تبليغاتX
پایگاه فرهنگی و اطلاع رسانی شایسته

shayesteh

احمد صالحی نژاد

shayesteh

http://shayesteh.blogfa.com

پایگاه فرهنگی و اطلاع رسانی شایسته

پایگاه فرهنگی و اطلاع رسانی شایسته

پایگاه فرهنگی و اطلاع رسانی شایسته

دین و اندیشه

پایگاه فرهنگی و اطلاع رسانی شایسته

منوي اصلي
لینکهای سریع
صفحه اول
نسخه موبايل
پست الکترونيک
ذخيره كردن صفحه
خانگی سازی صفحه
اضافه به علاقه مندي ها
درباره ی نویسنده سایت  
پیشنهادات و انتقادات شما
ارسال مقالات شما
عناوين مطالب
انجمن پايگاه

موضوعات
موضوعات
  قران و علوم روز
  نهج البلاغه
  نماز
  سوالات قرانی
  بانک صوتی
  نگار خانه
  پخش زنده
  بانک نرم افزار
  کتابخانه
  مقالات قرآنی
  ویژه نامه ماه مبارک رمضان
  آموزش قران کریم
  فقه قران
  قاریان قران
  اصول قرائت
  اشعار قرانی
  داستانهای قرانی
  مناسبتهاي اسلامي
  ويژه نامه محرم
  اخبار
  آشنایی با احکام
  اهل بيت
  متن كامل قرآن کریم
  فال نامه
  تفسیر قران
  اوقات شرعی
  ادعیه قرانی
  اسوه هاي قراني
  بازی و سرگرمی
  پاسخ به شبهات
  استخاره با قرآن
  ارتباط با دفاتر مراجع تقليد
  حرف دل
  حدیث
  لينكستان
  آموزش
  علمی و پژوهشی
  ورزشی
  اجتماعی

آرشیو مطالب
  آبان 1388
  مهر 1388
  شهریور 1388
  مرداد 1388
  تیر 1388
  خرداد 1388
  اردیبهشت 1388
  فروردین 1388
  اسفند 1387
  بهمن 1387
  دی 1387
  آذر 1387
  آبان 1387
  مهر 1387
  شهریور 1387
  مرداد 1387
  تیر 1387
  خرداد 1387
  اردیبهشت 1387
  فروردین 1387
  اسفند 1386
  بهمن 1386
  دی 1386
  آذر 1386
  مهر 1386
  شهریور 1386
  مرداد 1386
  فروردین 1386


عضويت در خبرنامه

آدرس ايميلتان را وارد کنيد تا مقالات جذاب وبسایت را به طور اتوماتيک در صندوق ايميلتان     در يافت كنيد دريافت نماييد.

Delivered by Shayesteh


آدرس های ورودی ما

www.shayesteh.blogfa.com

www.shayesteh.coo.ir

www.shayesteh.tk


  شناخت مختصرى از زندگانى علي(ع)

بخشهاى زندگانى على (ع)

با توجه به اينكه اميرمومنان ده سال پيش از بعثت پيامبر (ص) ديده به جهان گشود و در حوادث تاريخ اسلام هموارده در كنار پيامبر اسلام (ص) قرار داشت و پس از درگذشت آن حضرت نيز سى سال زندگى نمود، مى‏توان مجموع عمر 63 ساله او را به پنج بخش زير تقسيم نمود:

1- از ولادت تا بعثت پيامبر اسلام،

2- از بعثت تا هجرت پيامبر به مدينه،

3- از هجرت تا درگذشت پيامبر اسلام،

4- از رحلت پيامبر اسلام تا آغاز خلافت آن حضرت،

5- دوران خلافت آن بزرگوار

1- از ولادت تا بعثت پيامبر اسلام( ص)

چنانكه اشاره كرديم، اگر مجموع عمر على (ع) را به پنج بخش تقسيم كنيم، نخستين بخش آن را زندگى امام پيش از بعثت پيامبر تشكيل مى‏دهد. مقدار عمر امام در اين بخش از ده سال تجاوز نمى‏كند زيرا زمانى كه على (ع) ديده به جهان گشود، بيش از سى سال از عمر پيامبر نگذشته بود و پيامبر در چهل سالگى به رسالت مبعوث گرديد، بنابراين على (ع) در موقع بعثت پيامبر بيش از ده سال نداشت.

در آغوش پيامبر

على(ع) در اين دوره كه دوره حساس شكل‏گيرى شخصيت و دوره پذيرش تربيتى و روحى او بود، در خانه حضرت محمد (ص) و تحت تربيت او به سربرد. مورخان اسلامى در اين زمينه مى‏نويسند:

يك سال، قحطى بزرگى در مكه رخ داد. در آن زمان ابوطالب عموى پيامبر داراى عائله زياد و هزينه سنگينى بود. حضرت محمد (ص )به عموى ديگر خود «عباس» كه از ثروتمندترين افراد بنى هاشم بود، پيشنهاد كرد كه هر كدام از ما يكى از فرزندان ابوطالب را به خانه خود ببريم تا فشار مالى ابوطالب كم شود، عباس موافقت كرد، و هر دو نزد ابوطالب رفتند و موضو(ع) را با او در ميان گذاشتند. ابوطالب با اين پيشنهاد موافقت كرد. در نتيجه عباس، «جعفر» و حضرت محمد ص «على» را به خانه خود برد. على (ع) همچنان در خانه آن حضرت بود تا آنكه خداوند او را به نبوت مبعوث فرمود و على (ع) او را تصديق كرد و از او پيروى نمود.(1) پيامبر اسلام (ص) پس از گرفتن على (ع) فرمود: همان را برگزيدم كه خدا او را براى من برگزيد.(2)

از آنجا كه حضرت محمد (ص) در سنين كودكى - پس از درگذشت عبدالمطلب - در حانه عمويش ابوطالب و تحت كفالت او بزرگ شده بود، مى‏خواست با تربيت يكى از فرزندان او، زحمات وى و همسرش فاطمه بنت اسد را جبران كند و از ميان فرزندان او نظر به على (ع) داشت

على (ع) در دوران خلافت خود، در خطبه «قاصعه» به اين دوره تربيتى خود اشاره نموده و مى‏فرمايد:

«شما (ياران پيامبر) از خويشاوندى نزديك من با رسول خدا و موقعيت خاصى كه با آن حضرت داشتم آگاهيد و مى‏دانيد موقعى كه من خردسال بودم، پيامبر مرا در آغوش مى‏گرفت و به سينه خود مى‏فشرد و مرا در بستر خود مى‏خوابانيد به طورى كه من بدن او را لمس مى‏كردم، بوى خوش آن را مى‏شنيدم و او غذا در دهان من مى‏گذارد

من همچون بچه‏اى كه به دنبال مادرش مى‏رود، همه جا همراه او مى‏رفتم، هر روز يكى از فضائل اخلاقى خود را به من تعليم مى‏كرد و دستور مى‏داد كه از آن پيروى كنم.»(3)

على (ع) در غار حرأ

حضرت محمد (ص) پيش از آنكه به رسالت مبعوث شود، سالى يك ماه در غار حرأ به عبادت مى‏پرداخت (4)و در اين مدت اگر تهيدستى نزد وى مى‏رفت به او طعام مى‏داد و وقتى كه ماه به پايان مى‏رسيد و مى‏خواست به خانه برگردد، ابتدأا به مسجدالحرام مى‏رفت و هفت بار يا هر قدر كه خدا مى‏خواست خانه خدا را طواف مى‏كرد و سپس به منزل خود باز مى‏گشت. (5)

قرائن نشان مى‏دهد كه حضرت محمد (ص) با عنايت شديدى كه نسبت به على (ع) داشت او را در آن يك ماه همراه خود به حرأ مى‏برد

وقتى كه فرشته وحى براى نخستين بار در همان غار بر حضرت محمد (ص) نازل شد و او را به مقام رسالت مفتخر ساخت، على (ع) در كنار آن حضرت بود و آن روز از همان ماهى بود كه حضرت محمد (ص) براى عبادت به كوه حرأ مى‏رفت

على (ع) در خطبه «قاصعه» در اين باره مى‏فرمايد:

«پيامبر هر سال در كوه حرأ به عبادت مى‏پرداخت و جز من كسى او را نمى‏ديد...هنگامى كه وحى بر آن حضرت نازل شد، صداى ناله شيطان را شنيدم، به رسول خدا عرض كردم: اين ناله چيست؟ فرمود: اين ناله شيطان است و علت ناله‏اش اين است كه او از اينكه در روى زمين اطاعت شود، نااميد گشته است. آنچه را من مى‏شنوم تو نيز مى‏شنوى و آنچه را مى‏بينم تو نيز مى‏بينى جز اينكه تو پيامبر نيستى، بلكه وزير (من) و بر خير و نيكى هستى.» (6)

اين گفتار گر چه مى‏تواند مربوط به عبادت پيامبر در حرأ در دوران پس از رسالت باشد، ولى قرائن گذشته و اينكه عبادت پيامبر در حرأ غالبا قبل از رسالت بوده است، نشان مى‏دهد كه اين گفتار مربوط به دوران قبل از رسالت پيامبر اسلام (ص) باشد. در هر حال پاكى روح على (ع) و تربيتهاى پيگير پيامبر سبب شد كه او در همان دوران كودكى با قلب حساس، ديده نافذ و گوش شنوا، چيزهايى را ببيند و اصواتى را بشنود كه براى مردم عادى ديدن و شنيدن آنها ممكن نيست.

ابن ابى الحديد معتزلى در شرح نهج البلاغه مى‏نويسد:

«در كتب صحاح روايت شده است كه وقتى جبرئيل براى نخستين بار بر پيامبر نازل گرديد و او را به مقام رسالت مفتخر ساخت، على (ع) در كنار پيامبر اسلام بود.»(7)

از امام صادق (ع) نقل شده است كه فرمود: «على (ع) پيش از رسالت پيامبر اسلام ص همراه آن حضرت نور نبوت را مى‏ديد و صداى فرشته را مى‏شنيد. پيامبر اسلام (ص) به او مى‏فرمود: اگر من خاتم پيامبران نبودم، تو شايستگى مقام نبوت را داشتى ولى تو وصى و وارث من، سرور اوصيأ و پيشواى پرهيزگاران هستى.»(8)

2- از بعثت تا هجرت پيامبر

دومين قسمت از زندگانى على (ع) را بخش از بعثت تا هجرت به مدينه تشكيل مى‏دهد كه از نظر زمانى سيزده سال مى‏شود. اين بخش از زندگانى امام شامل يك سلسله خدمات و مجاهدات درخشان و اقدامات بزرگ و برجسته على (ع) در راه پيشرفت اسلام مى‏باشد كه در تاريخ اسلام نصيب كسى جز او نشده است

نخستين كسى كه اسلام آورد

نخستين افتخار على (ع) در اين دوران پيشگام بودن وى در پذيرفتن اسلام، و يا به عبارت صحيح‏تر، ابراز و اظهار اسلام ديرينه خويش است زيرا على (ع) از كوچكى يكتاپرست بود و هرگز آلوده به بت پرستى نبود(9)تا اسلام او به معناى دست كشيدن از بت پرستى باشد (در حالى كه در مورد ساير ياران پيامبر چنين نبود)

پيشگام بودن در پذيرفتن اسلام، ارزشى است كه قرآن مجيد روى آن تكيه كرده و صريحا اعلام نموده است كه كسانى كه در گرايش به اسلام پيشگام بوده‏اند، در پيشگاه خدا ارزش والايى دارند، آنجا كه مى‏فرمايد: «و پيشگامان، پيشگام، آنان مقربانند.»(10)

توجه خاص قران به موضو(ع) «سبقت در گروش به آيين اسلام» به حدى است كه حتى كسانى را كه پيش از فتح مكه ايمان آورده و جان و مال خود را در راه خدا بذل نموده‏اند، ز افرادى كه پس از پيروزى مسلمانان برمكيان، ايمان آورده و جهاد كرده‏اند، برتر شمرده است چه رسد به كسانى كه پيش از هجرت و در سالهاى نخست ظهور اسلام، مسلمان شده‏اند، آنجا كه مى‏فرمايد:

«كسانى از شما كه پيش از پيروزى (فتح مكه) در راه خدا انفاق كردند و سپس به جهاد پرداختند، با كسانى كه بعد از آن در راه خدا انفاق و جهاد كردند، يكسان نيستند، بلكه آنان در پيشگاه خدا مقامى برتر دارند و خداوند به هر دو وعده نيك داده است...»(11)

علت برترى اميان مسلمانان پيش از فتح مكه (كه در سال هشتم هجرى صورت گرفت) اين است كه آنان در موقعى ايمان آورند كه اسلام در جزيره العرب به اوج عظمت نرسيده بود و هنوز پايگاه بت پرستان يعنى شهر مكه به صورت دژ شكست ناپذيرى باقى بود و خطرهايى از هر طرف جان و مال مسلمانان را تهديد مى‏كرد. البته مسلمانان پس از مهاجرت به مدينه و گرايش اوس و خزرج و قبايل اطراف مدينه به اسلام، از پيشرفت و ايمنى نسبى برخوردار بودند و در بسيارى از درگيريهاى نظامى غالب و پيروز مى‏شدند، ولى خطر هنوز بكلى برطرف نشده بود. بنابراين در صورتى كه گروش به اسلام و بذل مال و جان در چنين شرائطى، از ارزش خاصى برخوردار باشد، قطعا اظهار ايمان و اسلام در آغاز دعوت پيامبر كه قدرتى جز قدرت قريش و نيرويى جز نيروى بت پرستان در كار نبود، ارزش بالاتر و بيشترى خواهد داشت. از اين نظر سبقت در اسلام در ميان ياران پيامبر، از افتخارات مهم بشمار مى‏رفت

با اين توضيح ميزان ارزش پيشگامى على (ع) در اسلام بخوبى روشن مى‏گردد

دلائل پيشگامى على (ع) در اسلام

دلائل و شواهد پيشگامى على (ع) در متون اسلامى به قدرى فراوان است كه بيان همه آنها از حد گنجايش اين كتاب بيرون است ولى به عنوان نمونه تعدادى از آنها را ذيلا مى‏آوريم:

الف- پيش از همه، خود پيامبر اسلام (ص) به پيشقدم بودن على (ع) تصريح كرده و در ميان جمعى از ياران خود فرمود:

«نخستين كسى كه در روز رستاخيز با من در كنار حوض (كوثر) ملاقات مى‏كند پيشقدمترين شما در اسلام، على بن ابى طالب است.» (12)

ب - دانشمندان و محدثان نقل مى‏كنند:

حضرت محمد (ص) روز دوشنبه به نبوت مبعوث شد و على (ع) فرداى آن روز (سه شنبه) با او نماز خواند.(13)

ج- امام در خطبه «قاصعه» مى‏فرمايد: «آن روز اسلام جز به خانه پيامبر و خديجه راه نيافته بود و من سومين نفر آنها بودم. نور وحى و رسالت را مى‏ديدم، و بوى نبوت را مى‏شنيدم.»(14)

د- امام در جاى ديگر از سبقت خود در اسلام چنين ياد مى‏كند:«خدايا من نخستين كسى هستم كه به سوى تو بازگشت، و پيام تو را شنيد و به دعوت پيامبر تو پاسخ گفت و پيش از من جز پيامبر اسلام كسى نماز نگزارد.»(15)

ه' على (ع) مى‏فرمود: من بنده خدا و برادر پيامبر و صديق اكبرم، اين سخن را پس از من جز دروغگوى افترأ ساز، نمى‏گويد. من هفت سال پيش از مردم با رسول خدا نماز گزاردم .(16)

و- عفيف بن قيس كندى مى‏گويد:

من در زمان جاهليت بازرگان عطر بودم. در يكى از سفرهاى تجارتى وارد مكه شدم و مهمان عباس (يكى از بازرگانان بزرگ مكه) شدم، در يكى از روزها در مسجدالحرام در كنار عباس نشسته بودم، در اين هنگام كه خورشيد به اوج رسيده بود، جوانى به مسجد در آمد كه صورتش همچون قرص ماه نورانى بود، نگاهى به آسمان كرد و سپس رو به كعبه ايستاد و شروع به خواندن نماز كرد، چيزى نگذشت كه نوجوانى خوش سيما به وى پيوست و در سمت راست او ايستاد. سپس زنى كه خود را پوشانده بود، آمد و در پشت سر آن دو نفر قرار گرفت و هر سه با هم مشغول نماز و ركوع و سجود شدند

من (از ديدن اين منظره كه در مركز بت پرستان، سه نفر آيين ديگرى غير از مرام بت پرستى را برگزيده‏اند) در شگفت ماندم، رو به عباس كرده و گفتم: حادثه بزرگى است! او نيز اين جمله را تكرار كرد و افزود: آيا اين سه نفر را مى‏شناسى؟ گفتم: نه. گفت: نخستين كسى كه وارد شد جلوتر از هر دو نفر ايستاد، برادر زاده من محمد بن عبدالله (ص)، و دومين فرد، برادرزاده ديگر من على بن ابى طالب (ع)، و سومين شخص همسر محمد است. و او مدعى است كه آيين وى از طرف خداوند نازل شده است و اكنون در روى زمين، جز اين سه نفر كسى از اين دين پيروى نمى‏كند.(17)

اين قضيه بخوبى نشان مى‏دهد كه در آغاز دعوت پيامبر اسلام (ص) غير از همسرش خديجه، تنها على (ع) آيين او را پذيرفته بوده است/

حامى و جانشين پيامبر (ص)

پيامبر اسلام به مدت سه سال، از دعوت عمومى خود دارى مى‏ورزيد و تنها در تماسهاى خصوصى با افرادى كه زمينه پذيرش را در آنها احساس مى‏كرد، آنها را به اسلام دعوت مى‏كرد/

پس از سه سال فرشته وحى نازل شد و فرمان خدا را ابلاغ كرد كه پيامبر دعوت همگانى خود را از طريق دعوت خويشان و بستگان آغاز نمايد. فرمان خدا چنين بود:

«بستگان نزديك خود را از عذاب الهى بيم ده، و پرو بال مهر و مودت خود را بر سر افراد با ايمان فروگستر (نسبت به آنان ابراز علاقه و محبت كن) پس اگر با تو از در مخالفت وارد شوند بگو من از كارهاى (بد) شما بيزارم.»(18)

علت اينكه دعوت خويشان براى نقطه شروع دعوت همگانى انتخاب شد، اين است كه تا نزديكان يك رهبر الهى و يا بشرى به او ايمان نياورند و از او پيروى نكنند، هرگز دعوت او درباره بيگانگان موثر واقع نمى‏شود زيرا نزديكان همواره از اسرار و رازها و ملكات خوب و بد وى كاملا واقف و مطلع هستند، از اين رو ايمان آنان نشانه وارستگى مدعى رسالت به شمار مى‏رود، چنانكه اعراض و روى گردانى اكثريت قريب به اتفاق آنها نشانه دورى مدعى از خلوص و صفا و صدق در ادعأ است. از اين نظر پيامبر به على (ع) دستور داد كه چهل و پنج نفر از شخصيتهاى بزرگ بنى هاشم را براى ضيافت ناهار دعوت كند و غذايى از گوشت همراه با شير آماده سازد/

مهمانان همگى در وقت معين به حضور پيامبر شتافتند و پس از صرف غذا «ابولهب» عموى پيامبر با سخنان سبك خود مجلس را از آمادگى براى طرح سخن و تعقيب هدف، انداخت و مجلس بدون اخذ نتيجه به پايان رسيد و مهمانان پس از صرف غذا و شير، خانه رسول خدا را ترك گفتند و پيامبر تصميم گرفت كه فرداى آن روز، ضيافت ديگرى ترتيب دهد و همه آنان را جز ابولهب به خانه خود دعوت نمايد. باز على (ع) به دستور پيامبر غذا و شير آماده نمود و از شخصيتهاى برجسته و شناخته شده بنى هاشم براى صرف ناهار و استما(ع) سخنان پيامبر دعوت به عمل آورد. مهمانان همگى باز در موعد مقرر حضور بهم رسانيدند. پيامبر ص پس از صرف غذا سخنان خود را چنين آغاز كرد:

«هيچ كس از مردم براى كسان خود چيزى بهتر از آنچه من براى شما آورده‏ام، نياورده است. من خير دنيا و آخرت براى شما آورده‏ام. خدايم به من فرمان داده كه شما را به توحيد و يگانگى وى و رسالت خويش، دعوت كنم. چه كسى از شما مرا در اين راه كمك مى‏كند تا برادر و وصى و نماينده من در ميان شما باشد؟»

او اين جمله را گفت و مقدارى مكث نمود تا ببيند كداميك از آنان به نداى او پاسخ مثبت مى‏دهد؟ در اين موقع سكوتى مطلق آميخته بإ؛ ّّ بهت و تحير بر مجلس حكومت مى‏كرد و همگى سر به زير افكنده و در فكر فرو رفته بودند/

ناگهان على (ع) كه سن او در آن روز از 15 سال تجاوز نمى‏كرد، سكوت را درهم شكست و برخاست و رو به پيامبر كرد و گفت:

«اى پيامبر خدا من تو را در اين راه يارى مى‏كنم»، سپس دست خود را به سوى پيامبر دراز كرد تا دست او را به عنوان پيمان فداكارى بفشارد. در اين موقع پيامبر دستور داد كه على (ع) بنشيند. بار ديگر پيامبر گفتار خود را تكرار نمود،

باز على برخاست و آمادگى خود را اعلام كرد. اين بار نيز پيامبر به وى دستور داد بنشيند. در مرتبه سوم نيز مانند دفعات پيشين كسى جز على برنخاست و تنها او بود كه بپاخاست و پشتيبانى خود را از هدف مقدس پيامبر اعلام كرد. در اين موقع پيامبر (ص) دست خود را بر دست على زد و جمله تاريخى خود را در مجلس بزرگان بنى هاشم درباره على بيان نمود و گفت:

«هان اى خويشاوندان و بستگان من! على برادر و وصى و خليفه من در ميان شما است.»(19)

بدين ترتيب نخستين وصى پيامبر اسلام به وسيله آخرين سفير الهى در آغاز رسالت كه هنوز جز عده ناچيزى به آيين وى نگرويده بودند، تعيين گرديد/

از اينكه پيامبر در يك روز نبوت خود و امامت على و اعلام كرد و روزى كه به بستگان خود گفت مردم من پيامبر خدا هستم، همان روز نيز فرمود كه على وصى و جانشين من است، مى‏توان مقام و موقعيت امامت را در اسلام به نحو روشن ارزيابى نمود و به اين مطلب توجه كرد كه اين دو مقام از يكديگر جدا نبوده و همواره امامت مكمل برنامه رسالت است/

فداكارى بزرگ

در سال سيزدهم بعثت، به دنبال انعقاد پيمان عقبه دوم در شب سيزدهم ذيحجه، ميان پيامبر اسلام (ص) و يثربيان كه طى آن مردم يثرب پيامبر را به آن شهر دعوت نموده و قول حمايت و دفا(ع) از آن حضرت دادند، و از فرداى آن شب مسلمانان مكه بتدريج به يثرب هجرت كردند، سران قريش دانستند پايگاه تازه‏اى براى نشر دعوت اسلام در يثرب آماده شده است، از اينرو احساس خطر كردند، چه، مى‏ترسيدند كه پس از آنهمه آزار و اذيت كه به پيامبر و پيروان او رسانده‏اند، پيامبر در صدد انتقام بر آيد و اگر هم فرضا قصد جنگ نداشته باشد، ممكن است راه بازرگانى قريش به شام را كه از كنار يثرب عبور مى‏كرد، مورد تهديد قرار دهد. براى رويارويى با چنين خطرى، در آخر ماه صفر سال 14 بعثت در «دارالندوه» (مجلس شوراى مكه) اجتما(ع) كردند و به چاره انديشى پراختند. در اين شورا برخى از حاضران پيشنهاد كردند كه پيامبر تبعيد يا زندانى شود ولى پيشنهاد رد شد. سرانجام تصميم گرفتند او را به قتل برسانند، اما كشتن پيامبر كار آسانى نبود زيرا بنى هاشم آرام نمى‏نشستند و به خونخواهى بر مى‏خاستند. سرانجام تصميم گرفتند كه از هر قبيله جوانى آماده شود تا شبانه دسته جمعى بر سر حضرت محمد (ص) بريزند و او را در بستر خواب قطعه قطعه كنند، در اين صورت قاتل، يك نفر نخواهد بود و بنى هاشم نمى‏توانند به خونخواهى برخيزند زيرا جنگ با همه قبائل براى آنان مقدور نخواهد بود و ناچار به گرفتن خونبها راضى خواهند شد و ماجرا خاتمه خواهد يافت. قريش براى اجراى نقشه خود شب اول ربيع الاول را انتخاب كردند/

خداوند بعدها هر سه نقشه آنان را يادآورى نموده و فرمود: «به يادآور هنگامى را كه كافران نقشه مى‏كشيدند كه تو را به زندان بيفكنند، يا به قتل برسانند و يا (از مكه) خارج سازند. آنها چاره مى‏انديشيدند (و تدبير مى‏كردند) و خداوند هم تدبير مى‏كرد و خدا بهترين چاره جويان (و مدبران) است».(20)

به دنبال اين تصميم قريش، فرشته وحى پيامبر را از نقشه شوم مشركان آگاه ساخت و دستور الهى را ابلاغ كرد كه پيامبر شهر مكه را به عزم يثرب ترك كند/

در اينجا براى شكست نقشه دشمن لازم بود پيامبر (ص) از شيوه «رد گم كردن» استفاده كند تا بتواند از شهر خارج شود. براى اين منظور لازم بود فرد جانباز و فداكارى شب در بستر پيامبر بخوابد تا گروهى كه به خانه او يورش مى‏برند، تصور كنند او هنوز خانه را ترك نگفته است و در نتيجه فكر آنان فقط متوجه خانه او شود و از كنترل راهها غفلت كنند. چنين فردى جز على (ع) كسى نبود/

از اين نظر پيامبر نقشه سران قريش را با على در ميان گذاشت و فرمود: امشب در بستر من بخواب و آن پارچه سبزى را كه من هر شب بر روى خود مى‏كشيدم، بر روى خود بكش تا تصور كنند كه من در بستر خفته‏ام (مرا تعقيب نكنند)/

على (ع) به اين ترتيب عمل كرد، ماموران قريش از سر شب خانه پيامبر را محاصره كردند و بامداد كه با شمشيرهاى برهنه به خانه هجوم بردند، على (ع) از بستر بلند شد.

آنان نقشه خود را تا آن لحظه صد در صد دقيق و موفق مى‏پنداشتند، با ديدن على سخت برآشفتند و روى به وى كرده گفتند: محمد كجاست؟ على فرمود: مگر او را به من سپرده بوديد كه از من مى‏خواهيد؟ كارى كرديد كه او ناچار شد خانه را ترك كند/

در اين هنگام به سوى على (ع) يورش بردند و به نقل «طبرى» او را آزردند و آنگاه وى را به سوى مسجدالحرام كشيدند و پس از بازداشت مختصرى او را آزاد ساختند و در سمت مدينه به تعقيب پيامبر پرداختند، در حالى كه پيامبر در غار «ثور» پنهان شده بود.(21) قرآن مجيد اين فداكارى بزرگ على (ع) را در تاريخ جاودانگى بخشيده و طى آيه‏اى او را از كسانى معرفى مى‏كند كه در راه خدا جان خود را فدا مى‏كنند:

«بعضى از مردم باايمان (همچون على در «ليله المبيت» به هنگام خفتن در جايگاه پيامبر) جان خود را براى كسب خشنودى خدا مى‏فروشند و خداوند نسبت به بندگانش مهربان است.» (22)

مفسران مى‏گويند: اين آيه درباره فداكارى بزرگ على (ع) در ليله المبيت نازل شده است. (23)خود حضرت نيز در شوراى شش نفرى كه به دستور عمر براى تعيين خليفه تشكيل گرديد، با اين فضيلت بزرگ بر اعضاى شورا احتجاج كرد و فرمود: شما را به خدا سوگند مى‏دهم آيا جز من چه كسى در آن شب پرخطر كه پيامبر عازم غار «ثور» بود، در بستر او خوابيد و خود را سپر بلا نمود؟

همگى گفتند: كسى جز تو نبود.(24)

3- از هجرت تا وفات پيامبر (ص)

على (ع) برادر پيامبر (ص)

اخوت اسلامى و پيوند برادرى از اصول اجتماعى آيين اسلامى است. پيامبر اسلام به صورتهاى مختلف و گوناگون در ايجاد و استوار ساختن اين پيوند، كوشش نموده است. از آن جمله پس از ورود به مدينه تصميم گرفت ميان مسلمانان مهاجر و انصار پيمان برادرى منعقد سازد، به اين منظور روزى در اجتما(ع) مسلمانان بپاخاست و فرمود: «تآخوا فى الله اخوين اخوين»: در راه خدا، دو تا دوتا برادر شويد. آنگاه مسلمانان دوبدو دست يكديگر را به عنوان برادرى فشردند و بدين ترتيب وحدت و همبستگى بين آنان استوارتر گرديد/

البته در اين پيمان نوعى هماهنگى و تناسب افراد با يكديگر از نظر ايمان و فضيلت و شخصيت اسلامى رعايت مى‏شد. اين معنا با دقت در وضع و حال افرادى كه با هم برادر شدند بخوبى روشن مى‏گردد/

پس از آنكه براى هر يك از حاضران برادرى تعيين گرديد، على (ع) كه تنها مانده بود، با چشمان اشكبار به حضور پيامبر عرض كرد: بين من و كسى پيوند برادرى برقرار نساختى. پيامبر فرمود: تو برادر من در دو جهان هستى. (25)آنگاه بين خود و على (ع) عقد برادرى خواند.(26)اين موضوع ميزان عظمت و فضيلت على (ع) را بخوبى نشان مى‏دهد و روشن مى‏سازد كه وى تا چه حد به رسول خدا نزديك بوده است.

در جبهه‏هاى جنگ‏

زندگى على (ع) از هجرت تا وفات پيامبر، شامل حوادث و رويدادهاى فراوان بويژه فداكاريهاى بزرگ آن حضرت در جبهه‏هاى جنگ است. پيامبر اسلام پس از هجرت به مدينه، بيست و هفت «غزوه»(27)با مشركان و يهود و شورشيان داشت كه على (ع) در بيست و شش غزوه از اين غزوات شركت داشت و فقط در غزوه «تبوك» به علت حساسيت شرائط كه بيم آن مى‏رفت منافقان در غياب پيامبر در مركز حكومت اسلامى دست به توطئه بزنند، به دستور پيامبر (ص) در مدينه ماند. از آنجا كه بررسى همه اين غزوات از حد گنجايش اين كتاب بيرون است، ما براى نمونه تنها نقش على (ع) را در چهار جهاد بزرگ در زمان پيامبر (ص) ذيلا منعكس مى‏كنيم:

الف - در جنگ بدر

مى‏دانيم كه جنگ بدر نخستين جنگ كامل العيار ميان مسلمانان و مشركان بود و به همين دليل نخستين آزمايش نظامى بين طرفين به شمار مى‏رفت و از اين پيروزى هر يك از طرفين در اين جنگ بسيار مهم بود/

اين جنگ در سال دوم هجرت رخ داد. پيامبر (ص) در اين سال آگاهى يافت كه كاروان بازرگانى قريش به سرپرستى ابوسفيان، دشمن ديرينه اسلام، از شام عازم بازگشت به مكه است، و چون مسير كاروان از نزديكيهاى مدينه رد مى‏شد،پيامبر اسلام با 313 نفر از مهاجران و انصار به منظور ضبط كاروان به سوى منطقه بدر كه مسير طبيعى كاروان بود، حركت كرد/

هدف پيامبر ازاين حركت آن بود كه قريش بدانند خط بازرگانى آنها در دسترس نيروهاى اسلام قرار دارد و اگر آنها از نشر و تبليغ اسلام و آزادى مسلمانان جلوگيرى كنند، شريان حيات اقتصادى آنان به وسيله نيروهاى اسلام قطع خواهد شد/

از طرف ديگر ابوسفيان چون از حركت مسلمانان آگاهى يافت، با انتخاب يك راه انحرافى از كناره‏هاى درياى سرخ، كاروان را بسرعت از منطقه خطر دور كرد و همزمان با اين عمل، از سران قريش در مكه استمداد كرد/

به دنبال استمداد ابوسفيان، تعداد 950 تا 1000 نفر از مردان جنگى قريش به سوى مدينه حركت كردند. در روز 17 رمضان اين گروه با مسلمانان رو در رو قرار گرفتند، در حالى كه نيروى شرك سه برابر نيروى اسلام بود/

در آغاز نبرد، سه تن از دلاوران قريش كه تا دندان مسلح بودند، به نامهاى: «عتبه» (پدر هند، همسر ابوسفيان) برادر بزرگ او «شيبه» و «وليد» (فرزند عتبه) فرياد كشان به وسط ميدان جنگ آمدند و هماورد خواستند. در اين هنگام سه نفر از دلاوران انصار براى نبرد با آنان وارد ميدان شدند و خود را معرفى كردند. قهرمانان قريش كه از جنگ با آنان خوددارى نموده فرياد زد: اى محمد! افرادى كه از اقوام ما، همشان ما هستند، براى جنگ با ما بفرست/

در اين هنگام رسول خدا (ص) به «عبيده بن حارث بن عبدالمطلب»، «حمزه بن عبدالمطلب» و «على بن ابيطالب (ع) »دستور داد به جنگ اين سه تن بروند، اين سه مجاهد شجا(ع)، روانه رزمگاه شدند و خود را معرفى كردند. آنان هر سه نفر را براى مبارزه پذيرفتند و گفتند: همگى همشان ما هستند. از اين سه تن «حمزه» با،«شيبه»، «عبيده» با «عتبه» و «على» كه جوانترين آنها بود، با «وليد»، دايى معاويه، روبرو شدند و جنگ تن به تن آغاز گرديد. «على» و «حمزه» هر دو، هماورد خود را بسرعت به قتل رساندند ولى ضربات متقابل ميان «عبيده» و «عتبه» هنوز ادامه داشت و هيچ كدام بر ديگرى غالب نمى‏شد، از اين رو «على» و «حمزه» پس از كشتن رقيبان خود، به كمك، «عبيده» شتافتند و عتبه را نيز به هلاكت رساندند.(28)

على (ع) بعدها در يكى از نامه‏هاى خود به معاويه با اشاره به اين حادثه نوشت: شمشيرى كه آن را در يك جنگ بر جد تو(عتبه) و دايى تو(وليد) و برادرت حنظله فرود آوردم، هم اكنون نزد من است. (29)

پس از پيروزى سه قهرمان بزرگ اسلام بر دلاوران قريش كه اثر خرد كننده‏اى در روحيه فرماندهان سپاه شرك داشت، جنگ همگانى آغاز شد و منجز به شكست فاحش ارتش شرك گرديد، به طورى كه هفتاد نفر اسير گشتند///

در اين جنگ بيش از نيمى از كشته شدگان با ضربت شمشير على (ع) از پاى درآمدند/

مرحوم شيخ مفيد، سى و شش تن از كشه شدگان مشركين در جنگ بدر را نام مى‏برد و مى‏نويسد:«راويان شيعه و سنى به اتفاق نوشته‏اند كه اين عده را على بن ابى طالب (ع) شخصا كشته است، بجز كسانى كه در مورد قاتل آنان اختلاف است و يا على در كشتن آنان با ديگران شركت داشته است.» (30)

شجاعت بى نظير در جبهه احد

روحيه قريش بر اثر شكست در جنگ بدر سخت افسرده شد، و براى گرفتن انتقام كشته شدگان خود و جبران اين شكست بزرگ تصميم گرفتند با نيروى فراوان و مجهز به مدينه حمله كنند/

عوامل اطلاعاتى پيامبر اسلام (ص) تصميم قريش را در اين زمينه به آن حضرت گزارش كردند. پيامبر براى مقابله با دشمن شوراى نظامى تشكيل داد. گروهى از مسلمانان نظر دادند كه بهتر است ارتش اسلام از مدينه بيرون رود و در بيرون شهر با دشمن بجنگد/

پيامبر با هزار نفر مدينه را به سوى كوه احد در سمت شمال شهر ترك گفت/

در بين راه سيصد نفر از هوادان عبدالله بن ابى، منافق مشهور، به تحريك وى به مدينه بازگشتند و تعداد نيروهاى اسلام به هفتصد نفر كاهش يافت. بامداد روز هفتم شوال از سال سوم هجرت در دامنه كوه احد دو لشكر در برابر هم صف آرايى كردند/

پيامبر اسلام پيش از آغاز جنگ، با يك ديد نظامى، ميدان جنگ را مورد بررسى قرار داد و نظرش به نقطه‏اى جلب شد كه ممكن بود دشمن در گرماگرم جنگ از آن نقطه نفوذ كرده از پشت سر به مسلمانان حمله كند. از اين نظر افسرى بنام «عبدالله بن جبير» را با پنجاه نفر تيرانداز روى تپه‏اى مستقر ساخت تا از رخنه احتمالى دشمن از آن نقطه جلوگيرى كنند و دستور داد به هيچ وجه نبايد آن نقطه حساس را ترك كنند و چه مسلمانان پيروز شوند و چه شكست بخورند/

از طرف ديگر در جنگهاى آن زمان، پرچمدار، نقش بسيار بزرگى داشت و از اينرو پرچم را هميشه به دست افرادى دلير و توانا مى‏سپردند. استقامت و پايدارى پرچمدار و اهتزاز پرچم در رزمگاه، موجب دلگرمى جنگجويان بود، و برعكس، كشته شدن پرچمدار و سرنگونى پرچم مايه تزلزل روحى آنان مى‏گرديد، به همين جهت پيش از آغاز جنگ به منظور جلوگيرى از شكست وحى سربازان، چند نفر از شجاعترين رزمندگان به عنوان پرچمدار تعيين مى‏گرديد/

در اين جنگ نيز قريش به همين ترتيب عمل كردند، و پرچمدارانى از قبيله «بنى عبدالدار» كه به شجاعت معروف بودند، انتخاب كردند ولى پس از آغاز جنگ پرچمدار آنان يكى پس از ديگرى به دست تواناى على (ع) كشته شدند و سرنگونى پى در پى پرچم باعث ضعف و تزلزل روحى سپاه قريش گرديد و افرادشان پا به فرار گذاشتند/

از امام صادق (ع) نقل شده است كه فرمود: «پرچمداران سپاه شرك در جنگ احد نه نفر بودند كه همه آنها به دست على (ع) به هلاكت رسيدند». (31)

ابن اثير نيز مى‏گويد: «كسى كه پرچمداران قريش را شكست داد، على (ع) بود.»(32)

به روايت مرحوم شيخ صدوق، على (ع) در احتجاجهاى خود در شوراى شش نفرى كه پس از مرگ عمر، جهت تعيين خليفه تشكيل گرديد، روى اين موضو(ع) تكيه نمود و فرمود:

شما را به خدا سوگند مى‏دهم آيا در ميان شما كسى جز من هست كه نه نفر از پرچمداران بنى عبدالدار را (در جنگ احد) كشته باشد؟

سپس امام افزود: پس از كشته شدن اين نه نفر بود كه غلام آنان بنام «صواب» كه هيكلى بس درشت داشت، به ميدان آمد و در حالى كه دهانش كف كرده و چشمانش سرخ گشته بود، مى‏گفت: به انتقام اربابانم جز محمد را نمى‏كشم. شما با ديدن او جاخورده خود را كنار كشيديد ولى من به جنگ او رفتم و ضربت متقابل بين من و او رد و بدل شد و من آنچنان ضربتى بر او وارد كردم كه از كمر دو نيم شد/

اعضاى شورا، همگى سخنان على (ع) را تصديق كردند.(33)

بارى، سپاه قريش هزيمت يافت و افراد تحت فرماندهى عبدالله بن جبير با ديدن اين صحنه خواستند به منظور جمع آورى غنايم رفتند و عبدالله بن جبير با كمتر از ده نفر همانجا ماند/

در اين هنگام خالد بن وليد كه با گروهى سواره نظام در كمين آنان بود، چون اين وضع را ديد، به آنان حمله كرد و پس از كشتن آنان از پشت جبهه به مسلمانان يورش برد و اين همزمان شد با بلند شدن پرچم آنان توسط يكى از زنان قريش بنام «عمره بنت علقمه» كه جهت تشويق سربازان قريش به ميدان جنگ آمده بودند/

از اين لحظه، وضع جنگ بكلى عوض شد، آرايش جنگى مسلمانان بهم خورد، صفوف آنان از هم پاشيد، ارتباط فرماندهى با افراد قطع گرديد و مسلمانان شكست خوردند و حدود هفتاد نفر از مجاهدان اسلام، از جمله «حمزه بن عدالمطلب» و «مصعب بن عمير» يكى از پرچمداران ارتش اسلام، به شهادت رسيدند/

از طرف ديگر ،چون شايعه كشته شدن پيامبر در ميدان جنگ توسط دشمن پخش گرديد، روحيه بسيارى از مسلمانان متزلزل شد و در اثر فشار نظامى جديد سپاه شرك، اكثريت قريب به اتفاق مسلمانان عقب نشينى كرده و پراكنده شدند، و در ميدان جنگ جز افرادى انگشت شمار در كنار پيامبر نماندند و لحظات بحرانى و سرنوشت ساز در تاريخ اسلام فرا رسيد/

در اينجا بود كه نقش على (ع) نمايان گرديد زيرا على (ع) با شجاعت و رشادتى بى نظير در كنار پيامبر شمشير مى‏زد و از وجود مقدس پيشواى عظيم الشان اسلام در برابر يورشهاى مكرر فوجهاى متعدد مشركان حراست مى‏كرد/

«ابن اثير» در تاريخ خود مى‏نويسد:

پيامبر اسلام (ص) گروهى از مشركين را مشاهده كرد كه عازم حمله بودند، به على دستور داد به آنان حمله كند، على (ع) به فرمان پيامبر به آنان حمله كرد و با كشتن چندين تن موجبات تفرق آنان را فراهم ساخت. پيامبر سپس گروه ديگرى را مشاهده كرد و به على (ع) دستور حمله داد و على آنان را كشت و متفرق ساخت. در اين هنگام فرشته وحى به پيامبر عرض كرد: اين، نهايت فداكارى است كه على (ع) از خود نشان مى‏دهد. رسول خدا فرمود: او از من است و من از او هستم. در اين هنگام صدايى از آسمان شنيد كه مى‏گفت: «لاسيف الا ذوالفقار، ولافتى الا على» (34)/

«ابن ابى الحديد» نيز مى‏نويسد:

هنگاميكه غالب ياران پيامبر پا به فرار نهادند، فشار دسته‏هاى مختلف دشمن به سوى پيامبر بالا گرفت. دسته‏اى از قبيله «بنى كنانه» و گروهى از قبيله «بى عبد مناه» كه در ميان آنان چهار جنگجوى نامور به چشم مى‏خورد، به سوى پيامبر يورش بردند. پيامبر به على (ع) فرمود: حمله اينها را دفع كن. على (ع) كه پياده مى‏جنگيد، به آن گروه كه پنجاه نفر بود حمله كرده و آنان را متفرق ساخت. آنان چند بار مجددا گرد هم جمع شده و حمله كردند، باز هم على (ع) حمله آنان را دفع كرد. در اين حملات، چهار نفر از قهرمانان مزبور و ده نفر ديگر كه نامشان در تاريخ مشخص نشده است، به دست على (ع) كشته شدند/

«جبرئيل» به رسول خدا گفت: راستى كه على (ع) مواسات مى‏كند، فرشتگان از مواسات اين جوان به شگفت در آمده‏اند/

پيامبر فرمود: چرا چنين نباشد، او از من است و من از او هستم. جبرئيل گفت: من هم از شما هستم. آن روز صدايى از آسمان شنيده شد كه مكرر مى‏گفت: «لاسيف الا ذوالفقار و لا فتى الا على».

ولى گوينده ديده نمى‏شد. از پيامبر سوال كردند كه گوينده كيست؟ فرمود جبرئيل است. (35)

ج- در جنگ احزاب (خندق)

جنگ احزاب، چنانكه از نامش پيداست، نبردى بود كه در آن تمام قبائل و گروههاى مختلف دشمنان اسلام براى كوبيدن «اسلام جوان» متحد شده بودند. بعضى از مورخان نفرات سپاه «كفر» را در اين جنگ بيش از ده هزار نفر نوشته‏اند، در حالى كه تعداد مسلمانان از سه هزار نفر تجاوز نمى‏كرد/

سران قريش كه فرماندهى اين سپاه را به عهده داشتند، با توجه به نفرات و تجهيزات جنگى فراوان خود، نقشه جنگ را چنان طراحى كرده بودن كه به خيال خود با اين يورش، مسلمانان را بكلى نابود سازند و براى هميشه از دست محمد (ص) و پيروان او آسوده شوند!. زمانى كه گزارش تحرك قريش به اطلاع پيامبر اسلام رسيد، حضرت شوراى نظامى تشكيل داد. در اين شورا، سلمان پيشنهاد كرد كه در قسمتهاى نفوذپذير اطراف مدينه خندقى كنده شود كه مانع عبور و تهاجم دشمن به شهر گردد. اين پيشنهاد تصويب شد و ظرف چند روز با همت و تلاش مسلمانان خندق آماده گرديد؛ خندقى كه پهناى آن به قدرى بود كه سواران دشمن نمى‏توانستند از آن با پرش بگذرند، و عمق آن نيز به اندازه‏اى بود كه اگر كسى وارد آن مى‏شد، به آسانى نمى‏توانست بيرون بيايد/

سپاه قدرتمند شرك با همكارى يهود از راه رسيد. آنان تصور مى‏كردند كه مانند گذشته در بيابانهاى اطراف مدينه با مسلمانان روبرو خواهند شد، ولى اين بار اثرى از آنان در بيرون شهر نديده و به پيشروى خود ادامه دادند و به دروازه شهر رسيدند و مشاهده خندقى ژرف و عريض در نقاط نفوذپذير مدينه، آنان را حيرت زده ساخت زيرا استفاده از خندق در جنگهاى عرب بى سابقه بود. ناگزير از آن سوى خندق شهر را محاصره كردند/

محاصره مدينه مطابق بعضى از روايات حدود يك ماه به طول انجاميد. سربازان قريش هر وقت به فكر عبور از خندق مى افتادند, با مقاومت مسلمانان و پاسداران خندق كه با فاصله هاى كوتاهى در سنگرهاى دفاع موضع گرفته بودند, روبرو مى شدند و سپاه اسلام هر نوع انديشه تجاوز را با تيراندازى و پرتاب سنگ پاسخ مى گفت . تيراندازى از هر دو طرف روز و شب ادامه داشت و هيچ يك از طرفين بر ديگرى پيروز نمى شد

از طرف ديگر, محاصره مدينه توسط چنين لشكرى انبوه , روحيه بسيارى از مسلمانان را بشدت تضعيف كرد بويژه آنكه خبر پيمان شكنى قبيله يهودى <بنى قريظه > نيز فاش شد و معلوم گرديد كه اين قبيله به بت پرستان قول داده اند كه به محض عبور آنان از خندق , اينان نيز از اين سوى خندق از پشت جبهه به مسلمانان حمله كنند

روزهاى حساس و بحرانى

قرآن مجيد وضع دشوار و بحرانى مسلمانان را در جريان اين محاصره در سوره احزاب بخوبى

ترسيم كرده است :

<اى كسانى كه ايمان آورده ايد نعمت خدا را بر خويش يادآور شويد, در آن هنگام كه لشكرهاى (عظيمى ) به سراغ شما آمدند, ولى ما باد و طوفان سخت و لشكريانى كه آنان را نمى ديديد بر آنها فرستاديم (و به اين وسيله آنها را در هم شكستيم ) و خداوند به آنچه انجام مى دهيد, بيناست

به خاطر بياوريد زمانى را كه آنها از طرف بالا و پايين شهر شما وارد شدند (و مدينه را محاصره كردند) و زمانى را به ياد آوريد كه چشمها از شدت وحشت خيره شده بود و جانها به لب رسيده بود و گمانهاى گوناگون (بدى ) به خدا مى برديد! در آن هنگام مومنان آزمايش شدند و تكان سختى خوردند

به خاطر بياوريد زمانى را كه منافقان و كسانى كه در دلهايشان بيمارى بود, مى گفتند خدا و پيامبرش جز وعده هاى دروغين به ما نداده اند.

نيز به خاطر بياوريد زمانى را كه گروهى از آنها گفتند: اى اهل يثرب !(مردم مدينه ) اينجا جاى توقف شما نيست , به خانه هاى خود باز گرديد. و گروهى از آنان از پيامبر اجازه بازگشت مى خواستند و مى گفتند خانه هاى ما بدون حفاظ است , در حالى كه بدون حفاظ نبود, آنها فقط مى خواستند (از جنگ ) فرار كنند

آنها چنان ترسيده بودند كه اگر دشمنان از اطراف و جوانب مدينه بر آنان وارد مى شدند و پيشنهاد بازگشت به سوى شرك به آنها مى كردند, مى پذيرفتند, و جز مدت كمى براى انتخاب اين راه درنگ نمى كردند.( 36)

اما با وجود وضع دشوارى مسلمانان , خندق مانع عبور سپاه احزاب شده و ادامه اين وضع براى آنان سخت و گران بود; زيرا هوا رو به سردى مى رفت و از طرف ديگر, چون آذوقه و علوفه اى كه تدارك ديده بودند تنها براى جنگ كوتاه مدتى مانند جنگ بدر و احد كافى بود, با طول كشيدن محاصره , كمبود علوفه و آذوقه به آنان فشار مى آورد و مى رفت كه حماسه و شور جنگ از سرشان بيرون برود و سستى و خستگى در روحيه آنان رخنه كند. از اين جهت سران سپاه چاره اى جز اين نديدند كه رزمندگان دلاور و تواناى خود را از خندق عبور دهند و به نحوى بن بست جنگ را بشكنند. از اين رو پنج نفر از قهرمانان لشكر احزاب , اسبهاى خود را در اطراف خندق به تاخت و تاز در آورده و از نقطه تنگ و باريكى به جانب ديگر خندق پريدند و براى جنگ تن به تن هماورد خواستند

يكى از اين جنگاوران , قهرمان نامدار عرب بنام <عمرو بن عبدود> بود كه نيرومندترين و دلاورترين مرد رزمنده عرب به شمار مى رفت , او را با هزار مرد جنگى برابر مى دانستند و چون در سرزمينى بنام <يليل > به تنهايى بر يك ];ّّ گروه دشمن پيروز شده بود, <فارس يليل > شهرت داشت . عمرو در جنگ بدر شركت جسته و در آن زخمى شده بود و به همين دليل از شركت در جنگ احد باز مانده بود و اينك در جنگ خندق براى آنكه حضور خود را نشان دهد, خود را نشاندار ساخته بود

عمرو پس از پرش از خندق , فرياد <هل من مبارز> سرداد و چون كسى از مسلمانان آماده مقابله با او نشد, جسورتر گشت و عقائد مسلمانان را به باد استهزاء گرفت و گفت : <شما كه مى گوييد كشتگانتان در بهشت هستند و مقتولين ما در دوزخ , آيا يكى از شما نيست كه من او را به بهشت بفرستم و يا او مرا به دوزخ روانه كند؟!>

سپس اشعارى حماسى خواند و در ضمن آن گفت : <بس كه فرياد كشيدم و در ميان جمعيت شما مبارز طلبيدم , صدايم گرفت !>(37)

نعره هاى پى در پى عمرو, چنان رعب و ترسى در دلهاى مسلمانان افكنده بود كه در جاى خود ميخكوب شده قدرت حركت و عكس العمل از آنان سلب شده بود.(38)

هر بار كه فرياد عمرو براى مبارزه بلند مى شد, فقط على -ع - بر مى خاست و از پيامبر اجازه مى خواست كه به ميدان برود, ولى پيامبر موافقت نمى كرد. اين كار سه بار تكرار شد. آخرين بار كه على -ع - باز اجازه مبارزه خواست , پيامبر به على -ع - فرمود: اين عمرو بن عبدود است ! على -ع - فرمود: من هم على هستم !(39)

سرانجام پيامبر اسلام (ص ) موافقت كرد و شمشير خود را به او داد, و عمامه بر سرش بست و براى او دعا كرد

على -ع - كه به ميدان جنگ رهسپار شد, پيامبر اسلام (ص ) فرمود: <برز الاسلام كله الى الشرك كله >: تمام اسلام در برابر تمام كفر قرار گرفته است . (40)

اين بيان بخوبى نشان مى دهد كه پيروزى يكى از آنى دو نفر بر ديگرى پيروزى كفر بر ايمان و ايمان بر كفر بود و به تعبير ديگر, كارزارى بود سرنوشت ساز كه آينده اسلام و شرك را مشخص مى كرد

على -ع - پياده به طرف عمرو شتافت و چون با او رو در رو قرار گرفت , گفت : تو با خود عهد كرده بودى كه اگر مردى از قريش يكى از سه چيز را از تو بخواهد آن را بپذيرى

او گفت

- چنين است

- نخستين درخواست من اين است كه آيين اسلام را بپذيرى

- از اين در خواست بگذر

- بيا از جنگ صرف نظر كن و از اينجا برگرد و كار محمد (ص ) را به ديگران واگذار. اگر او راستگو باشد, تو سعادتمندترين فرد به وسيله او خواهى بود و اگر غير از اين باشد مقصود تو بدون جنگ حاصل مى شود

- زنان قريش هرگز از چنين كارى سخن نخواهند گفت . من نذر كرده ام كه تا انتقام خود را از محمد نگيرم بر سرم روغن نمالم

- پس براى جنگ از اسب پياده شو

- گمان نمى كردم هيچ عربى چنين تقاضايى از من بكند. من دوست ندارم تو به دست من كشته شوى , زيرا پدرت دوست من بود. برگرد, تو جوانى

- ولى من دوست دارم تو را بكشم

عمرو از گفتار على -ع - خشمگين شد و با غرور از اسب پياده شد و اسب خود را پى كر و به طرف حضرت حمله برد. جنگ سختى درگرفت و دو جنگاور باهم درگير شدند. عمرو در يك فرصت مناسب ضربت سختى بر سر على -ع - فرود آورد. على -ع - ضربت او را با سپر دفع كرد ولى سپر دو نيم گشت و سر آن حضرت زخمى شد, در همين لحظه على -ع - فرصت را غنيمت شمرده ضربتى محكم بر او فرود آورد و او را نقش زمين ساخت . گرد و غبار ميدان جنگ مانع از آن بود كه دو سپاه نتيجه مبارزه را از نزديك ببينند. ناگهان صداى تكبير على -ع - بلند شد

غريو شادى از سپاه اسلام برخاست و همگان فهميدند كه على -ع - قهرمان بزرگ عرب را كشته است .(41)

كشته شدن عمرو سبب شد كه آن چهار نفر جنگاور ديگر كه همراه عمرو از خندق عبور كرده و منتظر نتيجه مبارزه على و عمرو بودند, پا به فرار بگذارند! سه نفر از آنان توانستند از خندق به سوى لشكرگاه خود بگذرند, ولى يكى از آنان بنام <نوافل > هنگام فرار, با اسب خود در خندق افتاد و على -ع - وارد خندق شد واو را نيز به قتل رساند! با كشته شدن اين قهرمان , سپاه احزاب روحيه خود را باختند, و از امكان هر گونه تجاوز به شهر, بكلى نااميد شدند و قبائل مختلف هر كدام به فكر بازگشت به زادگاه خود افتادند

آخرين ضربت را خداوند عالم به صورت باد و طوفان شديد بر آنان وارد ساخت و سرانجام با ناكامى كامل راه خانه هاى خود را در پيش گرفتند.(42)

این بود خلاصه از زندگانی امام علی (ع)


ارسال به : Add to google * Add to del.icio.us * Add to digg * Add to netvouz * Add to blinkbits * Add to technorati *Add to segnalo * Add to Yahoo * Add to reddit * Add to blinklist * Add to taggly

+| نوشته شده توسط احمد صالحی نژاد در شنبه 22 تیر1387 و ساعت 17:7       

  على (ع) از زبان خود پيامبر صلى الله عليه و آله

دوست داشتن امام على عليه السلام

951-پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:دوستى على گناهان را فرو مى‏خورد همچنان كه آتش هيمه را. (1)

952-سر لوحه كارنامه مؤمن،دوستى على بن ابى طالب است. (2)

953-هر گاه خداوند عشق و دوستى على را در دل مؤمنى استوار سازد و با اين حال قدمش بلغزد (خطايى از او سر زند) در روز قيامت قدمش را بر صراط استوار نگه دارد. (3)

دشمن داشتن امام على عليه السلام

954-پيامبر خدا صلى الله عليه و آله-به على عليه السلام-:تو را جز مؤمن دوست ندارد و جز منافق دشمنت ندارد. (4)

احاديث در اين زمينه بسيار زياد و بلكه متواترند.

955-امام على عليه السلام:اگر با اين شمشيرم بر بينى مرد با ايمان زنم كه مرا دشمن گيرد،هرگز با من دشمنى نكند و اگر همه دنيا را به منافق دهم تا مرا دوست دارد،هيچگاه دوستم ندارد.و اين از آن روست كه قضا جارى گشت و بر زبان پيامبر امى گذشت كه فرمود:اى على!مؤمن تو را دشمن ندارد و منافق دل به دوستى تو نسپارد. (5)

على پيشواى نيكوكاران

956-پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:على پيشواى نيكوكاران است و كشنده بدكاران،هر كه او را يارى كند يارى شود و هر كه از يارى او دست‏شويد،بى‏يار ماند. (6)

957-به على عليه السلام-:آفرين و مرحبا به سرور مسلمانان و پيشواى پرهيزگاران. (7)

958-اى على!خداوند...دوست داشتن مستمندان را به تو بخشيده است،از اين رو آنان به پيشوايى تو خرسندند و تو به داشتن پيروانى چون ايشان. (8)

959-درباره على به من وحى شده كه او سرور مسلمانان،پيشواى پرهيزگاران و رهبر رو سپيدان است. (9)

على امام و پيشواى شماست

960-پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:آيا شما را به چيزى رهنمون شوم كه تا هر گاه بر آن توافق كنيد، (10) به هلاكت در نيفتيد؟!همانا ولى شما خداوند و امامتان على بن ابى طالب است.پس،خير خواه و مخلص او باشيد و تصديقش كنيد. همانا اين مطلب را جبرئيل به من خبر داد.

961-همانا خداوند عز و جل درباره على بن ابى طالب بمن سفارشى فرمود.گفتم:بار پروردگارا،آن را برايم روشن فرما.فرمود:بشنو!عرض كردم:گوش به فرمانم.فرمود:همانا على پرچم هدايت و پيشواى دوستان من و روشنايى (راه) كسانى است كه مرا اطاعت كنند.او كلمه‏اى است كه با پرهيزگاران همراهش كردم.هر كه او را دوست‏بدارد مرا دوست داشته و هر كه از او اطاعت كند از من اطاعت كرده است. (11)

962-خداوند درباره على به من سفارشى فرمود.عرض كردم:بار خدايا!آن را برايم توضيح بده.فرمود: گوش كن!عرض كردم:گوش مى‏كنم.فرمود:همانا على پرچم هدايت و پيشواى دوستان من است.اين را به او بشارت ده.پس،على آمد و من به او بشارت دادم. (12)

على جانشين من است

963-پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:اى بنى هاشم!همانا برادر من،وصى من و وزير من و جانشين من در ميان خانواده‏ام على بن ابى طالب است.او دين مرا مى‏پردازد و وعده‏ام را به كار مى‏بندد. (13)

964-جبرئيل نزد من آمد و گفت:اى محمد!پروردگارت[به تو درود مى‏فرستد و]مى‏گويد:همانا على بن ابى طالب وصى و جانشين تو در ميان خانواده و امت تو مى‏باشد. (14)

965-اشاره به على عليه السلام-:اين برادر و وصى و جانشين من در ميان شماست.فرمانش را بشنويد و اطاعت كنيد. (15)

على وصى من است

966-پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:همانا وصى من،رازدار من و بهترين بازماندگانم و كسى كه وعده‏ام را به كار مى‏بندد و دينم را ادا مى‏كند على بن ابى طالب است. (16)

967-هر پيامبر وصى و وارثى دارد و على وصى و وارث من است. (17)

ابن ابى الحديد مى‏نويسد:بعد از رحلت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله حضرت على به نام وصى رسول الله خوانده مى‏شد چون پيامبر مطالب و خواسته‏هاى خود را به او وصيت كرده بود.اصحاب و هم باوران ما اين مطلب راانكار نمى‏كنند اما مى‏گويند:اين وصيت در زمينه خلافت نبوده بلكه درباره بسيارى از امور و مسائل نو ظهور پس از ايشان بوده است. (18)

وى اشعار فراوانى را از شاعران صدر اسلام زير عنوان‏«اشعارى كه درباره وصايت على سروده شده‏» (19) بازگو كرده است.او در توضيح اين جمله امام كه:«وصيت و وراثت در ميان ايشان است‏»مى‏گويد:ما شك نداريم كه على عليه السلام وصى پيامبر خدا بوده است،گو اين كه افرادى كه از نظر ما كينه‏توزند،اين نكته را قبول ندارند.البته به عقيده ما مقصود از وصيت نص و خلافت نيست‏بلكه مسائل ديگرى است كه-اگر روشن شوند-شايد برتر و مهمتر از موضوع خلافت‏باشند. (20)

هر كه من مولاى اويم على مولاى اوست

968-پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:هر كه من مولاى اويم على نيز مولاى اوست. (21)

969-اى بريده!آيا من به مؤمنان از خود ايشان سزاوارتر نيستم؟عرض كردم:البته،اى پيامبر خدا. فرمود:هر كه من مولاى اويم على هم مولاى اوست. (22)

970-عبد الرحمن بن ابى ليلى:على را ديدم كه در رحبه (كوفه) مردم را سوگند مى‏دهد:شما را به خدا سوگند مى‏دهم اگر كسى از شما هست كه شنيده باشد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در روز غدير خم مى‏فرمود:«هر كه من مولاى اويم،پس على مولاى اوست‏»برخيزد و گواهى دهد عبد الرحمن مى‏گويد:دوازده تن از بدريان كه گويى هم اكنون يكايك آنان را مى‏نگرم،برخاستند و گفتند:گواهى مى‏دهيم كه شنيديم پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در روز غدير مى‏فرمود:آيا من به مؤمنان سزاوارتر نيستم...؟عرض كرديم:البته،اى پيامبر خدا.پيامبر فرمود:هر كه من مولاى او هستم على نيز مولاى اوست.خدايا دوست‏بدار هر كه را دوستدار على باشد و دشمن بدار هر كه را با او دشمنى ورزد. (23)

على ولى هر مؤمنى است

971-پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:على از من است و من از او.او ولى هر مؤمنى است. (24)

972-عمران بن حصين:پيامبر خدا صلى الله عليه و آله سپاهى را به فرماندهى على بن ابى طالب گسيل داشت.او در اين سفر كارى كرد...ما هر گاه از سفر برمى‏گشتيم ابتدا خدمت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مى‏رسيديم،پس،بر آن حضرت سلام كرديم...مردى از آن ميان برخاست و عرض كرد:اى پيامبر خدا،على چنين و چنان كرد.

پيامبر از او روى گرداند.مرد ديگرى برخاست و همان گفت كه آن اولى گفته بود.تا آن كه چهارمى برخاست و سخنان همان نفر اول را به زبان آورد.پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در حالى كه چهره‏اش متغير شده بود رو به او كرده فرمود:رها كنيد على را،رها كنيد على را،رها كنيد على را،همانا على از من است و من از او.او پس از من ولى هر مؤمنى است. (25)

973-وهب بن حمزه:با على بن ابي طالب از مدينه به مكه سفر كردم.در راه از او اندكى تندى ديدم. گفتم:وقتى برگشتم و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را ديدم از او بد خواهم گفت.او مى‏گويد:وقتى برگشتم و به ديدار پيامبر خدا صلى الله عليه و آله رفتم از على بدگويى كردم.پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به من فرمود:اين حرفها را درباره على مگو.همانا على بعد از من ولى شماست. (26)

974-بريده اسلمى:پيامبر خدا به ما دستور داد به على به عنوان امير مؤمنان سلام كنيم.در آن روز ما هفت نفر بوديم و من از همه كوچكتر بودم. (27)

على با حق است

975-پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:على با حق است و حق با على و بر محور او مى‏گردد.

ابن ابي الحديد مى‏نويسد:در اخبار صحيحى از قول پيامبر آمده است كه فرمود:على با حق است... (28)

976-حق با اين است،حق با اين است-يعنى على عليه السلام. (29)

977-حق با على است هر جا كه رو كند. (30)

978-بار خدايا!هر طور كه على گرديد حق را با او بگردان. (31)

979-على با حق است و حق با على.آن دو هرگز از هم جدا نشوند،تا آن گاه كه در روز قيامت‏بر لب حوض نزد من آيند. (32)

على با قرآن است

980-پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:على با قرآن و قرآن با على است و هرگز از هم جدا نشوند تا در كنار حوض (كوثر) نزدم آيند. (33)

981-على با حق و قرآن است و حق و قرآن با على و از هم جدا نشوند تا كنار حوض نزد من آيند. (34)

982-اين على با قرآن است و قرآن با على.از هم جدا نمى‏شوند تا در كنار حوض بر من وارد شوند.پس آنچه را در اين دو بر جاى نهادم از آنها بپرسيد. (35)

على حجت‏خداست

983-انس در خدمت پيامبر نشسته بود كه على عليه السلام وارد شد،پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى انس!من و اين حجت‏خدا بر بندگان او هستيم. (36)

على دروازه علم پيامبر است

984-پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:من شهر علم هستم و على دروازه آن،پس هر كه علم خواهد بايد از در بيايد. (37)

985-من شهر علم هستم و على دروازه آن.پس،هر كه علم خواهد بايد كه از در آن وارد شود. (38)

986-على درگاه دانش من است. (39)

987-من سراى حكمتم و على در آن. (40)

988-على دروازه دانش من است و پس از من رسالت مرا براى امتم تبيين مى‏كند. (41)

على داناترين مردم پس از من است

989-پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:پس از من على بن ابي طالب داناترين فرد امت من است. (42)

990-على بن ابي طالب خداشناس‏ترين مردمان است و بيش از همه اهل‏«لا اله الا الله‏»را دوست دارد و بزرگشان مى‏دارد. (43)

991-پس از من،على آگاهترين فرد است‏به كار قضاوت و داناترين آنهاست. (44)

992-اى على!تو...وارث دانش منى. (45)

من و على از يك درخت هستيم

993-پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:من و على از يك درختيم و ديگر مردمان از درختهاى گوناگون. (46)

994-اى على!مردم از درختهاى گونه گونند و من و تو از يك درخت. (47)

995-جابر:پيامبر صلى الله عليه و آله در عرفه بود و على رو به روى آن حضرت قرار داشت.پيامبر فرمود:اى على!نزديك من آى و پنجه‏ات را در پنجه من گذار.اى على!من و تو از يك درخت آفريده شده‏ايم.من ريشه آن درختم و تو تنه آن و حسن و حسين شاخه‏هايش.هر كه به شاخه‏اى از آن بياويزد خداوند او را به بهشت در آرد. (48)

تو برادر من هستى

996-پيامبر خدا صلى الله عليه و آله-به على عليه السلام-:تو در دنيا و آخرت برادر من هستى. (49)

997-من همان مى‏گويم كه برادرم موسى گفت:«پروردگارا،سينه‏ام را فراخ گردان و كارم را آسان كن و از خانواده‏ام براى من وزير و پشتيبانى قرار ده‏»،برادرم على را،«پشتم را به او قوى دار...». (50)

998-امام على عليه السلام-خطاب به پيامبر آن گاه كه ميان اصحابش پيوند برادرى ساخت-:هر آينه جان از تنم برفت و پشتم شكست آن گاه كه ديدم با اصحاب خود چنان كردى و با من نه.اگر اين رفتار شما از سر خشم بر من است‏بخشش و بزرگوارى از شماست!پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: قسم به آن كه مرا به حق برانگيخت تو را آخرين نفر قرار ندادم مگر آن كه براى خودم مى‏خواستمت.تو براى من همچون هارونى براى موسى با اين تفاوت كه پس از من پيامبرى نيست.تو برادر و وارث من هستى. (51)

على از من و من از اويم

999-پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:على از من است و من از اويم. (52)

1000-به على عليه السلام-:تو از من هستى و من از توام. (53)

1001-على براى من مانند سر من است‏براى پيكرم. (54)

1002-همانا گوشت على از گوشت من است و خون او از خون من. (55)

1003-به على-:اى على!تو از من هستى و من از تو.تو برادر و يار منى. (56)

از طرف من ابلاغ نمى‏كند مگر خودم يا على

1004-انس بن مالك:پيامبر صلى الله عليه و آله سوره برائت را (براى خواندن بر مشركان) به دست على داد و فرمود: (اين سوره را) نمى‏رساند مگر من يا مردى از خاندان من. (57)

1005-پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:على از من است و من از على.از سوى من نمى‏رساند و ادا نمى‏كند مگر خودم يا على. (58)

تو براى من همچون هارونى

1006-پيامبر خدا صلى الله عليه و آله-به على عليه السلام:تو نسبت‏به من همچون هارونى نسبت‏به موسى جز آن كه پس از من پيامبرى نيست. (59)

1007-به على-:آيا نمى‏پسندى كه نزد من همان جايگاهى را داشته باشى كه هارون نزد موسى داشت،با اين تفاوت كه تو پيامبر نيستى؟مرا نشايد كه بروم مگر آن كه تو جانشين من باشى. (60)

1008-امام على عليه السلام:پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:تو را جا گذاشتم كه جانشين من باشى. عرض كردم:اى پيامبر خدا!آيا از تو بازمانم؟فرمود:آيا نمى‏پسندى كه براى من چنان باشى كه هارون براى موسى بود جز اين كه بعد از من پيامبرى نيست (61)

ولايت على

1009-پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:اگر على را به ولايت و سرپرستى گيريد خواهيد ديد كه رهنما و رهيافته است و شما را به راه راست مى‏برد. (62)

1010-اگر على را به خلافت‏برگزينيد-كه فكر نمى‏كنم چنين كنيد-او را رهنما و رهيافته خواهيد ديد. (63)

1011-آن گاه كه از موضوع فرمانروايى يا خلافت نزد آن حضرت سخن به ميان آمد-:اگر آن را به على سپاريد خواهيد ديد كه رهنما و رهيافته است و شما را در راه راست مى‏برد. (64)


پى‏نوشتها:

(1-2-3-4) كنز العمال:3290033021،33022،32878.

(5) شرح نهج البلاغة لابن ابي الحديد:18/173.

(6-7) كنز العمال:32909،33009.

(8-9) تاريخ دمشق‏«ترجمة الامام علي عليه السلام‏»:2/212/706 و ص 258/775.

(10) شرح نهج البلاغة لابن ابي الحديد:3/98.

(11) نور الثقلين:5/73/74.

(12) تاريخ دمشق‏«ترجمة الامام علي عليه السلام‏»:2/230/734.

(13) امالي الطوسي:602/1244.

(14) امالي المفيد:168/3.

(15-16) كنز العمال:36419،32952.

(17) تاريخ دمشق‏«ترجمة الامام علي عليه السلام‏»:3/5/1021.

(18-19) شرح نهج البلاغة لابن ابي الحديد:1/13 و ص 143-150.

(20) شرح نهج البلاغة لابن ابي الحديد:1/139.

(21-22-23) تاريخ دمشق‏«ترجمة الامام علي عليه السلام‏»:1/366/461 و ح 458 و 2/11/506.

(24) كنز العمال:32938.

(25-26) تاريخ دمشق‏«ترجمة الامام علي عليه السلام‏»:1/380/486 و ص 385/491.

(27) تاريخ دمشق‏«ترجمة الامام علي عليه السلام‏»:2/260/777.

(28) شرح نهج البلاغة لابن ابي الحديد:2/297.

(29) كنز العمال:33018.

(300) الكافي:1/294/1.

(31-32-33-34) تاريخ دمشق‏«ترجمة الامام علي عليه السلام‏»:3/118/1159 و ص 120/1162 و ص 124 و ص 125 كلاهما في الهامش.

(35-36) تاريخ دمشق‏«ترجمة الامام علي عليه السلام‏»:3/125 في الهامش و 2/273/793.

(37-38-39-40-41-42-43) كنز العمال:32890،32979،32911،32889،32981،32977،32980.

(44) امالي الصدوق:440/20.

(45) ينابيع المودة:1/397/17.

(46-47) كنز العمال:32943،32944.

(48-49-50) تاريخ دمشق‏«ترجمة الامام علي عليه السلام‏»:1/129/179 و ص 105/145 و ص 107/147.

(51) تاريخ دمشق‏«ترجمة الامام علي عليه السلام‏»:1/108/148.

(52) سنن ابن ماجة:119.

(53-54-55) كنز العمال:32880،32914،32936.

(56-57-58) تاريخ دمشق‏«ترجمة الامام علي عليه السلام‏»:1/109/149 و 2/377/873 و ص 378/875.

(59-60-61-62-63) كنز العمال:32881،32931،36488،32966،33072.

(64) تاريخ دمشق‏«ترجمة الامام علي عليه السلام‏»:3/69/1110 و 2/280/804.


ميزان الحكمة جلد 1 صفحه 253 ،محمد محمدى رى‏شهرى

ارسال به : Add to google * Add to del.icio.us * Add to digg * Add to netvouz * Add to blinkbits * Add to technorati *Add to segnalo * Add to Yahoo * Add to reddit * Add to blinklist * Add to taggly

+| نوشته شده توسط احمد صالحی نژاد در شنبه 22 تیر1387 و ساعت 17:0       

  سخاوت و ايثار على عليه السلام

على عليه السلام در سخاوت مشهور و كعبه آمال مستمندان و بيچارگان بود هر كسى را فقر و نيازى ميرسيد دست‏حاجت پيش على عليه السلام مى‏برد و آنحضرت با نجابت و اصالتى كه در فطرت او بود حاضر نميشد آبروى سائل ريخته شود.

حارث حمدانى دست نياز پيش على عليه السلام برد،حضرت فرمود آيا مرا شايسته پرسش دانسته‏اى؟

 
عرض كرد بلى يا امير المؤمنين،على عليه السلام فورا چراغ را خاموش كرد و گفت اين عمل براى آن كردم كه ترا در اظهار مطلب خفت و شكستى نباشد.

روزى مستمندى بعلى عليه السلام وارد شد و وجهى تقاضا كرد،على عليه السلام بعامل خود فرمود او را هزار دينار بدهد عامل پرسيد از طلا باشد يا نقره؟فرمود براى من فرقى ندارد هر كدام كه بدرد حاجتمند بيشتر ميخورد از آن بده.

معاويه كه دشمن سرسخت آنحضرت بود روزى از يكى پرسيد:از كجا ميآئى؟

آن شخص از راه تملق گفت از پيش على كه بخيل‏ترين مردم است!معاويه گفت واى بر تو از على سخى‏تر كسى بدنيا نيامده است اگر او را انبارى از كاه و انبارى از طلا باشد طلا را زودتر از كاه ميبخشد.

يكى از مباشران على عليه السلام عوائد ملك او را پيش وى آورده بود آنحضرت فورا در آمد خود را بفقراء تقسيم نمود عصر آنروز همان شخص على عليه السلام را ديد كه شمشيرش را ميفروشد تا براى خانواده خود نانى تهيه كند.

على عليه السلام هيچگاه سائل را رد نميكرد و ميفرمود:اگر من احساس كنم كه كسى از من چيزى خواهد خواست پيش از اظهار او در اجابت دعوتش پيشدستى ميكنم زيرا حقيقت جود نا خواسته بخشيدن است.

على عليه السلام ميفرمود حاجتمندان حاجت‏خود را روى كاغذ بنويسند تا خوارى و انكسار سؤال در چهره آنها نمايان نشود.على عليه السلام چهار درهم پول داشت‏يكى را در موقع شب انفاق نمود و يكى را در روز و يكدرهم آشكارا و يكدرهم در نهان آنگاه اين آيه نازل شد كه مفسرين شان نزول آنرا در مورد انفاق آنحضرت نوشته‏اند:

الذين ينفقون اموالهم بالليل و النهار سرا و علانية فلهم اجرهم عند ربهم و لا خوف عليهم و لا هم يحزنون (1) .

كسانيكه اموال خود را در شب و روز،نهانى و آشكارا انفاق ميكنند براى آنها نزد پروردگارشان پاداشى است و ترس و اندوهى بر آنها نباشد (2) .

پس از قتل عثمان كه على عليه السلام بمسند خلافت نشست عربى نزد آنحضرت آمد و عرض كرد من بسه نوع بيمارى گرفتارم،بيمارى نفس،بيمارى جهل،بيمارى فقر!على عليه السلام فرمود مرض را بايد بطبيب رجوع كرد و جهل را بعالم و فقر را بغنى.

آن مرد گفت‏شما هم طبيب هستيد و هم عالم و هم غنى!

حضرت دستور داد از بيت المال سه هزار درهم باو عطاء كردند و فرمود هزار درهم براى معالجه بيمارى و هزار درهم براى رفع پريشانى و هزار درهم‏براى معالجه نادانى (3) .

علماء و مفسرين عامه و خاصه نقل كرده‏اند على عليه السلام در مسجد نماز ميخواند و در ركوع بود كه سائلى در حاليكه سؤال ميكرد از كنار او گذشت و آنحضرت انگشتر خود را كه در دست داشت‏با اشاره باو بخشيد،سائل وقتى از او دور شد با رسول اكرم صلى الله عليه و آله برخورد نمود حضرت پرسيد چه كسى اين انگشتر را بتو داد؟سائل اشاره بعلى عليه السلام نمود و گفت اين شخص كه در ركوع است آنگاه آيه:انما وليكم الله و رسوله...كه آيه ولايت‏بوده و ضمنا اشاره بخاتم بخشى آنحضرت است نازل شد (4) . (در بخش پنجم در ترجمه و تفسير آيه مزبور بحث‏خواهد شد)

على عليه السلام تنها به بخشش مال اكتفاء نميكرد بلكه جان خود را نيز در راه حق ايثار نمود،در شب هجرت بخاطر پيغمبر صلى الله عليه و آله از جان خود دست‏شست و باستقبال مرگ رفت،معنى پر مغز ايثار همين است كه جز على عليه السلام كسى بدان پايه نرسيده است.

ايثار مقدم داشتن ديگران است‏بر نفس خود و كسى تا تسلط كامل بر نفس نداشته باشد نميتواند مال و جان خود را بديگرى بدهد،اين صفت از سجاياى اخلاقى و صفات ملكوتى است كه در هر كسى پيدا نميشود،على عليه السلام با زحمت و مشقت زياد نانى تهيه كرده و براى فرزندان خود مى‏برد در راه سائلى رسيد و اظهار نيازمندى كرد حضرت نان را باو داد و با دست‏خالى بخانه رفت،روزى با غلام خود قنبر ببازار رفت و دو پيراهن نو و كهنه خريد كهنه را خود پوشيد و نو را بقنبر داد.

محدثين و مورخين،همچنين مفسرين ذيل تفسير آيات سوره دهر (هل اتى) هر يك با مختصر تفاوتى در الفاظ و عبارات در مورد ايثار على عليه السلام بطورخلاصه چنين نوشته‏اند كه حسنين عليهما السلام مريض شدند پدر و مادر آنها و حتى خود حسنين نذر كردند كه پس از بهبودى سه روز بشكرانه آن روزه بگيرند فضه خادمه منزل نيز از آنها پيروى نمود.

چون خداوند لباس عافيت‏بآنها پوشانيد بنذر خود وفا كرده و مشغول روزه گرفتن شدند،على عليه السلام سه صاع جو از شمعون يهودى كه همسايه‏شان بود قرض كرد و بمنزل آورد حضرت زهرا عليها السلام روز اول يكصاع از آنرا آرد نموده و (بتعداد افراد خانواده) پنج گرده نان پخت،شب اول موقع افطار سائلى پشت در صدا زد اى خانواده پيغمبر من مسكين و گرسنه‏ام از آنچه ميخوريد مرا اطعام كنيد كه خدا شما را از طعامهاى بهشتى بخوراند،خاندان پيغمبر هر پنج قرص را بمسكين داده و خود با آب افطار كردند.

روز دوم فاطمه عليها السلام ثلث ديگر جو را آرد كرد و پنج گرده نان پخت‏شامگاه موقع افطار يتيمى پشت در خانه حرفهاى مسكين شب پيشين را تكرار كرد باز هر پنج نفر قرصهاى نان را باو داده و خود با آب افطار كردند.روز سيم فاطمه عليها السلام بقيه جو را بصورت نان در آورد و موقع افطارى اسيرى پشت در آمد و سخنان سائلين دو شب گذشته را بزبان آورد باز خاندان پيغمبر نانها را باو دادند و خودشان فقط آب چشيدند روز چهارم حسنين عليهما السلام چون جوجه ميلرزيدند وقتى پيغمبر صلى الله عليه و آله آنها را ديد فرمود پناه مى‏برم بخدا كه شما سه روز است در چنين حاليد جبرئيل فورا نازل شد و 18 آيه از سوره هل اتى را (از آيه 5 تا آيه 22) در شان آنها و توضيح مقامات عاليه‏شان در بهشت‏برين برسول اكرم صلى الله عليه و آله قرائت كرد كه يكى از آيات مزبور اشاره بانفاق و اطعام سه روزه آنها است آنجا كه خداوند تعالى فرمايد:

و يطعمون الطعام على حبه مسكينا و يتيما و اسيرا (5) .

و در آخر آيات نازله هم از عمل بيريا و خالصانه آنها قدردانى‏كرده و فرمايد:ان هذا كان لكم جزاء و كان سعيكم مشكورا.يعنى البته اين (مقامات و نعمتهاى بهشتى كه در آيه‏هاى پيش آنها را توضيح داده) پاداش عمل شما است و سعى شما مورد رضايت و قدردانى است (6) .

پى‏نوشتها:

(1) سورة بقره آيه 274

(2) كشف الغمه ص 93-ينابيع المودة ص 92-مناقب ابن مغازلى ص 280

(3) جامع الاخبار ص 162

(4) مناقب ابن مغازلى ص 313-كفاية الطالب ص 250 و كتب ديگر.

(5) سوره دهر آيه 8.

(6) شواهد التنزيل جلد 2 ص 300-امالى صدوق مجلس 44 حديث 11-كشف الغمه ص 88 و كتب ديگر.

على كيست؟ صفحه 259

فضل الله كمپانى


ارسال به : Add to google * Add to del.icio.us * Add to digg * Add to netvouz * Add to blinkbits * Add to technorati *Add to segnalo * Add to Yahoo * Add to reddit * Add to blinklist * Add to taggly

+| نوشته شده توسط احمد صالحی نژاد در شنبه 22 تیر1387 و ساعت 16:55       

  در مکتب امیرالمومنین

نمونه‌ای از توصیه اولیای دین درباره وفای به عهد را می توان در فرمان امیرالمومنین به فرماندارشان در مصر – مالک اشتر نخعی- یافت. امیرالمومنین اگرچه در این نامه مالک اشتر را خطاب قرار داده‌اند، اما واقعیت آن است که تمام انسانها، در تمام مکانها و زمانها مخاطب این پیمان هستند. در عهد نامه مالک اشتر فشرده‌ای از نظریات و افکار و اندیشه‌های جهانتاب علی (علیه السلام) به چنان صورت دقیق و عمیقی بیان شده است که می‌توان گفت در آن تکلیف تمامی افراد بشر چه به عنوان یک بنده و مخلوق در برابر پروردگار، چه به عنوان یک انسان در جامعه، چه به عنوان حاکمی که مسؤول اجرای احکام اسلامی است و چه به عنوان فردی که تحت حمایت قوانین نجات بخش اسلام زندگی می‌کند، به وضوح و دقت روشن شده است. حال که اهمیت این سفارشات قدری روشنتر شد، چه نیکوست تا در آستانه شهادت ایشان اندکی در قسمتی از این عهدنامه درباره وفای به عهد بیشتر تأمل کنیم:

" اگر پیمانى بین تو و دشمنت‏ بسته شد، و یا تعهد پناه دادن ‏را به او دادى، جامه وفا را برعهد خویش بپوشان، و تعهدات خود را محترم ‏بشمار! و جان خود را سپر تعهدات خویش قرارده! زیرا هیچ یك از فرائض الهى‏ نیست كه همچون وفاى به عهد و پیمان، مردم جهان با تمام اختلافاتى كه دارند، نسبت‏ به آن این چنین اتفاق نظر داشته باشند. حتى مشركان زمان جاهلیت، علاوه ‏برمسلمانان، آن را مراعات می‌كردند. چرا كه عواقب پیمان شكنى را آزموده‏ بودند. بنابر این هرگز پیمان شكنى مكن، و در عهد خود خیانت روا مدار، و دشمنت را مفریب، زیرا غیر از شخص جاهل و شقى، كسى گستاخى بر خداوند را روا نمی‌دارد. خداوند عهد و پیمانى را كه با نام او منعقد می‌شود با رحمت‏ خود مایه آسایش بندگان، و حریم امنى برایشان قرار داده تا به آن پناه برند. و براى انجام كارهاى خود به جوار او متمسك می‌شوند. بنابر این، فساد، خیانت و فریب، در عهد و پیمان راه ندارد، هرگز پیمانى را مبند كه در تعبیرات‏ آن جاى گفتگو باقى بماند، و بعد از تأكید و عبارات محكم، عبارات سست‏ و قابل توجیه به كار مبر (كه اثر آنرا خنثى می‌كند). هرگز قرار گرفتن در تنگنا به خاطر الزامهاى الهى پیمانها، نباید تو را وادار سازد كه براى فسخ آن از راه ناحق‏ اقدام كنى، زیرا شكیبایى تو در تنگناى پیمانها كه امید گشایش و پیروزى درعاقبت آن را دارى، بهتر است از پیمان شكنى و خیانتى كه از مجازات آن می‌ترسى؛ همان شکستن پیمانی كه موجب مسؤولیتى از ناحیه خداوند می‌گردد كه نه در دنیا و نه‏ در آخرت نتوانى پاسخ گوى آن باشى."

قسمتی از عهدنامه مالک اشتر، نهج البلاغه، نامه شماره 53

«برگرفته از کتاب آئین کشورداری از دیدگاه امام علی (علیه السلام)، تألیف آیت الله العظمی فاضل لنکرانی»

 

ارسال به : Add to google * Add to del.icio.us * Add to digg * Add to netvouz * Add to blinkbits * Add to technorati *Add to segnalo * Add to Yahoo * Add to reddit * Add to blinklist * Add to taggly

+| نوشته شده توسط احمد صالحی نژاد در شنبه 22 تیر1387 و ساعت 16:50       

  سخنان حكمت آميز على (ع)

1- البخلُ عارٌ، و الجبنُ منقصةٌ: بخيل بودن ننگ است و ترسو بودن كاستى مى‏باشد.
2- و المُقِلّ غريبٌ فى بَلْدته: تهيدست در شهرش نيز بيگانه است.
وان را كه بر مراد جهان نيست دسترس در زاد بوم خويش غريب است و ناشناخت‏
3- العجز آفة، و الصبر شجاعة: ناتوانى آفت است و شكيبايى دلاورى مى‏باشد.
4- العلم ميراثٌ كريمةٌ: دانش ميراث گرانقيمتى است .
5- صدُر العاقل صندوقُ سّرِه: سينه خردمند، صندوق راز اوست .
6- و البَشاشةُ حِبالُة المَودّة: گشاده رويى دام دوستى است .
7- و من رضى عن نفسه كثُر الساخط عليه: و كسى كه از خود راضى باشد، خشم گيرندگان بر او بسيار مى‏شوند
8- اعجز الناس من عجز عن اكتساب الاخوان: ناتوان‏ترين افراد كسى است كه از دوست‏يابى ناتوان باشد.
9- و الفرصةُ تمرّ مرالسحاب، فانتهزوا فُرَصَ الخير: و فرصت همانند ابر گذراست، پس فرصتهاى خوب را غنيمت بشماريد.
10- افضلُ الزهد اخفاء الزهد: برترين پارسايى، پنهان نمودن پارسايى است .
11- فمن اشتاق الى الجنة سلاعن الشهوات: كسى كه آرزومند بهشت باشد، تمايلات نفسانى را فراموش مى‏كند.
12- و من اشفق من النار اجتنب المحرمات: و كسى كه از دوزخ مى‏ترسد، از كارهاى حرام دورى مى‏كند.
13- و من زهد فى الدنيا، استهان بالمصيبات: و كسى در دنيا پارسايى ورزد، سختى‏ها را سبك مى‏شمارد.
14- و من ارتقب الموت، سارع الى الخيرات: و كسى كه در انتظار مرگ باشد، به سوى نيكى‏ها مى‏شتابد.
15- فمن اَمَر بالمعروف، شَدّ ظهور المؤمنين: كسى كه امر به معروف نمايد، پشت اهل ايمان را محكم مى‏كند. (مؤمنان را توانمند مى‏نمايد).
16- كُن سَماحاً و لا تكن مُبذّراً: بخشنده باش، ولى اسراف كننده و ولخرج مباش.
17- اشرفُ الغنى‏ تركُ المُنى‏: بالاترين و برترين بى نيازى، رها نمودن آرزوهاست.
18- انّ اغنى الغنى العقل: همانا بالاترين توانگرى، خرد است .
19- و اكبر الفقر الحُمق: و برزگترين تهيدستى، كم خردى و نادانى است .
20- و او حشُ الوَحْشةِ العُجْبُ: وحشتناك‏ترين تنهايى و ترس، خود بينى است .
21- و اكرم الحسَب حُسن الخلق: گرامى‏ترين اصل و تبار، خوشخويى است.
22- لا قربة بالنوافل اذا اضرّت بالفرائض:هرگاه مستحبّات به واجبات زيان رساند، (آن مستحبات) سبب نزديكى به خدا نمى‏گردد.
23- لسان العاقل وراء قلبه: زبان دانا در پشت قلب اوست.
24- و قلب الاحمق وراء لسانه : و قلب نادان در پشت زبانش مى‏باشد.
25- قدر الرجل على قدر مروءته: صداقت و راستگويى مرد به اندازه جوانمرديش مى‏باشد .
26- و عفته على قدر غيرته: و پاكدامنى مرد به اندازه غيرت اوست.
27- الظّفَر بالحَزْم: پيروزى در سايه هوشيارى و دور انديشى است .
28- اولى الناس بالعفو اقدرهم على العقوبة: شايسته‏ترين افراد به گذشت، تواناترين آنان بر كيفر است .
29- لا غنى كالعقل، ولا فقر كالجهل: هيچ بى‏نيازى همانند خرد، و هيچ تهيدستى مانند نادانى نيست.
30- و لا ميراث كالادب و لا ظهير كالمشاورة: هيچ سرمايه‏اى همچون ادب و هيچ پشتيبانى همانند مشورت نيست .
31- القناعة مال لا ينفد: قناعت دارايى تمام نشدنى است .
32- المال مادة الشهوات: ثروت مايه و اصل تمام شهوت هاست.
33- اللسان سَبُعٌ، ان خُلّى عنه عقر: زبان درنده است، اگر رها شود مى‏گزد.
34- فوت الحاجة اهون من طلبها الى غير اهلها: از بين رفتن خواسته، آسانتر و بهتر از آن است كه از نا اهل درخواست نمايى.
35- العفاف زينة الفقر، و الشكر زينة الغنى: پاكدامنى زينت تهيدستى، و سپاسگزارى زينت توانگرى است .
36- لا يرى الجاهل الا مفرطاً او مفرطً: نادان همواره يا افراط كننده (تندرو) است، ياكوتاهى كننده و ضايع كننده.
37- اذا تم العقل نقص الكلام: هرگاه خردكامل گردد، سخن كم مى‏شود.
38- نَفَسُ المرءِ خُطاه الى اجله: نفس‏هاى هر انسانى، گام‏هاى او به سوى زمان مرگش است.
39- رأىُ الشيخ احبّ الىّ من جَلَدِ الغلام: انديشه و فكر پير (دانا) در نزد من، از صلابت و دليرى نوجوان بهتر است .
40- قيمة كلّ امرى ما يُحسنه: ارزش هر فرد به ميزان كارى است كه مى‏تواند آن را نيكو انجام دهد.
41- من اصلح ما بينه و بين الله، اصلح الله ما بينه و بين الناس: هر كسى كه ميان خود و خدا را درست نمايد، خداى تعالى نيز ميان او و مردم را اصلاح مى‏نمايد.
42- و من اصلح امر آخرته اصلح الله امر دنياه: و كسى كه كار آخرتش را نيكونمايد، خداى تعالى نيز كار دنيايش را نيكو مى‏نمايد.
43- لا يَقِلُ عملٌ مع التقوى: كار توأم با پرهيز كارى، اندك نيست .
44- نوم على يقين خير من صلاة فى شك: خواب توأم با باور، از نماز در حال ترديد بهتر است .
45- هلك فىّ رجلان: محبّ غال، و مُبغضٌ قال: درباره من دو طايفه نابود شدند: دوستدار غلو كننده، و دشمنى كه بيش از اندازه دشمنى مى‏نمايد.
46- اضاعة الفرصة غصة: ضايع كردن فرصت،اندوه به بار مى‏آورد.
47- و عجبت لمن شك فى الله و هو يرى خلق الله: در شگفتم از كسى كه در (وجود) خدا ترديد دارد و حال آنكه آفريده خدا را مى‏بيند!
48- و عجبت لعامر دارالفناء و تارك دارالبقاء: در شگفتم از كسى كه سراى ناپايدار را آباد مى‏كند و خانه هميشگى (آخرت) رها مى‏نمايد.
49- و عجبت للمتكبر الذى كان بالامس نطفة و يكون غداً جيفة: و در شگفتم از متكبرى كه ديروز نطفه بوده است و فردا مردار خواهد بود!
50- الصّلوة قربانُ كلّ تقى: نماز، وسيله تقرب هر پرهيزكارى است.
51- و الحَجّ جهادُ كلّ ضعيف: و حج، جهاد هر ناتوان است .
52- ولكل شى‏ء زكاة و زكاة البدن الصيام :و هر چيز زكاتى دارد، و زكات بدن روزه است .
53- و جهاد المرأة حسنُ التّبعل:و جهاد زن، نيكو شوهردارى نمودن است .
54- استنزلوا الرزق بالصدقة:با صدقه دادن فرود آمدن روزى را بخواهيد.
55- من ايقن بالخَلَف جاد بالعطيّة: كسى كه پاداش را باور داشته باشد، در بخشش جوانمردى مى‏نمايد.
56- تنزلُ المَعونة على قدر المونة: يارى (روزى هر كس) به ميزان نياز و قوت روزانه‏اش فرود مى‏آيد.
57- ما عال من اقتصد:كسى كه در زندگى ميانه‏روى نمايد، تهيدست نمى‏شود.
58- التودّد نصف العقل: دوستى با مردم، نيمى از خرد است.
59- الهَمّ نصف الهَرَم: غم و اندوه، نيمى از پيرى است.
60- سوسوا ايمانكم بالصدقة: ايمان خود را با صدقه نگهدارى كنيد.
61- و حصنوا اموالكم بالزكاة: و ثروت خود را با دادن زكات (از تلف شدن) نگهداريد.
62- و ادفعوا امواج البلاء بالدعاء: با نيايش موج‏هاى بلا را دور نماييد.
63- يا كميل! العلم خير من المال: اى كميل! دانش بهتر از ثروت است .
64- المَرءُ مخبوءٌ تحت لسانه:
مرد پنهان است در زير زبان خويشتن قيمت و قدرش ندانى تا نيايد در سخن.
65- هك امرَوٌ لم يعرف قدره:كسى كه حرمت و وقار خود را نشناخت، تباه شد.
66- لكلّ امرِىٍ عاقبة، حُلوةٌ او مُرّة: هر كسى فرجامى دارد، شيرين يا تلخ.
67- الراضى بفعل قوم كالدّخل فيه معهم : كسى كه به كار گروهى خوشنود باشد، همانند كسى مى‏باشد كه در آن كار با ايشان بوده است .
68- من استبدّ بر أيه هلك: كسى كه خود رأى باشد، نابود مى‏شود.
69- و من شاور الرجال شاركها فى عقولها: و كسى كه با مردان مشورت نمايد، در عقل آنان شريك مى‏شود.
70- من كتم سره كانت الخيرة بيده:كسى كه رازش را پنهان نمايد، اختيار او به دست خودش مى باشد.
71- الفقر الموتُ الاكبر:تهيدستى مرگ بزرگ است.
72- لا طاعة لمخلوق فى معصية الخالق : اطاعت از مخلوق در چيزى كه موجب نافرمانى آفريدگار باشد، جايز نيست.
73- الناس اعداء ما جهلوا: مردم با آنچه كه نمى‏دانند، دشمنند.
74- ترك الذنب اهون من طلب التوبة: رها نمودن گناه، از درخواست توبه آسانتر است.
75- آلة الرياسة سعة الصدر: افزار سرورى و بزرگى ، فراخى سينه (شكيبايى و تحمل مشكلات و ...) است.
76- أُزجُرِ المسى‏ءَ بثواب المحسن : بدكار را با پاداش دادن به نيكوكار، (از بدى) باز دار.
77- اللّجاجة تَسل الرأى: سرسختى نمودن، فكر و انديشه را سست و ناتوان مى كند.
78- الطمع رقّ مؤبّد:طمع بردگى ابدى است .
79- ثمرة التفريط الندامة: نتيجه سستى و كوتاهى نمودن در كارها، پشيمانى است.
80- و ثمرة الحزم السلامة : و نتيجه هوشيارى و دور انديشى ، سلامت (از گزندها) مى باشد.
81- من أبدى‏ صفحته للحقّ هلك: كسى كه در برابر درستى و راستى به نبرد برخيزد، نابود مى‏شود.
82- من لم يُنجه الصبّر اهَلكه الجزعُ: كسى كه شكيبايى او را نجات ندهد، ناشكيبايى وى را نابود مى‏سازد.
83- من حساب نفسه ربح ، و من غفل عنها خسر:كسى كه محاسبه نفس نمايد، سود مى‏برد و كسى كه از آن غافل باشد، زيان مى‏بيند.
84- الجود حارس الاعراض: جوانمردى و بخشش ، پاسدار آبروهاست.
85- و الحلم فدام السفيه: شكيبايى ، دهن بند نادان است.
86- و العفو زكاة الظفر: گذشت زكات پيروزى است.
87- و قد خاطر من استغنى برأيه: و كسى كه به فكر و انديشه‏اش بى‏نياز شد (و در كارها مشورت ننمود و از فكر و انديشه افراد بهره‏مند نگشت) ، خود را در خطر مى افكند.
88- و من التوفيق حفظ التجربة: نگهدارى تجربه از (اسباب ) موفقيت (در كارهاى نيك) است.
89- ولا تأمننّ ملولاً:از انسان افسرده و دلتنگ آسوده مباش (در كارها به او تكيه نكن).
90- عُجْب المرء بنفسه احدُ حسّاد عقلِه: خودبينى و خودپسندى فرد، يكى از حسودان (دشمنان) عقل اوست.
91- اَغضِ على القَذى‏ والاّ لم ترض ابداً: برخار (رنجها) چشم فروبند (ناملايمات را ناديده بگير)، و گرنه هرگز خوشنود نمى شوى.
92- الخلاف يهدم الرأى: اختلاف و درگيرى ، فكر و انديشه را ويران مى‏كند.
93- فى تقلّب الاحوال عُلم جواهر الرجال: در دگرگونى حالات افراد، گوهرهاى وجودشان دانسته مى‏شود.
94- حسد الصديق من سقم المودة: حسد ورزيدن به دوست، از بيمارى دوستى به شمار مى‏آيد.
95- ليس من العدل القضاء على الثقة بالظن: درباره افراد مطمئن براساس گمان داورى نمودن، از عدالت نيست.
96- بئس الزاد الى المعاد، العدوان على العباد: ستم بر بندگان ، بدتوشه‏اى به سوى آخرت است.
97- من كساه الحياء ثوبه ، لم يرالناس عيبه: كسى كه شرم جامه‏اش را بر او پوشاند، مردم عيبش را نمى‏بينند.
98- بكثرة الصمت تكون الهيبة: به بسيارى سكوت (بجا)، ابهت پديد مى‏آيد.
99- و بالنصفة يكثر المتواصلون: انصاف ، سبب زياد شدن دوستان مى گردد.
100- و بالافضال تعظم الاقدار: نيكى نمودن، سبب بزرگ شدن قدر و منزلت‏ها مى‏شود.
101- و بالتواضع تتم النعمة: با فروتنى نعمت كامل مى‏شود.
102- و بالسيرة العادلة يقهر المناوى : رفتار عادلانه موجب شكست دشمن مى‏شود.
103- الطامع فى وثاق الذّل:طمعكار در قيد ذلت و خوارى است .
104- كفى بالقناعة ملكا و بحسن الخلق نعيماً: براى انسان سلطنت قناعت و نعمت خوى نيك، بس است .
105- من اَتى غَنّياً فتواضعَ له لِغناه ذهب ثُلثا دينه: كسى كه به نزد توانگرى برود و به خاطر ثروتش براى او فروتنى نمايد، 23 دينش تباه مى‏شود.
106- من اطاع التّوانى ضيّع الحقوق: كسى كه سستى و تنبلى نمايد، حقوق ديگران را تباه مى‏سازد.
107- و من اطاع الواشى ضيّع الصّديق: و كسى كه به گفتار سخن چين اهميت بدهد، دوستان خود را از دست مى‏دهد.
108- الحَجرُ الغصب فى الدار، رهنٌ على خرابها: سنگ غصبى به كار رفته در بناى خانه ، گرو ويرانى آن است.
109- افضل الاعمال ما اكرهت نفسك عليه: برترين كارها آن است كه (با اينكه برخلاف خواسته نفست مى‏باشد)، خود را بر انجام آن وادار نمايى.
110- مرارة الدنيا حلاوة الاخرة ، و حلاوة الدنيا مرارة الاخرة: تلخى دنيا (مايه) شيرينى آخرت است، و شيرينى دنيا (مايه) تلخى آخرت مى‏باشد.
111- يابن ادم ! كن وصىّ نفسك فى مالك : اى پسر آدم ! تو خود وصى خويشتن در ثروتت باشد (منتظر اقدام وصى مباش، بلكه تو خود از ثروتت براى آخرت توشه بيندوز).
112- الحِدّة ضربٌ من الجنون : عصبانيت و خشم، نوعى از ديوانگى مى‏باشد.
113- صحّةُ الجسد من قلة الحسد: سلامتى بدن، از كمى حسادت است.
114- يا كميل ! مر اهلك ان يروحوا فى كسب المكارم : اى كميل ! خانواده‏ات را دستور بده كه روزها در به دست آوردن بزرگوارى و كرامت نفس تلاش نمايند.
115- اذا اَملقتم فتاجروا الله بالصّدقة: هرگاه تهى دست شديد، پس با خدايتعالى به وسيله صدقه سودا نماييد (صدقه بدهيد تا روزى شما فراوان شود.)
116- اذا اضرّت النوافل بالفرايض فارفضوها: هرگاه نوافل (مستحباب) به واجبات زيان رساند، پس آنها را رها سازيد.
117- من تذكّر بُعد السفر استعَدّ: كسى كه دورى سفر آخرت را يادآور شود، توشه آن را آماده مى كند.
118- قطَع العلمُ عذرَ المتعلّلين : دانش عذر بهانه جويان را قطع كرده است .
119- مَن بالَغ فى الخصومة اَثِمَ: كسى كه در دشمنى زياده روى نمايد، مرتكب گناه مى‏شود.
120- و ما زنى غيور قطّ:هرگز شخص غيرتمند زنا نمى‏كند.
121- انا يعسوب المؤمنين و المال يعسوب الفجار: من فرمانروا و پيشواى مؤمنينم، و ثروت پيشواى تبهكاران است.
122- يا بنىّ ! انى اخاف عليك الفقر، فاستعذ بالله منه : فرزندم! من بر تو از تهيدستى مى‏ترسم ، پس از آن به خدا پناه ببر.
123- سَل تفقّهاً ولا تَسأَل تعنّتاً: براى فهميدن و دانا شدن پرسش نما ، نه به خاطر عيب جويى و آزار رساندن.
124- اتقوا معاصى الله فى الخلوات ، فان الشاهد هو الحاكم : در تنهايى‏ها از نافرمانى خداى تعالى بپرهيزيد ، زيرا شاهد همان حكم كننده است .
125- المؤمن بِشره فى وجهه و حُزنه فى قلبه : شادى و گشاده رويى مؤمن در رخسار او، و غم و اندوهش در قلبش است.
126- المسئول حرّحتّى يَعدُ: كسى كه از او چيزى درخواست شد، تا وعده نداده است آزاد مى‏باشد (اما پس از وعده ، در قيد وعده‏اش مى‏باشد تا به آن وفا نمايد).
127- الغنى الاكبر اَليأس عمّا فى ايدى الناس: توانگرى بزرگ ، آرزو نداشتن به ثروت مردم است.
128- ماء وجهك جامد يقطره السؤال ، فانظر عند من تقطره: آبرويت جامد است و درخواست آن را آب مى كند، پس بنگر كه نزد چه كسى آبرويت را مى‏ريزى.
129- اشد الذنوب ما استهان به صاحبه: شديدترين گناهان آن است كه صاحبش آن را ناچيز و سبك بشمارد.
130- من نظر فى عيب نفسه اشتغل عن عيب غيره: كسى كه عيب خود را بنگرد، از عيب جويى ديگران باز مى‏ماند.
131- و من رضى برزق الله لم يحزن على ما فاته: و كسى كه به روزى الهى خوشنود باشد، بر آنچه كه از دست داده است اندوهگين نمى‏شود.
132- و من سلّ سيف البغى قُتل به : و كسى كه شمشير ستم بر كشد، با همان كشته مى شود.
133- و من دخل مداخل السوء اتّهم: و كسى كه در جاهاى بد برود، متهم مى‏شود.
134- و من كثر كلامه كثر خطؤه : و كسى كه سخنش زياد شود، خطايش بسيار مى‏شود.
135- و من كثر خطؤه قل حياؤه: و كسى كه خطايش زياد شود، شرمش كم مى‏گردد.
136- و من قل حياؤة قل ورعه : و كسى كه شرمش كم شود، پرهيزكاريش كم مى‏گردد.
137- و من قل ورعه مات قلبه : و كسى پرهيزكاريش كم شود، قلبش مى‏ميرد.
138- و من مات قلبه دخل النار: و كسى قلبش بميرد، داخل آتش دوزخ مى شود.
139- و من اكثر مِن ذكر الموت رضى من الدنيا باليسير:و كسى كه زياد به ياد مرگ باشد، از دنيا به چيز كمى خوشنود مى‏شود.
140- اكبر العيب ان تعيب ما فيك مثله: بزرگترين عيب آن است كه عيب جويى كنى از صفتى كه همانند آن در تو وجود دارد.
141- من ضمن بعرضه فليدع المراء: كسى كه آبرويش را مى خواهد (دوست ندارد كه آبروى او ريخته شود)، پس بايد نزاع و ستيزء جويى را رها نمايد.
142- و كفى ادباً لنفسك تجنبك ما كرهته لغيرك: و فرهنگ و خوى پسنديده‏ات همين بس كه از آنچه براى ديگرى ناپسند مى‏دارى، اجتناب نمايى.
143- لا شرف اعلى من الاسلام : هيچ شرافتى بالاتر از اسلام نيست.
144- ولا عّزأعّز من التقوى :و هيچ عزتى عزيزتر از تقوى نيست.
145- ولا مَعِقل احسن من الورع : و هيچ پناهگاهى نيكوتر از پرهيزكارى نيست.
146- ولا شفيع انجع من التوبة: و هيچ شفيعى كارسازتر از توبه نيست.
147- ولا كنزاغنى من القناعة:و هيچ گنجى توانگر كننده‏تر از قناعت نيست.
148- و من اقتصر على بُلغة الكفاف فقد انتظم الراحة و تبؤا خفض الدعة: و كسى كه به معاش روزانه بسنده نمايد، به آسودگى دست يافته و در آسايش و آرامش جاى گرفت.
149- و الرغبة مفتاح النّصب و مطّية التعب : علاقه به دنيا كليد سخت‏ترين رنج و بلا، و مركب گرفتارى و ناراحتى است.
150- والحرص و الكبر و الحسد دوَاع ٍالى التّقحّم فى الذنوب: وآز و تكبر و حسادت ، انگيزه‏هاى فرو رفتن در گناهان است .
151- فاذا ضيّع العالم علمه، استنكف الجاهل ان يتعلم: هرگاه دانشمند دانشش را تباه سازد (به كار نبندد)، جاهل از فراگيرى دانش خوددارى مى‏كند.
152- و اذا بخل الغنىّ بمعروفه، باع الفقير اخرته بدنياه: و هرگاه توانگر از نيكى و بخشش دريغ ورزد، تهيدست آخرت خود را به دنيايش مى فروشد.
153- ياجابر! من كثرت نعم الله عليه ، كثرت حوائج الناس اليه : اى جابر ! كسى كه نعمتهاى الهى بر او فراوان شود، نيازهاى مردم به سويش زياد مى‏شود.
154- ان الحقّ ثقيل مَرِى‏ءٌ، و ان الباطل خفيف وَ بِى‏ءٌ:همانا حق سنگين (اما در حقيقت) گوارا مى‏باشد، و همانا باطل سبك (ولى در باطن) و باء آور(مرگ آور) است.
155- البخل جامع لمساوى العيوب : بخل گردآورنده تمام بدى‏ها و عيب‏ها مى‏باشد.
156- لاتقل ما لا تعلم، بل لا تقل كل ما تعلم :آنچه را نمى دانى مگو، بلكه تمام آنچه مى‏دانى را نيز مگو.
157- الكلام فى وثاقك ما لم تتكلم به، فاذا تكلمت به صرت فى وثاقه: سخن تا آن را نگفتى دربند تواست، پس هنگامى كه آن را گفتى تو در بند آن خواهى بود.
158- فأخزُن لسانك كما تخزن ذهبك و ورقك: زبانت را (در گنجينه دهانت) نگهدار (از سخنان بيجا و بيهوده بپرهيز) همانگونه كه طلا و نقره (پول) خود را نگه مى‏دارى.
159- فرب كلمة سلبت نعمة و جلبت نقمة:پس چه بسا يك سخن، نعمتى را بر باد مى‏دهد و عقوبت و عذابى را به بار مى‏آورد.
160- من طلب شيئاً ناله او بعضه: كسى كه در جستجوى چيزى باشد ، به تمام آن يا به بخشى از آن مى‏رسد (جوينده يابنده است).
161- و كل نعيم دون الجنة محقور: و هر نعمتى در برابر بهشت ،ناچيز است.
162- و كل بلاء دون النار عافية: و هر بلايى در برابر آتش دوزخ ، عافيت است .
163- الا و ان من البلاء الفاقة:آگاه باشيد! همانا يكى از بلاها تهيدستى است.
164- و اشد من الفاقأ مرض البدن : و سخت‏تر از تهيدستى ، بيمارى بدن است.
165- و اشد من مرض البدن مرض القلب:و سخت‏تر از بيمارى بدن ، بيمارى قلب است.
166- الا و ان من النعم سعة المال: آگاه باشيد ! همانا يكى از نعمت‏ها، فراوانى ثروت است.
167- و افضل من سعة المال صحة البدن: و برتر از فراوانى ثروت ، تندرستى است.
168- و افضل من صحة البدن تقوى القلب: و برتر از تندرستى ، پرهيزكارى قلب است.
169- ازهد فى الدنيا يبصرك الله عوراتها: در دنيا پارسا باش، تا خداى تعالى ترا از عيبها و زشتيهاى آن آگاه سازد.
170- و لا تغفل فلست بمغفول عنك:غافل مباش كه (خداى تعالى و كاتبان اعمال) از تو غافل نيستند.
171- تكلموا تعرفوا: سخن بگوييد تا شناخته شويد.
تا مرد سخن نگفته باشد عيب و هنرش نهفته باشد.
172- رُبّ قول انفذ من صَوْلٍ: چه بسا سخنى كه از حمله و غلبه (به كار بردن قهر و قدرت ) رساتر و نافذتر است.
173- ضع فخرك ، و احْطُط كبرك ، و اذكر قبرك:نازيدن و مباهات نمودنت را رها نما، و تكبرت را فروگذار و قبرت را به يادآور.
174- و حقّ الوالد على الولد يطيعه فى كل شى‏ء الا فى معصية الله سبحانه:و حق پدر بر فرزند آن است كه او جز در معصيت خداى تعالى، در تمام كارها از پدر اطاعت نمايد.
175- و حقّ الولد على الوالد ان يحسن اسمه ، و يحسن ادبه و يعلمه القران: و حق فرزند بر پدر آن است كه : نام نيكو بر او نهد، و او را به ادب نيكو آراسته نمايد و قرآن به وى بياموزد.
176- من صارع الحق صرعه:كسى كه با حق هماوردى و نبرد نمايد ، حق او را بر خاك مى افكند.
177- القلب مصحف البصر:قلب ، كتاب ديده است .
178- التقى رئيس الاخلاق:تقوا مهتر و سرور اخلاق نيك است.
179- من اصلح سريرته اصلح الله علانيته:كسى كه درون و نيت خود را نيكو نمايد، خداى تعالى (كارهاى) آشكارش را اصلاح مى كند.
180- و من عمل لدينه كفاه الله امر دنياه: و كسى كه براى دينش كار كند، خداى تعالى كار دنيايش را كفايت مى‏كند.
181- و من احسن فيما بينه و بين الله، احسن الله ما بينه و بين الناس: و كسى كه ميان خود و خدايش را نيكو نمايد، خداى تعالى ميان او و مردم را اصلاح مى‏نمايد.
182- لا ينبغى للعبد ان يثق بخصلتين : العافية و الغنى: براى بنده شايسته نيست كه به دو خصلت اعتماد كند: تندرستى و توانگرى (زيرا هر دو ناپايدارند).
183- قليل مدوم عليه خير من كثير مملول:كار اندك ولى پيوسته، از كار زياد خسته كننده بهتر است.
184- من اتجر بغير فقه فقد ارتطعم فى الربا:كسى كه بدون دانستن (احكام اسلامى تجارت) به داد و ستد بپردازد، پس همانا در ربا فرو مى‏رود.
185- من كرمت عليه نفسه هانت عليه شهواته: هر كه خود را بزرگوار و گرامى بدارد، (براى خود ارزشى قائل باشد)، شهواتش در نزد او خوار و سبك مى‏شود.
186- الحلم والاناءة توأمان، يُنتجهما عُلوّ الهمة: بردبارى و آهستگى (درنگ در كارها) هر دو به هم پيوسته‏اند (همانند دو كودك دو قلو) و آن دو زاييده بلندى همت مى‏باشد .
187- الغيبة جُهد العاجز: غيبت كوشش و تلاش انسان ناتوان است.
188- رب مفتون بحسن القول فيه :چه بسيار افراد كه به خاطر تعريف و مدحى كه درباره آنان مى‏شود، فريفته مى‏گردند.
189- لا خير فى الصمت عن الحكم ، كما انه لا خير فى القول بالجهل: سكوت از گفتار حكمت آميز خوب نيست، هماهنگونه كه گفتار جاهلانه خيرى ندارد.
اگر چه پيش خردمند، خامشى ادب است
به وقت مصلحت آن به كه در سخن كوشى‏
دو چيزه طيره عقل است، دم فروبستن‏
به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشى سعدى‏
190- ما المجاهد الشهيد فى سبيل الله باعظم اجراً ممن قدر فعف :پاداش مجاهد شهيد در راه خدا، از پاداش توانمند و قدرتمندى كه پاكدامنى ورزد بيشتر نيست.
191- لكاد العفيف ان يكون ملكاً م الملائكة: پاكدامن (بر اثر پاكدامنى) نزديك است كه فرشته اى از فرشتگان شود.
192- اذا ارذل الله عبداً خظر عليه العلم : هرگاه خداى تعالى بنده‏اى را پست گرداند، او را از دانش محروم مى‏نمايد.
193- الولايات مضامير الرجال: فرمانروائيها و حكومتها (پست‏ها)، ميدان‏هاى (آزمايش ) مردان مى‏باشد.
194- والعلماء باقون ما بقى الدهر:تا روزگار برقرار است، دانشمندان نيز پايدار و برقرارند.
195- من حذرك كمن بشرك: كسى كه ترا (از بدى) بيم مى دهم، همانند كسى است كه ترا (به خوبى) مژده مى‏دهد.
196- و من نهى عن المنكر ارغم انوف المنافقين : و كسى كه نهى از منكر نمايد، بينى منافقان را به خاك مى مالد.
197- من قصر فى العمل ابتلى بالهم: كسى كه در كارها كوتاهى كند، به غم و اندوه دچار مى‏شود.
198- ازرى بنفسه من استشعر الطمع: كسى كه طمع را شعارش ساخت، خود را خوار و سبك نموده است.
199- اقيلوا ذوى المروات عثراتهم: لغزش‏هاى جوانمردان را ببخشيد.
200- و رضى بالذل من كشف عن ضره : كسى كه بدحالى و سختيش را آشكار نمايد، به خوارى خود خوشنود شده است (تن به ذلت داده است).
201- و هانت عليه نفسه من امر عليها لسانه: كسى كه زبانش را فرمانرواى خويش گرداند ، خود را پست و سبك نموده است.
202- لا مال اعود من العقل : هيچ ثروتى سودمندتر از عقل نيست.
203- ولا وحدة اوحش من العجب:و هيچ تنهايى ترسناكتر از خود بينى نيست.
204- ولا عقل كالتدبير:و هيچ عقلى مانند عاقبت انديشى نيست.
205- ولا كرم كالتقوى :و هيچ بزرگى و ارجمندى مانند پرهيزگارى نيست.
206- ولا قرين كحسن الخلق: و هيچ همنشينى مانند خوى نيك نيست.
207- ولا ميراث كالادب : و هيچ ثروتى مانند ادب نيست.
208- ولا تجارة كالعمل الصالح: و هيچ تجارتى مانند كار نيك نيست.
209- ولا ربح كالثواب: و هيچ سودى مانند پاداش خداى تعالى نيست.
210- ولا عبادة كاداء الفرائض: و هيچ عبادتى مانند انجام واجبات نيست.
211- ولا ايمان كالحياء و الصبر: و هيچ ايمانى مانند شرم و شكيبايى نيست.
212- ولا حسب كالتواضع:و هيچ شرف و بزرگى مانند فروتنى نيست.
213- ولا شرف كالعلم: و هيچ شرافتى مانند دانش نيست.
214- ولا عز كالحلم: و هيچ عزتى مانند بردبارى نيست.
215- ولا مظاهرة اوثق من المشاورة: و هيچ پشتيبانى استوارتر از مشورت نيست.

سخنان حكمت‏آميز، ترجمه و تحقيق ولى فاطمى


ارسال به : Add to google * Add to del.icio.us * Add to digg * Add to netvouz * Add to blinkbits * Add to technorati *Add to segnalo * Add to Yahoo * Add to reddit * Add to blinklist * Add to taggly

+| نوشته شده توسط احمد صالحی نژاد در شنبه 22 تیر1387 و ساعت 16:47       

  دوز 2


ارسال به : Add to google * Add to del.icio.us * Add to digg * Add to netvouz * Add to blinkbits * Add to technorati *Add to segnalo * Add to Yahoo * Add to reddit * Add to blinklist * Add to taggly

+| نوشته شده توسط احمد صالحی نژاد در پنجشنبه 20 تیر1387 و ساعت 15:43       

  تتریس 3


ارسال به : Add to google * Add to del.icio.us * Add to digg * Add to netvouz * Add to blinkbits * Add to technorati *Add to segnalo * Add to Yahoo * Add to reddit * Add to blinklist * Add to taggly

+| نوشته شده توسط احمد صالحی نژاد در پنجشنبه 20 تیر1387 و ساعت 15:42       

آخرین مطالب ارسالی

مقام و شخصيت زن از ديدگاه نهج البلاغه
مشاوره در قرآن و نهج البلاغه
راز نماز در نهج البلاغه
زندگينامه شريف رضى
داستانى از نهج البلاغه
دنيا زدگى از نگاه نهج البلاغه
سيماى مديران در آيينه نهج‏البلاغه
نهج‏البلاغه و خبرهاى غيبى
لطايف قرآنى
زيارتگاه قرآنى
با قرآن در زندان
ضرب ‌المثل‌هاى قرآني: «فاتحه الكتاب» در فرهنگ عاميانه
سيماى قرآن در اشعار بهار
شناخت قرآن ؛ زبان شناسى قرآن
توسّل به قرآن

عضويت در سايت
  خوش آمديد.كاربر [ميهمان]

نام کاربری :
کلمه عبور :


رمز عبورم را فراموش کرده ام.
عضویت در سایت


جستجو در سايت

براي جستجو در تمام مطالب واژه‌ كليدي‌ مورد نظرتان را وارد کنيد :


سايت هاي برتر
دایرکتوری تبادل لینک ایران
سایت موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان
موسسه اطلاع رسانی شهید آوینی
خبر گزاری قرآنی ایران
مركز جهانى اطلاع رسانى آل البيت
دین و اندیشه
زندگی زیباست
پايگاه فرهنگي و اطلاع رساني افق نوين


وبلاگ هاي برتر
..:: یا رب 121 ::..
دریای هدایت الهی
سوز عشق
ساحل عرفان
به خدا می آید مهدی فاطمه
ناگفته های تصویری 8 سال دفاع مقدس
مرکز قرآنی امام سجاد(ع) ورامین
شاید این جمعه بیاید
ISLAMIC BLOG
اسراری شگفت از بندگی
مذهبی
گروه تواشیح و همخوانی شمیم بهشت
اناالحق
جدیدترین اخبار از آبیترین تیم دنیا
شناخت شیعه در اینتر نت
وبلاگ عشق دو عالم مولا علی (ع)
پارس قرآن
گلبر گی از باغ زیبای قرآن
از معرفت تا شعر
سروش وحی
آرشيو پيوندها

بخش ویژه و امکانات دیگر

اضافه به علاقه منديها    خانگي سازي وبلاگ    تماس با مدير وبلاگ    ذخيره صفحه    لينك Rss



SEO MONITOR
PING SERVICES



لينك به ما

پایگاه فرهنگی و اطلاع رسانی شایسته


وبلاگ هاي برگزيده


صفحه نخست | فید مطالب | افزودن به علاقمندیها | ارسال مقالات شما | پیشنهادات و انتقادات شما

All Rights Reserved 2008-2012 © by : shayesteh.blogfa.com

هر گونه كپي برداري از سايت با ذكر منبع به همراه لینک جهت ترويج فرهنگ اسلامي مجاز مي باشد

پايگاه فرهنگي و اطلاع رساني شايسته

free Islamic Blog