تبليغاتX
پایگاه فرهنگی و اطلاع رسانی شایسته

shayesteh

احمد صالحی نژاد

shayesteh

http://shayesteh.blogfa.com

پایگاه فرهنگی و اطلاع رسانی شایسته

پایگاه فرهنگی و اطلاع رسانی شایسته

پایگاه فرهنگی و اطلاع رسانی شایسته

دین و اندیشه

پایگاه فرهنگی و اطلاع رسانی شایسته

منوي اصلي
لینکهای سریع
صفحه اول
نسخه موبايل
پست الکترونيک
ذخيره كردن صفحه
خانگی سازی صفحه
اضافه به علاقه مندي ها
درباره ی نویسنده سایت  
پیشنهادات و انتقادات شما
ارسال مقالات شما
عناوين مطالب
انجمن پايگاه

موضوعات
موضوعات
  قران و علوم روز
  نهج البلاغه
  نماز
  سوالات قرانی
  بانک صوتی
  نگار خانه
  پخش زنده
  بانک نرم افزار
  کتابخانه
  مقالات قرآنی
  ویژه نامه ماه مبارک رمضان
  آموزش قران کریم
  فقه قران
  قاریان قران
  اصول قرائت
  اشعار قرانی
  داستانهای قرانی
  مناسبتهاي اسلامي
  ويژه نامه محرم
  اخبار
  آشنایی با احکام
  اهل بيت
  متن كامل قرآن کریم
  فال نامه
  تفسیر قران
  اوقات شرعی
  ادعیه قرانی
  اسوه هاي قراني
  بازی و سرگرمی
  پاسخ به شبهات
  استخاره با قرآن
  ارتباط با دفاتر مراجع تقليد
  حرف دل
  حدیث
  لينكستان
  آموزش
  علمی و پژوهشی
  ورزشی
  اجتماعی

آرشیو مطالب
  آبان 1388
  مهر 1388
  شهریور 1388
  مرداد 1388
  تیر 1388
  خرداد 1388
  اردیبهشت 1388
  فروردین 1388
  اسفند 1387
  بهمن 1387
  دی 1387
  آذر 1387
  آبان 1387
  مهر 1387
  شهریور 1387
  مرداد 1387
  تیر 1387
  خرداد 1387
  اردیبهشت 1387
  فروردین 1387
  اسفند 1386
  بهمن 1386
  دی 1386
  آذر 1386
  مهر 1386
  شهریور 1386
  مرداد 1386
  فروردین 1386


عضويت در خبرنامه

آدرس ايميلتان را وارد کنيد تا مقالات جذاب وبسایت را به طور اتوماتيک در صندوق ايميلتان     در يافت كنيد دريافت نماييد.

Delivered by Shayesteh


آدرس های ورودی ما

www.shayesteh.blogfa.com

www.shayesteh.coo.ir

www.shayesteh.tk


  عنوان مهدي و ديگر فرق

آيا مهدى عنوان جعل شده توسط شيعيان است؟ و يا در ديگر فرق از اين پديده اثرى ديده مي‏شود؟ نظر اهل سنت در اين‏باره چيست؟

پاسخ:

تأملي زودگذر در احاديث مربوط به امام مهدي(ع) در كتب مسلمانان كافى است تا به متواتر بودن آن‏ها از پيامبر اسلام(ص) يقين حاصل شود، به شكلى كه كوچك‏ترين ترديدى باقي نماند؛ امّا از آنجا كه گردآورى همه احاديث پُرشمارى كه درباره امام مهدي(ع) وارد شده، در حوصله اين بحث نمي‏گنجد، به ذكر پاره‏اى از مطالب كه بر قطعيّت صدور اين احاديث از پيامبر اسلام(ص) دلالت دارند، بسنده مي‏كنيم:

الف) راويان احاديث المهدي؛

اين سخن گزافه‏گويى نيست كه هيچ محدّثى از محدّثان مسلمان نيست، مگر آن كه بعضى از احاديث نويد دهنده ظهور امام مهدي(ع) در آخرالزمان را روايت كرده است و در اين زمينه كتب زيادى نيز نگاشته شده است.[1] اكنون به برخى از مؤلفان و آثار آنان اشاره مي‏كنيم:

1. علما و محدّثان اهل سنت

كساني كه احاديث مربوط به امام مهدي(ع) را در كتب خود آورده‏اند يا از پيشينيان خود ـ به جهت احتجاج بدان احاديث ـ نقل كرده‏اند، به مقدارى كه ما بدان دست يافتيم، عبارتند از:

ابن سعد صاحل الطبقات الكبرى (م 230 ه‍(، ابن أبى شيبه (م 235 ه‍(، احمد بن حنبل (م 241 ه‍(، بخارى (م 256 ه‍( ـ كه امام مهدى را با وصف و بدون اسم ذكر كرده است و مسلم (م 261 ه‍( نيز مانند او عمل كرده است كه ما در فصل سوم بدان خواهيم پرداخت ـ ابوبكر إسكافى (م 260 ه‍(، ابن ماجه (م 273 ه‍(، ابوداود (م 275 ه‍(، ابن قتيبه دينورى (م 276 ه‍(، ترمذى (م 279 ه‍(، بزّار (م 292 ه‍(، ابويعلى موصلى (م 307 ه‍(، طبرى (م 310 ه‍(، عقيلى (م 322 ه‍(، نعيم‏بن حماد (م 328 ه‍( و پيشواى حنبليان بربهارى (م 329 ه‍( در كتاب خود شرح السنة، ابن حبّان بستى (م 354 ه‍(، مقدسى (م 355 ه‍(، طبرانى (م 360 ه‍(، ابوالحسن آبرى (م 363 ه‍(، دارقطنى (م 385 ه‍(، خطابي (م 388 ه‍(، حاكم نيشابورى (م 405 ه‍(، ابونعيم اصفهانى (م 43 ه‍(، ابوعمرودانى (م 444ه‍(، بيهقى (م 458 ه‍(، خطيب بغدادى (م 463 ه‍(، ابن عبدالبر مالكى (م 463 ه‍(، ديلمى (م 509 ه‍(، بغوى (م 510 يا 516 ه‍(، قاضى عياض (م 544 ه‍(، خوارزمى حنفى (م 568 ه‍(، ابن عساكر (م 571 ه‍(، ابن جوزى (م 597 ه‍(، ابن أثير جزرى (م 606 ه‍(، ابن عربى (م 638 ه‍(، محمدبن طلحه شافعى (م 652 ه‍(، علاّمه نوه ابن جوزى (م 654 ه‍(، ابن أبى الحديد معتزلى حنفى (م 655 ه‍(، منذرى (م 656 ه‍(، كنجى شافعى (م 658 ه‍(، قرطبى مالكى (م 671 ه‍(، ابن خلكان (م 681 ه‍(، محب الدين طبرى (م 694 ه‍(، علاّمه ابن منظور (م 711 ه‍(، در ماده هَدِيَ از لسان العرب، ابن تيميه (م 728 ه‍(، جويني شافعى (م 730 ه‍(، علاءالدين بن بلبان (م 739 ه‍(، ولى الدين تبريزى (م بعد از سنه 741 ه‍(، مزى (م 739 ه‍(، ذهبى (م 748 ه‍(، ابن وردى (م 749 ه‍(، زرندى حنفى (م 750 ه‍(، ابن قيم جوزيه (م 751 ه‍(، ابن كثير (م 774 ه‍(، سعدالدين تفتازانى (م 793 ه‍(، نورالدين هيثمى (م 807 ه‍(، ابن خلدون مغربى (م 808 ه‍(ـ كسى كه چهار روايت از احاديث نقل شده درباره مهدي(ع) را صحيح و معتبر دانسته، علي‏رغم قضاوت و موضع‏گيرى معروفش در اين باب كه در فصل سوّم بدان بيشتر خواهيم پرداخت ـ شيخ محمد جزرى دمشقى شافعى (م 833 ه‍(، ابوبكر بوصيرى (م 840 ه‍(، ابن حجر عسقلانى (م 852 ه‍(، سخاوى (م 902 ه‍(، سيوطى (م 911 ه‍(، شعرانى (م 973 ه‍(، ابن حجر هيتمى (م 974 ه‍(، متقى هندى (م 975 ه‍(... .

تا برسد به متأخران، مانند: شيخ مرعى حنبلى (م 1033 ه‍(، محمد رسول برزنجى (م 1103 ه‍(، زرقانى (م 1122 ه‍(، محمدبن قاسم فقيه مالكى (م 1182 ه‍(، أبى العلاء عراقى مغربي (م 1183 ه‍(، سفارينى حنبلى (م 1188 ه‍(، زبيدى حنفى (م 1205 ه‍( در كتاب خود تاج العروس ماده (هَدِيَ)، شيخ صبّان (م 1206 ه‍( محمد امين سويدى (م 1246 ه‍(، شوكاني (م 1250 ه‍(، مؤمن شبلنجى (م 1291 ه‍(، احمد زينى دحلان فقيه و محدث شافعى (م 1304 ه‍(، سيد محمد صديق قنوجى بخارى (م 1307 ه‍(، شهاب الدين حلوانى شافعى (م 1308 ه‍(، ابوالبركات آلوسى حنفى (م 1317 ه‍(، ابوالطيب محمد شمس الحق عظيم آبادى (م 1329 ه‍(، كتانى مالكى (م 1345 ه‍(، مباركفورى (م 1353 ه‍(، شيخ منصور على ناصف (م پس از 1371 ه‍(، شيخ محمد خضر حسين مصرى (م 1377 ه‍(، ابى الفيض غمارى شافعى (م 1380 ه‍(، فقيه منصف و مفتى نجد شيخ محمدبن عبدالعزيز مانع (م 1385 ه‍(، شيخ محمد فؤاد عبدالباقى (م 1388 ه‍(، ابوالأعلى مودودى و ناصرالدين ألبانى و غير ايشان از معاصران و اگر بزرگان مفسران از اهل سنت راـ چنانكه به نام برخى از ايشان اشاره شد ـ به اين افراد بيافزاييم، مي‏توان حدس زد كه ميزان توافق بر روايت احاديث المهدي(ع) و احتجاج بدان‏ها تا چه پايه بوده است.

2. علما و محدّثان شيعه

شايد بتوان گفت: برشمردن اسامى بزرگان و محدّثان و مفسّران شيعه كه احاديثى درباره امام مهدي(ع) نقل كرده‏اند، خيلى بايسته نمي‏نمايد؛ زيرا ايمان مطلق به ظهور حضرت در نزد ايشان از اصول اعتقادى تشيع به شمار مي‏آيد. بر اين اساس، نامى از ايشان به ميان نمي‏آوريم.

ب) راويان احاديث المهدى از صحابه؛ صحابه‏اى كه احاديث المهدى را از رسول خدا(ص) روايت كرده‏اند يا كسانى كه احاديث‏شان متوقف بر صحابه است ـ كه در نتيجه رواياتشان حكم روايات مرفوعه نقل شده از رسول خدا را مي‏يابد. چون در غير اين صورت بايد به اجتهاد شخصى خود عمل كرده باشند و آن در مثل چنين قضيه‏اى غيرقابل تصور است ـ بسيارند و چنانچه روايت كردن چنين احاديثى از يك دهم ايشان اثبات شود، تواتر اين احاديث بدون شك ثابت خواهد شد ـ آن هم تنها طبق آن‏چه در منابع اهل سنت آمده است ـ و ايشان عبارتند از:

فاطمة الزهراء(ع) (م 11 ه‍(، معاذبن جبل (م 18 ه‍(، قتادةبن نعمان (م 23 ه‍(، عمربن خطاب (م 23 ه‍(، ابوذر غفارى (م 32 ه‍(، عباس‏بن عبدالمطلب (م 32 ه‍(، عبدالرحمن‏بن عوف (م 32 ه‍(، عثمان‏بن عفان (م 35 ه‍(، سلمان فارسى (م 36 ه‍(، طلحةبن عبدالله (م 36 ه‍(، حذيفةبن يمان (م 36 ه‍(، عماربن ياسر (شهادت: 37 ه‍(، امام علي(ع) (شهادت: 40 ه‍(، زيدبن ثابت (م 45 ه‍(، تميم دارى (م 50 ه‍(، امام حسن‏بن علي(ع) (شهادت 50 ه‍(، عبدالرحمن‏بن سمرة (م 50 ه‍(، مجمع‏بن جارية (م 50 ه‍(، عمران‏‏بن حصين (م 52 ه‍(، ابوايوب انصارى (م 52 ه‍(، ثوبان غلام رسول الله(ص) (م 54 ه‍(، عايشه (م 58 ه‍(، ابوهريرة (م 59 ه‍(، امام حسين(ع) نوه شهيد رسول الله(ص) كه در سال 61 ه‍ به شهادت رسيد، علقمةبن قيس‏بن عبدالله (م 62 ه‍(، ام سلمة (م 62 ه‍(، عبدالله‏بن عمر (م 65 ه‍(، عبدالله‏بن عمرو عاص (م 65 ه‍(، عبدالله‏بن عباس (م 68 ه‍(، زيدبن أرقم (م 68 ه‍(، عوف‏بن مالك (م 73 ه‍(، ابوسعيد خدرى (م 74 ه‍(، جابربن سمرة (م 74 ه‍(، جابربن عبدالله انصارى (م 78 ه‍(، عبدالله‏بن جعفر طيّار (م 80 ه‍(، أبوأمامة باهلى (م 81 ه‍(، بشربن منذربن جارود (م 83 ه‍(ـ درباره او اختلاف وجود دارد و برخى گفته‏اند راوى جدّ وى جارودبن عمرو (م 20 ه‍(، است ـ عبدالله‏بن حارث‏بن جزء زيبدى (م 86 ه‍(، سهل‏بن سعد ساعدى (م 91 ه‍(، أنس ابن مالك (م 93 ه‍(، ابوالطفيل (م 100 ه‍ و برخى تاريخ ديگرى ذكر كرده‏اند) و غير ايشان تاريخ وفات مشخصى برايشان نيافتيم، مانند امّ حبيبة، ابوجحّاف، ابوسلمى چوپان رسول الله(ص)، أبوليلي، أبووائل، حذيفةبن اُسيد، حرث‏بن ربيع، أبوقتادة انصاري، زر‏بن عبدالله، زرارةبن عبدالله، عبدالله‏بن أبى أوفي، علاءبن بشير مزني، على هلالي، قرةبن أياس و عمروبن مرّة جهني.

ج) پاره‏اى از طرق احاديث المهدى در كتب اهل سنت؛ استاد دانشگاه الأزهر مصر سيدأحمدبن محمدبن صديق، ابوالفيض غمارى حسنى شافعى مغربى (م 1380 ه‍( چه نيكو حق مطلب را در كتاب وزين و تحقيقى خود إبراز الوهم المكنون من كلام ابن خلدون ادا كرده و چه شايسته حقيقتى عظيم را به خوبى تشريح كرده است. وى در اين كتاب، متواتر بودن احاديث المهدى را به گونه‏اى اثبات كرده است كه پيش از او هيچ‏كس از عهده آن برنيامده بود. او اين كتاب را در جهت ابطال اشكالات و تضعيف‏هاى ابن‏خلدون ـ كه دست‏آويزى براى برخى معاصران ابوالفيض مانند احمد امين و فريد وجدى و امثال آنها گشته بود ـ نگاشته است.

شايسته است كه مرورى كوتاه داشته باشيم بر طرقى كه وى در كتاب خود آورده و به گونه‏اى آن را بسط داده كه گوياى قدرت علمى وى در دنبال كردن سندهاى احاديث امام المهدى در كتب اهل سنت است؛ او از طبقه صحابه آغاز كرده، سپس به تابعين و تابعينِ تابعين رسيده و اين جستجو را به اشخاصى منتهى ساخته است كه احاديث مزبور را از محدّثان آن، حكايت كرده‏اند.

ابوالفيض مي‏گويد:

روند عادى و طبيعى حكم مي‏كند كه همدستى و همداستانيِ بر دروغ و جعل و فريب جماعتى كه به 30 تن در همه طبقات مخبران يك حديث مي‏رسد، محال است؛ به ويژه اين كه عدد پيش گفته نتيجه تحقيقاتى است كه تاكنون به عمل آمده است. نگارنده اخبار وارد شده در مورد مهدى موعود را از طريق جماعتى كه ذيلاً اسامى آن‏ها خواهد آمد، به دست آورده است:

ابوسعيد خدري، عبدالله‏بن مسعود، علي‏بن ابي‏طالب(ع)، امّ سلمة، ثوبان، عبدالله‏بن جزءبن حارث زبيدي، ابوهريرة، أنس‏بن مالك، جابربن عبدالله انصاري، قرةبن أياس مزني، ابوعباس، ام حبيبه، ابوأمامة، عبدالله‏بن عمروعاص، عمار ياسر، عباس‏بن عبدالمطلب، حسين‏بن علي(ع)، تميم داري، عبدالرحمن‏بن عوف، عبدالله‏بن عمربن خطاب، طلحة، علي هلالي، عمران‏بن حصين، عمروبن مرة جهني، معاذبن جبل و مرسله شهربن حوشب؛ كه البته خبر وى مرفوعه است، نه موقوفه و مقطوعه؛ هر چند كه روايات موقوفه و مقطوعه نيز در مثل چنين بابى از قبيل مرفوعه به حساب مي‏آيند و چنانچه آن‏ها را نيز به شمار مي‏آورديم، عدد بزرگى را تشكيل مي‏داد، ليكن همين مقدار از روايات مرفوعه كفايت مي‏كند.[2]

اين قسمت از عبارت سيدابوالفيض غمارى را آورديم تا مشخص شود كه آن تعداد از صحابه‏اي كه وى بشمار نياروده بيش از تعداد كسانى كه ذكر نموده است. چه آنكه او 26 تن از صحابه را نام برده در حالى كه 30 تن ديگر را از قلم انداخته است كه عبارتند از: صدّيقه كبرى فاطمه زهرا(ع)، ابوايوب انصاري، ابوجحّاف، ابوذر غفاري، ابوسلمى چوپان حضرت رسول(ص)، ابوبوائل، جابربن سمرة، جارودبن منذر عبدي، حذيفةبن اسيد، حذيفةبن يمان، حرث‏بن ربيع، امام حسن مجتبى سبط اكبر(ع)، زربن عبدالله، زرارةبن عبدالله، زيدبن أرقم، زيدبن ثابت، سعدبن مالك، سلمان فارسي، سهل‏بن سعد ساعدي، عبدالرحمن‏بن سمرة، عبدالله‏بن أبى أوفي، عبدالله‏بن جعفر طيّار، عثمان‏بن عفّان، علاءبن بشير، علقمةبن قيس‏بن عبدالله، عمربن خطاب، عوف‏بن مالك، مجمع‏بن جارية، حفصةبنت عمر و عايشة.[3] به هر حال، ابوالفيض غمارى احاديث نقل شده توسط بيش از سى تن از صحابه را با دقت و حوصله و به تفصيل پي‏گيرى و جمع‏آورى كرده و اسامى همه كسانى كه اين روايات را از ايشان نقل كرده‏اند و نيز تمامى محدثانى كه آن‏ها را در كتب حديثي خود آورده‏اند، به صورت كاملاً دقيق مشخّص ساخته است.

در ادامه تنها بر مطالب عنوان شده درباره حديث ابوسعيد خدرى ـ اولين صحابى كه ابوالفيض نام برده است ـ بسنده مي‏كنيم. سپس مي‏توان بقيه احاديث صحابه را با آن مقايسه كرد. ابوالفيض مي‏گويد:

حديث ابوسعيد خدرى از طريق اين افراد به ما رسيده است: ابونظرة و ابوالصديق ناجى و حسن‏بن يزيد سعدي.

1. طريق نقل ابونظرة از ابوسعيد خدري؛ ابوداود و حَكَم حديث ابوسعيد خدرى را از طريق روايت عمران قطان از ابونظرة آورده‏اند و مسلم در صحيح خود، اين حديث را از طريقِ سعيدبن زيد و داودبن أبى هند نقل كرده كه هر دو از ابونظرة روايت كرده‏اند؛ ليكن در صحيح مسلم با وصف، از امام مهدي(ع) ياد شده است، نه با اسم. (همان‏گونه كه در آينده بدان خواهيم پرداخت).

2. طريق نقل ابوالصديق ناجى از ابوسعيد خدري؛ عبدالرزاق و حاكم، روايت ابوسعيد را از طريق روايت معاويةبن قرة از ابوالصديق نقل كرده‏اند و احمد و ترمذى و ابن‏ماجه و حاكم اين حديث را از طريق زيد العمى از ابوالصديق روايت كرده‏اند و احمد و حاكم آن را از طريق عوف‏بن أبى جميلة اعرابى از ابوالصديق آورده‏اند و حاكم افزون بر آن، حديث مزبور را از طريق سليمان‏بن عبيد از ابوالصديق نيز نقل كرده است.

همچنين احمد و حاكم آن را از طريق مطربن طهمان، ابوهارون عبدى از ابوالصديق روايت كرده‏اند و نيز احمد حديث موردنظر را از طريق خبر مطربن طهمان و علاءبن بشير مزني و نيز روايت مطرف از ابوالصديق روايت كرده است.

3. طريق نقل حسن‏بن يزيد از ابوسعيد؛ طبرانى آن را در الأوسط از طريق ابوواصل عبدبن حميد از ابوالصديق ناجى از ابوسعيد خدرى آورده است.[4]

بنابراين، چنانچه به تاريخ ابن‏خلدون مراجعه كنيد، خواهيد ديد كه وى از بيشتر طرق اين حديث اطلاعى نداشته است. زيرا صرفاً طرق معدودى را درباره حديث ابوسعيد ذكر كرده است، تا چه رسد به احاديث ديگر صحابه كه به طور كلّى از آن‏ها بي‏خبر مانده است.

گفتني است كه قدر مشترك در همه اين طرق كه به خصوص حديث ابوسعيد خدرى ختم مي‏شود، ظهور امام مهدي(ع) در آخرالزمان است. در هر صورت، در اين نكته شكى نيست كه با ملاحظه‏اي احاديث مربوط به امام مهدي(ع) با تمامى طرقى كه از جميع صحابه نقل شده است، قطع به متواتر بودن بشارت حضرت ختمى مرتبت(ص) به ظهور حضرت حجّت(ع) حاصل مي‏گردد، بلكه اگر صرفاً وجود يك طريق از هر صحابى را در نظر بگيريم، باز هم براى اعتراف به تواتر كافى خواهد بود و در گذشته نيز گفتيم كه عدد اين عدّه از صحابه به پنجاه نفر مي‏رسد.

د) صحّت احاديث المهدي؛ در اين قسمت نام برخى از بزرگان اهل سنت را كه به صحّت اين احاديث تصريح كرده‏اند، بر طبق آثارى كه از ايشان به دست آورده‏ايم، ذكر مي‏كنيم: (گفتنى است كه هدف ما ارائه نمونه‏اى قابل پي‏جويى از نام اين افراد است، نه جمع‏آورى تمام اسامى ايشان و ذكر جميع آنها).

1. امام ترمذى (م 279 ه‍(؛ او پيرامون سه روايت مهدويت مي‏نويسد: اينها احاديثى حسن و صحيح‏اند.[5] درباره چهارمين حديث اين باب مي‏گويد:

اين حديثى حسن است.[6]

2. حافظ ابوجعفر عقيلى (م 322ه‍(؛ وى ضمن نقل حديث ضعيفى مي‏گويد:

درباره مهدى احاديث معتبري، به طرز ديگر و به خلاف اين تعبير وارد شده است.[7]

3. حاكم نيشابورى (م 405 ه‍(؛ وى درباره چهار حديث در اين باب، مي‏گويد:

اين احاديث صحيح السند هستند، ليك آن‏ها را ذكر نكرده‏اند.[8]

و درباره سه حديث ديگر مي‏گويد:

اين احاديث براساس شروطى كه امام بخارى و امام مسلم بيان كرده‏اند،* صحيح‏السند هستند، هرچند آن دو، اين سه حديث را ذكر نكرده‏اند.[9]

و از هشت حديث ديگر اين‏گونه ياد مي‏كند:

اين احاديث بنابر شروط شيخين، صحيح‏السند هستند، هرچند آن دو، اين‏ها را ذكر نكرده‏اند.[10]

4. امام بيهقى (م 458 ه‍(؛ او مي‏گويد:

أحاديثي كه در باب قيام مهدى وارد شده، از جهت سند صحيح و بلااشكال است.[11]

5. امام بغوى (م 510 يا 516 ه‍(؛ وى حديثى درباره امام مهدي(ع) در بخش احاديث صحيحه آورده است[12] و پنج حديث درباره آن حضرت در فصل احاديث حَسَن در كتاب خود مصابيح السّنة نقل كرده است.[13]

6. ابن أثير (م 606 ه‍(؛ او در كتاب خود النهاية ذيل مادّه هدى چنين آورده است:

و حديث سنّت خلفاى راشدين مهديين از همين ريشه است، و المهدى يعنى كسى كه خداوند وي را به سوى حق هدايت فرموده است و نام افراد نيز بكار گرفته شده، تا جايى كه مانند اسامى كثيرالاستعمال شده است و مهدى موعودى كه حضرت رسول اكرم(ص) آمدن وى را در آخر الزمان بشارت داده، نيز به همين اسم ناميده شده است.[14]

چنين سخنى تنها از فردى صادر مي‏شود كه به صحّت، بلكه به تواتر احاديث المهدى معتقد باشد.

7. قرطبى مالكى (م 671 ه‍(؛ وى از كسانى است كه به متواتر بودن احاديث المهدى اعتقاد دارند و مهمّ اين است كه وى درباره حديث ابن‏ماجه در خصوص امام مهدي(ع) چنين گفته است:

سند اين حديث صحيح است.[15]

در حالى كه تصريح مي‏كند به اين كه حديث مهدى از خاندان من و از فرزندان فاطمه است صحيح‏تر از حديث محمدبن خالد جندي[16] است كه در آينده درباره اعتبار آن مناقشه خواهيم كرد.

8. ابن تيمية (م 728 ه‍(؛ او مي‏گويد:

احاديثي كه وى ـ يعنى علاّمه حلّي(ره)ـ براى اثبات قيام مهدى به آنها استناد مي‏كند، احاديث صحيحى هستند.[17]

9. حافظ ذهبى (م 748 ه‍(؛ وى در قبال احاديث حاكى از امام مهدي(ع) كه حاكم در مستدرك صحيح شمرده است، سكوت كرده و در اين ميان به صحّت دو حديث نيز تصريح ورزيده است.[18] گفتنى است كه اشكال‏هاى ذهبى بر صحّت خصوص برخى از احاديث باب فضايل، و سكوتش در قبال بقيه احاديثى كه حاكم صحيح شمرده، بيانگر موافقت او با اين قضاوت حاكم است.

10. گنجى شافعى (م 658 ه‍(؛ او درباره حديثى كه ترمذى در سنن خود آورده و صحيح شمرده، مي‏گويد:

اين حديث، صحيح است.

درباره حديث ديگرى نيز به همين شكل اظهار نظر كرده است[19] و درباره حديثِ مهدى از من است و پيشانى او فراخ و بي‏موى است، مي‏نويسد:

اين حديث ثابت بوده، صحيح و حسن است.[20]

و درباره حديثِ مهدى حق و از فرزندان فاطمه است نيز به همان صورت قضاوت مي‏كند كه:

اين، حديثِ حسن و صحيحى است.[21]

11. حافظ إبن قيّم (م 751 ه‍(؛ وى پس از ذكر پاره‏اى از احاديث مربوط به امام مهدي(ع)، به حُسن برخى احاديث و صحّت برخى ديگر اعتراف مي‏كند[22] و همچنان كه خواهد آمد، وى از معتقدان به تواتر اين احاديث است.

12. ابن كثير (م 774 ه‍(؛ او در خصوص سند حديثى درباره امام مهدي(ع) مي‏گويد:

اين، إسنادِ قوى و صحيحى است.[23]

سپس حديثى از ابن‏ماجه نقل كرده، مي‏افزايد:

اين حديث حسن است و به صورت‏هاى متفاوتى از حضرت رسول(ص) روايت شده است.[24]

13. تفتازانى (م 793 ه‍(؛ وى درباره قيام امام مهدي(ع) در آخرالزمان مي‏گويد:

در اين باب اخبار صحيحى وارد شده است.[25]

14. نورالدين هيثمى (م 807 ه‍(؛ وى دسته‏اى از احاديث حاكى از امام مهدي(ع) را نقل كرده و به صحّت و وثاقت راويان آن‏ها اعتراف كرده است. براى نمونه درباره يكى از اين روايات، چنين مي‏گويد:

اين روايت را ترمذى و غير او همراه با اختصار زياد آورده‏اند و احمد با سندهاى متعدّد آن را نقل كرده و ابويعلى به اختصار فراوان از آن ياد كرده است و رجال آن دو ثقه هستند.[26]

درباره دوّمين حديث مي‏گويد:

طبراني آن را در كتاب الأوسط نقل كرده است و رجال اين حديث قابل اعتماد و حديث‏شان صحيح است.[27]

و سوّمين حديث را چنين مي‏ستايد:

رجال آن همگى ثقه‏اند.[28]

در مورد چهارمين حديث نيز مي‏گويد:

بزار آن را روايت كرده است و رجالش قابل اعتماداند.[29]

و از پنجمين روايت چنين ياد مي‏كند:

طبراني آن را در الأوسط نقل كرده و رجال آن جملگى ثقه‏اند.[30]

15. سيوطى (م 911 ه‍(؛ وى براى برخى از احاديث مربوط به امام مهدي(ع) علامت صح[31]ـ يعنى صحيح است ـ قرار داده و براى برخى ديگر علامت ح[32]ـ يعنى حسن است ـ در نظر گرفته است.

16. شوكانى (م 1250 ه‍(؛ قنوجى در الإذاعة از وى قول به صحّت احاديث المهدى و متواتر بودن آنها را نقل كرده است. پيش از اين نيز گذشت كه وى رساله‏اى در متواتر بودن اين احاديث نگاشته است.

17. ناصرالدين الباني؛ وى در رساله‏اى كه به نام حول‏المهدى نوشته، اين‏گونه اظهارنظر مي‏كند:

بايد دانست كه در زمينه قيام مهدى احاديث صحيحى وارد شده است كه بخش چشمگيرى از آن‏ها داراى سندهاى صحيح و معتبرند.

افزون بر اين كه البانى از كسانى است كه به تواتر اخبار اين باب تصريح ورزيده‏اند.[33]

به اين مقدار از اعترافات علما بسنده مي‏كنيم؛ امّا گفتنى است كه نگارنده در برخي آثار خود، شماره اين‏گونه اعترافات انديشمندان را به بيش از 60 مورد رسانده است.[34]

ه‍( تصريح دانشمندان به تواتر احاديث المهدي؛ علماى علم درايه و عده‏اى از كسانى كه در امر تدريس يا تحقيق علوم حديث از تخصص برخوردارند، به متواتر بودن احاديث المهدي وارد شده در كتب اهل سنت ـ مانند صحاح و مسانيد ـ تصريح كرده‏اند، امّا از آنجا كه عده اين افراد زياد است، ما در ادامه به ذكر نام معدودى از ايشان اكفتا مي‏كنيم:

1. بربهارى حنبلى (م 329 ه‍(؛ شيخ محمود تويجرى به نقل از كتاب شرح السنة بربهاري مي‏نويسد:

ايمان به نزول عيسي‏بن مريم(ع)، او از آسمان فرود مي‏آيد... و پشت سر قيام‏كننده‏اى از اهل بيت رسول اكرم(ص) نماز مي‏گذارد.[35]

روشن است كه ايمان به معناى اعتقاد است كه به وسيله خبر واحد ثابت نمي‏شود. [پس لازمه آن وجود اخبار متواتر در اين باب است]

2. محمدبن حسين آبرى شافعى (م 363 ه‍(؛ وى در كتاب خود مناقب الشافعى چنين مي‏گويد:

اخبار بشارت رسول خدا(ص) به آمدن مهدى و اين كه او از اهل البيت بوده و داراى 70 سال خواهد بود و سرانجام پهنه زمين را از عدل و داد آكنده خواهد ساخت و به همراه وي، عيسي(ع) نيز ظهور خواهد كرد و در قتل دجّال به وى يارى خواهد رساند، به جهت كثرت مخبران و راويان به حدّ تواتر رسيده است.

اين سخن را قرطبى مالكى در ص 701 التذكرة و المزى در تهذيب الكمال ج 25 ص 146 ش 5181 در ضمن شرح حال محمّدبن خالد جندى و ابن‏قيّم در المنار المنيف ص 142 ش 327 و غير ايشان از آبرى نقل كرده‏اند.

3. قرطبى مالكى (م 761 ه‍(؛ وى سخن پيش گفته آبرى را نقل كرده و با صحيح شمردن احاديث مذكور در كتاب او، مهر تأييد بر سخنان وى نهاده است. قرطبى در اين قضاوت خود، به اين سخن امام حافظ حاكم نيشابورى استناد كرده است:

احاديث صحيح و صريحى از رسول خدا وارد شده است كه بر قيام مردى از خاندان نبى اكرم(ص) از فرزندان فاطمه به نام مهدى دلالت دارند.[36]

همچنين قرطبى در تفسير آيه 33 سوره توبه آورده است:

اخبار صحيح وارد در اين باب كه مهدى از خاندان رسول خداست، به حد تواتر رسيده است.[37]

4. حافظ جمال‏الدن المزّى (م 742 ه‍(؛ او به سخن پيش گفته آبرى در متواتر بودن احاديث المهدي(ع) استدلال كرده است و هيچ اشكالى بر آن وارد نساخته، بلكه آن را مسلّم انگاشته است.[38]

5. ابن قيّم (م 751 ه‍(؛ او نيز سخن آبرى را بدين شكل تأييد كرده كه احاديث مربوط به امام مهدي(ع) را به چهار دسته تقسيم كرده است: احاديث صحيح، احاديث حسن، احاديث غريب و احاديث موضوع،[39] و بيان كرده كه مجموع دو دسته اوّل به جهت كثرت و انتشار، متواترند.

6. ابن حجر عسقلانى (م 852 ه‍(؛ وى ضمن نقل قول به تواتر از ديگران[40] اين‏گونه را تأييد مي‏كند:

نمازگزاردن عيسي(ع) در پشت سر مردى از اين امّت در آخر الزمان و نزديك به قيامت بر اين قول حق صحّه مي‏گذارد كه زمين هيچگاه از حجّت خدا خالى نخواهد شد.[41]

7. شمس الدين سخاوى (م 902 ه‍(؛ عده‏اى از علما، سخاوى را از تصريح‏كنندگان به تواتر احاديث المهدى به شمار آورده‏اند، مانند علاّمه شيخ محمد عربى فاسى در كتاب خود المقاصد و ابوزيد عبدالرحمن‏بن عبدالقادر فاسى در مُبهِج القاصد؛ همان‏گونه كه ابوالفيض غمارى از آن دو نقل كرده است[42] و همچنين ابوعبدالله محمدبن جعفر كتاني (م 1345 ه‍( در النظم امتناثر من الحديث المتواتر ص 226، سخاوى را معتقد به تواتر دانسته است.

8. سيوطى (م 911 ه‍(؛ بنابر نقل غماري، سيوطى در كتاب مفصّل خود الفوائد المتكاثرة في الأحاديث المتواترة و نيز در كتاب مختصر خود الأزهار المتناثرة و همچنين در ساير كتاب‏هايش به متواتر بودن احاديث المهدى تصريح كرده است.[43]

9. ابن حجر هيتمى (م 974 ه‍(؛ وى بارها از اعتقاد مسلمانان به ظهور امام مهدي(عج) دفاع كرده و به تواتر آن تصريح كرده است.[44]

10. متقى هندى (م 975 ه‍(؛ وى كه مؤلّف كتاب معروف كنزالعمّال است، به دفاعى برهانى و استدلالى از عقيده مهدويّت همّت گماشته است.

شايد بتوان گفت: مهمترين مطلبى كه در اين كتاب آمده است، فتاواى چهارگانه صادره در حق فرد منكرِ اعتقاد به ظهور امام مهدي(ع) است كه از چهار تن از علماى مذاهب اربعه از اهل مكّه نقل شده؛ يعنى فتواى ابن حجر هيتمى شافعي، فتواى شيخ يحيي‏بن محمد حنبلي. مبنى بر اين كه فردِ منكرِ اعتقاد به ظهور، بايد مجازات شود و تصريح كرده‏اند كه واجب است چنين شخصى را بزنند و او را تحقير كنند تا ادب شود و به حق روى آورد و در غير اين صورت، واجب القتل و مهدور الدم است.[45] هر كس به فتاواى ايشان مراجعه كند، براى او يقين حاصل مي‏شود كه آن‏ها بر متواتر بودن احاديث المهدى اتفاق‏نظر دارند.

11. محمد رسول برزنجى (م 1103 ه‍(؛ وى اين‏گونه به متواتر بودن احاديث المهدى تصريح مي‏كند:

احاديثي كه بر وجود مهدي(ع) و قيام او در آخرالزمان و از خاندان رسول اكرم(ص) و فرزند فاطمه بودن وى دلالت دارند، به حدّ تواتر رسيده‏اند و جايى براى انكار آنها وجود ندارد.[46]

12. شيخ محمدبن قسام‏بن محمد جسوس (م 1182 ه‍(؛ كتانى در تصريح وى به تواتر اين احاديث را نقل كرده است.[47]

13. ابوالعلاء عراقى فاسى (م 1183 ه‍(؛ او داراى تأليفى درباره موضوع مهدويت است و كتانى تصريح وى به تواتر احاديث اين باب را نقل كرده است.[48]

14. شيخ سفارينى حنبلى (م 1188 ه‍(؛ قنوجى مي‏نويسد:

سفاريني در كتاب خود به نام اللوائح قول به تواتر احاديث المهدى را اختيار كرده است.[49]

15. شيخ محمدبن على صبّان (م 1206 ه‍(؛ وى قول به تواتر را از صواعق ابن حجر نقل و بر آن استدلال كرده و اشكالى بر آن وارد نساخته است كه اين، نشانگر رضايت وى بدين قول است.[50]

16. شوكانى (م 1250 ه‍(؛ به نظر مي‏رسد براى اثبات موافقت وى با تواتر اين احاديث، مرورى بر كتاب معروفش التوضيح فى تواتر ماجاء فى المنتظر و الدجال و المسيح ما را از هر چيز ديگر مستغنى سازد.

17. مؤمن‏بن حسن‏بن مؤمن شبلنجى (م 1291 ه‍(؛ وى ضمن تصريح به تواتر احاديث مزبور، تأكيد فراوانى دارد كه امام مهدي(ع)، از خاندان رسول و اهل البيت است.[51]

18. احمد زينى دحلان، مفتى شافعيه (م 1304 ه‍(؛ او احاديث المهدى را به كثرت ستوده و مي‏گويد:

كثرت و تعدّد روات اين احاديث، به تقويت و تأييد برخى از اين روايات توسط برخى ديگر از آن‏ها مي‏انجامد، تا جايى كه براى انسان يقين حاصل مي‏شود.[52]

19. سيد محمد صديق حسن قنوجى بخارى (م 1307 ه‍(؛ وى درباره احاديث موردنظر چنين مي‏گويد:

احاديثي كه درباره امام مهدي(ع) به ما رسيده، علي‏رغم اختلاف روايات، به قدرى زياد است كه به حدّ تواتر مي‏رسد.[53]

20. ابوعبدالله محمدبن جعفر كتانى مالكى (م 1345 ه‍(؛ وى ضمن نقل قول به تواتر از برخي، چنين مي‏گويد:

اخبار وارد در باب مهدى منتظر متواتراند.[54]

غير از اين 20 تن، افراد ديگرى هستند كه اين مجال اندك گنجايش ذكر نام و كلامشان را ندارد. نگارنده در جاى ديگرى اسامى آنان را از قرن سوم هجرى تا عصر حاضر ثبت كرده است.[55]

در پايان، ذكر سخن مهمّى از استاد بديع الزمان سعيد نورسى كه از علماى به نام اهل سنت در ابتداى قرن چهاردهم هجرى است، شايسته مي‏نمايد. وى مي‏گويد:

در هيچ جاى دنيا، افرادى قابل اعتماد، نجيب و شريف نمي‏توان يافت كه به پايه شرافت و فضيلت اهل البيت برسند و در هيچ نقطه‏اى از عالم، عدّه‏اى هم‏رأى و همدل و همراه نمي‏توان سراغ گرفت كه چونان خاندان آل عبا، يكرنگ و يكدل و يكصدا باشند و در هيچ يك از اقطار عالم، محفلى و جمعى به نورانيت و درخشندگى حريم مطهّر اهل بيت رسول خدا نمي‏توان يافت.

آري! أهل البيت از روح حقيقت قرآنى تغذيه شده‏اند و از سرچشمه زلال وحى شير نوشيده‏اند و از پرتو ايمان و قداست شريعت اسلامي، منوّر گشته‏اند، تا آنگاه كه به قلّه كمالات آسمانى عروج كرده‏اند و شجره طيّبه آنان به بار نشسته و صدها مجاهد نستوه و هزاران رهبر روحانى و معنوى براى هدايت و راهبرى امّت به جهان بشريت تقديم داشته‏اند. پس قطعاً با قيام پيشواى بزرگ خود، مهدى كبير، عدالت را به جامعه اسلامي، هديه خواهند كرد. آنگاه حقّانيت وى با احياى شريعت محمدي(ص) و حقيقت قرآني و سنت نبوى و تطبيق آن‏ها بر مسايل جارى و اجرا كردن آن‏ها، به اثبات خواهد رسيد و چنين چيزى نه تنها ضرورى است، بلكه بسيار معقول است و مقتضاى قوانين حيات اجتماعيِ جوامع انسانى نيز غير از اين نمي‏تواند باشد.[56]

در انتظار ققنوس، ثامر العميدي، ترجمه: مهدى عليزاده، صص: 65ـ80

پي‌نوشت‌ها:

1 . شمار اين كتاب‏ها را استاد على محمد على دخيل در كتاب خود الإمام المهدي، صص 259ـ265 حدود 30 كتاب از اهل سنت معرفى مي‏كند، در حالى كه استاد ذبيح‏الله محلاّتى تا 40 كتاب شمرده است و اسامى و مؤلفان آن‏ها را در كتاب مهدى أهل البيت صص 18ـ21 ذكر كرده و در همان كتاب تعدادى از كتب نويسندگان شيعه را كه درباره امام مهدي(ع) نوشته شده است، ارائه مي‏كند كه مشتمل بر 110 كتاب است؛ كتب فراوانى نيز وجود دارد كه در هيچ يك از اين دو كتاب بدان‏ها اشاره نشده است.

2 . ابراز الوهم المكنون، ص 437. ابوالفيض برادرى دارد كه از علماى صاحب فضل مغرب عربي شمرده مي‏شود. كنيه وى ابوالفضل بوده و وى را ابوالفضل الغمارى نامند. او صاحب كتاب الإمام المهدى است كه در آن، اسامى 3 تن از صحابه و 5 تن از تابعين را به اسامى محدثانى كه برادرش نام برده، افزوده است. آنگاه عين عبارات همه افراد را ذكر كرده است تا جايى كه نصف حجم كتاب را بدان اختصاص داده است.

3 . در معجم احاديث الامام المهدى (مشتمل بر پنج جلد) آمار دقيقى از همه روايات صحابه در باب احاديث المهدي(ع) به همراه ذكر منابع آن در كتب اهل سنت و شيعه به چشم مي‏خورد.

4 . إبراز الوهم المكنون، ص 438.

5 . سنن ترمذي، ج 4، ص 505، ح 2230 و 2231 و ج 4، ص 504، ح 2233.

6 . پيشين، ج 4، ص 506، ح 2232.

7 . الضعفاء الكبير، عقيلي، ج 3، ص 253، شماره 1257 در شرح حال علي‏بن نفيل الحراتي.

8 . مستدرك الحاكم، ج 4، احاديث 429 و 465 و 553 و 558.

* . امام بخارى براى حديث صحيح دو شرط قرار داده است:

1ـ معاصر بودن راوى لاحق با مروى عنه سابق.

2ـ تلقّى حديث به صورت سماع، نه روش ديگر؛ امّا امام مسلم تنها شرط اوّل را كافي دانسته است. ر.ك: علوم الحديث و مصطلحه، دكتر صبحى الصالح، صص 299ـ301 (مترجم).

9 . پيشين، ج 4، احاديث 450 و 557 و 558 .

10 . پيشين، ج 4، احاديث 429 و 442 و 457 و 464 و 502 و 554 و 557 .

11 . الاعتقاد و الهداية، بيهقي، ص 127.

12 . مصابيح السنة، بغوي، ص 448، ح 4199.

13 . پيشين، صص 492 و 493 ، ح 4210ـ4213 و 4215.

14 . النهاية، ابن اثير، ج 5، ص 254.

15 . التذكرة، قرطبي، ص 704 باب ما جاء فى المهدي.

16 . پيشين، ص 701.

17 . منهاج السنة، ابن تيمية، ج 4، ص 211.

18 . تلخيص المستدرك، ذهبي، ج 4، صص 553 و 558.

19 . البيان فى أخبار صاحب الزمان، گنجى شافعي، ص 481؛ براى يافتن دو حديث ترمذى ر.ك: سنن ترمذي، ج 4، ص 505.

20 . پيشين، ص 500.

21 . پيشين، ص 486.

22 . المنار المنيف، ابن قيّم، صص 130ـ135، احاديث، 326 و 327 و 329 و 331.

23 . النهاية فى الفتن و الملاحم، ابن كثير، ج 1، ص 55.

24 . پيشين، ص 56.

25 . شرح المقاصد، تفتازاني، ج 5، ص 312.

26 . مجمع الزوائد، هيثمي، ج 7، صص 313ـ314.

27 . پيشين، ج 7، ص 115.

28 . پيشين، ص 116.

29 . پيشين، ص 117.

30 . پيشين

31 . الجمامع الصغير، سيوطي، ج 2، ص 672، احاديث 9241، 9244 و 9245.

32 . پيشين، ح 9243، و ص 438، ح 7489.

33 . حول المهدي، الباني، ص 644؛ مقاله‏اى كه در نشريه التّمدن الإسلامى چاپ دمشق در تاريخ 22 ذى القعده سال 1371 هجرى قمرى به چاپ رسيده است.

34 . دفاعٌ عن الكافي، سيدثامر العميدي، ج 1، صص 343ـ405.

35 . الإحتجاج بالأثر على من أنكر المهدى المنتظر، ص 28.

36 . التذكرة، ج 1، ص 701.

37 . تفسير القرطبي، ج 8، صص 121ـ122.

38 . تهذيب الكمال، ج 25، ص 146، ش 5181.

39 . المنار المنيف، ابن قيم، ص 135.

40 . تهذيب التهذيب، عسقلاني، ج 9، ص 125، ش 201.

41 . فتح البارى بشرح البخاري، عسقلاني، ج 6، ص 385.

42 . المهدى المنتظر، غماري، ص 9.

43 . إبراز الوهم المكنون، غماري، ص 436.

44 . الصواعق المحرقه، فصل 1، باب 11، صص 162ـ167.

45 . البرهان على علامات مهدى آخر الزمان، صص 178ـ183.

46 . الإشاعة لأشراط الساعة، برزنجي، ص 87.

47 . النظم المتناثر من الحديث المتواتر، كتاني، ص 226، ح 289.

48 . پيشين، ص 226.

49 . الإذاعة، قنوجي، ص 146.

50 . إسعاف الراغبين، صبان، صص 145 و 147 و 152.

51 . نور الابصار، شبلنجي، صص 187 و 189.

52 .الفتوحات الاسلامية، احمد زينى دحلان، ج 2، ص 211.

53 . الإذاعة، ص 112.

54 . النظم المتناثر، كتاني، صص 225ـ228، ح 289.

55 . دفاع عن الكافي، ج 1، صص 343ـ405.

56 . أشراط الساعة (از كليات رسائل النور ـ شعاع پنجم)، النورسي، ترجمه احسان قاسم صالحي، صص 37ـ38.


ارسال به : Add to google * Add to del.icio.us * Add to digg * Add to netvouz * Add to blinkbits * Add to technorati *Add to segnalo * Add to Yahoo * Add to reddit * Add to blinklist * Add to taggly

+| نوشته شده توسط احمد صالحی نژاد در پنجشنبه 31 مرداد1387 و ساعت 20:44       

  پيدايش مذهب شيعه

مذهب شيعه در چه عصرى پديد آمده است؟

پاسخ:

انديشمندان درباره آغاز پيدايش تشيع، نظرهاى متفاوتى دارند كه آن را به طوركلى به دو دسته مى توان تقسيم كرد:

الف نويسندگان و پژوهش گرانى كه مى گويند تشيع پس از رحلت پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)ايجاد شده است. اينان خود چند دسته اند:

1. گروهى مى گويند تشيع در روز سقيفه پديد آمده است، همان روزى كه گروهى از بزرگان صحابه با صراحت گفتند: على(عليه السلام) اولى به امامت و خلافت است.[1]

2. دسته دوم، پيدايش شيعه را به اواخر خلافت عثمان مربوط مى دانند و انتشار آراى عبدالله بن سبا در اين زمان را به پيدايش تشيع ربط مى دهند.[2]

3. گروه ديگرى معتقدند شيعه در روز فتنه الدار(روز قتل خليفه سوم)پديد آمده است. پس از اين روز، پيروان على(عليه السلام) كه همان شيعيان بودند، در مقابل خون خواهان عثمان(عثمانيان)قرار گرفتند. ابن نديم مى نويسد:» وقتى طلحه و زبير با على(عليه السلام)مخالفت كردند و جز به خون خواهى عثمان به چيزى ديگر قانع نشدند، على خواست با آن ها بجنگد تا سر به فرمان حق نهند. آن روز، كسانى را كه از او پيروى كردند، به نام شيعه خواندند و او خود نيز به آن ها مى گفت: شيعيان من.»[3]ابن عبد ربه اندلسى نيز مى گويد: «شيعيان كسانى هستند كه على را بر عثمان تفضيل دادند».[4]

4. دسته چهارم معتقدند كه تشيع پس از ماجراى حكميت تا شهادت على(عليه السلام)به وجود آمده است.[5]

5. دسته پنجم نيز آغاز تشيع را به واقعه كربلا و شهادت امام حسين(عليه السلام)ربط مى دهند.[6]

ب در مقابل اين ها، پژوهش گرانى معتقدند كه تشيع در عصر رسول خدا(صلى الله عليه وآله)ريشه دارد. از ميان دانشمندان شيعه، مرحوم كاشف الغطا،[7] شيخ محمدحسين مظفر،[8] محمدحسين زين عاملى [9]و از ميان علماى اهل سنت، محمد كرد على مى گويند: شمارى از صحابه در عصر پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)به شيعه على معروف[10] بودند.

با توجه به اين نظرها مى توان گفت ايام سقيفه، اواخر خلافت عثمان، جنگ جمل، حكميت و حادثه كربلا از دوره هاى اثر گذار بر تاريخ تشيع است. افزون بر آن، وجود شخصى به نام عبدالله بن سبا مورد ترديد است. با همه اين ها پيدايش تشيع در يكى از اين دوره ها درست به نظر نمى رسد. بررسى احاديث نبوى نشان مى دهد كه واژه شيعه پيش از همه از زبان رسول خدا، محمد مصطفى(صلى الله عليه وآله) در احاديث متعددى براى ناميدن دوستداران على(عليه السلام) به كار رفته است. اينك به اين موارد اشاره مى كنيم كه همه آن ها در منابع اهل سنت آمده است.

مسعودى نوشته است: عباس بن عبدالمطلب مى گويد: «روزى نزد رسول خدا(صلى الله عليه وآله)بوديم كه ناگهان على بن ابى طالب وارد شد. همين كه چشم پيامبر(صلى الله عليه وآله)به على(صلى الله عليه وآله)افتاد، چهره اش شكفت. عرض كردم: يا رسول الله! شما به خاطر ديدن اين پسر چهره تان باز شد! فرمود: عمو، به خدا سوگند! خداوند او را بيش از من دوست دارد. هيچ پيامبرى نيست مگر اين كه اولادش از صلب خود اوست، ولى اولاد من پس از من، از نسل على هستند. در روز قيامت، مردم را به نام خود و نام مادرشان بخوانند براى اين كه خداوند پرده پوشى مى كند جز على و شيعيانش كه آنان را به نام خود و نام پدران شان صدا مى زنند».[11]

پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) به على(عليه السلام) فرمود: «خدا گناهان شيعيان و دوستداران شيعيان تو را بخشيده است».[12] هم چنين پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرموده است: «تو و شيعيانت در حوض كوثر بر من وارد مى شويد. از آن سيراب خواهيد شد و صورت تان سفيد است و دشمنان تو تشنه و در غل و زنجير بر من وارد مى شوند.» پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)در حديثى طولانى درباره فضايل على(عليه السلام) به دخترش فاطمه(عليها السلام)مى فرمايد: «يا فاطمه! على و شيعيان او رستگاران فردا هستند».[13] هم چنين رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)فرمود: «يا على ! خدا، گناهان تو، خاندانت و شيعيان و دوستداران شيعيانت را بخشيده است...».[14]

حتى گفتنى است رواياتى نيز از رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) درباره بعضى شيعيان از زبان مخالفان شيعه نقل شده است. براى نمونه، عايشه درباره حجر بن عدى نقل كرده است: آن گاه كه معاويه پس از قتل حجر و يارانش حج گزارد و به مدينه آمد، عايشه به او گفت: «معاويه! هنگامى كه حجر و يارانش را مى كشتى، حلمت كجا رفته بود؟ آگاه باش كه از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) شنيدم كه فرمود: جماعتى در محلى به نام «مرج عذرا» كشته مى شوند كه اهل آسمان ها براى قتل آنان خشمگين مى شوند.»[15]

چون اين احاديث انكار شدنى نيستند و محدثان بزرگ اهل سنت آن را نقل كرده اند، بعضى نويسندگان اهل سنت به تأويل نارواى آن دست زده اند. ابن ابى الحديد مى گويد: «منظور از شيعه كه در روايات متعدد، به آنان وعده بهشت داده شده است، كسانى هستند كه به برترى على(عليه السلام) بر همه خلق قايل هستند. بدين گونه، عالمان معتزلى ما در تصانيف و كتاب هايشان نوشته اند: در حقيقت ما شيعه هستيم و اين حرف اقرب به سلامت و اشبه به حق است».[16] ابن حجر هيثمى نيز در كتاب «الصواعق المحرقه فى الرد على اهل البدع و الزندقة» هنگام نقل اين احاديث گفته است: «منظور از شيعه در اين احاديث، شيعيان نيستند، بلكه منظور، خاندان و دوستداران على هستند كه مبتلا به بدعت سب اصحاب نشوند.»[17].

مرحوم مظفر در پاسخ او مى گويد: «عجيب است كه ابن حجر گمان كرده، مراد از شيعه در اين جا اهل سنت هستند! و من نمى دانم اين به دليل مترادف بودن دو لفظ شيعه و سنى است يا به اين دليل كه اين دو فرقه يكى هستند يا اهل سنت بيشتر از شيعيان، از خاندان پيامبر پيروى كرده اند و آنان را دوست مى دارند؟»[18] مرحوم كاشف الغطاء نيز مى گويد: «با نسبت دادن لفظ شيعه به على(عليه السلام)مى توان مراد را فهميد; زيرا غير از اين صنف، شيعه ديگران هستند».[19]

ظهور معناى شيعه در احاديث و سخنان پيامبر آشكار و روشن است و آنان با اين تأويل ها خواسته اند از پذيرش حقيقت بگريزند. اين را هم بايد دانست كه مصداق شيعه در همان عصر پيامبر مشخص بوده است و عده اى از اصحاب پيامبر در همان زمان به «شيعه على» مشهور بودند.[20]

بنابراين، براساس احاديث موجود، پيش از همه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) نام شيعه را بر دوستداران على(عليه السلام)گذاشته است و حوادث ديگرى مانند: سقيفه، جنگ جمل، حكميت و واقعه كربلا بر گسترش اين واژه و آموزه هاى تشيع تأثير داشته اند.

پي‌نوشت‌ها:

1. يعقوبى گفته است: شمارى از بزرگان صحابه از بيعت با ابوبكر خوددارى كردند و گفتند: على(عليه السلام) اولى به خلافت است. تاريخ يعقوبى، قم، منشورات الشريف الرضا، 1414 هـ . ق، ج 2، ص124.

2. جهاد الشيعة، مختار الليثى، الدكتوره سميرة، بيروت، دار جبل، 1396 هـ . ق، ص25.

3. شيعه در تاريخ، محمدحسين زين عاملى، برگردان: محمد رضا عطايى، انتشارات آستان قدس، 1375 هـ . ش، صص33 و 34، برگرفته از: الفهرست ابن نديم، ص249.

4. العقد الفريد، احمد بن محمد ابن عبد ربه اندلسى، بيروت، دارالاحياء التراث العربى، 1409 هـ ، ج2، ص230.

5. الفرق بين الفرق، ابومنصور عبدالقادر بن طاهر بن محمد البغدادى، قاهره، 1367 هـ ، ص 134.

6. اصول اسماعيليه، برگرفته از: برنارد لويس، ص 86.

7. دفاع از حقانيت شيعه، برگردان: غلامحسن محرمى، مؤمنين، 1378، ص 48.

8. تاريخ منشورات، مكتبة بصيرتى، بى تا، ص4.

9. شيعه در تاريخ، ص34.

10. تاريخ شيعه، محمدحسين مظفر، مكتبة بصيرتى،(بى تا) ص9، برگرفته از: خطط الشام، ج 5، صص251 ـ 256.

11. شيعه در تاريخ، ص42، بر گرفته از: مروج الذهب، ج2، ص51.

12. الصواعق المحرقة، ابن حجر الهيثمى المكى، مكتبة قاهره، 1385، ص232.

13. المناقب للخوارزمى، اخطب خوارزم، نجف، منشورات المكتبة الحيدرية، 1385، ص 206.

14. همان، ص209.

15. تاريخ يعقوبى، ابن واضح، منشورات الشريف الرضى، 1414 ه، ج2، ص231.

16. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، بيروت، دارالاحياء التراث العربى، ج20، ص226.

17. الصواعق المحرقة، ص 232.

18. تاريخ شيعه، ص5..

19. دفاع از حقانيت شيعه، صص 48و 49.

20. سعد بن عبدالله اشعرى در اين باره مى گويد: «نخستين فرقه، شيعه است».


ارسال به : Add to google * Add to del.icio.us * Add to digg * Add to netvouz * Add to blinkbits * Add to technorati *Add to segnalo * Add to Yahoo * Add to reddit * Add to blinklist * Add to taggly

+| نوشته شده توسط احمد صالحی نژاد در پنجشنبه 31 مرداد1387 و ساعت 20:43       

  دلايل عصمت ائمه شيعه

شيعيان بر اساس چه دلايلى، امامان خود را معصوم مى دانند؟

پاسخ:

انديشمندان شيعه براى اثبات عصمت امامان از ادله گوناگونى بهره مى برند، چنان كه علامه حلى با شرح و بسط اين دلايل، بيش از هزار نكته در اين باره فراهم ساخته است.[1] با اين حال، اشاره اى كوتاه به اين ادله، سودمند است و زمينه را براى جستوجوهاى بيش تر و ژرف تر فراهم مى سازد.

1. جدايى ناپذيرى مقام امامت از نبوت[2]

آن گونه كه از كتاب و سنت برمى آيد، مقام امامت در رهبرى سياسى جامعه اسلامى خلاصه نمى شود؛ بلكه دنباله نبوّت و كامل كننده رسالت است.[3] چنين تصويرى از امامت، پيامبر و امام را كنار هم مى نشاند و دلايل عقلى عصمت را به قلمرو امامت نيز مى كشاند، با اين تفاوت كه در اين جا به جاى ابلاغ وحى، از تبيين معارف وحيانى سخن مى رود.

2. قرآن و عصمت امام

الف)آيه امامت: قرآن كريم، ستم كاران را شايسته مقام امامت نمى داند: «و اذْ ابتلى ابراهيم ربُّهُ بِكلمات فاتَمَّهُن قال انّى جاعِلُكَ لِلناس اماماً قال و مِن ذريَتى قالَ لا يَنالُ عَهْدى الظالمين».(بقره، 124). با توجه به اين كه در فرهنگ قرآن، هر گناه كارى، ستم كار خوانده مى شود،[4] چاره اى جز پذيرش عصمت امام باقى نمى ماند. هرچند اين آيه، گفتوگوهاى فراوانى را برانگيخته، ولى بحث به اندازه اى روشن است كه برخى مفسران اهل سنت را نيز به چنين اعترافى واداشته است: فيه دليلٌ على عصمة الانبياء من الكبائر قبل البعثة و انّ الفاسق لا يصلح للامامة.[5]

اين آيه دليل بر آن است كه پيامبران(حتى) پيش از بعثت نيز از گناهان كبيره، معصوم اند و فاسقان شايستگى امامت را ندارند.

اگر گوينده اين سخن، پيش فرض هاى ذهنى خود را كنار مى نهاد، ميان امامت و نبوت فرق نمى گذاشت و در بيان شرايط امام، تنها به عدالت بسنده نمى كرد؛ زيرا در آيه مورد بحث، سخن بر سر آن است كه ستم كاران شايستگى دريافت عهد الهى را ندارند. ما نيز مى پذيريم كه عهد الهى، عنوانى فراگير است كه هم نبوت و هم امامت را در بر مى گيرد، ولى چگونه اين جمله در يكى از مصاديق عهد، لزوم عصمت را نتيجه مى دهد و در مصداق ديگر آن، از حد اشتراط عدالت فراتر نمى رود؟!

ب)آيه اولى الامر: اين آيه، همگان را به اطاعت از اولى الامر فرا مى خواند و اين گروه را در كنار پيامبر(صلى الله عليه وآله)مى نشاند: «يا ايها الذين امَنُوا اطيعُوا الله و اُطيعُوا الرسُولَ و اُولى الاَمْرِ مِنْكُمْ...».(نساء، 59)

اين اطاعت به دليل آن كه قيد و شرطى به همراه ندارد، اطاعتى همه جانبه و بى چون و چرا است. اين مطلب جز با عصمت اولوالامر سازگار نيست؛ زيرا اين سرسپردگى تنها در برابر كسى سزاوار است كه از كج روى و كج انديشى در امان باشد و نه تنها در گفتار، بلكه با رفتار خود نيز مردم را جز به آن چه رضاى خداوند است، نخواند.[6]

فخر رازى؛ انديشمند و مفسر بزرگ اهل سنت كه به دليل توانايى زياد در شبهه افكنى، امام المشككين خوانده مى شود دلالت آيه بر عصمت را مى پذيرد، ولى منظور از اولوالامر را نخبگان امت مى داند.[7] اين در حالى است كه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) در پاسخ به پرسشى در اين زمينه، از امامان دوازده گانه شيعه نام مى برد و آنان را جانشين خود و پيشواى مردم معرفى مى كند.[8]

ج) آيه تطهير: آيه «انما يُريدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عنكُمُ الرِجْسَ اَهْلَ الْبَيتِ و يُطهِرَكُمْ تطهيراً» (احزاب، 23). موسوم به آيه تطهير از آياتى است كه به روشنى، بر عصمت اهل بيت(عليهم السلام) دلالت دارد و بر پاكى و طهارت آنان تأكيد مىورزد.[9] سخن درباره اين آيه فراوان است، ولى آن چه به طور اجمال مى توان گفت اين است كه براساس اين آيه، اراده ازلى و تخلف ناپذير الهى بر اين تعلق گرفته است كه هرگونه پليدى را از اهل بيت(عليهم السلام)بزدايد و آنان را پاك گرداند. اين حقيقت، با توجه به اين نكته كه قرآن كريم هرگونه آلودگى ظاهرى و باطنى را رجس و پليدى مى شمارد،[10] تفسيرى جز عصمت را بر نمى تابد.

3. عصمت اهل بيت(عليهم السلام) در روايات نبوى

در رواياتى كه از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) نقل شده، فضايل فراوانى براى اهل بيت(عليهم السلام)آمده است كه برخى از آن ها جز با عصمت آنان سازگار نيست. در اين بخش تنها به نمونه هايى از آن چه در كتاب هاى اهل سنت آمده است، بسنده مى كنيم.

الف) اهل بيت(عليهم السلام) همراه و همتاى قرآن: در حديث پرآوازه ثقلين، توجه به دو نكته، انديشه حق جويان را به عصمت اهل بيت(عليهم السلام) رهنمون مى سازد:

يك: در اين حديث، كتاب و عترت در كنار يكديگر، محور هدايت به شمار آمده اند:

ما ان تمسكتم ِبِهما لن تضّلوا ابدا.

هركس به كتاب و سنت تمسك كند، هرگز گمراه نمى شود.

دو: در اين روايت، برجدايى ناپذيرى قرآن و عترت تأكيد شده است:

لن يفترقا حتى يردا عليّ الحوض.

آن ها از هم جدا نمى شوند تا اين كه در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند.

اگر اهل بيت، معصوم از گناه و خطا نبودند، پيروى از آنان همواره به هدايت نمى انجاميد و جدايى ناپذيرى آنان از قرآن، معناى روشنى نمى يافت.[11]

ب) على بن ابى طالب(عليه السلام)؛ مدار و معيار حق: براى داورى ميان انسان هاى عادى، چيزى جز حق را نمى توان محور ارزيابى قرار داد. بايد ابتدا حق را شناخت تا ميزان حقانيت اشخاص بر اساس نزديكى و دورى به اين محور سنجيده شود: «اعرف الحق تعرف اهله.»[12] براين اساس، تنها كسانى كه خود معيار حق اند و حق بر گرد آنان مى چرخد، معصوم اند و امام على(عليه السلام) به گواهى رسول خدا(صلى الله عليه وآله) از اين گروه است: عليٌ مع الحقّ و الحقّ مع علي، على با حق است و حق همواره با على است.[13] يا اللهم ادر الحق مع على حيث دار، خدايا! حق را هميشه باعلى همراه كن هرجا كه على هست.[14]

ج) پيروى از اهل بيت(عليهم السلام)؛ مايه رستگارى: افزون بر حديث معروف سفينه «مثل اهل بيتى مثل سفينة نوح»[15] كه اهل بيت(عليهم السلام) را به كشتى نوح همانند مى كند و رستگارى ابدى را با پيروى از آنان پيوند مى زند، احاديث فراوان ديگرى نيز وجود دارند كه روايت زير نمونه اى از آن هاست:

هركس مى خواهد زندگى و مرگش هم چون زندگى و مرگ من باشد... ولايت على و فرزندانش را برگزيند؛ زيرا آنان هرگز شما را از راه هدايت بيرون نمى برند و به گمراهى نمى كشانند.[16]

پي‌نوشت‌ها:

1. الفين فى امامة اميرالمؤمنين على بن ابى طالب(عليه السلام)، علامه حلى، بيروت، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، 1402 ق، ج 3، ص 148.

2. انوار الملكوت فى شرح الياقوت، علامه حلى، دانشگاه تهران، 1338 ق، ص204؛ قواعد المرام، ابن ميثم بحرانى، قم، مؤسسة نشر اسلامى، 1414 ق، چ 2، ص177؛ كشف المراد، علامه حلى، قم، مؤسسة نشر اسلامى، 1413 ق، چ 4، ص364؛ ارشاد الطالبين الى نهج المسترشدين، الفاضل مقداد سيورى، قم، مكتبة آيت الله المرعشى، 1405 ق، ص333؛ عقائد الامامية، محمدرضا مظفر، تهران، مكتبة نينوى الحديثه، بى تا، ص67.

3. الالهيات، جعفر سبحانى، قم، المركز العالمى للدراسات الاسلامية، 1412 ق، چ 3، ج4، صص 4526؛ امامت و رهبرى، مرتضى مطهرى، تهران، صدرا، 1368 ش، چ 10، ص 58.

4. الالهيات، ص121؛ الميزان، محمدحسين طباطبايى، ج1، ص276؛ امامت و رهبرى، ص168؛ بررسى مسايل كلى امامت، ابراهيم امينى، قم، دارالتبليغ، چ 2، ص46.

5. تفسير البيضاوى، عبدالله بن عمر بيضاوى، بيروت، مؤسسه الاعلمى للمطبوعات، 1410 ق، ج1، ص139.

6. الميزان، ج4، صص378 و 401؛ ولايت فقيه، عبدالله جوادى آملى، تهران، رجاء، 1368 ش، چ 2.

7. التفسير الكبير، فخرالدين رازى، بيروت، دارالكتب العلميه، 1411 ق، ج10، ص116.

8. اثبات الهداة، حر عاملى، قم، المطبة العلميه، 1404 ق، ج1، ص501؛ ينابيع المودة، سليمان بن ابراهيم بلخى قندوزى، اسلامبول، مطبعة افتر، 1304 ق، صص 494 ـ 495.

9. الميزان، ج16، صص309 ـ 313؛ منشور جاويد، جعفر سبحانى، قم، مؤسسة المنار، 1417 ق، صص282 ـ 320.

10. الالهيات، ج4، صص128 ـ 129؛ روح المعانى، سيدمحمد آلوسى، بيروت، داراحياء التراث العربى، بى تا، ج22، ص12.

11. الغدير، عبدالحسين امينى، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1366 ش، چ 2، ج3، ص297؛ راهنماشناسى، محمدتقى مصباح يزدى، تهران، اميركبير، 1375 ش، ص376؛ امامت و رهبرى، مرتضى مطهرى، ص75.

12. بحارالانوار، محمدباقر مجلسى، بيروت، داراحياء التراث العربى، بى تا، ج40، ص126.

13. تاريخ البغداد، احمد خطيب بغدادى، قاهره، مطبعة السعادة، 1349 ق، ج14، ص321.

14. الجامع الصحيح (السنن الترمذى)، محمدبن عيسى ترمذى، قاهره، دارالحديث، بى تا، ج5، ص6333؛ المستدرك على الصحيحين، حاكم نيشابورى، بيروت، دارالكتب العلميه، بى تا، ج3، ص135.

15. المستدرك، ج3، ص163؛ كنز العمال، على بن حسام الدين متقى هندى، بيروت، مؤسسة الرسالة، 1409 ق، ج12، ص94.

16. كنزالعمال، ج11، ص611، ح 3296.


ارسال به : Add to google * Add to del.icio.us * Add to digg * Add to netvouz * Add to blinkbits * Add to technorati *Add to segnalo * Add to Yahoo * Add to reddit * Add to blinklist * Add to taggly

+| نوشته شده توسط احمد صالحی نژاد در پنجشنبه 31 مرداد1387 و ساعت 20:42       

  زمينه‏سازي براى خلافت

شيعه اماميه مدعى است پيامبر اكرم(ص) در زمان حيات خود تمهيدات بسيارى در زمينه‏سازى ولايت و خلافت امام علي(ع) براى زمان پس از خود به كار بسته است؟ مستندات تاريخى اين ادعا را بيان نمائيد؟

پاسخ:

مي‏توان تدابير پيامبر اكرم(ص) در تبيين و تثبيت خلافت و جانشينى امام علي(ع) را در سه نوع خلاصه كرد:

1ـ آمادگى تربيتى امام علي(ع) از كودكى و امتياز او در كمالات و فضايل و علوم؛

2ـ بيان نصوص ولايت و امامت؛

3ـ اجراى عملى با تدابير مخصوص در اواخر عمر پيامبر.

اينك هر يك از اين سه مورد را توضيح مي‏دهيم:

الف ـ آمادگى تربيتي

از آن جا كه قرار بود خليفه و جانشين رسول خدا(ص) امام على بن ابى طالب(ع) باشد، لذا اراده و مشيّت الهى بر آن تعلّق گرفت كه از همان ابتداى طفوليت در دامان رسول خدا(ص) و در مركز وحى تربيت شود.

1ـ حاكم نيشابورى مي‏گويد: «از نعمت‏هاى خدا بر على بن ابى طالب (ع) اين بود كه بر قريش قحطى شديدى وارد شده، ابوطالب(ع) عيال‏وار بود. رسول خدا(ص) به عموى خود عباس، كه از ثروتمندان بني‏هاشم بود، فرمود: اى ابافضل! برادرت عيال‏وار است و قحطى بر مردم هجوم آورده، بيا به نزد او رويم و از عيالات او كم كنيم. من يكى از فرزندانش را انتخاب مي‏كنم، تو نيز يك نفر را انتخاب كن، تا با كفالت آن دو از خرجش بكاهيم. عباس اين پيشنهاد را پذيرفت و با پيامبر(ص) به نزد ابوطالب(ع) رفتند و پيشنهاد خود را بازگو كردند. ابوطالب(ع) عرض كرد: شما عقيل را نزد من بگذاريد و هر كدام از فرزندانم را كه مي‏خواهيد به منزل خود ببريد. رسول خدا(ص) علي(ع) را انتخاب كرد و عباس، جعفر را برگرفت. علي(ع) تا زمان بعثت پيامبر(ص)، با آن حضرت بود و از او پيروى كرده و او را تصديق مي‏نمود.»[1]

2ـ در آن ايّام پيامبر اكرم(ص) به مسجد الحرام مي‏رفت تا نماز بخواند، علي(ع) و خديجه نيز به دنبالش مي‏رفتند و با او در مقابل ديدگان مردم نماز مي‏خواندند، و اين در زمانى بود كه كسى غير از اين سه، روى زمين نماز نمي‏گزارد.[2]

عباد بن عبدالله مي‏گويد: از علي(ع) شنيدم كه مي‏فرمود: «من بنده خدا و برادر رسول خدا و صدّيق اكبرم؛ اين ادعا را كسى بعد از من، غير از دروغگو و افترا زننده، نمي‏كند، هفت سال، قبل از مردم با رسول خدا(ص) نماز گزاردم.»[3]

ابن صباغ مالكى و ابن طلحه شافعى و ديگران نقل مي‏كنند: «رسول خدا(ص) قبل از دعوت به رسالت خود هرگاه مي‏خواست نماز بگزارد، به بيرون مكّه، در ميان درّه‏ها، مي‏رفت، تا مخفيانه نماز بخواند و علي(ع) را نيز با خود مي‏برد، و هر دو با هم هر مقدار مي‏خواستند نماز مي‏گزاردند و باز مي‏گشتند.»[4]

3ـ امام علي(ع) آن ايّام را، در نهج‏البلاغه چنين توصيف مي‏كند: «شما مي‏دانيد كه من نزد رسول خدا چه جايگاهى دارم، و خويشاونديم با او در چه درجه است. آن‏گاه كه كودك بودم مرا در كنارش مي‏نهاد و در سينه خود جا مي‏داد و در بستر خود مي‏خوابانيد، چنانكه تنم را به تن خويش مي‏سود، و بوى خوشِ خود را به من مي‏افشاند! و گاه بود كه چيزى را مي‏جَويد و به من مي‏خورانيد. از من دروغى نشنيد و خطايى نديد.

هنگامى كه از شير گرفته شد خدا بزرگ‏ترين فرشته خود را شب و روز هم‏نشين او فرمود، تا راه‏هاى بزرگوارى را پيمود و خوي‏هاى نيكوى جهان را فراهم نمود.

من در پى او بودم ـ در سفر و حضر ـ چنان‏كه بچه شترى در پى مادر. هر روز براى من از اخلاقِ خود نشانه‏اى بر پا مي‏داشت و مرا به پيروى از آن مي‏گماشت. هر سال در «حراء» خلوت مي‏گزيد، من او را مي‏ديدم و جز من كسى وى را نمي‏ديد. آن هنگام، اسلام در هيچ خانه‏اى جز در خانه‏اى كه رسول خدا(ص) و خديجه در آن بود، راه نيافته بود، من سوّمين آنان بودم. روشنايى وحى و پيامبرى را مي‏ديدم و بوى نبوت را مي‏شنيدم.

من هنگامى كه وحى بر او(ص) فرود آمد، آواى شيطان را شنيدم، گفتم: اي فرستاده خدا اين آوا چيست؟ فرمود: اين شيطان است و از اين كه او را نپرستند نوميد و نگران است. همانا تو مي‏شنوى آنچه را من مي‏شنوم و مي‏بينى آنچه را من مي‏بينم، جز اين كه تو پيامبر نيستى و وزيرى و به راه خير مي‏روي.»[5]

4ـ پيامبر اكرم(ص) هنگام هجرت به سوى مدينه، علي(ع) را انتخاب كرد تا در جاى او بخوابد، آن‏گاه امانت‏ها را به صاحبانش برگرداند و سپس با بقيه زنان بني‏هاشم به سوى مدينه هجرت كند.[6]

5ـ در سنين جوانى او را به دامادى خود برگزيد، و بهترين زنان عالم يعني فاطمه زهرا(ع) را به ازدواج او درآورد. و اين هنگامى بود كه خواستگارى ابوبكر و عمر را رد نموده بود.[7]

پيامبر(ص) بعد از ازدواج فرمود: «من تو را به ازدواج كسى درآوردم كه در اسلام از همه پيش‏تر و در علم از همه بيشتر و در حلم از همه عظيم‏تر است.»[8]

6ـ در غالب جنگ‏ها پرچم مسلمانان يا تنها مهاجرين به دست على بن ابي طالب(ع) بود.[9]

7ـ در حجّة الوداع در هدى و قربانيِ پيامبر(ص) شريك شد.[10]

8ـ پيامبر(ص) در طول مدّت حياتش او را امتياز خاصّى داده بود، كه احدى در آن شريك نگشت يعنى اجازه داده بود كه علي(ع) ساعتى از سحر نزد او بيايد و با او مذاكره كند.[11]

امام علي(ع) مي‏فرمود: من با پيامبر(ص) شبانه‏روز دو بار ملاقات مي‏كردم: يكى در شب و ديگرى در روز.[12]

9ـ هنگام نزول آيه شريفه (وَ أمُرْ أهْلَكَ بِالصَّلاةِ) پيامبر(ص) هر روز صبح كنار خانه علي(ع) مي‏آمد و مي‏فرمود: «الصلاة رحمكم الله (إنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً)».[13]

10ـ در جنگ خيبر بعد از آن كه ابوبكر و عمر كارى از پيش نبردند، پيامبر(ص) فرمود: پرچم را به كسى خواهم داد كه خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسول نيز او را دوست دارند، خداوند او را هرگز خوار نخواهد كرد، باز نمي‏گردد تا آن كه خداوند به دست او فتح و پيروزى برساند. آن‏گاه علي(ع) را خواست، و پرچم را به دست او داد و برايش دعا كرد. و پيروزى به دست علي(ع) حاصل شد.[14]

11ـ پيامبر(ص) ابوبكر را با سوره برائت، امير بر حجّاج نمود، آن‏گاه به امر خداوند علي(ع) را به دنبال او فرستاد تا سوره را از دست او گرفته و خود، آن را بر مردم ابلاغ كند. پيامبر(ص) در پاسخ اعتراض ابوبكر فرمود: من امر شدم كه خودم اين سوره را ابلاغ كنم يا به كسى كه از من است بدهم تا او ابلاغ نمايد.»[15]

12ـ برخى از اصحاب درى را به سوى مسجد باز كرده بودند كه پيامبر(ص) دستور داد تا همه درها بسته شود به جز در خانه علي(ع).[16]

13ـ عايشه مي‏گويد: رسول خدا(ص) هنگام وفات خود فرمود: حبيبم را صدا بزنيد كه بيايد. ابوبكر را صدا زدند. تا نگاه رسول خدا(ص) به او افتاد سر خود را به زير افكند. باز صدا زد: حبيبم را بگوييد تا بيايد. عمر را خواستند. هنگامى كه پيامبر(ص) نگاهش به او افتاد سر را به زير افكند. سوّمين بار فرمود: حبيبم را بگوييد تا بيايد. علي(ع) را صدا زدند. هنگامى كه آمد، كنار خود نشانيد و او را در پارچه‏اى كه بر رويش بود، گرفت در اين حال بود تا آن كه رسول خدا(ص) دست در دستان علي(ع) از دنيا رحلت نمود.[17]

امّ سلمه نيز مي‏گويد: رسول خدا(ص) هنگام وفاتش با علي(ع) نجوا مي‏نمود و اسرارى را به او بازگو مي‏كرد و در اين حال بود كه از دنيا رفت. لذا علي(ع) نزديك‏ترين مردم به رسول خدا(ص) از حيث عهد و پيمان است.[18]

14ـ ترمذى از عبدالله بن عمر نقل مي‏كند كه پيامبر اكرم(ص) بين اصحاب خود عقد اخوت بست. علي(ع) در حالى كه گريان بود خدمت رسول خدا(ص) آمد و عرض كرد: اي رسول خدا، بين اصحاب خود عقد اخوّت بستيد ولى ميان من و كسى عقد اخوت نبستيد؟

رسول خدا(ص) فرمود: «تو برادر من در دنيا و آخرتي!»

توجه خاص پيامبر(ص) به علي(ع) جهتى جز آماده كردن علي(ع) براى خلافت نداشت، و اينكه نشان دهد تنها كسى كه براى اين پست و مقام قابليّت دارد امام علي(ع) است.

ب ـ تصريح بر ولايت و امامت

تدبير ديگر پيامبر اكرم(ص) اين بود كه در طول 23 سال بعثت هر جا كه موقعيت را مناسب مي‏ديد يادى از ولايت امام علي(ع) و جانشين خود كرده، و مردم را به اين مسئله مهمّ تذكّر مي‏داد. به برخى از آن‏ها فهرست‏وار اشاره مي‏كنيم، زيرا در بحث «عوامل ظهور شيعه» به صورت مفصل اشاره نموده‏ايم:

آيات

1ـ آيه ولايت: (انّما وليّكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزكاة و هم راكعون).[19]

2ـ آيه إنذار: (انّما انت منذر و لكل قوم هاد).[20]

3ـ آيه تبليغ: (يا ايها الرسول بلّغ ما انزل اليك من ربّك و ان لم تفعل فما بلّغت رسالته و الله يعصمك من الناس).[21]

4ـ آيه اكمال: (اليوم الكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا).[22]

5ـ آيه تطهير: (إنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً).[23]

6ـ آيه اولى الامر: (أطِيعُوا اللهَ وَ أطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أولِي الأمْرِ مِنْكُمْ).[24]

روايات

1ـ حديث غدير: «من كنت مولاه فعليّ مولاه».[25]

2ـ حديث دوازده خليفه: «يكون بعدى إثنا عشر أميراً كلّهم من قريش».[26]

3ـ حديث ولايت: «و هو وليّ كلّ مؤمن بعدي».[27]

4ـ حديث وصايت: « انّ لكلّ نبيّ وصيّاً و وارثاً و إنّ عليّاً وصيّى و وارثي».[28]

5ـ حديث منزلت؛ پيامبر(ص) به علي(ع) فرمود: « أنت منّى بمنزلة هارون من موسى إلاّ أنّه لا نبيّ بعدي».[29]

6ـ حديث خلافت؛ پيامبر(ص) خطاب به علي(ع) فرمود: « أنت أخى و وصيّى و خليفتى فيكم فاسمعوا له واطيعوا».[30]

7ـ حديث ثقلين: « انّى تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتي، ما إن تمسكتم بهماه لن تضلّوا بعدى أبداً».[31]

8ـ حديث مدينه علم: « انا مدينة العلم و عليّ بابها فمن اراد العلم فليأتها من بابها».[32]

9ـ حديث سفينه: « مثل اهل بيتى كسفينة نوح من ركبها نجى و من تخلف عنها زخّ فى النار».[33]

10ـ حديث امان: « النجوم أمان لأهل السماء و أهل بيتى أمان لأمّتى من الاختلاف فإذا خالفتها قبيلة من العرب اختلفوا فصاروا حزب إبليس».[34]

11ـ حديث حق: « عليّ مع الحقّ و الحقّ مع عليّ يدور حيثما دار».[35]

12ـ حديث قرآن: « عليّ مع القرآن و القرآن مع عليّ».[36]

ج ـ تدابير عملي

پيامبر اكرم(ص) در آخر عمر خود نيز براى تثبيت خلافت امام علي(ع) راه‏هايي را عملى كردند تا شايد جلوى مكر و حيله ديگران را در غصب خلافت بگيرند، ولي متأسفانه اين تدابير اثرى نداشت، زيرا گروه مخالف، چنان قوى بود كه نگذاشت اين تدبيرهاى پيامبر(ص) عملى شود. در اين جا به چند نمونه از تدابير عملى اشاره خواهيم كرد:

1ـ بلند كردن دست امام علي(ع) در روز غدير خم

پيامبر اكرم(ص) براى به جا آوردن آخرين حج كه به حجة الوداع معروف شد با جماعت زيادى از اصحاب به سوى مكه حركت كرد. در سرزمين عرفات براى مردم خطبه‏اي ايراد فرمود. در آن خطبه خواست امامان بعد از خود را معرفى كند تا امّت بعد از خود به گمراهى و فتنه و آشوب نيفتد. ولى گروه مخالف بني‏هاشم كه با خلافت اهل بيت(ع) دشمنى مي‏ورزيدند در كمين بودند تا مبادا در آن جمع عظيم، پيامبر(ص) مطلبى بگويد و توطئه‏هاى آنان نقش بر آب شود. جابر بن سمره سوائى مي‏گويد: من نزديك پيامبر(ص) بودم تا سخنان او را بشنوم. حضرت در خطبه‏اش اشاره به خلفا و اميرانى بعد از خود نمود و فرمود: «امامان و خلفا و جانشينان بعد از من دوازده نفرند». جابر مي‏گويد: پيامبر(ص) به اين جا كه رسيد عده‏اى شلوغ كردند به حدّى كه من نفهميدم پيامبر(ص) چه گفت. از پدرم كه نزديك‏تر بود پرسيدم، گفت: پيامبر(ص) در ادامه فرمودند: «تمام آنان از قريشند».

شگفتا هنگامى كه به مُسند جابر بن سمره در «مسند احمد» مراجعه مي‏كنيم، مي‏بينيم تعبيراتى از جابر آمده كه سابقه نداشته است. در برخى از روايات جابر بن سمره آمده: هنگامى كه سخن پيامبر(ص) به اين نقطه رسيد فرمود: جانشينان بعد از من دوازده نفرند: مردم فرياد زدند. در بعضى ديگر آمده «تكبير گفتند» و در برخى ديگر: «شلوغ كردند» و در برخى ديگر: «بلند شده و نشستند».

جمع اين روايات كه همگى از يك راوى است به اين است كه در آن مجلس طيف مخالف دسته‏هايى را براى بر هم زدن مجلس قرار داده بود تا نگذارند كه پيامبر(ص) به مقصود خود در امر خلافت و جانشينى برسد. و اين دسته‏ها درصدد برآمدند تا هر كدام به نحوي جلسه را برهم زنند كه در اين امر نيز موّفق شدند.

پيامبر اكرم(ص) براى آنكه بتواند با گفتار خود امر خلافت را در اين مركز بزرگ و تبيين و تثبيت كند مأيوس شد. و به فكر مكانى ديگر برآمد، تا با اجراى عملي، امر خلافت را براى امام علي(ع) تثبيت نمايد. از آن رو بعد از پايان اعمال حجّ و قبل از آن كه حاجيان متفرّق شوند، مردم را در سرزمين غدير خم جمع كرد و قبل از بيان ولايت امام، امورى را به عنوان مقدمه بيان داشته و از مردم نيز اقرار گرفت. پيامبر(ص) مي‏دانست كه اين بار نيز منافقين در كمين‏اند تا نگذارند امر خلافت حضرت علي(ع) تثبيت شود، ولى آن حضرت(ص) تدبيرى عملى انديشيد كه همه نقشه‏ها را بر باد داد، و آن اين كه دستور داد تا سايه‏بانهاى هودج شتران را روى هم بگذارند، آن‏گاه خود و علي(ع) بر بالاى آن قرار گرفتند؛ به طورى كه همگى آن دو را مي‏ديدند. پس از قرائت خطبه و تذكر به نكاتى چند و اقرارهاى اكيد از مردم، آن‏گاه دست علي(ع) را بلند كرد و از جانب خداوند، ولايت و امامت او را به مردم ابلاغ نمود.

منافقان با اين تدبير پيامبر(ص) كه قبلاً فكر آن را نكرده بودند، در مقابل يك عمل انجام شده قرار گرفتند، و لذا نتوانتستند از خود عكس‏العملى انجام دهند.

2ـ فرستادن لشكر اسامه

پيامبر(ص) در بستر بيمارى است، در حالى كه بر امت خود سخت نگران مي‏باشد؛ نگران اختلاف و گمراهي؛ نگران اين‏كه تمام تدابير او بر هم ريزد؛ نگران اين‏كه مسير نبوت و رسالت و شريعت به انحراف كشيده شود. پيامبر(ص) مضطرب است، دشمنى بزرگ چون روم در پشت مرزهاى اسلامى كمين نموده تا صحنه را خالى ببيند و با ضربه‏اي سهمگين مسلمين را از پاى درآورد.

پيامبر(ص) وظايف مختلفى دارد؛ از سويى بايد با دشمن بيرونى مقابله كند، لذا تأكيد فراوان داشت تا لشكرى را براى مقابله با آنان گسيل دارد، از طرفى ديگر خليفه و جانشين به حقّ بايد مشخص شده و موقعيّت او تثبيت گردد، ولى چه كند؟ نه تنها با دشمن بيرونى دست به گريبان است بلكه با طيفى از دشمنان داخلى نيز كه درصددند تا نگذارند نقشه‏ها و تدابير پيامبر(ص) در مسئله خلافت و جانشينى عملى شود، نيز روبه‏روست. پيامبر(ص) براى عملى كردن تدبير خود دستور مي‏دهد همه كسانى كه آمادگي جهاد و شركت در لشكر اسامه را دارند از مدينه خارج شده و به لشكر او بپيوندند. ولي مشاهده مي‏كند كه عده‏اى با بهانه‏هاى واهى عذر آورده و از لشكر اسامه خارج مي‏شوند و به او نمي‏پيوندند. گاهى بر پيامبر(ص) اعتراض مي‏كنند كه چرا اسامه را، كه فردى جوان و تازه‏كار است، به اميرى لشكر برگزيده است، در حالى كه در ميان لشكر افرادى كارآزموده وجود دارد؟

پيامبر(ص) با اعتراض بر آن‏ها و اين‏كه اگر بر فرماندهى اسامه خرده مي‏گيريد، قبلاً بر امارت پدرش ايراد مي‏كرديد، سعى بر آن داشت كه جمعيّت را از مدينه خارج كرده و به لشكر اسامه ملحق نمايد. حتّى كار به جايى رسيد كه وقتي پيامبر(ص) نافرمانى عده‏اى از جمله عمر و ابوبكر و ابو عبيده و سعد بن ابى وقاص و برخى ديگر را ديد كه امر او را در ملحق شدن به لشكر اسامه امتثال نمي‏كنند، آنان را لعنت كرد و فرمود: «خدا لعنت كند هر كه را كه از لشكر اسامه تخلّف نمايد.»[37] ولى در عين حال به دستورهاى اكيد پيامبر(ص) توجهى نمي‏كردند. و گاهى به بهانه اينكه ما نمي‏توانيم دورى پيامبر(ص) را هنگام مرگ تحمل كنيم، از عمل به دستور پيامبر(ص) سرپيچى مي‏كردند.

ولى حقيقت امر چيز ديگرى بود؛ آنان مي‏دانستند كه پيامبر(ص) و برخى از اصحاب خود را كه موافق با بني‏هاشم و امامت و خلافت امام علي(ع) هستند، نزد خود نگاه داشته تا هنگام وفات به او وصيت كرده و بعد از وفات نيز آن گروه از صحابه با علي(ع) بيعت نمايند و خلافت از دست آنان خارج شود، ولى عزم آنان بر اين بود كه هر طور و به هر نحوى كه شده از انجام اين عمل جلوگيرى كنند، و نگذارند كه عملى شود.

اين نكته نيز قابل توجه است كه چرا پيامبر(ص) اسامه را كه جوان تازه كار و كم سنّ و سال است، به فرماندهى لشكر برگزيد و به پيشنهاد كنار گذاشتن او از فرماندهى لشكر به حرف هيچ‏كس توجهى نكرده بلكه بر اميرى او تأكيد نمود؟ نكته‏اش چيست؟

پيامبر(ص) مي‏دانست كه بعد از رحلتش به مسئله خلافت و امامت على بن ابي طالب(ع) به بهانه‏هاى مختلف از جمله جوانى على بن ابى طالب(ع) خرده مي‏گيرند؛ خواست با اين عمل به مردم بفهماند كه امارت و خلافت به لياقت است، نه به سنّ، بعد از من نبايد در امامت علي(ع) به عذر اينكه علي(ع) كم سن و سال است، اعتراض كرده و حقّ او را غصب نمايند. اگر كسى لايق امارت و خلافت است، بايد همه ـ پير و جوان، زن و مرد ـ مطيع او باشند، ولى ـ متأسفانه ـ اين تدبير پيامبر(ص) عملى نشد و با بر هم زدن لشكر و خارج شدن از آن به بهانه‏هاى مختلف نقشه‏هاى پيامبر(ص) را بر هم زدند.[38]

مگر خداوند متعال در قرآن امر اكيد به اطاعت از دستورهاى پيامبر اكرم(ص) نكرده است آن جا كه مي‏فرمايد: (وَ ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا)؛[39] «آنچه را كه رسول دستور دهد بگيريد و آنچه را كه از آن نهى كند واگذاريد.» و نيز مي‏فرمايد: (فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤمِنُونَ حَتّى يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فِى أنْفُسِهِمْْ حَرَجاً مِمّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً)؛[40] «نه چنين است قسم به خداي تو كه اينان به حقيقت اهل ايمان نمي‏شوند مگر آن كه در خصومت و نزاعشان تنها تو را حاكم كنند و آن‏گاه هر حكمى كه كنى هيچ‏گونه اعتراض در دل نداشته، كاملاً از دل و جان تسليم فرمان تو باشند.»

3ـ دعوت به نوشتن وصيت

بعد از آنكه پيامبر(ص) مشاهده نمود كه تدبير فرستادن مردم با لشكر به بيرون مدينه عملى نشد، درصدد برآمد كه تمام سفارش‏هاى لفظى را در باب امامت علي(ع) كه در طول 23 سال به مردم گوشزد كرده است، در وصيت‏نامه‏اى مكتوب كند. از همين رو در روز پنج‏شنبه چند روز قبل از وفاتش در حالى كه در بستر آرميده بود و از طرفى نيز حجره پيامبر(ص) مملوّ از جمعيّت و گروه‏هاى مختلف بود، خطاب به جمعيت كرده و فرمود: «كتابى بياوريد تا در آن چيزى بنويسم كه با عمل به آن بعد از من گمراه نشويد.» بني‏هاشم و همسران پيامبر(ص) در پشت پرده اصرار اكيد بر آوردن صحيفه و قلم براي نوشتن وصيت‏نامه رسول خدا(ص) داشتند. ولى همان طيفى كه در سرزمين عرفات مانع شدند تا پيامبر(ص) كلام خود را در امر امامت خلفاى بعدش بفرمايد، در حجره پيامبر(ص) نيز جمع بودند و از عملى شدن دستور پيامبر(ص) جلوگيرى كردند. عمر يك لحظه متوجه شد كه اگر اين وصت مكتوب شود تمام نقشه‏ها و تدبيرهايش در غصب خلافت بر باد خواهد رفت و از طرفى مخالفت دستور پيامبر(ص) را صلاح نمي‏ديد. لذا درصدد چاره‏اى برآمد و به اين نتيجه رسيد كه به پيامبر(ص) نسبتى دهد كه عملاً و خودبه‏خود نوشتن نامه و وصيت بي‏اثر گردد. از اين رو به مردم خطاب كرده و گفت: «نمي‏خواهد صحيفه بياوريد، زيرا پيامبر(ص) هذيان مي‏گويد، كتاب خدا ما را بس است!» اين جمله را كه طرفداران عمر و بني‏اميه و قريش از او شنيدند، نيز تكرار كردند. ولى بني‏هاشم سخت ناراحت شده با آنان به مخالفت برخاستند. پيامبر(ص) با اين نسبت ناروا، كه همه شخصيت پيامبر(ص) را زير سؤال مي‏برد، چه كند؟ چاره‏اى نديد جز اينكه آنان را از خانه خارج كرد و فرمود: «از نزد من خارج شويد، سزاوار نيست كه نزد پيامبر(ص) نزاع شود!»[41]

تعجب اينجاست كه طرفداران عمر بن خطاب و به طور كلّى مدرسه خلفا براى سرپوش گذاشتن بر اين نسبت ناروا از طرف عمر به پيامبر اكرم(ص)، هنگامى كه اصل كلمه را كه همان «هجر ـ هذيان» باشد مي‏خواهند نقل كنند، آن را به جمعيت نسبت داده مي‏گويند: «قالوا: هجر رسول الله». و هنگامى كه به عمر بن خطاب نسبت مي‏دهند مي‏گويند: «قال عمر: انّ النبيّ قد غلب عليه الوجع». ولى كلام ابوبكر جوهرى در كتاب «السقيفه» مطلب را روشن مي‏سازد كه: شروع نسبت هذيان از جانب عمر بوده و طرفداران او به متابعت از او اين جمله را به پيامبر(ص) نسبت دادند. جوهرى اين‏گونه نسبت را از ناحيه عمر نقل مي‏كند: «قال عمر كلمة معناها انّ النبيّ قد غلب عليه الوجع»؛ عمر جمله‏اى گفت كه مضمون و معناى آن اين است كه پيامبر(ص) درد مرض بر او غلبه كرده است. پس معلوم مي‏شود كه تعبير عمر چيز ديگرى بوده كه به جهت قباحت آن نقل به معنا كرده‏اند. متأسفانه بخارى و مسلم و ديگران اصل كلمه را نقل نكرده‏اند و نقل به معنا و مضمون را آورده‏اند. گرچه از كلام ابن اثير در «النهاية» و ابن ابى الحديد استفاده مي‏شود كه نسبت هذيان را مستقيماً خود عمر داده است. لكن به هر تقدير پيامبر اكرم(ص) بعد از بيرون كردن گروه مخالف و خالص شدن اصحاب وصيت خود را آن طور كه بايد بيان نمود، و طبق نصّ سليم بن قيس با وجود برخى از اصحاب بر يكايك اهل بيت(ع) وصيت كرده و آنان را به عنوان خلفاى بعد از خود معرفى كرد.[42]

اهل سنت نيز در كتاب‏هاى حديثى خود به اين وصيت اشاره كرده‏اند، ولى اصل موضوع را مبهم گذارده‏اند.

ابن عباس در پايان آن حديث مي‏گويد: «پيامبر در آخر امر، به سه مورد وصيت نمود: يكى آن‏كه مشركين را از جزيرة العرب بيرون برانيد. ديگر آن‏كه به كاروان‏ها همان‏گونه كه من اجازه ورود داد، اجازه دهيد. ولى در خصوصِ وصيت سوّم سكوت كرد. و در برخى از احاديث ديگر آمده است: آن را فراموش كردم.[43]

سابقه نداشته است كه در حديثى ابن عباس بگويد: اين قسمت از آن را فراموش كرده‏ام يا آن را نقل نكند. اين نيست مگر خوف و ترس ابن عباس از عمر بن خطاب، زيرا به طور حتم وصيت سوّم به ولايت و خلافت و امامت علي(ع) و اهل بيت پيامبر(ص) بوده است، ولى از آن جا كه ابن عباس از عمر مي‏ترسيد، از نشر آن جلوگيرى كرد. همان‏گونه كه در زمان حيات عمر بن خطاب نتوانست با نظر عمر بن خطاب در مسئله عول و تعصيب مخالفت كند، تا اين كه بعد از فوت او حقّ را بيان كرد و هنگامى كه از او در تأخير بيان حكم سؤال كردند، گفت: از مخالفت با نظر عمر بيمناك بودم.

چرا عمر از نوشتن نامه جلوگيرى كرد؟

اين سؤال در ذهن هركس خطور مي‏كند كه چرا عمر بن خطاب و طرفدارانش نگذاشتند قصد و تدبير پيامبر(ص) عملى شود؟ مگر پيامبر(ص) نويد نگهدارى امّت از ضلالت را تا روز قيامت نداده بود؟ چه بشارتى بالاتر از اين؟ پس چرا با اين كار مخالفت نمودند؟ چرا امّت را از اين سعادت محروم كردند؟ چه بگوييم كه حبّ جاه و مقام و كينه و حسد گاهى بر عقل چيره مي‏شود و نتيجه‏گيرى را از عقل سلب مي‏كند. مي‏دانيم كه عمر چه نيّاتى در سر مي‏پروراند. او مي‏دانست كه پيامبر(ص) براى چه از مردم كاغذ و دوات مي‏خواهد، او به طور حتم مي‏دانست كه پيامبر(ص) قصد مكتوب كردن سفارش‏هاى لفظى خود در امر خلافت على بن ابى طالب(ع) و بقيه اهل بيت(ع) را دارد، از همين رو مانع نوشتن اين وصيّت شد. اين صرف ادعا نيست بلكه مي‏توان براى آن شواهدى قطعى ادعا نمود كه به دو نمونه از آن اشاره مي‏كنيم:

1ـ عمر بن خطاب در اواخر زندگانى پيامبر(ص) مكرر حديث ثقلين به گوشش رسيده بود؛ در آن حديث، پيامبر(ص) مي‏فرمايد: من دو چيز گران‏بها در ميان شما به ارمغان مي‏گذارم كه با تمسك به آن دو هرگز گمراه نخواهيد شد. اين تعبيرِ «گمراه نشدن» را چندين بار عمر درباره كتاب و عترت شنيده بود. در حجره هنگام درخواست كاغذ و دوات نيز همين تعبير را از زبان پيامبر(ص) شنيد كه مي‏فرمايد: «نامه‏اى بنويسم كه بعد از آن گمراه نشويد.» فوراً عمر به اين نكته توجه پيدا كرد كه: پيامبر(ص) قصد دارد تا وصيت به كتاب و عترت را مكتوب دارد، لذا شديداً با آن به مخالفت برخاست.

2ـ ابن عباس مي‏گويد: «در اول خلافت عمر بر او وارد شدم... رو به من كرده گفت: بر تو باد خون‏هاى شتران اگر آن‏چه از تو سؤال مي‏كنم كتمان نمايي! آيا هنوز على در امر خلافت، خود را بر حق مي‏داند؟ آيا گمان مي‏كند كه رسول خدا(ص) بر او نصّ نموده است؟ گفتم: آري. اين را از پدرم سؤال كردم؛ او نيز تصديق كرد... عمر گفت: به تو بگويم: پيامبر(ص) در بيماريش خواست تصريح به اسم عليّ به عنوان امام و خليفه كند، من مانع شدم... .»[44]

شيعه‏شناسى و پاسخ به شبهات، على اصغر رضواني، ج 2، صص: 616ـ630

پي‌نوشت‌ها:

1 . مستدرك حاكم، ج 3، ص 182.

2 . مسند احمد، ج 1، ص 209؛ تاريخ طبري، ج 2، ص 311.

3 . تاريخ طبري، ج 2، ص 56.

4 . الفصول المهمة، ص 14؛ مطالب السؤول، ص 11؛ تاريخ طبري، ج 2، ص 58.

5 . نهج‏البلاغه، خطبه 192.

6 . مسند احمد، ج 1، ص 348، تاريخ طبري، ج 2، ص 99، مستدرك حاكم، ج 3، ص 4، شرح ابن ابى الحديد، ج 13، ص 262.

7 . الخصائص، ح 102.

8 . مسند احمد، ج 5، ص 26.

9 . الإصابة، ج 2، ص 30.

10 . كامل ابن اثير، ج 2، ص 302.

11 . الخصائص، ح 112.

12 . السنن الكبري، ج 5، ص 1414، حديث 8520.

13 . تفسير قرطبي، ج 11، ص 174، تفسير فخر رازي، ج 22، ص 137، روح المعاني، ج 16، ص 284.

14 . سيره ابن هشام، ج 3، ص 216؛ تاريخ طبري، ج 3، ص 12؛ كامل ابن اثير، ج 2، ص 219.

15 . مسند احمد، ج 1، ص 3؛ سنن ترمذي، ج 5، ص 3719؛ سنن ترمذي، ج 5، ح 8461.

16 . مسند احمد، ج 1، ص 331؛ سنن ترمذي، ج 5، ص 3732؛ البداية و النهاية، ج 7، ح 374.

17 . الرياض النضرة، ص 26؛ ذخائر العقبي، ص 72.

18 . مستدرك حاكم، ج 3، ص 138؛ مسند احمد، ج 6، ص 300.

19 . مائده (5)، آيه 55.

20 . رعد (13)، آيه 7.

21 . مائده (5)، آيه 67.

22 . مائده (5)، آيه 3.

23 . احزاب (33)، آيه 33.

24 . نساء (4)، آيه 59.

25 . مسند احمد، ج 4، ص 401، ح 18506.

26 . صحيح بخاري، باب الاستخلاف.

27 . المعجم الكبير، ج 12، ص 78.

28 . تاريخ دمشق، ج 42، ص 392.

29 . صحيح ترمذي، ج 5، ص 641، ح 3730.

30 . كامل ابن اثير، حوادث سال سوم بعثت.

31 . صحيح ترمذي، ج 5، ص 621.

32 . مستدرك حاكم، ج 3، ص 136.

33 . نهايه، ابن اثير، ماده زخّ.

34 . مستدرك حاكم، ج 3، ص 149.

35 . همان، ج 3، ص 135؛ صحيح ترمذي، ج 5، ص 592.

36 . همان، ج 3، ص 34.

37 . ملل و نحل، شهرستاني، ج 1، ص 23.

38 . ر.ك. طبقات ابن سعد، ج 4، ص 66؛ تاريخ ابن عساكر، ج 2، ص 391؛ كنز العمال، ج 5، ص 313؛ تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 93؛ شرح ابن ابى الحديد، ج 2، ص 21؛ مغازى واقدي، ج 3، ص 111؛ تاريخ ابن خلدون، ج 2، ص 484؛ سيره حلبيه، ج 3، ص 207.

39 . حشر (59)، آيه 7.

40 . نساء (4)، آيه 65.

41 . ر.ك. صحيح بخارى كتاب المرضي، ج 7، ص 9؛ صحيح مسلم، كتاب الوصية، ج 5، ص 75؛ مسند احمد، ج 4، ص 356، ح 2992.

42 . كتاب سليم بن قيس، ج 2، ص 658.

43 . صحيح بخاري، كتاب مغازي، باب 78؛ صحيح مسلم، كتاب وصيّت، باب 5.

44 . شرح ابن ابى الحديد، ج 12، ص 21.


ارسال به : Add to google * Add to del.icio.us * Add to digg * Add to netvouz * Add to blinkbits * Add to technorati *Add to segnalo * Add to Yahoo * Add to reddit * Add to blinklist * Add to taggly

+| نوشته شده توسط احمد صالحی نژاد در پنجشنبه 31 مرداد1387 و ساعت 20:39       

  دليل برتري امام علي(ع) بر اصحاب پيامبر اكرم(ص)

دليل اماميه بر برترى و افضليت امام علي(ع) بر صحابيان و ياران پيامبر اكرم(ص) چيست؟

پاسخ:

از جمله شرايط متكلمان براى امامت امام، اين است كه بايد افضل اهل زمانش باشد. خداوند متعال مي‏فرمايد: (أفَمَنْ يَهْدِى إلَى الْحَقِّ أحَقُّ أنْ يُتَّبَعَ أمَّنْ لا يَهِدِّى إلاّ أنْ يُهْدى فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ)؛[1] «آيا آن كه خلق را به راه حقّ رهبرى مي‏كند سزاوارتر به پيروى است يا آن كه نمي‏كند مگر آن كه خود هدايت شود. پس شما مشركان را چه شده [كه اين قدر بي‏خرد و نادانيد] و چگونه چنين قضاوت باطل مي‏كنيد؟.»

پيامبر(ص) فرمود: «هر كس شخصى را بر ده نفر بگمارد و بداند كه در ميان آنها فاضل‏تر از آن كس وجود دارد، به طور قطع غشّ به خدا و رسول و جماعتى از مؤمنان كرده است».[2]

احمدبن حنبل به سندش از پيامبر(ص) نقل كرده كه فرمود: «هر كس شخصى را به جماعتى بگمارد، در حالى كه مي‏داند در ميان آنها افضل از او وجود دارد، قطعاً به خدا و رسول و مؤمنان خيانت كرده است».[3]

امام علي(ع) افضل صحابه

به خليل بن احمد گفتند: چرا علي(ع) را مدح نمي‏كني؟ فرمود: چه بگويم در حقّ كسى كه دوستانش فضايل او را به جهت خوف كتمان كرده و دشمنانش نيز به دليل حسد از انتشار آن جلوگيرى كردند، در حالى كه فضايل آن حضرت همه جا را پر كرده است.[4]

الف) برخى از آياتى كه دلالت بر افضليت امام علي(ع) دارد

1ـ امام علي(ع) و ولايت

امام علي(ع) كسى است كه در شأن او آيه ولايت نازل شده است: (إنَّما وَلِيُّكُمُ اللهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ)؛[5] «ولّى امر شما تنها خدا و رسول خدا و مؤمناني هستند كه نماز به پا داشته و فقيران را در حال ركوع زكات مي‏دهند.»

به اتفاق مفسّران عامه و خاصه، شأن نزول آيه علي(ع) است، و بيش از پنجاه نفر از علماي اهل سنت به آن اشاره كرده‏اند.[6]

2ـ امام علي(ع) و مودّت

امام علي(ع) از جمله كسانى است كه مودّتش بر همه مسلمانان فرض و واجب شده است. خداوند متعال مي‏فرمايد: (قُلْ لا أسْئَلَكُمْ عَلَيْهِ أجْراً إلاّ الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبي)؛[7] «[اى رسول ما به امّت] بگو من از شما اجر رسالت جز اين نمي‏خواهم كه مودّت و محبّت مرا در حقّ خويشان من منظور داريد.»

سيوطي از ابن عباس نقل كرده است: «هنگامى كه اين آيه بر پيامبر(ص) نازل شد، عرض كردند: اى رسول خدا! قرابت تو كه مودّتشان بر ما واجب است كيانند؟ فرمود: على و فاطمه و دو فرزند آنها.»[8]

3ـ امام علي(ع) و آيه تطهير

امام علي(ع) كسى است كه مشمول آيه تطهير است. خداوند مي‏فرمايد: (إنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً)[9] مسلم بن حجاج به سند خود از عايشه نقل كرده كه رسول خدا(ص) صبح هنگامى كه از اتاق خارج شد، در حالى كه بر دوش او عبائى بود، در آن هنگام حسن بن على وارد شد، او را داخل آن عبا ـ كسا ـ نمود. سپس حسين وارد شد و در آن داخل شد. آن گاه فاطمه وارد شد و پيامبر او را داخل آن عبا نمود. آن‏گاه على وارد شد و او را نيز در آن داخل نمود. سپس اين آيه را قرائت كرد: (إنَّما يُريدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً).[10]

4ـ امام علي(ع) و ليلة المبيت

امام علي(ع) كسى كه در شب هجرت پيامبر(ص) به جاى حضرت خوابيد و در شأن او اين آيه نازل شد: (وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَشْرِى نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللهِ وَ اللهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ)؛[11] «بعضى از مردان به جهت درخواست رضايت الهى از جان خود درگذرند؛ و خداوند دوستدار چنين بندگانى است.»

ابن عباس مي‏گويد: آيه هنگامى نازل شد كه پيامبر(ص) با ابوبكر از دست مشركان مكه به غار پناه برد و علي(ع) در رختخواب پيامبر(ص) خوابيد.[12]

ابن ابى الحديد مي‏گويد: تمام مفسران روايت كرده‏اند كه اين آيه در شأن علي(ع) هنگامي نازل شد كه در بستر رسول خدا(ص) آرميد.[13]

اين حديث را احمد بن حنبل در المسند،[14] طبرى در تاريخ الأمم و الملوك[15] و ديگران نقل كرده‏اند.

5ـ امام علي(ع) و آيه مباهله

خداوند متعال مي‏فرمايد: (فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أبْناءَنا وَ أبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أنْفُسَنا وَ أنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللهِ عَلَي الْكاذِبِينَ)؛[16] «پس هر كس با تو [درباره عيسي] در مقام محاجّه برآيد، پس از آن كه به وحى خدا بر احوال او آگاه شدي، بگو كه بياييد ما و شما با فرزندان و زنان خود با هم به مباهله برخيزيم تا دروغگو و كافران را به لعن و عذاب خدا گرفتار سازيم.»

مفسران بر اين اجماع دارند كه مراد از «انفسنا» در اين آيه على بن ابى طالب(ع) است، پس علي(ع) در مقامات و فضايل با پيامبر(ص) مساوى است.

احمد بن حنبل در «المسند» نقل كرده است. «هنگامى كه اين آيه بر پيامبر(ص) نازل شد، حضرت على و فاطمه و حسن و حسين(ع) را دعوت كرد و فرمود: بار خدايا اينان أهل بيت منند».[17]

به همين مضمون مسلم،[18] ترمذي،[19] حاكم[20] و ديگران نقل كرده‏اند.

ب) برخى از رواياتى كه دلالت بر افضليت امام علي(ع) دارد

1ـ امام علي(ع) برادر پيامبر(ص)

حاكم نيشابورى از عبدالله بن عمر روايت كرده است: پيامبر(ص) بين اصحاب خود عقد اخوّت بست: ابوبكر را برادر عمر، طلحه را برادر زبير و عثمان را برادر عبدالله بن عوف قرار داد. علي(ع) عرض كرد: اى رسول خدا! بين اصحاب عقد اخوت بستي، پس برادر من كيست؟ پيامبر(ص) فرمود: تو برادر منى در دنيا و آخرت.[21]

استاد توفيق ابو علم ـ وكيل اول وزارت دادگسترى مصر ـ مي‏نويسد: «اين عمل پيامبر دلالت بر برترى امام علي(ع) بر جميع صحابه دارد، و نيز دلالت بر اين كه غير از علي(ع) كسى ديگر كفو همتاى رسول خدا(ص) نيست».[22]

استاد خالد محمّد خالد مصرى مي‏نويسد: «چه مي‏گوييد در حق شخصى كه رسول خدا(ص) او را از بين اصحابش انتخاب نمود تا آن كه در روز عقد اخوّت او را برادر خود برگزيد. چه بسيار ابعاد و اعماق ايمان آن حضرت گسترده بود، كه پيامبر(ص) او را بر ساير صحابه مقدم داشته و به عنوان برادر برگزيده است».[23]

استاد عبدالكريم خطيب مصرى مي‏نويسد: «اين اخوت و برادرى را كه پيامبر(ص) تنها به علي(ع) مرحمت نمود بي‏جهت نبود، بلكه به امر خداوند و به جهت فضل او بوده است».[24]

2ـ امام علي(ع) مولود كعبه

حاكم نيشابورى مي‏نويسد: «اخبار متواتره دلالت دارد بر اين كه فاطمه بنت اسد، اميرالمؤمنين على بن ابى طالب ـ كرّم الله وجهه ـ را داخل كعبه به دنيا آورد».[25]

خانم دكتر سعاد ماهر محمّد از نويسندگان اهل سنت مي‏گويد: «امام علي(ع) بي‏نياز از ترجمه و تعريف است. و بس است ما را از تعريف اين كه آن حضرت در كعبه متولد شد، و در منزل وحى تربيت يافت و تحت تربيت قرآن كريم قرار گرفت...»[26]

3ـ امام علي(ع) و تربيت الهى

حاكم نيشابورى مي‏نويسد: «از نعمت‏هاى خداوند بر على بن ابى طالب(ع) تقديرى بود كه براي آن حضرت مقدر داشت. قريش در مشكلات بي‏شمارى قرار گرفته بودند. ابوطالب(ع) اولاد زيادى داشت، رسول خدا(ص) به عمويش عباس كه از تمام بنى هاشم ثروتمندتر بود، فرمود: اى اباالفضل! برادر تو ابوطالب عيالمند است و زندگى سختى دارد، نزد او رويم تا از بار او بكاهيم: من يكى از فرزندان او را برمي‏گزينم و تو نيز فرزند ديگرى را انتخاب كن تا تحت كفالت خود قرار دهيم. عباس قبول كرد و هر دو به نزد ابوطالب آمدند و بعد از طرح تقاضاى خود، ابوطالب عرض كرد: عقيل را نزد من بگذاريد و هر كدام از فرزندها را كه خواستيد مي‏توانيد انتخاب كنيد. پيامبر(ص) علي(ع) را انتخاب كرد و عباس، جعفر را. علي(ع) تا هنگام بعثت با پيامبر(ص) بود و از او پيروى كرده و او را تصديق مي‏نمود... .

پيامبر(ص) براى نماز به مسجد مي‏آمد، و به دنبالش علي(ع) و خديجه(ع) مي‏آمدند و با آن حضرت در ملأ عام نماز مي‏گزاردند، در حالى كه غير از اين سه نفر كسى ديگر نمازگزار نبود.»[27]

عبّاد بن عبدالله مي‏گويد: از علي(ع) شنيدم كه فرمود: من بنده خدا و برادر رسول اويم. من صديق اكبرم، اين ادعا را كسى بعد از من نمي‏كند مگر آن كه دروغگو و تهمت‏زننده است. من هفت سال قبل از مردم با پيامبر(ص) نماز گزاردم.[28]

استاد عباس محمود عقّاد نويسنده معروف مصرى مي‏گويد: «علي(ع) در خانه‏اى تربيت يافت كه از آن‏جا دعوت اسلامى به سر تا سر عالم گسترش يافت...».[29]

دكتر محمّد عبده يمانى در مورد امام على علي(ع) مي‏نويسد: «او جوانمردى بود كه از زمان كودكيش كه در دامان رسول خدا(ص) پرورش يافت، تا آخر عمر آن حضرت را رها نساخت».[30]

4ـ امام علي(ع) بر هيچ بتى سجده نكرد

استاد احمد حسن باقورى وزير اوقاف مصر مي‏نويسد: «اختصاص امام علي(ع) از بين صحابه به كلمه «كرم الله وجهه» به جهت آن است كه او هرگز بر هيچ بتى سجده نكرده است...»[31]

استاد عباس محمود عقّاد مي‏نويسد: «به طور مسلّم علي(ع) مسلمان متولد شد، زيرا او تنها كسى بود كه دو چشمش را بر اسلام باز نمود، و هرگز شناختى از عبادت بت‏ها نداشت».[32]

دكتر محمّد يمانى مي‏نويسد: «على بن ابى طالب همسر فاطمه، صاحب مجد و يقين دختر بهترين فرستادگان ـ كرّم الله وجهه ـ كسى كه براى هيچ بتى تواضع و فروتنى نكرد.»[33]

همين فضيلت را دكتر محمّد بيوّمى مهران استاد دانشكده شريعت در دانشگاه امّ القرى در مكه مكرمه، و خانم دكتر سعاد ماهر نيز بيان كرده است.[34]

5ـ امام علي(ع) اوّلين مؤمن

پيامبر(ص) در مورد علي(ع) به حضرت زهرا(ع) فرمود: «همانا او اولين شخصى است از اصحابم كه به من ايمان آورد».[35]

ابن ابى الحديد مي‏نويسد: «چه بگويم در حق كسى كه پيشى گرفت از ديگران به هدايت، به خدا ايمان آورد و او را عبادت نمود، در حالى كه تمام مردم سنگ را مي‏پرستيدند...».[36]

6ـ امام علي(ع) محبوب‏ترين خلق به سوى خداوند

ترمذي به سندش از انس بن مالك نقل كرده كه فرمود: نزد رسول خدا(ص) پرنده‏اى بريان شده قرار داشت، پيامبر(ص) عرض كرد: بار خدايا محبوب‏ترين خلقت را به سوى من بفرست تا با من از اين پرنده ميل نمايد، در اين هنگام على آمد و با پيامبر(ص) تناول نمود.[37]

استاد احمد حسن باقورى مي‏نويسد: «اگر كسى از تو سؤال كند كه به چه دليل مردم على را دوست مي‏دارند؟ بر توست كه در جواب او بگويي: بدان جهت است كه خدا علي(ع) را دوست مي‏دارد.»[38]

7ـ على و پيامبر از يك نور

رسول خدا(ص) فرمود: من و على بن ابى طالب چهار هزار سال قبل از آنكه حضرت آدم خلق شود نزد خداوند نور واحدى بوديم، هنگامى كه خداوند آدم را خلق كرد، آن نور دو قسمت شد: جزئى از آن، من هستم و جزء ديگرش على است.[39]

8ـ امام علي(ع) زاهدترين مردم

استاد عباس محمود عقّاد مي‏نويسد: «در ميان خلفا، در لذّت بردن از دنيا، زاهدتر از علي(ع) نبوده است...».[40]

9ـ امام علي(ع) شجاع‏ترين صحابه

استاد على جندي، و محمّد ابوالفضل ابراهيم، و محمّد يوسف محجوب در كتاب خود «سجع الحمام فى حكم الامام» مي‏نويسد: «او سيّد مجاهدين بود و در اين امر منازعى نداشت. و در مقام او همين بس كه در جنگ بدر ـ بزرگ‏ترين جنگى كه در آن رسول خدا(ص) حضور داشت ـ هفتاد نفر از مشركان كشته شدند، كه نصف آنها را علي(ع) و بقيه را مسلمانان و ملائكه كشتند. او كسى بود كه در جنگ‏ها زحمات زيادى را متحمل شد. وى پيش‏تاز مبارزان در روز بدر بود. و از جمله كسانى بود كه در جنگ احد و حنين ثابت قدم ماند. او فاتح و شجاع خيبر و قاتل عَمر بن عبدوَدّ سواره خندق و مرحب يهودى بود».[41]

عباس محمد عقّاد مي‏نويسد، «مشهور است كه على با كسى تن به تن نشد مگر آن كه او را به زمين زد. و با كسى مبارزه نكرد مگر آن كه او را به قتل رسانيد.»[42]

دكتر محمّد عبده يمانى در توصيف امام علي(ع) مي‏نويسد: «او شجاع و پيش تازى بود كه براي سلامتى و حفظ رسول خدا(ص) در روز هجرت، جانش را در طبق اخلاص گذاشت؛ آن هنگامى كه به جاى پيامبر(ص) در بستر او خوابيد...».[43]

10ـ امام علي(ع) داناترين صحابه

امام علي(ع) داناترين اهل زمان خود بود و اين مطلب را از جهاتى مي‏توان به اثبات رساند:

الف) تصريح پيامبر(ص)

پيامبر(ص) فرمود: «أعلم امّت بعد از من على بن ابى طالب است».[44]

ترمذي از رسول خدا(ص) نقل كرده كه فرمود: «من خانه حكمتم و على درب آن است».[45]

پيامبر(ص) فرمود: «من شهر علمم و على درب آن است، پس هر كس طالب علم من است بايد از درب آن وارد شود.»[46]

احمد بن حنبل از پيامبر(ص) نقل كرده كه به فاطمه(ع) فرمود: «آيا راضى نمي‏شوى كه من تو را به كسى تزويج كنم كه اولين مسلمان است و علمش از همه بيشتر و حكمش از همه عظيم‏تر است».[47]

ب) اعتراف صحابه به اعلميّت امام علي(ع)

عايشه مي‏گويد: «على اعلم مردم به سنت است».[48]

ابن عباس مي‏گويد: «عمر در خطبه‏اى كه ايراد كرد، گفت: على در قضاوت بي‏مانند است».[49]

امام حسن(ع) بعد از شهادت پدرش امام علي(ع) فرمود: «همانا روز گذشته از ميان شما شخصي رفت كه سابقين و لاحقين به علم او نرسيدند».[50]

عباس محمود عقاد مي‏نويسد: «امّا در قضاوت و فقه: مشهور آن است كه حضرت علي(ع) در قضاوت و فقه و شريعت پيش تاز بود و بر ديگران سابق... هرگاه بر عمر بن خطاب مسئله دشواري پيش مي‏آمد، مي‏گفت: اين قضيه‏اى است كه خدا كند براى حلّ آن ابالحسن به فرياد ما برسد».[51]

ج) رجوع جميع علوم به امام علي(ع)

ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه مي‏نويسد: «مبادى جميع علوم به او باز مي‏گردد. او كسى است كه قواعد دين را مرتب و احكام شريعت را تبيين كرده است. او كسى است كه مباحث عقلى و نقلى را تقرير نموده است».[52] آن‏گاه كيفيت رجوع هر يك از علوم را به امام علي(ع) توضيح مي‏دهد.

11ـ امام علي(ع) بت شكن زمان

امام علي(ع) مي‏فرمايد: «با رسول خدا(ص) حركت كرديم تا به كعبه رسيديم. ابتدا رسول خدا(ص) بر روى شانه من سوار شد و فرمود: حركت كن. من حركت نمودم و هنگامى كه رسول خدا(ص) ضعف مرا مشاهده كرد، فرمود: بنشين و من نيز نشستم. پيامبر(ص) از روى دوش من پايين آمده بر زمين نشست و فرمود: تو بر دوش من سوار شو. بر دوش او سوار شدم. و به سطح كعبه رسيدم. حضرت مي‏فرمايد: در آن هنگام گمان مي‏كردم كه اگر بخواهم مي‏توانم به افق آسمان‏ها برسم. بالاى كعبه رفتم بر روى بام تمثالى طلا يا مس ديدم، به فكر افتادم چگونه آن را نابود سازم، آن را چپ و راست و جلو و عقب كردم تا بر آن دسترسي يابم. پيامبر(ص) فرمود: او را بر زمين بيانداز. من نيز آن را از بالاى بام كعبه پايين انداخته و به مانند كوزه كه بر زمين مي‏خورد و خُرد مي‏شود، آن را شكستم. آن‏گاه از بام كعبه پايين آمده با سرعت فرار نموديم، تا آن كه در اتاق‏هايى مخفي شديم تا كسى ما را نبيند.»[53]

شيعه شناسى و پاسخ به شبهات، على اصغر رضوانى ج 2، صص: 654ـ663

پي‌نوشت‌ها:

1 . يونس (10)، آيه 35.

2 . كنزالعمال، ج 6، ص 19، ح 14653.

3 . مجمع الزوائد، ج 5، ص 232؛ مسند احمد، ج 1، ص 165.

4 . احقاق الحقّ، ج 4، ص 2.

5 . مائده (5)، آيه 55.

6 . در المنثور، ج 2، ص 239 و...

7 . شورى (42)، آيه 23.

8 . احياء الميت بفضائل اهل البيت(ع)، ص 239؛ در المنثور، ج 6، ص 7؛ جامع البيان، ج 25، ص 14؛ مستدرك حاكم، ج 2، ص 444؛ مسند احمد، ج 1، ص 199 و...

9 . احزاب (33)، آيه 33.

10 . صحيح مسلم، ج 2، ص 331.

11 . بقره (2)، آيه 207.

12 . المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 4.

13 . شرح ابن ابى الحديد، ج 13، ص 262.

14 . مسند احمد بن حنبل، ج 1، ص 348.

15 . تاريخ الامم و الملوك، ج 2، ص 99ـ101.

16 . آل عمران، آيه 59ـ62.

17 . مسند احمد، ج 1، ص 185.

18 . صحيح مسلم، ج 7، ص 120.

19 . سنن ترمذي، ج 5، ص 596.

20 . المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 150.

21 . المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 14 و... .

22 . الامام على بن ابى طالب، ص 43.

23 . فى رحاب علي،؟؟؟

24 . على بن ابى طالب(ع)، بقية النبوة و خاتم الخلافة، ص 110.

25 . المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 550، ح 6044.

26 . مشهد الإمام علي(ع) فى النجف، ص 6.

27 . المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 183؛ مسند احمد، ج 1، ص 209 و تاريخ طبري، ج 2، ص 311.

28 . تاريخ طبري، ج 2، ص 56.

29 . عبقرية الامام علي(ع)، ص 43.

30 . «علّموا أولادكم محبّة آلَ بيت النبيّ(ع)»، ص 101.

31 . عليّ امام الأئمة، ص 9.

32 . عبقرية الامام علي، ص 43.

33 . علموا اولادكم محبّة آل بيت النبّي، ص 101.

34 . على بن ابى طالب(ع)، ص 50؛ مشهد الامام على فى النجف، ص 36.

35 . مسند احمد، ج 5، ص 662، ح 19796؛ كنز العمال، ج 11، ص 605، ح 23924 و... .

36 . شرح ابن ابى الحديد، ج 3، ص 260.

37 . صحيح ترمذي، ج 5، ص 595.

38 . على امام الأئمة، ص 107.

39 . تذكرة الخواص، ص 46.

40 . عبقرية الامام علي، ص 29.

41 . سجع الحمام فى حكم الامام، ص 18.

42 . عبقرية الامام علي، ص 15.

43 . علّموا اولادكم محبّة آل بيت النبّي، ص 109.

44 . مناقب خوارزمي، ص 40.

45 . صحيح ترمذي، ج 5، ص 637.

46 . المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 127.

47 . مسند احمد، ج 5، ص 26؛ مجمع الزوائد، ج 5، ص 101.

48 . تاريخ ابن عساكر، ج 5، ص 62؛ اسد الغابة، ج 4، ص 22.

49 . تاريخ ابن عساكر، ج 3، ص 36؛ مسند احمد، ج 5، ص 113 و طبقات ابن سعد، ج 2، ص 102.

50 . مسند احمد، ج 1، ص 328 و...

51 . عبقرية الامام علي، ص 195.

52 . شرح ابن ابى الحديد، ج 1، ص 17.

53 . مستدرك حاكم، ج 2، ص 366؛ مسند احمد، ج 1، ص 84؛ كنز العمال، ج 6، ص 407؛ تاريخ بغداد، ج 13، ص 302


ارسال به : Add to google * Add to del.icio.us * Add to digg * Add to netvouz * Add to blinkbits * Add to technorati *Add to segnalo * Add to Yahoo * Add to reddit * Add to blinklist * Add to taggly

+| نوشته شده توسط احمد صالحی نژاد در پنجشنبه 31 مرداد1387 و ساعت 20:38       

  اجماع و خلافت پيامبر (ص)

چرا شيعه پيامبر اكرم(ص) را ملزم به معرفى خليفه پس از خود مي‏كند و تعيين آن را توسط امت و اجماع آن نمي‏پذيرد؟

پاسخ:

گروهى از اهل سنت معتقدند كه پيامبر(ص) براى بعد از خود كسى را به عنوان خليفه معرفى نكرده و امر خلافت را به مردم واگذار نموده است. گروهى ديگر مي‏گويند: پيامبر، ابوبكر را به عنوان جانشين خود معين كرده است، ولى شيعه اماميه معتقد است كه بايد پيامبر‍)ص) خليفه و جانشين بعد از خود را معرفى مي‏كرده كه قطعاً نيز معرّفى كرده است. ما در اين بحث اين موضوع را بررسى كرده و ضرورت تعيين جانشين بعد از پيامبر(ص) را به اثبات خواهيم رساند:

پيامبر و آگاهى از آينده امت

اولين سؤالى كه مي‏توان آن را مطرح كرد اين است كه آيا پيامبر اكرم(ص) از اختلاف و حوادثى كه بعد از وفاتش در مورد خلافت پديد آمد اطلاع داشته است يا خير؟

قرآن و آگاهى از آينده

در مورد علم غيب؛ حتّى در موضوعات خارجى بايد بگوييم: اگر چه خداوند در آيات فراونى علم غيب را مخصوص به خود مي‏داند: (وَ عِنْدَهُ مَفاتِحَ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُها إلاّ هُوَ)؛[1] «و كليد خزائن غيب نزد خداست، كسى جز خدا بر آنها آگاه نيست.» و نيز مي‏فرمايد؛ (وَ لِلهِ غَيْبُ السَّماواتِ وَ الأرْضِ)؛[2] و علم غيب آسمان‏ها و زمين مختص خدا است. و مي‏فرمايد: (قُلْ لا يَعْلَمُ مَنْ فِي المَّماواتِ وَ الأرْضِ الْغَيْبَ إلاّ الله)؛[3] بگو [اى پيامبر] هيچ كس از آنان كه در آسمان‏ها و زمين هستند به جز او از غيب آگاهى ندارند.

ولى يك آيه هست كه مخصّص تمام آيات حصر غيب است، آن جا كه مي‏فرمايد: (عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أحَداً إلاّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسِولٍ)؛[4] او آگاه از غيب است، پس احدى را بر غيبش مطّلع نمي‏سازد، مگر رسولان برگزيده خود را.»

با جمع بين اين آيه و آيات پيشين به اين نتيجه مي‏رسيم كه خداوند اراده كرده باشد، عنايت مي‏كند.

بنابراين از قرآن به خوبى استفاده مي‏شود كه پيامبر(ص) از غيب و آينده مطلع است، لذا از فتنه‏اى كه بعد از وفاتش در مورد خلافت و جانشينى پديد خواهد آمد مطلع بوده است.

روايات و آگاهى از آينده

با مراجعه به روايات نيز به طور صريح پى مي‏بريم كه پيامبر(ص) كاملاً نسبت به فتنه و نزاعى كه در مسئله خلافت و جانشينى او پديد آمد، آگاهى داشته است. اينكه به برخى از روايات اشاره مي‏كنيم:

1ـ پيامبر اكرم(ص) فرمود: «آگاه باشيد كه اهل كتاب قبل از شما به هفتاد و دو فرقه تقسيم شدند و اين ملّت زود است كه به هفتاد و سه فرقه تقسيم شود كه هفتاد دو فرقه از آنها در جهنّم و يك فرقه در بهشت است.»[5]

اين حديث را عده زيادى از صحابه همانند: على بن ابى طالب(ع)، انس بن مالك، سعد بن ابى وقاص، صُدى بن عجلان، عبدالله بن عباس، عبدالله بن عمر، عويمر بن مالك و معاوية بن ابى سفيان نقل كرده‏اند.

عده‏اى از علماى اهل سنت نيز آن را تصحيح نموده‏ يا به تواتر آن تصريح كرده‏اند؛ همانند: مناوى در فيض القدير،[6] حاكم نيشابورى در المستدرك علي الصحيحين،[7] ذهبى در تلخيص المستدرك، شاطبى در الاعتصام،[8] سفارينى در لوامع الانوار البهية[9] و ناصرالدين در سلسلة الاحاديث الصحيحة.[10]

البته عدد هفتاد و سه فرقه را مي‏توان يا حقيقى گرفت و يا مجازى تا بر مبالغه دلالت بكند.

مي‏دانيم كه عمده اختلافات و دسته‏بندي‏ها در مورد مسئله امامت و رهبرى در جامعه اسلامى است.

2ـ عقبة بن عامر از پيامبر(ص) نقل كرده كه فرمود: «همانا من پيشتاز شما در روز قيامتم و بر شما شاهدم، به خدا سوگند كه من الآن نظر مي‏كنم به حوضم، به من كليد خزينه‏هاى زمين داده شده است. نمي‏ترسم از اين كه بعد از من مشرك شويد، ولي از نزاع و اختلاف در مسأله خلافت بيمناكم.»[11]

3ـ ابن عباس از پيامبر اكرم(ص) نقل مي‏كند كه فرمود: «روز قيامت گروهى از اصحابم را به جهنّم مي‏برند، عرض مي‏كنم خدايا اينان اصحاب من هستند؟ خداوند مي‏فرمايد: اينان كسانى هستند كه از زمانى كه از ميانشان رحلت نمودى به جاهليّت برگشتند.»[12]

به اين مضمون روايات زيادى در اصحّ كتب اهل سنت از برخى از صحابه از قبيل: انس بن مالك، ابى هريره، ابى بكره، ابى سعيد خدري، اسماء بنت ابى بكر، عايشه و امّ سلمه نقل شده است.

شيخ محمود ابوريه از مقبلى در كتاب العلم الشامخ نقل مي‏كند كه اين احاديث متواتر معنوى است.

البته اين احاديث را نمي‏توان بر اصحاب ردّه (از مسلمين) كه بعد از پيامبر(ص) به شرك و بت‏پرستى بازگشتند حمل كرد، زيرا پيامبر در روايتى كه عقبة بن عامر از آن حضرت نقل مي‏كند مي‏فرمايد: «به خدا سوگند كه من بر شما از اين كه بعد از من مشرك شويد نمي‏ترسم، بلكه از آن مي‏ترسم كه بعد از من مشاجره و نزاع نماييد.»[13]

هم‏چنين نمي‏توانيم اين دسته را همان كسانى بدانيم كه بر عثمان هجوم آورده و او را به قتل رساندند. چنانكه عده‏اى مي‏گويند، زيرا اوّلاً: در برخى از روايات آمده: بعد از وفات پيامبر(ص) آنان به جاهليت برگشتند كه ظهور در اتصال دارد. و ثانياً: اهل سنت قائل به عدالت كل صحابه‏اند و شكى نيست كه در ميان آنان جماعتى از صحابه نيز وجود داشته است.

4ـ ابى علقمه مي‏گويد: به سعد بن عباده ـ هنگام تمايل مردم به بيعت با ابي بكر ـ گفتم: آيا همانند بقيه با ابى بكر بيعت نمي‏كني؟ گفتك نزديك بيا، به خدا سوگند! از رسول خدا(ص) شنيدم كه مي‏فرمود: وقتى كه از دنيا مي‏روم، هواى نفس [بر مردم] غلبه كرده و آنها را به جاهليت برمي‏گرداند، حقّ در آن روز با عليّ است و كتاب خدا به دست اوست، با كسى غير از او بيعت مكن.»[14]

5ـ خوارزمى حنفى در مناقب، از ابى ليلى نقلى مي‏كند كه رسول خدا(ص) فرمود: «زود است كه بعد از من فتنه‏اى ايجاد شود، در آن هنگام به على بن ابى طالب پناه بريد، زيرا او فرق‏گذارنده بين حقّ و باطل است.»[15]

6ـ ابن عساكر به سند صحيح از ابن عباس نقل مي‏كند: «من با پيامبر و علي(ع) در كوچه‏هاى مدينه عبور مي‏كرديم، گذرمان به باغى افتاد، علي(ع) عرض كرد: اى رسول خدا! اين باغ چقدر زيباست؟ پيامبر(ص) فرمود: باغ تو در بهشت از اين باغ زيباتر است. آن‏گاه به دست خود به سر و محاسن علي(ع) اشاره كرده و سپس با صداى بلند گريست. علي(ع) عرض كرد: چه چيز شما را به گريه درآورد؟ فرمود: اين قوم در سينه‏هايشان كينه‏هايى دارند كه آن را اظهار نمي‏كنند، مگر بعد از وفاتم.»[16]

7ـ ابو مويهبه، خادم رسول خدا مي‏گويد: «پيامبر(ص) شبى مرا از خواب بيدار كرد و فرمود: من امر شده‏ام تا بر اهل بقيع استغفار نمايم، همراه من بيا. با حضرت حركت كردم تا به بقيع رسيديم. پيامبر(ص) بر اهل بقيع سلام نمود و سپس فرمود: جايگاه خوشى داشته باشيد، هر آينه فتنه‏ها مانند شب تاريك بر شما روى آورده است. آن‏گاه بر اهل بقيع استغفار نمود و برگشت و در بستر بيمارى افتاد و با همان مرض از دنيا رحلت نمود.»[17]

شهيد صدر(ره) در توضيح آن فتنه مي‏گويد: «اين فتنه همان فتنه‏اى است كه فاطمه زهرا(ع) از آن خبر داده، آن جا كه فرمود: «از فتنه ترسيدند، ولى خود در فتنه گرفتار شدند.»[18] آرى اين همان فتنه است، بلكه بدون شك اصل و اساس همه فتنه‏هاست. اى پاره تن پيامبر! چه چيز قلب تو را به درد آورده است كه پرده از حقيقتى تلخ بر مي‏دارى و براى امّت پدرت از آينده‏اى بس تاريك خبر مي‏دهي؟

آرى بازي‏هاى سياسى در آن روز فتنه‏اى بود كه در حقيقت اصل و ريشه همه فتنه‏ها شد، همان‏گونه كه از كلام عمر بن خطاب ظاهر مي‏شود كه گفت: بيعت ابى بكر امرى بدون فكر و تأمل بود كه خداوند مسلمين را از شرّ آن نجات داد.»[19]

سه راه پيش روى پيامبر(ص)

گفته شد كه پيامبر اكرم(ص) از آينده امّت خود و آن فتنه‏اى كه درباره خلافت اتفاق افتاد، آگاهى داشت، حال سؤال اين است كه پيامبر(ص) براى مقابله با آن فتنه چه تدابيرى انديشيده بود؟ آيا احساس مسئوليّت كرده و راه حلّى براى پيش‏گيرى از آن ارائه داده است يا خير؟

در جواب مي‏گوييم: سه احتمال در اين جا متصوّر است:

الف ـ راه سلبي: يعنى پيامبر(ص) وظيفه‏اى را احساس نمي‏كرده است.

ب ـ راه ايجابى به واگذارى به شورا: به اين صورت كه براى رفع اختلاف و نزاع، مردم را به شورا دعوت نموده تا طبق نظر شورا عمل كنند.

ج ـ راه ايجابى به تعيين: يعنى پيامبر(ص) براى رفع فتنه و اختلاف مردم، كسي را به جانشينى خود معرفى كرده است.

ترويج‏كنندگان راه اوّل

نخستين كسى كه اين شايعه را پراكنده كرد كه پيامبر(ص) بر كسى وصيّت نكرده، عايشه بود. او مي‏گويد: پيامبر(ص) در حالى كه سرش بر دامان من بود از دنيا رفت و بر كسى وصيّت ننمود.[20]

ابوبكر نيز هنگام وفاتش مي‏گفت: دوست داشتم كه از رسول خدا(ص) سؤال مي‏كردم كه امر خلافت در شأن كيست تا كسى در آن نزاع نكند.[21]

در جايى ديگر نيز مي‏‏گويد: «پيامبر(ص) مردم را به حال خود گذاشت تا براي خود آن چه مصلحت‏شان در آن است انتخاب كنند.»[22]

عمر بن خطاب نيز در جواب فرزندش كه از او خواسته بود كه مردم را مانند گله‏اى بدون چوپان رها نكند، گفت: «اگر جانشين براى خود معين نكنم، به رسول خدا(ص) اقتدا كرده‏ام و اگر خليفه معيّن كنم به ابوبكر اقتدا نموده‏ام.»[23]

اشكالات راه اول

اين احتمال كه پيامبر(ص) هيچ‏گونه احساس وظيفه‏اى نسبت به جانشينى بعد از خود نمي‏كرده اشكالاتى دارد كه در ذيل به آن اشاره مي‏كنيم:

1ـ نتيجه اين احتمال، اهمال يكى از ضروريات اسلام و مسلمين است. ما معتقديم كه اسلام دين جامعى است كه در تمام ابعاد زندگى انسان دستورات كاملى دارد كه مي‏تواند سعادت آفرين باشد، حال چگونه ممكن است كه پيامبر اسلام(ص) نسبت به اين وظيفه مهمّ (جانشيني) بي‏توجه بوده باشد!

2ـ اين احتمال، خلاف سيره رسول خدا(ص) است. كسانى كه توجهى به تاريخ پيامبر دارند مي‏دانند كه چه مقدار آن حضرت در طول بيست و سه سال براى گسترش اسلام و عزت مسلمين كوشش نموده است. او كسى بود كه حتّى در مرض موتش لشكرى را براى حفظ حدود و مرزهاى اسلامى تجهيز كرده و خود تا بيرون شهر آنان را در حالى كه بيمار بود، بدرقه كرد.

او كسى بود كه براى حفظ مسلمين از اختلاف و ضلالت، دستور داد: كاغذ و قلمي آماده كنند تا وصيتى كند كه مردم با عمل كردن به آن گمراه نشوند.

او كسى بود كه هرگاه به خاطر جنگ از مدينه بيرون مي‏رفت كسى را به جاى خود نصب مي‏كرد تا امور مردم را ساماندهى كند؛ مثلاً:

در سال دوّم هجرت در «غزوه بواط»، سعد بن معاذ را، در غزوه «ذى العشيره»، ابو سلمه مخزومي، در غزوه «بدر كبرا»، ابن ام مكتوم و در غزوه «بنى قينقاع» و غزوه «سويق»، ابولبابه انصارى را جانشين خود كرد.

در سال سوّم هجرى نيز در غزوه «قرقرة الكُدْر» و «فران» و «احد» و «حمراء الاسد»، ابن ام مكتوم و در غزوه «ذى امر» در نجد، عثمان بن عفان را به جاى خود قرار داد.

در سال چهارم، در غزوه «بنى النضير»، ابن ام مكتوم و در غزوه «بدر سوّم»، عبدالله بن رواحه را جانشين خود قرار داد.

در سال پنجم هجرى در غزوه «ذات الرقاع»، عثمان بن عفان، در غزوه «دومة الجندل» و «خندق»، ابن امّ مكتوم و در غزوه «بنى المصطلق»، زيد بن حارثه را به جاي خود قرار داد.

در سال ششم، ابن ام مكتوم را در غزوه «بنى لحيان» و «ذى قَرَد» و «حديبيه» جانشين خود كرد.

در سال هفتم، سباع بن عُرْفُطه را در غزوه «خيبر» و «عمرة القضاء» و در سال هشتم، على بن ابى طالب(ع) را در غزوه «تبوك» جانشين خود در مدينه قرار داد.

حال با اين چنين وضعى كه پيامبر(ص) حاضر نبود تا براى چند روزى كه از مدينه خارج مي‏شود، آن جا را از جانشين خالى گذارد، آيا ممكن است كسى تصور كند كه در سفرى كه در آن بازگشت نيست كسى را جانشين خود نكند، تا به امور مردم بپردازد؟

3ـ اين احتمال، خلاف دستورات پيامبر(ص) است، زيرا خود به مسلمانان فرمود: «هر كسى صبح كند در حالى كه به فكر امور مسلمين نباشد، مسلمان نيست.»[24]

آيا با اين وضع مي‏توان گفت كه پيامبر(ص) به فكر آينده درخشان مسلمين نبوده است؟

4ـ اين احتمال، خلاف سيره خلفاست، زيرا هر يك از خلفا به فكر آينده مسلمين بوده و براى خود جانشين معين نموده‏اند.

طبرى مي‏گويد: ابوبكر هنگام احتضار، عثمان را در اتاقى خلوت به حضور پذيرفت. به او گفت: بنويس: بسم الله الرحمن الرحيم، اين عهدى است از ابوبكر بن ابي قحافه به مسلمين، اين را گفت و از هوش رفت. عثمان براى آن كه مبادا ابوبكر بدون تعيين جانشين از دار دنيا برود، نامه را با تعيين عمر بن خطاب به عنوان جانشين ابوبكر ادامه داد. ابوبكر بعد از به هوش آمدن نوشته او را تصديق كرده و آن را مهر نمود و به غلام خود داد تا به عمر بن خطاب برساند. عمر نيز نامه را گرفت و در مسجد به مردم گفت: اى مردم! اين نامه ابى بكر خليفه رسول خداست كه در آن از هيچ نصيحتي براى شما فروگذار نكرده است.[25]

در اين قصه به دو نكته پى مي‏بريم: يكى اين كه ابوبكر و عثمان هر دو به فكر امّت اسلامى بوده و براى خود جانشين معيّن نموده‏اند كه عمر نيز آن را تأييد كرده است.

دوم اين كه چگونه حبّ جاه و مقام؛ عمر را بر آن واداشت كه با وصيت پيامبر(ص) مقابله كرده و به پيامبر(ص) نسبت هذيان دهد، ولى وصيت ابوبكر در حال احتضار را قبول كرده و هرگز آن را به هذيان نسبت نداد؟!

عمر نيز همين كه احساس كرد مرگش حتمى است، فرزند خود عبدالله را نزد عايشه فرستاد تا از او براى دفن در حجره پيامبر(ص) اجازه بگيرد، عايشه با قبول درخواست، براى عمر چنين پيغام فرستاد: مبادا امت پيامبر(ص) را مانند گله‏اى بدون چوپان رها كرده و براى آنان جانشين معين نكني.[26]

از اين داستان نيز استفاده مي‏شود كه عايشه و عمر نيز به فكر آينده امت اسلامى بوده و براى خود جانشين معين كرده‏اند.

معاويه نيز براى گرفتن بيعت براى فرزندش يزيد، به مدينه آمد و با ملاقاتى كه با جمعى از صحابه؛ از جمله عبدالله بن عمر داشت، گفت: من از اين كه امّت محمّد را مانند گله‏اى بدون چوپان رها كنم ناخشنودم، لذا در فكر جانشينى فرزند خود يزيد هستم.[27]

حال چگونه ممكن است كه همه به فكر امّت باشند، ولى پيامبر(ص) بي‏خيال باشد؟

5ـ اين احتمال، خلاف سيره انبياست، زيرا با بررسي‏هاى اوليه پى مي‏بريم كه تمام انبياى الهى براى بعد از خود جانشين معين كرده‏اند و به طور قطع پيامبر اسلام نيز از اين خصوصيّت مستثنا نيست.

به همين دليل حضرت موسي(ع) از خداوند متعال مي‏خواهد كه وزيرى را براى او معين كند، آن جا كه مي‏فرمايد: (وَ اجْعَلْ لى وَزيراً مِنْ أهْلى هارُونَ أخي)؛[28] «از اهلم هارون برادرم را به عنوان وزير من قرار ده.»

ابن عباس نقل مي‏كند: يهودي‏اى به نام «نعثل» خدمت رسول خدا(ص) آمد و عرض كرد: اى محمّد! از تو درباره امورى سؤال مي‏كنم كه در خاطرم وارد شده، اگر جواب دهى به تو ايمان مي‏آورم. اى محمّد! به من بگو كه جانشين تو كيست؟ زيرا هيچ پيامبرى نيست، مگر آن كه جانشينى داشته است. و جانشين نبى ما (موسى بن عمران)، يوشع بن نون است. پيامبر(ص) فرمود: همانا وصيّ من على بن ابى طالب و بعد از او دو سبط من حسن و حسين، بعد از آن دو، نُه امام از صُلب حسين است.[29]

يعقوبى مي‏گويد: آدم(ع) هنگام وفات بر شيث وصيّت نمود و او را به تقوى و حُسن عبادت امر كرده و از معاشرت با قابيلِ لعين برحذر داشت.[30]

شيث نيز به فرزندش «انوش» وصيت كرد. انوش نيز به فرزندش «قينان» و او به فرزندش «مهلائيل» و او به فرزندش «يَرد» و او به فرزندش «ادريس» وصيت نمود.[31] ادريس نيز به فرزندش متوشلخ، و او به فرزندش لمك و او به فرزندش نوح، و نوح نيز به فرزندش سام وصيت نمود.[32]

هنگامى كه ابراهيم(ع) خواست از مكه حركت كند به فرزندش اسماعيل وصيت نمود كه در كنار خانه خدا اقامت كند و حج و مناسك مردم را برپا دارد.[33] اسماعيل نيز هنگام وفات به برادرش اسحاق وصيت نمود، و او نيز به فرزندش يعقوب، و همين طور وصيت از پدر به پسر يا برادر ادامه يافت.

داود بر فرزندش سليمان وصيت نمود و فرمود: به وصاياى خدايت عمل كن و مواثيق و عهدها و وصاياى او را كه در تورات است، حفظ نما.

عيسي(ع) نيز به شمعون وصيت كرده و شمعون نيز هنگام وفات، خداوند به او وحي نمود كه حكمت (نور خدا) و تمام مواريث انبيا را نزد يحيى به امانت بگذارد.

و يحيى را امر نمود تا امامت را در اولاد شمعون و حواريين از اصحاب حضرت عيسى قرار دهد. اين چنين وصيت ادامه يافت تا به پيامبر اسلام(ص) رسيد.[34]

اين وصايا تنها به تقسيم مال يا مراعات اهل بيت محدود نبوده است خصوصاً با در نظر گرفتن اينكه اهل سنت معتقدند كه انبيا از خود مالى به ارث نمي‏گذاشته‏اند، بلكه وصايت در امر هدايت و رهبرى جامعه و حفظ شرع و شريعت نيز بوده است.

حال آيا ممكن است كه پيامبر(ص) از اين قانون عقلايى مستثنا بوده باشد؟

سلمان فارسى از رسول خدا(ص) سؤال كرد: اى رسول خدا! براى هر پيامبرى وصيّي است، وصيّ تو كيست؟ پيامبر بعد از لحظاتى فرمود: آيا مي‏دانى وصيّ موسى كيست؟ سلمان گفت: يوشع بن نون. فرمود: براى چه او وصيّ شد؟ عرض كرد: زيرا او اعلم مردم در آن زمان بود. پيامبر(ص) فرمود: «همانا وصى و موضع سرّ من و بهترين كسى كه براي بعد از خود مي‏گذارم، كسى كه به وعده من عمل كرده و حكم به دينم خواهد كرد، على بن ابى طالب است.[35]

بريده نيز از رسول خدا(ص) نقل مي‏كند كه فرمود: «براى هر پيامبرى وصى و وارث است، و همانا عليّ وصى و وارث من است.»[36]

6ـ پيامبر(ص) وظيفه‏اش تنها گرفتن وحى و ابلاغ آن به مردم نبوده است، بلكه وظائف ديگرى نيز داشته است از قبيل:

الف ـ تفسير قرآن كريم و شرح مقاصد و بيان اهداف و كشف رموزات و اسرار آن.

ب ـ تبيين احكام و موضوعاتى كه در زمان حضرت اتفاق مي‏افتاد.

ج ـ پاسخ به سؤالات و شبهاتِ دشوار كه دشمنان اسلام به خاطر غرض ورزي‏هايي كه داشتند، به جامعه تزريق مي‏كردند.

د ـ حفظ دين از تحريف.

بعد از پيامبر نيز اين احتياجات، شديداً احساس مي‏شد، و ضرورت وجود جانشين براى پيامبر كه قابليت پاسخ‏گويى به آن را داشته باشد احساس مي‏شد.

از طرفى ديگر نيز مي‏دانيم كه كسى از عهده آنها غير از على بن ابى طالب(ع) بر نمي‏آمد.

7ـ هم چنان مشاهده مي‏كنيم كه هنگام وفات پيامبر، امّت اسلامى از راه‏هاي مختلف، مورد تهاجم و خطر بوده است؛ مثلاً از طرف شمال و شرق با دو امپراتور بزرگ روم و ايران در حال كشمكش بوده، و در داخل نيز با منافقين درگير بود. يهود بني قريظه و بنى النضير هم با مسلمين چندان انسى نداشتند و خيال شكست و نابودى آن را در سر مي‏پروراندند.

حال در اين وضعيت وظيفه پيامبر(ص) درباره جانشينى خود چيست؟ آيا آنان را به حال خود بگذارد، يا اين كه وظيفه دارد يك نفر به عنوان جانشين براى رفع اختلاف مسلمين معين كرده تا با هدايت و رهبرى مردم از تضعيف اسلام جلوگيرى نمايد؟

قطعاً بايد قبول كنيم كه پيامبر(ص) در اين زمينه به وظيفه خود عمل كرده و جانشينى را تعيين كرده است، ولى متأسفانه عده‏اى از اصحاب، اين سفارش و وصيت را ناديده گرفته و مردم را به گمراهى كشاندند. لذا آشوبى در جامعه به وجود آوردند كه ـ به قول عمر بن خطاب ـ خداوند مسلمين را از شرّ آن نجات داد.

اشكالات راه دوّم

راه دومى كه در پيش روى پيامبر(ص) قرار داشت اين بود كه آن حضرت مسئله خلافت را به شورا واگذار نموده تا با توافق هم خليفه‏اى را انتخاب نمايند. اشكالات اين راه نيز عبارت‏اند از:

1ـ اگر پيامبر(ص) اين راه را براى خلافت برگزيده بود، مي‏بايست، مردم را در اين‏باره توجيه نموده و براى فرد انتخاب شده و افراد انتخاب‏كننده شرايطى بيان مي‏كرد، در حالى كه مي‏بينيم چنين اتفاقى نيفتاده است. بنابراين اگر بنا بود كه امر خلافت، شورايى باشد بايد آن را مكرر و با بيانى صريح و بليغ بيان مي‏داشت.

2ـ نه تنها پيامبر(ص) نظام شورايى را بيان نكرد، بلكه هرگز مردم صلاحيّت و آمادگى چنين نظامى را نداشتند، زيرا اينان همان كسانى بودند كه در قضيه بناى «حجر الاسود» با يك ديگر در نصب آن نزاع كرده و هر قبيله‏اى مي‏خواست آن را خود نصب كند تا اين افتخار نصيب او گردد كه نزديك بود، اين نزاع به جنگى تبديل شود. تنها پيامبر(ص) با تدبير حكيمانه خود اين نزاع را خاموش كرد و با قرار دادن حجر الاسود در ميان پارچه‏اى از تمام اقوام دعوت كرد تا نماينده آنان در نصب حجر الاسود سهيم باشد.

در غزوه «بنى المصطلق» يكى از انصار و ديگرى از مهاجرين در مسئله‏اى نزاع كردند و هر كدام قوم خود را به يارى خواست، در همان جنگ نزديك بود كه جنگ داخلي‏اي در گرفته و دشمن بر مسلمين مسلط گردد كه باز هم پيامبر(ص) آنان را مورد سرزنش قرار داده و از ادعاهاى جاهلى برحذر داشت.

همان مردم هستند كه در مسئله خلافت بعد از رسول خدا(ص) اين چنين اختلاف كرده و تعدادى از انصار و مهاجرين در سقيفه با ادعاهاى واهى و بي‏اساس خود، حقّ خلافت را از آنِ خويش دانستند. در آخر هم با زير پا گذاشتن صحابى (سعد بن عباده) مهاجرين حكومت و خلافت را براى خود تمام نمودند.

3ـ گفته شد كه پيامبر(ص) وظايف ديگرى غير از تلقى و تبليغ وحى داشته است. مسلمين بعد از رسول خدا(ص) به كسى احتياج داشتند كه خلأاى را كه با رحلت پيامبر حاصل شده بود جبران كند و آن هم كسى غير از علي(ع) و اهل بيتش نبوده است.

لذا از علي(ع) سؤال شد: چرا تو از همه بيشتر از پيامبر(ص) روايت نقل مي‏كني؟ فرمود: زيرا من هرگاه از پيامبر(ص) سؤال مي‏كردم مرا خبر مي‏داد و هرگاه سكوت مي‏كردم او شروع به حديث گفتن مي‏كرد.[37]

پيامبر بارها فرمود: «من شهر حكمت و على درب آن است.»[38]

هم چنين فرمود: «من شهر علم و على درب آن شهر است، هر كس اراده علم مرا دارد بايد از درب آن وارد شود.»[39]

نتيجه اين كه: با ردّ احتمال و راه اول و دوّم، راه سوّم كه همان تعيين و نصب خليفه از جانب رسول خدا است، متعيّن مي‏گردد.

فتنه سقيفه

ممكن است كسى سؤال كند: آيا در سقيفه فتنه‏اى اتفاق افتاد؟ براى روشن شدن قضيه اشاره مختصرى به اين واقعه خواهيم كرد.

برخى از صحابه پيش از آنكه جسد رسول خدا(ص) را دفن كنند، در سقيفه گرد آمدند تا جانشينى براى وى تعيين نمايند، و هر كسى در اين مورد سخنى مي‏گفت و كسي را به خلافت نامزد و معرفى مي‏نمود و از وى طرفدارى مي‏كرد. سخن به درازا و جريان به نزاع و كشمكش كشيده بود. گروهى در اين ميان از ابوبكر طرفدارى مي‏كردند كه در رأس آنان عمر قرار داشت. او مردم را به بيعت با ابوبكر تشويق و مخالفين را تهديد مي‏كرد.

حباب بن منذر از جاى برخاست و گفت: اى جماعت انصار! زمام كار را محكم به دست گيريد تا ديگران ريزه‏خوار شما باشند و زير سايه شما قرار گيرند و هرگز كسى را جرأت مخالفت با شما نباشد... .

عمر گفت: هرگز دو پادشاه در اقليمى نگنجد. به خدا سوگند! عرب هرگز راضي نخواهد شد كه شما بر آنان حكومت كنيد در حالى كه پيغمبرشان از غير شماست... .

حباب به منذر مجدداً از جاى برخاست و چنين گفت: اى گروه انصار! دست نگه داريد و به گفتار اين مرد و يارانش گوش فرا ندهيد كه حق شما را غصب خواهند كرد. و اگر چنانچه با پيشنهاد شما مخالفت كردند آنان را از اين شهر تبعيد كنيد و زمام حكومت را به دست گيريد... اينان كساني‏اند كه از ترس شمشيرهاى شما تسليم شدند... .

عمر گفت: خدا تو را بكشد.

او گفت: بلكه تو را بكشد! عمر او را گرفت و لگدى بر شكمش زد و دهان وى را پر از خاك كرد... .[40]

عمر مي‏گويد: آنچنان صداها بلند شد كه ترسيدم اختلاف پديد آيد، به ابوبكر گفتم: دستت را پيش آر تا با تو بيعت كنم![41]

يعقوبى مي‏گويد: «مردم براى بيعت با ابوبكر از روى سعد و فرشى كه براى او گسترده بودند، ردّ مي‏شدند به طورى كه نزديك بود كه وى را لگدمال كنند. جمعى كه اطراف سعد را گرفته بودند فرياد برآوردند: مواظب باشيد كه سعد را لگدمال نكنيد.

عمر پاسخ داد: او را بكشيد كه خدا وى را بكشد. آنگاه بر بالين سعد ايستاد و گفت: مي‏خواهم تو را پايمال كنم كه اعضايت درهم شكند. در اين هنگام قيس بن سعد آمد و ريش عمر را گرفت و گفت: به خدا سوگند! اگر يك مو از سر پدرم سعد كم شود چنان به دهانت مي‏كوبم كه يك دندان سالم برايت باقى نماند.

ابوبكر بانگ زد: اى عم! آرام باش كه در اين موقع حساس به آرامش نياز است... .»[42]

شيعه‏شناسى و پاسخ به شبهات، على اصغر رضواني، ج 2، صص: 601ـ615

پي‌نوشت‌ها:

1 . انعام (6)، آيه 59.

2 . نحل (16)، آيه 77.

3 . نمل (27)، آيه 65.

4 . جن (72)، آيه 26.

5 . سنن ابى داود، ج 3، ص 198، و مسند احمد، ج 3، ص 145 و سنن ابن ماجه، ج 2، ص 364 و مستدرك حاكم، ج 1، ص 128.

6 . فيض القدير، ج 2، ص 21.

7 . مستدرك حاكم، ج 1، ص 128.

8 . الاعتصام، ج 2، ص 189.

9 . لوامع الانوار، ج 1، ص 93.

10 . سلسلة الاحاديث الصحيحة، ج 1، ص 359.

11 . صحيح بخارى رقم حديث 1279، كتاب الجنائز.

12 . صحيح بخاري، ج 8، ص 169 و صحيح مسلم، ج 8، ص 157.

13 . التاج الجامع للاصول، ج 5، ص 379.

14 . احقاق الحقّ، ج 2، ص 296، به نقل از كتاب المواهب طبرى شافعي.

15 . مناقب خوارزمي، ص 105.

16 . امام علي، ترجمه عساكر، رقم 834.

17 . كامل ابن اثير، ج 2، ص 318.

18 . خطبه حضرت زهرا و شرح نهج‏البلاغه، ج 16، ص 234.

19 . تاريخ طبري، ج 2، ص 235 و فدك در تاريخ، شهيد صدر.

20 . صحيح بخاري، ج 6، ص 16.

21 . تاريخ طبري، ج 3، ص 431.

22 . همان، ج 4، ص 53.

23 . حلية الاولياء، ج 1، ص 44.

24 . اصول كافي، ج 2، ص 131.

25 . تاريخ طبري.

26 . الامامة و السياسة، ج 1، ص 32.

27 . الامامة و السياسة، ج 1، ص 168.

28 . طه (20)، آيه 30.

29 . ينابيع المودة، باب 76، حديث 1.

30 . تاريخ يعقوبي، ج 1، ص 7.

31 . كامل ابن اثير، ج 1، ص 54 و 55.

32 . كامل ابن اثير، ج 1، ص 62.

33 . تاريخ يعقوبي، ج 1، ص 28.

34 . اثبات الوصية، ص 70.

35 . كنز العمال، ج 11، ص 610، ح 32953 و مجمع الزوائد، ج 9، ص 113 و 114.

36 . الرياض النضرة، ج 3، ص 138.

37 . صحيح ترمذي، ج 5، ص 460 و طبقات ابن سعد، ج 2، ص 101.

38 . صحيح ترمذي، ج 5، ص 637.

39 . مستدرك حاكم، ج 3، ص 127.

40 . ابن ابى الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 6، ص 291.

41 . سيره ابن هشام، ج 4، ص 336، تاريخ ابن كثير، ج 5، ص 246.

42 . تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 123. براى تفصيل بيشتر به كتاب عبدالله بن سبأ از علامه عسكرى مراجعه شود.


ارسال به : Add to google * Add to del.icio.us * Add to digg * Add to netvouz * Add to blinkbits * Add to technorati *Add to segnalo * Add to Yahoo * Add to reddit * Add to blinklist * Add to taggly

+| نوشته شده توسط احمد صالحی نژاد در پنجشنبه 31 مرداد1387 و ساعت 20:37       

  افضل و برتر بودن امام نزد شيعه

چرا شيعه به افضل و برتر بودن امام معتقد است، دليل اين برترى چيست؟

پاسخ

در مبحث امامت بين اهل سنت و شيعه اماميه اختلاف بسيار گسترده‏اى مشاهده مي‏شود. شيعه اولاً: امامت را منصبى الهى مي‏داند، لذا بايد هر امام و خليفه و حاكمى از جانب خداوند منصوب گردد. ثانياً: براى امامت و ولايت معناى خاصى قائل است؛ يعنى همان ولايتى كه خداوند بر كل هستى دارد، از جانب خداوند به امام معصوم تفويض شده است.

اين ولايت شئونى دارد كه يكى از آنها حاكميت سياسى و ديگرى مرجعيت دينى است. اين ولايت و امامت و هدايت حتّى در تكوين، نفوس و باطن اشخاص نيز هست، همان طورى كه امامت و ولايت در رسول خدا(ص) اين‏گونه بوده است. به دليل همين اهميت است كه شيعه اماميه براى چنين امامى كه ضرورت وجودش را نيز اثبات مي‏كند شرايط خاصّى مانند افضليت، قائل است؛ برخلاف اهل سنت كه شرايط ديگرى را طرح مي‏كنند. آنان خليفه و امام را در حدّ يك رئيس جمهور معرفى مي‏كنند كه نظام يك كشور را به عهده مي‏گيرد، لذا براى او شرايط آسان‏ترى قرار داده‏اند. و از جمله صفات او را افضليّت در صفات و كمالات نمي‏دانند؛ همين كه بتواند كشورى را اداره كند كافى است. در اين جا به اين موضوع مي‏پردازيم.

صفات امام از ديدگاه اهل سنت

1ـ باقلانى (م 403) در كتاب التمهيد اين شرايط را براى امام واجب مي‏داند:

أ ـ از قبيله قريش باشد؛

ب ـ در علم هم‏طراز يكى از قضات باشد؛

ج ـ داراى بصيرت در جنگ، تدبير لشكر، حفظ مرزها، حفظ امّت، انتقام از ستم‏كنندگان به امّت، دفاع از مظلومين و اطلاع از مصالح مسلمين باشد؛

د ـ مردى رقيق القلب و با گذشت در برپايى حدود الهى نباشد و نيز در اجراى حدود بر گناه‏كاران عطوفت به خرج ندهد؛

ر ـ در علم و صفات ديگر كه قابل برترى دادن است، نمونه باشد، مگر آن‏كه مانعى در نصب خليفه افضل باشد، كه در اين هنگام نصب مفضول جائز است.

از شرايط و صفات امام عصمت، علم غيب، زيرك‏تر و شجاع‏تر بودن نيست. هم‏چنين لازم نيست كه از خصوص قبيله بني‏هاشم باشد.[1]

2ـ تفتازانى مي‏گويد: «در كتاب‏هاى فقهى گفته‏ايم كه امّت اسلامى احتياج به ما و رهبرى دارد كه بتواند شريعت اسلامى را زنده و سنت را برپا دارد و حقّ ستم‏ديدگان را از ستمگران بگيرد؛ حقوق را استيفا نموده و در جاى خود قرار دهد. از شرايط او اين است كه مكلف، مسلمان، عادل، حرّ، مرد، مجتهد، شجاع، داراى رأي، شنوا، بينا، ناطق و قريشى باشد؛ اگر در قريش كسى با اين صفات يافت نشد، مي‏توان شخصى را از كنانه به خلافت منصوب نمود وگرنه مردى از فرزندان اسماعيل، و اگر يافت نشدف فردي از عجم را مي‏توان به خلافت منصوب نمود.»[2]

و در پايان مي‏گويد: «لازم نيست كه امام، هاشمي، معصوم، و افضل مردم باشد.»

3ـ قاضى ايجى در المواقف مي‏گويد: «جمهور بر اين عقيده‏اند كه كسى شايستگى امامت دارد كه در اصول و فروع مجتهد باشد تا بتواند به امور دين بپردازد. داراى رأى باشد تا بتواند به امور حكومت رسيدگى كند. شجاع باشد تا بتواند از كشور اسلامى دفاع كند. و برخي، اين شرايط را لازم نمي‏دانند و معتقدند كه صفاتى از قبيل عدالت، عقل، بلوغ، مرد بودن و حريّت كافى است. و برخى از صفات است كه در اشتراط آن اختلاف است، از قبيل قريشى و هاشمى بودن، عالم بودن به جميع مسائل دين، معجزه و عصمت داشتن كه اين شرايط را شيعه اماميه قائل است.»[3]

4ـ عبدالقاهر بغدادى (م 429) مي‏گويد: «اصحاب ما كسى را بر امامت صالح مي‏دانند كه در او چهار صفت باشد:

الف ـ علم در حدّ يك مجتهد؛

ب ـ عدالت و ورع در حدّ قبول شهادت در تحمّل و ادا؛

ج ـ تسلط بر امور سياسى و حسن تدبير؛

د ـ نسبش از قريش باشد.»[4]

5ـ ابن حزم (م 456) مي‏گويد: «در امام شرايطى لازم است از قبيل قريشى بودن، بلوغ، تمييز، مرد بودن، مسلمان بودن، پيشتاز بودن، عالم به فرائض دينى بودن، تقوا، علني فساد در زمين نكردن، ولايت كسى را بر عهده نداشتن.»[5] همين مضمون از ابى الحسن بغدادى مارودى (م 450)،[6] و قاضى سراج الدين ارموى (م 689)[7] رسيده است.

صفات امام از ديدگاه شيعه اماميه

شيعه اماميه شرايط خاصى را براى امام قائل است از قبيل: عصمت و افضليت و... در اينجا نظر برخى از عالمان شيعى را در اين خصوص مي‏آوريم:

1ـ خواجه نصير الدين طوسي(ره) مي‏گويد: «از جمله شرايط امام، عصمت و افضل‏بودن است.»[8]

2ـ علامه حلّى مي‏فرمايد: «اماميه معتقد است كه ائمه همانند انبيا بايد معصوم از هر زشتي باشند؛ از كودكى تا هنگام مرگ، عمداً و سهواً. و نيز بايد افضل از رعيت خود باشند. ولى جمهور اهل سنت در اين مسأله با اماميه مخالفت كرده و تقديم مفضول بر فاضل را جايز مي‏دانند.»[9]

3ـ شيخ طوسي(ره) مي‏فرمايد: «امام بايد از زشتي‏ها و اخلالِ به واجبات معصوم باشد و از تمام مردم زمان خود افضل باشد.»[10]

4ـ سيّد مرتضي(ره) مي‏فرمايد: «از صفات امام اين است كه از هر قبحى معصوم و از هر معصيت منزّه باشد.»

نيز مي‏فرمايد: «و از جمله صفاتش آن است كه داناترين امّت به احكام شريعت و مسائل سياسى باشد. هم چنين افضل مردم بوده و ثوابش از همه افزون‏تر باشد.»[11]

5ـ شيخ سديد الدين محمود حمصى رازي(ره) مي‏گويد: «صفات رئيس، منحصر در چهار صفت است: عصمت، افضل رعيت در دقت رأى و علم به سياست، در قرب و منزلت نزد خداوند متعال، داناترين مردم به احكام شريعت و شجاع‏ترين مردم باشد.»[12]

نظرات اهل سنت در افضل بودن امام

از كلمات اكثر علماى اهل سنّت استفاده مي‏شود كه امامت مفضول، با وجود افضل يا فاضل، جايز است. اينك به برخى از عبارت‏هاى آنان اشاره مي‏كنيم:

1ـ باقلانى مي‏گويد: «اصل اوّلى آن است كه امام افضل رعيت باشد به دليل روايات بسيار كه امر به اين مطلب نموده است، ولى اگر با تعيين افضل فتنه‏اى در جامعه ايجاد گردد، عدول از فاضل به مفضول اشكالى ندارد.»[13]

2ـ ابوالحسن قلانسى مي‏گويد: «با وجود افضل، امامت مفضول جايز است، البته اگر شرايط امامت در او باشد.»[14]

3ـ اكثر معتزله بر اين عقيده‏اند كه افضل، اولى به امامت است، ولى اگر در تعيين او خوفى حاصل گردد مي‏توان به مفضول واگذار نمود.»[15]

4ـ امام الحرمين جوينى مي‏گويد: «رأى معظم اهل سنت بر آن است كه امام بايد افضل مردم باشد، مگر آن‏كه در نصب او بر خلافت هرج و فتنه باشد در اين صورت نصب غير افضل (مفضول) اشكالى ندارد، البته اگر استحقاق امامت و رهبرى داشته باشد.»[16]

5ـ ابويعلى فراء مي‏گويد: «اگر افضل بود بايد با او بيعت نمود. و اگر افضل از او پيدا شد عدول به او جايز نيست. و اگر در ابتدا بدون عذر از افضل، به غير افضل عدول شود، جايز نيست. و اگر با عذر باشد، مثل اين كه افضل غائب يا مريض است، يا پذيرشش در ميان مردم بيشتر است، اشكالى ندارد.»[17]

6ـ تفتازانى مي‏گويد: «شرط نيست كه امام افضل مردم باشد.»[18]

7ـ ابوبكر بن ابى قحافه معتقد بود مفضول مي‏تواند با وجود افضل، متولّى امامت مسلمين گردد. حلبى بعد از نقل اين عبارت مي‏گويد: «حق نزد اهل سنت همين است، زيرا گاهي مفضول مملكت را بهتر از افضل اداره مي‏كند.»[19]

شرط افضل‏بودن

شيعه اماميه و برخى از علماى اهل سنت افضليت را از شرايط اساسى در امام مي‏دانند:

1ـ ابوالحسن اشعرى مي‏گويد: «بايد امام افضلِ اهل زمان خود باشد و هرگز ـ با وجود افضل در ميان مردم ـ با امامت مفضول منعقد نمي‏گردد. و اگر قومى با مفضول بيعت نمودند او پادشاه مردم است نه امام مردم.»[20]

2ـ نظام و جاحظ از معتزله معتقدند: «امامت تنها مستحقّ افضل رعيّت است و نمي‏توان آن را بر عهده غيرافضل (مفضول) قرار داد.»[21]

3ـ ابن تيميه نيز شرط افضل بودن امام را از شرايط اساسى امام مي‏داند، لذا در بحث خلافت ابي‏بكر مي‏گويد: «مردم او را مقدّم بر ديگران داشتند، زيرا او افضل مردم بود.»[22]

و در جايى ديگر مي‏گويد: «متولّى شدنِ مفضول با وجود افضل ظلم بزرگ است.»[23]

4ـ محبّ الدين طبرى نيز مي‏گويد: «ولايت مفضول، با وجود افضل، منعقد نمي‏شود.»[24]

علماي شيعه اماميه نيز افضل بودن را به طور اتفاق از شرايط اساسى امام مي‏دانند كه قبلاً به كلماتشان اشاره شد.

علامه حلّي(ره) مي‏فرمايد: «امام بايد افضل مردم باشد و در اين شرايط اماميه اتفاق دارند، ولى جمهور اهل سنت با آن مخالفت كرده، تقديم مفضول بر فاضل را جايز شمرده‏اند.»[25]

ادله قائلين به افضل‏بودن امام

همانگونه كه اشاره شد تمامى شيعه اماميه و برخى از علماى اهل سنت معتقدند كه امام بايد افضل رعيّت باشد و براى اين مدّعا به امورى استدلال كرده‏اند كه به برخى از آنها اشاره مي‏كنيم:

1ـ افضليت از ديدگاه عقل

امام، قائم مقام پيامبر(ص) در تمام شئون به جز تلّقى وحى است، لذا بايد متخلّق به اخلاق پيامبر(ص) و صفات او باشد و بدون آن نيابت و جانشينى محقّق نخواهد شد و اين مستلزم نقض غرض و مخالفت عنايت و رحمانيت الهى است. و از جمله صفات پيامبر(ص) افضليت است.

به تعبير ديگر از جمله اهداف بعثت، كامل كردن نفوس بشرى است، لذا بايد پيامبر(ص) در صفات اكمل و افضل مردم خود باشد تا بتواند آنان را هدايت كرده و به سوى خود جذب نمايد. اگر مبعوث به قوم خاصّى است بايد افضل آن قوم باشد و اگر مبعوث بر جميع بشر تا روز قيامت است، بايد از همه آنان افضل باشد.

اگر افضيلت در پيامبر لازم است، امام نيز بايد افضل مردم در صفات كمالى مانند شجاعت، كرم، عفّت، صداقت، عدالت، تدبير، عقل، حكمت، علم، حلم، خلق و غيره باشد، زيرا امام جانشين پيامبر و نائب او در تمام امور و شئون است مگر در تلقّى وحى و اين نيابت بدون افضليت امكان‏پذير نيست.

2ـ افضليت از ديدگاه قرآن

خداوند متعال مي‏فرمايد: (أفَمَنْ يَهْدِى إلَى الْحَقِّ أحَقُّ أنْ يُتَّبَعَ أمَّنْ لا يَهِدِّى إلاّ أنْ يُهْدى فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ)؛[26] «آيا آن‏كه خلق را به راه حقّ رهبرى مي‏كند سزاوارتر به پيروى است يا آن‏كه هدايت نمي‏كند؟ مگر آن‏كه خود هدايت شود. پس شما مشركان را چه شده كه بي‏خرد و نادان‏ايد، و چگونه چنين قضاوت باطل را براى بت‏ها مي‏كنيد؟»

آيه فوق دلالت مي‏كند بر اين كه آن‏كس كه به حقّ و حقيقت هدايت مي‏كند بايد متابعت شود؛ زيرا او با حقّ و راهنماى به حق است، لذا بايد او را بر ديگران كه يا راهنمايى به حقّ نمي‏كنند و يا راهنمايى به غير حقّ مي‏كنند، مقدّم داشت. از اين رو قرآن كريم استدلالش را بر ضدّ مشركين، بر اين پايه قرار داده و مي‏فرمايد: (قُلْ هَلْ مِنْ شُرَكائِكُمْ مَنْ يَهْدِى إلَى الْحَقِّ)؛ «آيا از ميان شركاي شما كه شريك بر خدا قرار داده‏ايد، كسانى هستند كه شما را به حقّ هدايت كنند؟»

واضح است كه آنان از عهده چنين كارى برنمي‏آيند، لذا فوراً در جواب مي‏فرمايد: (قُلِ اللهُ يَهْدِى لِلْحَقِّ)؛ «بگو تنها خداست كه مردم را به حقّ هدايت مي‏كند نه شريكان...».

3ـ افضليت از ديدگاه روايات

از مجموع روايات زير نيز شرط افضليت به خوبى استفاده مي‏شود:

1ـ پيامبر اكرم(ص) فرمود: «هركس كه شخصى را بر ده نفر بگمارد، در حالى كه مي‏داند در ميان آن ده نفر افضل از او وجود دارد، خدا و رسول و جماعتى از مسلمين را فريب داده است.»[27]

2ـ احمد بن حنبل، به سند خود از ابن عباس، روايت كرده كه هر كس فردى را سرپرست جماعتي قرار دهد در حالى كه مي‏داند در ميان آنان كسى وجود دارد كه بيشتر مورد رضاي خداوند است، به خدا و رسول او و مؤمنين خيانت كرده است.[28]

3ـ باقلانى در حديثى از پيامبر اكرم(ص) نقل مي‏كند كه فرمود: «افضل مردم بايد امامت را بر عهده گيرند.»[29]

بررسي ادله اهل سنت

كساني كه شرط افضل‏بودن امام را نپذيرفته‏اند به وجوهى استدلال كرده‏اند كه ضمن نقل، آنها را مورد نقد و بررسى قرار خواهيم داد:

وجه اوّل

فضل بن روزبهان مي‏گويد: «مدار امامت بر حفظ كشور و علم به رياست و راه زندگى مردم است، لذا كافى است كه تندخو، و سهل‏انگار نباشد... .»[30]

جواب

رياست امام رياستى دينى و زعامتى الهى و نيابت از رسول اكرم(ص) در اداى وظائف است، نه مجرد حفظ كشور و تحصيل امنيت در آن، وگرنه كافر هم مي‏تواند از عهده اين وظيه برآيد؛ هدف اسلام از حكومت، تحصيل سعادت بشر در دنيا و آخرت است كه تنها با وجود پيامبر يا امامى معصوم كه حريص بر هدايت مردم بوده و برتر از مردم در همه صفات است حاصل باشد.

وجه دوّم

امام الحرمين جوينى مي‏گويد: «امام بايد افضل روزگار خود باشد مگر آن‏كه در نصبش هرج و هيجان و فتنه باشد كه در اين صورت امامت مفضول جايز است.»

و درجايى ديگر مي‏گويد: «مسئله امتناع امامت مفضول قطعى نيست. آن‏گاه استدلال كرده به اين كه شرع از اين امر جلوگيرى نكرده، لذا در نماز، امامت مفضول بر افضل را صحيح مي‏داند.»[31]

جواب

اوّلاً: چه فتنه‏اى در نصب افضل وجود دارد؛ مگر وظيفه همه مردم نيست كه تسليم دستورات خدا باشند، آيا بايد در پياده كردن اوامر شارع مقدس و مولاى حكيم ميل و هواى نفساني افراد فاسد و گمراه را در نظر بگيريم؟ مگر پيامبر اكرم(ص) با علم به اين كه عده‏اي بعد از او فتنه كرده و با ايجاد هرج و مرج، امارت و ولايت على بن ابى طالب(ع) را قبول نمي‏كنند؛ مصرّ بر اين امر نبود؟ و در مناسبت‏هاى گوناگون، در طول 23 سال بعد از بعثت، علي(ع) را به عنوان جانشين خود معرفى نكرد؟ پس به مجرد خوف از هرج و مرج و فتنه نمي‏توان حقّ و حقيقت را كه در افضل متجلّى است تنها گذارد و سراغ ديگران رفت.

ثانياً: چه خوف از فتنه و هرج و مرج بود كه على بن ابى طالب(ع) را رها كرده و به سراغ ابوبكر و معاويه رفتند؟ آيا به اين بهانه كه قريش زير بار حكومت و ولايت امام علي(ع) نمي‏رود مي‏توان حقّ را از حقّ‏دار گرفته و به باطل داد؟ آيا اين، همان قريشى نيست كه آن همه به پيامبر(ص) و اسلام ضربه زد؟ آيا به جهت دل‏خوشى آنان و اين كه مبادا ناراحت شوند مي‏توان حقّ خلافت را از على بن ابى طالب(ع) غصب كرد و براى شادى دل قريش خلافت را به ديگرى داد؟

ثالثاً: جوينى در بخش دوم كلام خود قياس مع‏الفارق انجام داده است، زيرا مسأله خلافت و زعامت مسلمين را كه داراى حساسيتى خاص با شرايط بس عظيم است، به مسأله امامت جماعت قياس كرده است، امامت در جماعت كه با وجود دو نفر تحقق پيدا مي‏كند طبيعتاً شرايط مهمّى نمي‏خواهد، ولى امامت و ولايت و زعامت عامه مسلمين در سطح كلّ كشورهاي اسلامى است، خصوصاً با توجه به معناى خاصى كه از امام و امامت و ولايت اراده مي‏شود كه شامل امامت و هدايت و ولايت تكوينى و تشريعى و باطنى است، طبيعتاً اين معنا از شرايط بسيار ويژه‏اى برخوردار است.

وجه سوّم

ابن حزم مي‏گويد: «افضل را به طور يقين نمي‏توان شناخت و تنها با ظن و گمان مي‏توان به آن دسترسى پيدا كرد، و گمان هيچ‏گاه انسان را از حقّ بي‏نياز نمي‏كند. و از طرفي ديگر قريش زيادند و در مشرق و مغرب زمين پراكنده‏اند، لذا نمي‏توان افضل آنان را پيدا نمود. و به اين جهت است كه امّت اجماع نموده‏اند كه افضليت شرط در امامت نيست.»[32]

جواب

اوّلاً: در جاى خود ثابت نموديم كه امامت منصبى الهى است و امام بايد از سوى خداوند منصوب گردد و لذا بر خداوند متعال ـ از باب لطف ـ واجب است كه اعلم مردم را به مردم معرفى كند ولو به توسط پيامبرش، خواه بعينه، خواه با ذكر خصوصياتى كه سبب علم و يقين گردد.

و از طرف ديگر از آن جا كه شناخت افضل ظنّى است، پس بايد حتماً از جانب خدا و رسولش براى مردم معرفى شود، همان‏گونه كه نسبت به خليفه و جانشين پيامبر(ص) كه على بن ابى طالب(ع) است در طول 23 سال، پيامبر(ص) او را از راه‏هاى مختلف معرّفى نمود.

ثانياً: اهل سنت امامت را از فروع دين مي‏دانند، كه ظنّ در آن كافى است، در صورتى كه دسترسى به يقين موجب عسر و حرج باشد.

ثالثاً: ادعاى اجماع در صورتى مفيد است كه احتمال مدركيت در آن نباشد، و در مورد اين شرط احتمال مي‏دهيم كه به جهت تصحيح خلافت خلفاى سه‏گانه اين اجماع صورت گرفته باشد، و به همين خاطر اعتبارى ندارد.

رابعاً: ادعاى اين اجماع مخالف با مدعاى جويني، امام الحرمين، است زيرا او مي‏گويد: معظم اهل سنت لازم مي‏دانند كه امامت به كسى واگذار شود كه افضل اهل عصر خود باشد مگر آن‏كه منجرّ به هرج و فتنه گردد.[33] خصوصاً اين كه شيعه اماميه كه مذهبى از مذاهب مسلمين است افضليت را شرط مي‏داند.

وجه چهارم

ابن ابى الحديد مي‏گويد: «خداوند مفضول را بر فاضل مقدّم داشت به جهت حكمتى كه اقتضا مي‏كرده است.»[34]

جواب

ايشان در اين كلام درصدد توجيه امرى است كه بعد از وفات پيامبر(ص) اتفاق افتاده است كه آن را به خداوند و مصلحت او ربط مي‏دهد! اين حرف از جهاتى اشكال دارد.

اوّلاً: شما كه معتزلى و عدلى و تفويضى هستيد اين حرف با عقايد شما سازگارى ندارد، زيرا طبق نظر شما اين مردم‏اند كه سرنوشت خود را ورق مي‏زنند نه اينكه خداوند جبراً كارى را در عالم انجام مي‏دهد.

ثانياً: چه مصلحتى در انتخاب ابوبكر و مقدم داشتن او بر على بن ابى طالب(ع) بوده است كه اگر امام علي(ع) انتخاب مي‏شد آن مصلحت نبود؟

ثالثاً: اين تقديم اگر به اراده و مشيّت الهى بود، چرا امام علي(ع) از اين انتخاب شكايت مي‏كند؟ آيا شكايت، اعتراض بر انتخاب الهى نيست؟

رابعاً: اگر انتخاب ابوبكر و تقديم او بر امام علي(ع) به مصلحت و خواست الهى بود، چرا ابوبكر از مردم مي‏خواست كه او را از خلافت خلع كنند، زيرا با وجود امام علي(ع) خود را لايق آن نمي‏ديده است.[35]

وجه پنجم

قاضي ايجى مي‏گويد: «اكثر علما امامت مفضول را ـ با وجود فاضل ـ جايز مي‏دانند، زيرا شايد منفعتش بر امّت بيشتر باشد... چه بسا مفضول در علم و عملش بر زعامت مردم آگاه‏تر باشد... .»[36]

مير سيد شريف جرجانى نيز در شرح اين عبارت مي‏گويد: «مثل اين كه در جايى لشكر و مردم انقياد و اطاعت بيشترى از مفضول دارند نسبت به فاضل.»[37]

جواب

اوّلاً: مورد بحث در جايى است كه افضل داراى جميع صفات و قابليت‏ها براى امامت و زعامت باشد، لذا فرض قاضى ايجى از مورد بحث خارج است.

ثانياً: نمي‏توانيم براى جلب آراء و توجه مردم دست از حقّ كه همان افضل است برداريم همان‏گونه كه قرآن بر آن تصريح دارد. رسول خدا(ص) با اين‏كه مي‏دانست گروهى از مردم سلطه و ولايت و امامت علي(ع) را نمي‏پذيرند، از بيان حقيقت كوتاهى نكرد و در طول 23 سال با روش‏هاى مختلف امامت و خلافت و ولايت امام علي(ع) را تبيين نمود. و همچنين در مورد تجهيز لشكر اسامه، هر اندازه كه لشكريان اصرار به تعويض اسامة بن زيد از امارت لشكر كردند، پيامبر(ص) قبول نكرد، زيرا او را لايق به امارت مي‏دانست.

شيعه‏شناسي و پاسخ به شبهات؛ على اصغر رضواني، ج 2، صص: 529ـ540

پي‌نوشت‌ها:

1 . التمهيد، ص 181.

2 . شرح المقاصد، ج 5، ص 233.

3 . المواقف، ص 398.

4 . اصول الدين، ابى منصور بغداديف ص 277.

5 . الفِصَل، ج 4، ص 186.

6 . الأحكام السلطانية، ص 6.

7. مطالع الانوار، ص 470.

8 . كشف المراد، ص 364 و 366.

9 . دلائل الصدق، ج 2، ص 7 و 27.

10 . الاقتصاد فيما يتعلّق بالاعتقاد، ص 305 و 307.

11 . الذخيرة فى علم الكلام، ص 429.

12 . المنقذ، ج 2، ص 278.

13 . نصوص الفكر السياسي، ص 54ـ55.

14 . نظام الحكم فى الشريعة، قاسمي، ج 1، ص 328.

15 . نصوص الفكر السياسي، ص 141.

16 . نصوص الفكر السياسي، ص 281ـ282.

17 . الاحكام السلطانية، فراء، ص 7.

18 . شرح مقاصد، ج 5، ص 233.

19 . السيرة الحلبية، ج 3، ص 358.

20 . نظام الحكم، قاسمي، ج 1، ص 328.

21 . همان

22 . منهاج السنة، ج 4، ص 365.

23 . همان، ج 3، ص 277.

24 . الرياض النضرة، ج 1، ص 216.

25 . نهج‏الحقّ، ص 168.

26 . يونس (10)، آيه 35.

27 . كنزالعمال، ج 6، ص 19، ح 14653.

28 . مجمع الزوائد، ج 5، ص 232؛ مسند احمد، ج 1، ص 165، با تحقيق احمد شاكر.

29 . نصوص الفكر السياسي، ص 54.

30 . دلائل الصدق، ص 29.

31 . الارشاد، جويني، ص 363.

32 . الفِصَل، ج 4، ص 11.

33 . الارشاد، جويني، ص 363.

34 . مقدمه شرح نهج‏البلاغه.

35 . احقاق الحقّ، ج 2، ص 324.

36 . المواقف فى علم الكلام، ص 413.

37 . شرح المواقف، ج 8، ص 373.


ارسال به : Add to google * Add to del.icio.us * Add to digg * Add to netvouz * Add to blinkbits * Add to technorati *Add to segnalo * Add to Yahoo * Add to reddit * Add to blinklist * Add to taggly

+| نوشته شده توسط احمد صالحی نژاد در پنجشنبه 31 مرداد1387 و ساعت 20:34       

آخرین مطالب ارسالی

مقام و شخصيت زن از ديدگاه نهج البلاغه
مشاوره در قرآن و نهج البلاغه
راز نماز در نهج البلاغه
زندگينامه شريف رضى
داستانى از نهج البلاغه
دنيا زدگى از نگاه نهج البلاغه
سيماى مديران در آيينه نهج‏البلاغه
نهج‏البلاغه و خبرهاى غيبى
لطايف قرآنى
زيارتگاه قرآنى
با قرآن در زندان
ضرب ‌المثل‌هاى قرآني: «فاتحه الكتاب» در فرهنگ عاميانه
سيماى قرآن در اشعار بهار
شناخت قرآن ؛ زبان شناسى قرآن
توسّل به قرآن

عضويت در سايت
  خوش آمديد.كاربر [ميهمان]

نام کاربری :
کلمه عبور :


رمز عبورم را فراموش کرده ام.
عضویت در سایت


جستجو در سايت

براي جستجو در تمام مطالب واژه‌ كليدي‌ مورد نظرتان را وارد کنيد :


سايت هاي برتر
دایرکتوری تبادل لینک ایران
سایت موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان
موسسه اطلاع رسانی شهید آوینی
خبر گزاری قرآنی ایران
مركز جهانى اطلاع رسانى آل البيت
دین و اندیشه
زندگی زیباست
پايگاه فرهنگي و اطلاع رساني افق نوين


وبلاگ هاي برتر
..:: یا رب 121 ::..
دریای هدایت الهی
سوز عشق
ساحل عرفان
به خدا می آید مهدی فاطمه
ناگفته های تصویری 8 سال دفاع مقدس
مرکز قرآنی امام سجاد(ع) ورامین
شاید این جمعه بیاید
ISLAMIC BLOG
اسراری شگفت از بندگی
مذهبی
گروه تواشیح و همخوانی شمیم بهشت
اناالحق
جدیدترین اخبار از آبیترین تیم دنیا
شناخت شیعه در اینتر نت
وبلاگ عشق دو عالم مولا علی (ع)
پارس قرآن
گلبر گی از باغ زیبای قرآن
از معرفت تا شعر
سروش وحی
آرشيو پيوندها

بخش ویژه و امکانات دیگر

اضافه به علاقه منديها    خانگي سازي وبلاگ    تماس با مدير وبلاگ    ذخيره صفحه    لينك Rss



SEO MONITOR
PING SERVICES



لينك به ما

پایگاه فرهنگی و اطلاع رسانی شایسته


وبلاگ هاي برگزيده


صفحه نخست | فید مطالب | افزودن به علاقمندیها | ارسال مقالات شما | پیشنهادات و انتقادات شما

All Rights Reserved 2008-2012 © by : shayesteh.blogfa.com

هر گونه كپي برداري از سايت با ذكر منبع به همراه لینک جهت ترويج فرهنگ اسلامي مجاز مي باشد

پايگاه فرهنگي و اطلاع رساني شايسته

free Islamic Blog