalo * Add to Yahoo * Add to reddit * Add to blinklist * Add to taggly

+| نوشته شده توسط احمد صالحی نژاد در جمعه 23 فروردین1387 و ساعت 11:37       

آخرین مطالب ارسالی

مقام و شخصيت زن از ديدگاه نهج البلاغه
مشاوره در قرآن و نهج البلاغه
راز نماز در نهج البلاغه
زندگينامه شريف رضى
داستانى از نهج البلاغه
دنيا زدگى از نگاه نهج البلاغه
سيماى مديران در آيينه نهج‏البلاغه
نهج‏البلاغه و خبرهاى غيبى
لطايف قرآنى
زيارتگاه قرآنى
با قرآن در زندان
ضرب ‌المثل‌هاى قرآني: «فاتحه الكتاب» در فرهنگ عاميانه
سيماى قرآن در اشعار بهار
شناخت قرآن ؛ زبان شناسى قرآن
توسّل به قرآن

عضويت در سايت
  خوش آمديد.كاربر [ميهمان]

نام کاربری :
کلمه عبور :


رمز عبورم را فراموش کرده ام.
عضویت در سایت


جستجو در سايت

براي جستجو در تمام مطالب واژه‌ كليدي‌ مورد نظرتان را وارد کنيد :


سايت هاي برتر
دایرکتوری تبادل لینک ایران
سایت موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان
موسسه اطلاع رسانی شهید آوینی
خبر گزاری قرآنی ایران
مركز جهانى اطلاع رسانى آل البيت
دین و اندیشه
زندگی زیباست
پايگاه فرهنگي و اطلاع رساني افق نوين


وبلاگ هاي برتر
..:: یا رب 121 ::..
دریای هدایت الهی
سوز عشق
ساحل عرفان
به خدا می آید مهدی فاطمه
ناگفته های تصویری 8 سال دفاع مقدس
مرکز قرآنی امام سجاد(ع) ورامین
شاید این جمعه بیاید
ISLAMIC BLOG
اسراری شگفت از بندگی
مذهبی
گروه تواشیح و همخوانی شمیم بهشت
اناالحق
جدیدترین اخبار از آبیترین تیم دنیا
شناخت شیعه در اینتر نت
وبلاگ عشق دو عالم مولا علی (ع)
پارس قرآن
گلبر گی از باغ زیبای قرآن
از معرفت تا شعر
سروش وحی
آرشيو پيوندها

بخش ویژه و امکانات دیگر

اضافه به علاقه منديها    خانگي سازي وبلاگ    تماس با مدير وبلاگ    ذخيره صفحه    لينك Rss



SEO MONITOR
PING SERVICES



لينك به ما

پایگاه فرهنگی و اطلاع رسانی شایسته


وبلاگ هاي برگزيده


صفحه نخست | فید مطالب | افزودن به علاقمندیها | ارسال مقالات شما | پیشنهادات و انتقادات شما

All Rights Reserved 2008-2012 © by : shayesteh.blogfa.com

هر گونه كپي برداري از سايت با ذكر منبع به همراه لینک جهت ترويج فرهنگ اسلامي مجاز مي باشد

پايگاه فرهنگي و اطلاع رساني شايسته

free Islamic Blog