تبليغاتX
پایگاه فرهنگی و اطلاع رسانی شایسته

shayesteh

احمد صالحی نژاد

shayesteh

http://shayesteh.blogfa.com

پایگاه فرهنگی و اطلاع رسانی شایسته

پایگاه فرهنگی و اطلاع رسانی شایسته

پایگاه فرهنگی و اطلاع رسانی شایسته

دین و اندیشه

پایگاه فرهنگی و اطلاع رسانی شایسته

منوي اصلي
لینکهای سریع
صفحه اول
نسخه موبايل
پست الکترونيک
ذخيره كردن صفحه
خانگی سازی صفحه
اضافه به علاقه مندي ها
درباره ی نویسنده سایت  
پیشنهادات و انتقادات شما
ارسال مقالات شما
عناوين مطالب
انجمن پايگاه

موضوعات
موضوعات
  قران و علوم روز
  نهج البلاغه
  نماز
  سوالات قرانی
  بانک صوتی
  نگار خانه
  پخش زنده
  بانک نرم افزار
  کتابخانه
  مقالات قرآنی
  ویژه نامه ماه مبارک رمضان
  آموزش قران کریم
  فقه قران
  قاریان قران
  اصول قرائت
  اشعار قرانی
  داستانهای قرانی
  مناسبتهاي اسلامي
  ويژه نامه محرم
  اخبار
  آشنایی با احکام
  اهل بيت
  متن كامل قرآن کریم
  فال نامه
  تفسیر قران
  اوقات شرعی
  ادعیه قرانی
  اسوه هاي قراني
  بازی و سرگرمی
  پاسخ به شبهات
  استخاره با قرآن
  ارتباط با دفاتر مراجع تقليد
  حرف دل
  حدیث
  لينكستان
  آموزش
  علمی و پژوهشی
  ورزشی
  اجتماعی

آرشیو مطالب
  آذر 1388
  آبان 1388
  مهر 1388
  شهریور 1388
  مرداد 1388
  تیر 1388
  خرداد 1388
  اردیبهشت 1388
  فروردین 1388
  اسفند 1387
  بهمن 1387
  دی 1387
  آذر 1387
  آبان 1387
  مهر 1387
  شهریور 1387
  مرداد 1387
  تیر 1387
  خرداد 1387
  اردیبهشت 1387
  فروردین 1387
  اسفند 1386
  بهمن 1386
  دی 1386
  آذر 1386
  آبان 1386
  مهر 1386
  شهریور 1386
  مرداد 1386
  فروردین 1386


عضويت در خبرنامه

آدرس ايميلتان را وارد کنيد تا مقالات جذاب وبسایت را به طور اتوماتيک در صندوق ايميلتان     در يافت كنيد دريافت نماييد.

Delivered by Shayesteh


آدرس های ورودی ما

www.shayesteh.blogfa.com

www.shayesteh.coo.ir

www.shayesteh.tk


  پاسخ‌هايى به قرآن ‌ستيزان

پاسخ‌هايى به قرآن ‌ستيزان

1) مراد از قرآن‌ستيزان تجدد‌گرايان غرب‌گراى تأويل‌كننده قرآن در عصر جديد است. اينان چون از حد تأويل مجاز فراتر رفته و حقانيت و وحيانيت قرآن كريم و به همراه آن صحت نبوت پيامبر اسلام (ص) را زير سوال برده، بلكه تا حد انكار اين دو عقيده ضرورى اسلامى پيش رفته‌اند، ناگزير تعبير و نامى مناسب‌تر از «قرآن‌ستيزان» براى آنان در فرصت كوتاه و مجال اندك‌ حاضر نداريم.

2) اين تجددگرايان كه خود يا ديگران آنان را اصلاح‌گر دينى مى شمارند به جاى دفع شبهات يا رفع خرافات كه در پيرامون و حوزه هر دينى خواه و ناخواه پديد مى آيد، اساس و اصول اعتقادى اسلامى را تحت عنوان نقد ادبي/ زبانشناسانه و روانشناسانه و جامعه‌شناسانه به كلى خدشه‌دار ساخته‌اند. در اينجا طبعاً پاسخ‌هاى كوتاه مطرح مى گردد، پاسخ‌هاى مفصل‌تر را به مقالاتى كه تحت عنوان «تحليل‌ناپذيرى وحى» و «اجتهاد در مقابل نص» هر دو در كتاب «فرصت سبز حيات» (چاپ نشر قطره، 1379) نيز كتابى كه با عنوان همين مقاله در دست تحرير و تكميل است احاله مى دهيم.

3) تأويل به تصريح خداوند در قرآن كريم (صريح‌تر از همه در آيه هفتم سوره آل‌عمران)، نه فقط روا بلكه در مواردى از آيات متشابهات واجب است. تعداد اين گونه آيات به برآورد شادروان آيت‌الله محمدهادى معرفت در كتاب «التمهيد» او در حدود 200 مورد است. اما تأويل تجديد‌گرايان نه اين آيات بلكه حقيقت و حقانيت و وحيانيت كل قرآن را به نحوى غيرمجاز و خارق اجماع و اعتقاد بيش از 2 ميليارد مسلمان (در حدود يك ميليارد از مسلمانان در طى 14 قرن تاريخ اسلام و بيش از يك ميليارد در جهان معاصر) انكار مى كند، كه خواهيم ديد.

1/4) سرسلسله اين تجديد‌گرايان بى محابا سرسيد احمدخان هندى (1817 - 1898م) است كه تفسير ناتمامى هم بر قرآن كريم نوشته است. او معتقد بود «نبوت يك ملكه طبيعى خاص، نظير ساير قواى بشرى است كه به هنگام اقتضاى وقت و محيط شكوفا مى ‌شود، چنانكه ميوه و گل درختان به موقع خويش مى شكفند و مى رسند... به نظر او پيامبر(ص) وحى را مستقيماً از خداوند دريافت مى كند. جبرئيل فى الواقع جلوه مجازى و كنايى قوه يا ملكه پيامبرى است. به نظر او وحى چيزى نيست كه از بيرون به پيامبر برسد، بلكه همانا فعاليت عقل الوهى در نفس و عقل قدسى بشرى اوست... سيد احمد‌خان براى تأييد اين نظريه، به اين واقعيت كه قرآن نه يكباره بلكه به تدريج و تنجيم و اقتضاى موقعيت بر پيامبر (ص) نازل شده استناد مى كرد. وى معتقد بود كه قوه نبوت بدون استثنا و تبعيض در همه انسانها هست، اگرچه ممكن است درجاتش فرق داشته باشد...» (تفسير و تفاسير جديد، نوشته بهاءالدين خرمشاهى، 1364، ص 60). «سرسيد احمد‌خان مدافع اين نظر بود كه باب اجتهاد بايد به روى كسانى كه صاحب صلاحيت‌اند باز باشد، چرا كه از اين طريق مى توان مسايل مستحدث عرفى و شرعى را با رعايت شرايط زمانه بازانديشى كرد و تفسير و برداشت تازه‌اى از آنها به عمل آورد» (پيشين، ص 62). ولى همين سيد‌احمدخان در مقدمه تفسيرش مى گويد: "و اما اينكه بعضى ها گفته‌اند كه بر پيغمبر صرف معانى و مضامين قرآن القاء شده ليكن الفاظ و عبارات آن از خود آن حضرت است كه در زبان عربى - كه زبان خودش بوده - بيان فرموده است، من جداً با آن مخالف مى باشم... شاه ولى الله (دهلوى) در زير عوان تدلى مى گويد كه قرآن فقط مضامين و معانى آن به قلب پيغمبر نازل شده و بعد خودش آنها را در مقام تعليم و تفهيم عباد، چون زبانش عربى بود، بدين عبارت و الفاظ بيان فرموده است. ولى اين قول فاضل مشار‌اليه مخالف با نقل و عقل هر دو هست، چه اولاً در خود قرآن درج است كه: «و انه لتنزيل من رب‌العالمين. نزل به الروح الامين. على قلبك لتكون من‌المنذرين. بلسان عربى مبين" (سوره شعراء، 192- 194) و در مورد ديگر فرموده است كه: «انا انزلنا قرآناً عربياً لعلكم تعقلون» (سوره يوسف، ايه 3) و از اين ظاهر و هويداست كه نزول قرآن بر قلب آن حضرت در زبان عربى بوده است، نه اينكه صرف معانى بر وى القا شده و قوالب و الفاظ از خود آن حضرت باشد.» (پيشين، ص 68).

2/4) سيد‌جمال‌الدين اسد‌آبادى رديه‌اى بر تفسير و آراء سيد‌احمد خان نوشته و مى گويد«... [او] همت خود را بر اين گماشته است كه هر آيه‌اى كه در آن ذكرى از ملك و يا جن و يا روح‌الامين و يا وحى و يا جنت و يا نار [دوزخ] و يا معجزه‌اى از معجزات انبيا - عليهم‌السلام- مى رود آن آيه را از ظاهر خود برآورده به تاويلات با رده زنديقهاى قرون سابقه مسلمانان تاويل نمايد...» (مقالات جماليه، ص 97 و بعد، منقول در «تفسير و تفاسير جديد»، پيشگفته، ص 73) همو مى نويسد كه فرق سيد‌احمدخان با زنادقه پيشين در اين است كه آنها دانشمند بودند، و او عامى است. و عجب تر اين است كه رتبه مقدسه الاهيه نبوت را به حد اصلاحگر فرود آورده است و مى نويسد: «اينك [اى] نهليست تأمل‌نما! اگر بى اعتقادى موجب ترقى امم مى شد، مى بايست كه عرب‌هاى زمان جاهليت در مدنيت گوى سبقت را ربوده باشند. چونكه ايشان غالبا رهسپار طريقه دهريه بودند...» (پيشين، ص 73).

5) سپس امين الخولى (1904_ 1969 م ) استاد دانشگاه قاهره و قرآن‌پژوه مصرى با همكارى چند تن از همفكرانش مكتب تفسيرى زبانشناسانه قرآن را پى ريزى كرد، و اگرچه آثار و آراء او، در عين نوظهورى، از ارتدكسى (مذهب اعتقادات رسمى) مسلمانى، چندان دور نشد، ولى با نقد ادبى بى پروا شاگردانى چون نصر حامد ابوزيد پرورش داد.

6) نصر حامد ابوزيد (متولد 1943 م ) متفكر نوانديش و قرآن‌پژوه مصرى، از نقد ادبى فراتر رفت و پا به عرصه نقد فلسفى، جامعه شناسانه، روانشناسانه و تاويل‌گرانه بى محابا نهاد و پاره‌اى از آرائ قرآن‌پژوهى كم‌سابقه و بى پروايش در سال‌هاى 1993 تا 1996 سبب جنجال بسيار در مصر و سرانجام صدور حكم ارتداد وى از سوى جامع و جامعه الازهر گرديد. او قرآن را متنى تاريخى و فرهنگ‌مند و متأثر از زمانه و زمينه نزول تدريجى (23 ساله) آن شمرد. و آن را متنى دانست كه در همكنشى دوسويه هم از زمانه اثر مى برد و هم بر آن اثر مى گذارد: و ذهن و ضمير پيامبر (ص) را در چنين تعاملى دخيل در شكل‌گيرى قرآن كريم شمرد. (براى ملاحظه زندگينامه و پاره از آراء و آثار او يا درباره او نگاه كنيد به مقاله‌اى ذيل نام او در «دانشنامه قرآن و قرآن‌پژوهى»، به كوشش بهاءالدين خرمشاهى).

7) او همتايان و همفكران تندرو‌‌ترى در جهان اسلام، نيز در ميان تجديد‌گرايان اصلاح‌گراى ايران پيدا كرد نظير محمد ارغون و حسن حنفى و ديگران، كه ملغمه‌اى ناگوار و به شدت مخالف اعتقادات و ضروريات اسلامى درباره قرآن گفتند و نوشتند و مى گويند و مى نويسند. آراء اينان كه كپيه‌بردارى از اقوال خارق‌ اجماع سرسيد احمد‌خان هندى و ابوزيد است، تأويلات جسورانه و بى محابا و بى در و پيكر و بى منطق و استدلال درباره وحى و نبوت است. اينان 1) وحى را نه آسمانى، و قرآن را نه وحيانى (طبق اعتقاد رسمى اسلامى)، بلكه الهامى مى دانند. آن را چيزى شبيه شعر و 2) حضرت پيامبر (ص) را نه برگزيده خداوند، بلكه همانند شاعر و عارف مى شمارند و مى گويند او از شدت تقرب و اتصال با خداوند به مقامى رسيده بود كه تقدس و قدسيت يافته بود. و لذا «صورت» [؟] وحى را از سوى خداوند به او الهام مى شد و او در عين ارتباط با زمينه فرهنگى زمانه، به آن «محتوا» مى داد.

اينان خود را نواعتزالى مى شمارند. و در اوج بى پروايى مى گويند پيامبر(ص) و وحى قرآن (به تعريف خودشان) درجاتى از خطاپذيرى دارند. آرى پيامبرى را امرى انسانى و خودخواسته و خودساخته و قرآن را فرآورد ذهن و زبان و ضمير و زندگى او مى شمارند.

8) مى گويند اين حرفها در تاريخ اسلام سابقه دارد. و براى دست و پا كردن پشتيبان و پشتوانه، به نحوى مبهم و سطحى ادعا مى كنند كه بعضى از عرفا، مانند مولوى و معتزليان هم همين حرف‌ها را زده‌اند. مى گويند معتزله، همانند شيعه قائل به حادث بودن يا مخلوق بودن قرآن بوده‌اند، و شيعه هنوز هم بر اين اعتقاد است. البته ظاهر حرف اخير در اينكه معتزله و شيعه قرآن را حادث/ مخلوق مى دانند درست است. اما باطن آن درست نيست كه در ادامه بحث به اين مسئله بيشتر مى پردازيم.

9) اما عارف عظيم‌الشأن و متفكر بزرگ مولانا جلال‌الدين بيش از هر شاعر و عارف و متفكر ايرانى و مسلمان، اعتقاد راست و درست درباره قرآن دارد. كتاب قرآن و مثنوى: فرهنگ‌واره تأثير آيات قرآن در ادبيات مثنوى (تدوين سيامك مختارى - حافظ كل قرآن مجيد- و بهاءالدين خرمشاهى (چاپ و تجديد چاپ شده از سوى نشر قطره) در حدود 3 هزار آيه و عبارت قرآنى را كه مولوى در مثنوى آنها را تضمين يا تلميح و تلويح كرده است، نشان مى دهد. در اينجا بدون مراجعه به منابع چند بيت از او را در تكريم و پاسداشت حريم حرمت قرآن، از حافظه نقل مى كنم، بقيه را در آن كتاب مى توان ملاحظه كرد:

گرچه قرآن از لب پيغمبر است

هركه گويد حق نگفت آن كافرست

معنى قرآن ز قرآن پرس و بس

وز كسى كاتش زده‌ست اندر هوس

اينهمه آوازها از شه بود

گرچه از حلقوم عبدالله بود

[گفتنى است كه مراد از شه/شاه در سراسر آثار عرفان/تصوف اسلامى فارسى حضرت حق است]

كرده اى تأويل حرف بكر را

خويش را تأويل كن نه ذكر را

و بيش از يكصد بيت با مضامين و راهبرد مشابه با اين ابيات در مثنوى و همين تعداد در غزليات او مى توان يافت. در تعظيم و تكريم حضرت ختمى مرتبت(ص) هم چه بسيار حرف و بيش از يكهزار نقل و اشاره به حديث دارد. اين چه بهتانى است كه به اين بزرگمرد عرصه عرفان اسلامى مى زنند؟

10)اما مسئله حادث/ مخلوق بودن قرآن. «كلام» الهى از مهم‌ترين و دشوارترين مسائل در تاريخ اديان الهى و اسلام است. اصلاً نظر به اهميت اين بحث بوده است كه نام علم كلام را «كلام» گذاشته‌اند. اشعريان كه بدنه اصلى تسنن را تشكيل مى دهند معتقد بودند كه كلام الله قديم/ ازلى است و قائل به كلام نفسى يا تسامحاً درون ذاتى براى خداوند شدند. معتزله و شيعه -به ويژه شيعه اماميه- اعتقاد دارند كه كلام، مثل خلاقيت و رزاقيت صفت فعل خداوند است. شرح و بسط و استدلال‌ها و نظرهاى گوناگون در اين مسئله دامن‌گستر را به كتابى كه در همين زمينه (پاسخ به قرآن‌ستيزان) در دست تحرير است احاله مى دهيم. اما توضيحاتى كه كامل و نهايى نيست در اينجا عرضه مى شود. مشكل از ناتوانى در درك آيه‌هاى از آيات متشابهه قرآن آغاز مى شود: «بل هو قرآن مجيد. فى لوح محفوظ» (حق اين است كه آن قرآن مجيد است؛ در لوحى محفوظ- سوره بروج/85، آيات 21-22) همچنين «انه لقرآن كريم. فى كتاب مكنون. لايمسه الاالمطهرون. تنزيل من رب العالمين. افبهذا الحديث انتم تدهنون. و تجعلون رزقكم انكم تكذبون...» (آن قرانى كريم است. در كتابى نهفته جز پاكان به [طهارت توحيدى، به درك و دريافت] آن دسترسى ندارند. فرو فرستاده‌اى از سوى پروردگار جهانيان است. آيا شما در كار اين سخن سستى مى ورزيد؟ و سپس روزيتان را چنان كرده‌ايد كه آن را انكار مى كنيد- سوره حديد/57 آيات 77 تا 82) آنچه بايد به ياد داشته باشيم كه براى ادامه بحث ضرورى است و از اين آيات برمى ‌آيد اين است كه قرآن در لوحى محفوظ يا كتابى نهفته است سپس از سوى خداوند همان متن به صورت يكباره (انا انزلناه فى ليلة القدر) و سپس تدريجاً نزول و تنزيل مى يابد.

گفتنى است كه آيه ديگرى اصل قرآن را در «ام الكتاب» اعلام داشته است: «و انه فى ام الكتاب لدينا لعلى حكيم» (و آن [قرآن] حكمت‌آميز و بلندمرتبه است و در ام الكتاب در نزد ماست- سوره زخرف/43 آيه 3) علاوه بر اينها «كتاب مبين» ‌هم كه چندبار (انعام،59؛هود، 6؛ نمل، ا، 75، سبا،3) در قرآن كريم به آن اشاره شد به همين معنى است.

بسيارى از مفسران و متكلمان شيعه «ام الكتاب» / «لوح محفوظ» / «كتاب مبين» را علم الهى دانسته‌اند. حال اين معضل پيش مى آيد كه قرآن در اين صورت هم قديم است و هم حادث، ولى پاسخ به اين معضل همانا قبول اين متناقض‌نماست. اين بنده با تلفيق آرا، معتزله/شيعه و اشاعره به اين راه حل رسيده‌ام كه قرآن را مى توان از دو منظر يا وجه شناخت. جنبه يلى الحقى (خدا-سويى) آن كه علم الهى يا در علم الهى است مثل ساير صفات ذاتى خداوند در نزد خداوند است و سپس كه در زمان و مكان توسط فرشته امين وحي= روح الامين / جبرئيل به قلب (ذهن/قواى دراكه مهبط وحى حضرت محمدمصطفى (ص)) اجمالاً (انا انزلناه فى ليلة مباركة دخان،2 در ليلة القدر) و تفصيلاً در طى 23 سال نزول يافت يا فرود آمد و درك و حفظ و شنيده و خوانده و نوشته شد، جنبه يلى الخلقى (پيامبر-سو) پيدا كرد.

اگر بگويند بسيارى سوأل‌ها يا رويدادها در همين زمان 23 ساله پيش آمد كه سپس با فاصله كم يا زياد پاسخ يا حكم و حيانى آن نازل شد و اين چگونه ممكن است؟ در پاسخ مى گوييم همان سوأل‌ها و آگاهى از رويدادها همه و همه در علم الهى (ام‌الكتاب/ لوح محفوظ) وجود داشته و علم الهى چنانكه همه مسلمانان اذعان دارند، سابق بر "معلوم" است و زمان در نزد خداوند گذشته و حال و آينده ندارد. يك نكته از اين معنى گفتيم و همين باشد.

آرى مخلوق/حادث بودن قرآن به اين معنى يا معانى مشابه آن است، نه برداشت سوسيولوژيستى (اصالت اجتماعى) كه تجددگرايان خارق اجماع مى گويند. يك تشبيه، بلاتشبيه قضيه را روشن‌تر مى كند. يك شعر/غزل حافظ را درنظر بگيريد. تا زمانى كه در ذهن اوست وجود ذهنى دارد، با صد دريا فاصله همچون قرآن يا سوره‌اى در ام الكتاب و دور از دسترس و شناخت، ارزيابى و حظ هنرى و نقد و نقل و غيره است، اما چون حافظ آن را سرود و گفته و شنيده و خوانده و نوشته و نقل گرديد، حادث است. حال بگذريم كه خود شاعر در اين تشبيه، حادث و مخلوق است. اين را فقط براى تقريب به ذهن گفتيم. در نهايت اگر اين نظر و تفسير قبول خاص و عام پيدا نكند، هزار بار بهتر از تأويلات غيرقانونى و ضد شرعى اين تجددگرايان است و تكليف علماى قرآن‌شناس جامعه اسلامى اين است كه راه‌حل‌هاى مقبول ديگر پيدا كنند و تجددگرايان اندكشمار قرآن‌پژوه هم اگر مى توانند به سهم خود كمك كنند، نه اينكه مشت بر سندان بزنند و بادپيمايى و افسانه‌سرايى كنند.

11) تأويل اين چند تن تجددگراى بى پروا، هرچه باشد از جنس «نظر» است و حكما گفته‌اند: «النظر كالخبر يحتمل الصدق و الكذب» (نظر مانند خبر است و احتمال دارد كه درست و احتمال دارد كه نادرست باشد). اينان جز صرف ادعا، هيچ گونه استدلال عقل و شرع‌پسندى ارائه نكرده‌اند.

12) هر كس ادعايى مى كند طبق قانون فقه/ حقوق اسلامى (بلكه جهانى) بر عهده اوست كه «بينه» (دليل) بياورد. چنانكه اين گفته اميرالمؤمنين على (ع) در حكم قاعده مهمى در اين حوزه درآمده است: «البينة على المدعى و اليمين على من انكر» (كسى كه ادعاى داشتن حقى مى كند بر عهده اوست كه دليل بياورد، و اگر نياورد براى طرف ديگر با سوگند ياد كردن او، حق ثابت مى شود).

13) آرى قرآن پرورده و پرداخته هيچ فرهنگ و تمدنى نيست، اما همچنان به شهادت تاريخ پرورنده فرهنگ و تمدن عظيم اسلامى است.

14) اين گروه اندك‌شمار تجددگرايان قرآن‌نشناس و خارق اجماع، حتى به قيمت آلوده شدن به ارتداد (برگشت/خارج شدن از اسلام) اين تأويلات بنيان كن را كه مشكل افزاست نه مشكل گشا، بر هم بافته‌اند. به اميد حل كدام مشكل، اين همه مشكل در ميان آورده اند؟ مسلمان نبودن ابتدايى براى كسى گناه نيست. اما ادعاى مسلمانى، به قاعده «اخذ به شئ اخذ به لوازم آن است»، با اين پراكنده‌گويى هاى ضد اصول و ضروريات اسلام، جمع نمى شود. اين تأويلات غيرقانونى، بلكه قانون شكن، از مقوله تأويل «بما لايرضى صاحبه» (مخالف نظر صاحب قرآن) است. اينان به وفق گفته اى از اونامونو، فيلسوف و متكلم بزرگ معاصر اسپانيايى: براى قطع تب، ريشه حيات انسان را قطع مى كنند.

15) مسيحيت كه اسلام را رقيب خود مى ‌انگاشته پس از جنگ‌هاى 200 ساله صليبى سرانجام به پيشنهاد پاپ وقت، شوراى واتيكان در سال 1965 اسلام را دين الهى شمرده است. از سوى ديگر بعضى از فرقه‌هاى منشعب از اسلام، كه علماى مسلمان آنها را خارج از اسلام اعلام كرده اند همچون فرقه احمديه/ قاديانيه و ديگرها، هنوز همچنان قرآن را وحيانى مى شمارند و به آن استناد مى كنند و ترجمه‌هاى گاه بسيار درست و دقيق بى يك كلمه افزود و كاست از قرآن به زبان‌هاى انگليسى و اروپايى ديگر و فارسى عرضه مى دارند. از سوى ديگر گروه‌هاى اصولگرايى در عالم مسيحيت پيدا شده‌اند كه كتاب مقدس (Bible) را كه كتاب مقدس يهيوديت و مسيحيت است و حتى بزرگترين علماى دين پژوه و روحانيان بزرگ مسيحى آن را عيناً وحى نمى دانند، عيناً وحى تلقى كرده‌اند. آرى در چنين شرايطى، زير سوال بردن و خدشه‌دار كردن حقانيت پيامبر اسلام (ص) و وحيانيت قرآن، چه سودى دارد، يا چه مشكلى حل مى كند؟ كارى كه نه فقط بى فايده است بلكه ده‌ها توالى فاسد دارد و به منزله "يكى بر سر شاخ بن مى بريد" است.

16)سخن ما قبل آخر اينكه قبل از آغاز نوشتن اين مقاله، وقتى قرآن كريم را براى خواندن 2 صفحه روزانه از آن باز كردم چنين آمد: «بى گمان كسانى كه قرآن را چون بر آنان نازل شد انكار مى كنند [از ما پوشيده و پنهان نيستند] و آن كتابى است گرامى كه در اكنون يا آينده‌اش باطل در آن راه نمى يابد؛ فرو فرستاده‌اى از سوى [خداوند] فرزانه ستوده است... بگو انديشه كنيد اگر [قرآن] از سوى خدا باشد سپس شما منكرش شويد ديگر چه كسى از كسى كه چنين ستيزه دور و درازى دارد گمراه‌تر خواهد بود؟» (فصلت، آيات 41، 42 و 52) ارزش برهانى آيه اخير در رساله مطرح خواهد شد.

سخن آخر

آيه‌اى كه اخيراً نقل كرديم (فصلت، 52) مبناى برهان شرط‌بندي/ شرطيه معروف پاسكال است

(براى شرح و بسط بيشتر نگاه كنيد به شرط‌بندى پاسكال در كتاب «سير بى سلوك»، ناهيد، چاپ سوم 1376).

ممكن است تجددگرايان تندرو به ما بگويند مگر شما علم داريد كه قرآن وحيانى است و پيامبر (ص) از سوى خداوند برانگيخته شده است؟ در پاسخ مى گوييم غير از تمسك به «قاعده لطف» علم استدلالى نداريم. ما ابتدا از اين امر آگاهى و اطلاع اجمالى يافته‌ايم، سپس طبق قرائن و امارات صدقش به آن ايمان آورده‌ايم. و هر ايمانى متعلق به هر انسانى در واقع و طبق تعريف و نيز قول مكرر قرآن، «ايمان به غيب» است (چون عكسش درست نيست و ايمان به مشهود برابر با علم است). اما شما (تجدد گرايان) نه علم داريد، نه ايمان (يعنى ايمان بر وفق ارتدكسى اسلامى) و به قول حافظ:

گو برو و آستين به خون جگر شوى

هر كه در اين آستانه راه ندارد

نيز به گفته او:

تو كز سراى طبيعت نمى روى بيرون

كجا به كوى حقيقت گذر توانى كرد

آرى ايمان تنها راه است، و در حد طاقت بشرى است اين مسئله علم بردار نيست و آنچه تاكنون مدعيان تجدد و تأويل‌گراى قديم و جديد به دست داده‌اند نه علمى است نه منطقى، نه ايمانى.

مشكل عشق نه در حوصله دانش ماست

حل اين نكته بدين فكر خطا نتوان كرد (حافظ).

منبع: خبرگزارى فارس


ارسال به : Add to google * Add to del.icio.us * Add to digg * Add to netvouz * Add to blinkbits * Add to technorati *Add to segnalo * Add to Yahoo * Add to reddit * Add to blinklist * Add to taggly

+| نوشته شده توسط احمد صالحی نژاد در چهارشنبه 27 آبان1388 و ساعت 20:13       

  كنايه ‌هاى قرآنى در فرهنگ ايرانى

در اين از مقاله به معرفي كنايه‌هايي خواهيم پرداخت كه درباره داستان زندگي پيامبران(ع) است و از حوادثي كه در زندگي آنها رخ داده يا صفات بارز ايشان و يا معجزات و كارهاي مهمشان برگرفته شده است.

اين كنايه‌ها از رويدادهاي زندگي پيامبران در قرآن كريم،گرفته شده است و بخشي قابل توجه از كنايه‌هاي قرآني را در فرهنگ ايراني تشكيل مي‌دهد.شماري از اين كنايه‌ها را در پيش ديد خوانندگان گرامي قرار مي‌دهيم.

1.عمر نوح داشتن:عمر نوح،تعبيري كنايي از زندگي دراز و عمر طولاني است،منشأ اين كنايه،عمر طولاني حضرت نوح(ع) است كه در قرآن كريم،سوره عنكبوت،آيه 14 بدان اشاره رفته است.بنابر گفته قرآن،حضرت نوح(ع) نهصد و پنجاه سال زيسته است.هر گاه در محاورات روزمره بخواهند به عمر دراز و به مدت طولاني زيستن اشاره كنند، با تعبير عمر نوح از آن ياد مي‌كنند.مانند:مگر كدام يك از ما عمر نوح خواهد كرد.(ارزيابي شتابزده،جلال آل احمد،ص 12)

2.طوفان نوح به پا كردن:كنايه از غوغا به پا كردن و داد و فرياد بسيار كردن و تغييرات ناگهاني و ترسناك آب و هوايي به انجام رسانيدن است.هر گاه بخواهند تحولات ترس آور يا حالات و برخورد وحشتناكي را بيان كنند،آن را به طوفان نوح تشبيه مي‌كنند.مانند:مگه نمي‌شنوي كه بمب مي‌اندازن؟ مي‌گن الان دنيا مثل طوفان نوح،«كن فيكون» مي‌شه.(ديد و بازديد،جلال آل احمد،ص 114).منشأ اين كنايه طوفاني است كه در زمان حيات حضرت نوح(ع) برپا شد و ايشان به همراه ياران راستين خود،سوار بر كشتي نوح شده و از خطر طوفان نجات يافتند.

3.يد بيضا داشتن:يد بيضا داشتن يا يد و بيضا داشتن،تعبيري كنايي است كه از يكي از معجزات حضرت موسي(ع) برگرفته شده است.يد بيضاء،به معناي دست سفيد و روشن است،هر وقت حضرت موسي(ع) دست در بغلش مي‌گذاشت و بيرون مي‌آورد،نوري از آن مي‌تابيد.يد بيضا داشتن در كاري، كنايه از قدرت بسيار داشتن در انجام كار و يد بيضا كردن،به معناي انجام كار شايان يا كار خارق العاده است.(فرهنگ سخن،ج 8، ص 8522)

مانند:تصور نمود كه يد بيضا كرده است و مانند كبوتر «يا حق»،باد به غبغب انداخت(آسمان و ريسمان،جمالزاده،ص 28)

4.بت شكني كردن:شكستن بت‌ها،كنايه از كاري بزرگ و مثبت و خارق العاده انجام دادن و يك تنه در برابر باطل سينه سپر كردن است.اين كنايه برگرفته از عمل شكستن بت‌ها،توسط حضرت ابراهيم(ع) است.

5.به «ثمن بَخس» فرو رفتن:ثمن بخس، به معناي قيمت كم و بهاي ناچيز است.به ثمن بخس خريدن يا فروختن كنايه از بهاي كم پرداختن و به قيمت ناچيز و كم ارزشي معامله كردن است.اين كنايه گاهي با فعل خريدن،فروختن و مانند آن به كار رفته و گاهي بدون آن كه به معناي بهايي ناچيز و كم ارزش است.منشأ اين كنايه،حادثه‌اي در زندگي حضرت يوسف(ع) است،آنجا كه كارواني در حال عبور،دلوي به چاه انداختند و به جاي آب،يوسف(ع) را از چاه بيرون آوردند.آنگاه او را در بازار به درهم‌هايي چند،فروختند،غافل از اينكه او شخصي ارزشمند و پر قيمت است.قرآن درسوره يوسف آيه 20به اين نكته اشاره فرموده است.هر گاه،بخواهند بگويند كه چيزي را به بهايي كم و كمتر از ارزش واقعي فروخته‌اند،از اين تعبير استفاده مي‌كنند.مانند:هر دم بيلي كارهاي مالي دولت به اين كار نيمه دولتي و نيمه مذهبي هم سرايت كرده است و املاك آستانه به ثمن بخس به تيول سرجنبانان آستانه در آمده است.(شرح زندگاني من،مستوفي،ج 2، ص 41)

6.صبر ايوب داشتن:حضرت ايوب(ع)،يكي از پيامبران والا مقام الهي است و صبر ايوب،شكيبايي در بلا و پايداري در اطاعت و ستايش پروردگار است كه در آيات قرآني و در تفاسير،بارزترين وجه شخصيت حضرت ايوب(ع) به شمار آمده است.صبر ايوب به معناي شكيبايي بسيار زياد و صبر و تحملي فوق العاده،هم چون مبري كه حضرت ايوب(ع) داشت،مي‌باشد. (كتاب كوچه، ج 3، ص 1215)

هر گاه بخواهند صبر و شكيبايي بي‌مثال كسي را بيان كنند،به صبر ايوب تعبير مي‌كنند.مانند:خيلي جدّي بود اما نه تنگ نظر.دل دريايي داشت و صبر ايوب،نمونه كامل يك عمر مبارزه سياسي.(ارزيابي شتابزده،آل احمد،ص 248)

7.بضاعت مزجات آوردن:بضاعت به معناي سرمايه،مال و مال التجارة است و «بضاعت مزجات»، به معناي مالي اندك و سرمايه كم است.بضاعت مزجات آوردن كنايه از آوردن يا داشتن سرمايه و توشه‌اي اندك در مقابل مالي فراوان و عظمتي بسيار است،منشأ اين كنايه،بخشي از زندگي حضرت يوسف(ع) است هنگامي كه او بر مسند رياست بود و برادرانش براي دريافت كمك آمده بودند و عرضه داشتند كه اي عزيز ما بضاعتي مزجات آورديم.اين مطلب در آيه 88 سوره يوسف(ع) آمده است.

8.مسيحا نفس بودن:مسيحا نفس بودن و دم مسيحايي داشتن،ويژگي حضرت عيسي(ع) است كه در آيات مختلفي از قرآن كريم به اين ويژگي بارز اشاره شده است.مسيحا نفسي،ويژگي هر كسي است كه همچون عيسي مسيح،صاحب نفس شفا دهنده باشد و دم او بيماران را شفا داده و مردگان را زنده نمايد. اصطلاحاً به اولياي كامل الهي نيز «مسيحا دم» مي‌گويند.

9.مثل پيراهن يوسف:گاه در گفتگوهاي روزانه،مي‌شنويم كه كسي درباره نتيجه معكوس دادن دليل و مدّعاي خود يا ديگري اين گونه مي‌گويد:دليل،يا شاهد فلاني،شده مثل پيراهن يوسف.منظور از اين عبارت،اين است كه دليل يا شاهد،به جاي نفع رساندن،زيان رسانيده است.معمولاً عبارت مثل پيراهن يوسف(ع)،درباره سندي گفته مي‌شود كه براي دفاع از خود يا به قصد اثبات تقصير كسي ارائه شود و نتيجه معكوس به بار آورد.آن گونه كه پيراهن يوسف(ع) را يك بار برادرانش سند مرگ او قرار دادند و با روشن شدن دروغ آنها و كشف واقع،خجلت زده شدند و يك بار ذليخا پيراهن يوسف(ع) را دليل بر جنايت او قرار مي‌دهد و در نهايت خود رسوا مي‌شود.(كتاب كوچه،ج 8، ص 978)

10.پيراهن يوسف آوردن:كنايه پيراهن يوسف آوردن،اشاره به بخشي از داستان حضرت يوسف در قرآن كريم است كه يوسف(ع) پيراهن خود را به برادرانش مي‌دهد تا براي پدرش ببرند و اين پيراهن با رايحه خوشش،سبب روشني چشم حضرت يعقوب(ع) مي‌شود.اين كنايه به معناي كاري فوق العاده و ارجمند و سزاوار آفرين و مرحباي بسيار،انجام دادن است.كه البته تعبير را در مفهوم مخالف آورده و در مورد كسي مي‌گويند كه مختصر كاري انجام داده و منّت بسيار دارد.(كتاب كوچه، ج 3، ص 1360)

مثل اينكه كسي بگويد:فلاني چنان رفتار مي‌كند،مانند كسي كه پيراهن يوسف آورده باشد.به اين معنا كه كار چندان با ارزشي انجام نداده،ولي كار خود را بزرگ و مايه فخر مي‌داند.

سيد محسن موسوى آملى

منبع: ماهنامه بشارت، شماره 60


ارسال به : Add to google * Add to del.icio.us * Add to digg * Add to netvouz * Add to blinkbits * Add to technorati *Add to segnalo * Add to Yahoo * Add to reddit * Add to blinklist * Add to taggly

+| نوشته شده توسط احمد صالحی نژاد در چهارشنبه 27 آبان1388 و ساعت 20:1       

  مقام و شخصيت زن از ديدگاه نهج البلاغه

«الحمد للَّه الّذى جعلنا من نفس واحدة و خلق منها زوجها و بثّ منهما رجالا كثيرا و نساء و الصّلاة و السّلام على اشرف بريّته و خاتم أنبيائه حبيب اله العالمين ابى القاسم محمّد (ص) و على آله الطّيّبين الطّاهرين المعصومين.

با درود به محضر امام امت و با درود به رزمندگان سلحشورمان در جبهه‏هاى شرف و اسلام و با درود به رزمندگان غيور و افتخار آفرينمان و با درود به ارواح پاك شهداى اسلام و شهداى گلگون كفن جنگ تحميلى.

موضوع سخن ما مقام و شخصيت زن از ديدگاه نهج البلاغه است.

يكى از دوستان، ضمن توصيه و تأكيد مى‏گفت: در بحثمان در اين زمينه توجه داشته باشيد كه جمعى از خانمها در محفل و مجلس شركت دارند. من از همين نكته سخنم را آغاز مى‏كنم كه گويى مسأله زن در نهج البلاغه آن چنان نيست كه بتوان بى‏پرده و باز آن را مطرح كرد چنانكه حتى خوديها نيز باور كرده‏اند كه زن در نهج البلاغه آن چنان كه بايد مطرح شود مورد توجه قرار نگرفته، و احيانا سخن دشمنان را به نظر مى‏آورد كه آنچه در نهج البلاغه در اين باره آمده است با كرامت زن، با مقام انسانى زن، متناسب نيست. البته اگر ما با اين ديد مسئله را بررسى كنيم، دشوار است كه بتوانيم به نتيجه برسيم. اما خوشبختانه، بحث به مقدار لازم شكافته شده و ماآن چنان آمادگى را داريم كه موضوع را به دور از جوّهاى انحرافى دنبال كنيم. قبل از آن كه سخنان امام بزرگ (ع) را در زمينه مقام و شخصيت زن مطرح كنم، ناگزيرم چند موضوع را تذكر بدهم.

مسئله اول، موضوع دنباله روى از جوّهاى كاذبى است كه احيانا در باره برخى از مسائل اسلامى بوجود آمده و يا خواهد آمد. براى اين كه با يك مثال، مقصودم را رسانده باشم و از مطلب بگذرم، شما را بياد شرايط جنگ بين المللي اول مى‏اندازم كه در آن شرايط، وقتى بخشى از دنيا، عليه امپراطورى عثمانى كه بناحق اسم حكومت اسلامى را يدك مى‏كشيد، بسيج شده بود، و مسلمانان يعنى عثمانى‏ها بعنوان انسان‏هاى خشن در دنيا مطرح بودند، ناگزير موجى عليه السلام بعنوان آيين خشن و آيين شمشير و زور و اسلحه مطرح بود. مى‏بينيم در آن شرايط انحرافى، قلم‏هاى نويسندگان و فكر متفكران اسلامى ما بيش از آن حد كه لازم است پيش مى‏رود و اسلام را بدون توجه به آن بعدهاى لازم خشونت آميزش-  كه خشونت در برابر خشونت است، خشونت در برابر ظالم و متجاوز است، خشونت در برابر استعمار و استثمار است-  با سيمايى از صلح و صفا ترسيم مى‏كند و در نتيجه تصويرى غلط از اسلام ارائه مى‏شود. فكر ميكنم همين يك مثال كافى باشد.

مبادا ما در مسأله زن از ديدگاه اسلام و يا از ديدگاه نهج البلاغه، مرتكب چنين انحراف بزرگى بشويم، به جهت جوّسازى‏هايى كه غرب در اين زمينه عليه اسلام و يا غربزده‏هاى ما عليه نهج البلاغه كرده‏اند، ما هم براى دفاع از حيثيت و دفاع از كيان خود، مسائلى از اسلام را مطرح كنيم كه از اسلام نيست. حالت تدافعى داشتن در تحليل مسائل، همواره اين ورطه و اين فاجعه را به دنبال دارد. بررسى مسائل اسلامى بايد به گونه آزاد باشد و به دور از اين گونه جوّها و جوّسازى‏هاى انحرافى.

اگر ما مقام و شخصيت زن را از ديدگاه نهج البلاغه بررسى مى‏كنيم، بايد الزاما اين بررسى به دور از اين نوع تفكرات انحرافى و فشارها و تحميل‏ها باشد، ما از اين نحوه و كيفيت بررسى‏ها صدمات بسيار ديده‏ايم.

نكته ديگر در آغاز بحثم، تذكر اين مطلب است كه نهج البلاغه برگردانى از قرآن است. يعنى محتوا همان محتواى قرآن است كه امير المؤمنين على (ع) آن را در قالبى نوين و ديگر ريخته است. نهج البلاغه چيزى جز آنچه در قرآن آمده است، ارائه‏نكرده است فقط با اين تفاوت كه قرآن بصورتى كلى براى تمام عصرها و نسلها سخن گفته است، اما نهج البلاغه اين مسائل كلى را در رابطه با ملتى مطرح كرده است و به ما راه را نشان داده است كه مسائلى كلى قرآن را چگونه مى‏شود در زمينه يك ملت به مطالعه گذاشت و با زندگى يك جامعه آن را تطبيق كرد.

امام (ع) در بررسى‏هاى خود در زمينه مسائل اسلامى، سعى بر آن دارد كه اين ضوابط كلى اسلامى قرآنى را در مورد امتى كه با آن درگير است تطبيق دهد. خواه ناخواه، در اين تطبيق دادن، ابعاد نارسايى‏ها و كمبودهاى آن جامعه به چشم مى‏خورد، يعنى آنچه كه در جامعه، مانع از انطباق اصول كلى اسلام است، مورد توجه امام قرار مى‏گيرد. علل و عواملى كه مانع از تطبيق و اجراى احكام كلى الهى مى‏شود مورد نظر قرار مى‏گيرد و به همين جهت مى‏بينيم كه نهج البلاغه بيشتر به انتقاد مى‏پردازد.

اصول كلى تازه نيست، اما آنچه كه در تطبيق اصول كلى به مواردش در نهج البلاغه مطرح مى‏شود، كاملا تازگى دارد. بى‏جهت نيست كه در نهج البلاغه، در باره شخصيت زن سخنى در ميان نمى‏بينيم، هر چه هست بصورت نقد است، هر چه هست بيان نارسايى‏هاست، هر چه هست بيان كمبودهاست. يعنى نهج البلاغه، آئينه‏وار سيما و شخصيت زن را آن چنانكه هست مى‏نماياند: كم را كم، اندك را اندك، نارسا را نارسا نه چيزى بر آن مى‏افزايد و نه چيزى از آن كم مى‏كند.

سخن كلى نهج البلاغه در زمينه مقام زن، همان سخن قرآن است، چيز تازه‏اى نيست. آنها كه مى‏خواهند نهج البلاغه را بدون قرآن مورد بررسى قرار بدهند، مانند كسى هستند كه روح را از كالبد جدا كند. تفكيك قرآن از نهج البلاغه، تفكيك روح از كالبد است، يعنى ديگر جانى در اين كالبد وجود ندارد. براى فهميدن سيما و چهره و شخصيت واقعى زن در نهج البلاغه بايد به قرآن مراجعه كرد و انتقادهاى نهج البلاغه را، در كنار آن، در تطبيق مسئله مورد بحث قرار داد.

نكته ديگرى كه تذكر آن در آغاز بحث ضرورى است اين است كه در نهج البلاغه، مسائل تاريخى و مناسبت‏هاى تاريخى، الزاما در بررسى‏ها بايد مورد توجه قرار بگيرد. مناسبت‏هاى تاريخى سخن امام، به مثابه قراينى است كه در كلام گفته مى‏شود. اگر ما سخنى را از قرائن متصل و منفصلش جدا بكنيم، مفهوم نخواهد بود ومقصود گوينده را نخواهد رساند. مناسبت‏هاى تاريخى سخن امام، به مثابه اين قرائن است اگر ما اين قرائن را تفكيك كرديم، مقصد امام را بخوبى درك نكرده‏ايم. اگر بنا به مثال معروف لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ را از يا أَيُّهَا جدا كرديم، آنچه كه قرآن مى‏گويد به آن نخواهيم رسيد و اگر كُلُوا وَ اشْرَبُوا را گرفتيم و به لا تُسْرِفُوا توجه نكرديم، به مفهوم واقعى و مقصد نهايى قرآن نرسيده‏ايم. همچنين است مناسبت‏هاى تاريخى در سخن امام.

مطالبى كه در نهج البلاغه در باره مقام و شخصيت زن آمده، كه اگر بدرستى استقصا بشود، سيزده، چهارده مورد است، در تمام اين موارد، مناسبت‏هاى تاريخى خاصى هست كه بايد آن مناسبت‏ها مورد توجه قرار بگيرد و مع الاسف، برخى، به مناسبت‏ها توجه نكرده و از آن غافل مانده‏اند. به عبارت ديگر، برداشتى كه من دارم اين است كه قضايايى كه در زمينه‏هاى مشابه مقام و شخصيت زن در نهج البلاغه آمده است به صورت قضاياى «خارجيه» است نه بصورت قضاياى «طبيعيه» يا «حقيقيه». با طبيعت زن كارى ندارد، بصورت حكم كلى براى همه زنان جهان كارى ندارد، سخن از زن موجود در جامعه است با تمام نقص‏ها و نارسائى‏هايش. آنچه كه امام مورد انتقاد قرار مى‏دهد، زن موجود در جامعه است و كليه زنانى كه با چنين خصوصيات و خصايصى در جامعه ظاهر مى‏شوند. اگر در طبيعت زن خواستيم تحقيق كنيم، قرآن در اين زمينه، مسئله را بروشنى بيان كرده است و اين در نهايت به همان مسئله بازگشت مى‏كند كه قرائن و مناسبت‏هاى تاريخى را نبايد نديده گرفت.

نكته ديگر اين كه در برخى از مسائل، احكام موقت مقطعى در اسلام، چه در عصر پيامبر و چه در عصر امير المؤمنين، وجود داشته، و اين احكام ثانوى بصورت دستورهاى مقطعى، سلسله‏اى از احكام بوده است كه به تناسب ظرفيت‏هاى زمان، بيان مى‏شده است. اين مسئله، هم در زمينه مقوله‏هاى حقوقى صادق است و هم در زمينه مباحث و مسائل ديگر كه مربوط به مسائل ارزشى است و در اين زمينه ما نمونه‏هايى هم داريم. در يك مورد، وقتى كه از امام در باره سخن رسول خدا كه فرمود: «با خضاب، پيرى را تغيير دهيد و به يهود تشبّه نكنيد» سؤال مى‏شود، امام در پاسخ مى‏فرمايد: آرى چنين است و رسول خدا چنين دستورى را داده است كه مردم، سفيدى‏هاى موهايشان را با خضاب پنهان كنند و موها را سياه كنند و تشبّه به يهود پيدانكنند. شرايط، شرايط نخستين سال‏هاى هجرت است و بوجود آمدن اولين هسته‏هاى مركزيت سياسى در مدينه و تشكيل حكومت اسلام. اين دستور از طرف رسول خدا صادر مى‏شود كه سفيدى‏هاى مو را با خضاب پنهان كنيد و موهاى سفيد را آن چنانكه يهود برملا مى‏كنند، آشكار نكنيد. امام در توجيه و تفسير اين حكم مى‏فرمايد: «درست است كه رسول خدا چنين دستورى داد» اما اين دستور در شرايطى بود كه مسلمانان اندك بودند و براى اين كه اين اقليت از يك تجّمع و تشكّل ظاهرى برخوردار باشند رسول خدا چنين دستورى داد. اما امروز كه نطاق اسلام، وسعت پيدا كرده است، قلمرو دين وسيع شده است و استوارى يافته و پايه گرفته است، امروز ديگر هر مردى آزاد است هر راهى را راجع به رنگ موى صورتش اتخاذ كند، سپيد باشد يا مشكى باشد.

ملاحظه مى‏كنيد كه يك دستور مقطعى، به مناسبتى خاص است.

گاهى برخى مسائل ارزشى هم به همين شكل در جامعه مطرح مى‏شود. بنا به برداشتى كه دارم، برخى از مسائلى كه در باره زن و مقام و شخصيت زن در نهج البلاغه آمده است، در رابطه با اين مسئله است. باز شرايط حاكم بر جامعه، اساس نظرها و ديدگاه‏ها بوده است.

نكته آخرى كه در مقدمه بحثم بايد خيلى فشرده بيان شود و فرصت بيشترى براى بحث جالب آينده باشد، مسئله تساوى و برابرى است، آنچه كه در اسلام، قرآن و نهج البلاغه ديده مى‏شود، مسئله «تساوى» است نه مسئله «تشابه» تفاوت است و نه تبعيض. مسئله تفاوت‏هاى فيزيكى و روحى بين زن و مرد، مطلبى نيست كه انكار پذير باشد، از مقوله حقوقى و در قلمرو جعل هم نيست كه بنشينيم آن را اثبات يا نفى كنيم و در اين زمينه هم هيچ توضيحى لازم نيست. در تفاوت‏هاى بين اين دو جنس انسان، دو گونه انسان، با حفظ انسانيت در هر دو، حكمت بالغه‏اى هست كه مسئله تقسيم مسئوليت‏هاست و اين تقسيم مسئوليت‏ها ايجاب كرده تا چنين تفاوت‏هايى باشد و يا به عكس چنين تفاوت‏هايى ايجاب مى‏كند كه مسئوليت‏هاى متفاوتى بر دوش زن و مرد باشد. متقن‏ترين و شايسته‏ترين حكم و قانون آنست كه با آنچه كه در خلقت و آفرينش انسان هست تطبيق كند. تفاوت‏ها از اساس تفاوت‏هاى موجود و عينى فيزيكى و روحى سرچشمه مى‏گيرد، اما «برابرى» يك مسئله ارزشى و حقوقى است و قابل جعل است و اين مسئله‏اى است مهم. مسئله تفاوت‏ها، مسئله‏امروز و ديروز نيست. به من اجازه بدهيد براى روشن شدن مطلب، باز يك مثال بزنم: امروز در بسيارى از رشته‏هاى علمى و تخصصى، مسأله اين است كه آيا زنان مى‏توانند از عهده آنها برآيند يا نه. بسيارى از متخصصان، حتى متخصصان غرب رفته و غرب ديده، حتى متخصصان غرب زده ما به صراحت مدعى هستند كه بسيارى از تخصص‏ها از عهده زنان خارج است و توانايى‏هاى لازم را در آن رشته تخصصى ندارند.

اما در مورد بيمارى‏هاى زنان، اولويت با زنان است يا مردان اگر اولويت‏هاى شرعى، اولويت‏هاى ارزشى را مطرح كنيم، اولويت با زنان است. در جامعه‏اى كه با ارزش‏هاى والاى انسانى زندگى مى‏كند، در جامعه‏اى كه ارزش‏هاى اسلامى بر آن جامعه حاكم است، بايد بيمارى‏هاى زنان بوسيله زنان متخصص درمان بشود. اما مى‏بينيم كه وقتى از خود متخصصان سؤال مى‏شود، مى‏گويند زنان توانايى لازم را حتى در اين رشته هم از خود ندارند، البته يك اصل را ما مى‏پذيريم. استثمار ممتد، استضعاف ممتد، ستم تاريخى ممتد بر زن، زن را به اين حال انداخته است. زن، بالاخص زن مسلمان، ثابت كرده است كه در اندك مدتى مى‏تواند از اين ستم تاريخى خودش را رها كند. هم اكنون در جامعه نو بنياد اسلامى ما، بسيارى از مسائل در اين زمينه حل شده است و زنان ما پيشگامند، پيشروند، حتى در بعضى مسائل از مردان ما هم جلوتر هستند. اما باز مسئله توانائى‏ها مسئله‏اى است كه از درون انسان سرچشمه مى‏گيرد، از آن حالات روحى و فيزيكى انسان سرچشمه مى‏گيرد. وقتى يك زن نتواند هشت ساعت در اتاق عمل، بدون آنكه دستش را به جايى بزند، بدون اين كه يك لحظه حتى بنشيند، مداوم كار كند، اما مرد بتواند اين كار را انجام دهد، چه مى‏شود كرد اين طبيعت است. نمى‏تواند هشت ساعت مداوم، پنج ساعت مداوم كار سنگين انجام بدهد، استاد متخصصى در اين باره مى‏گفت: خانمى كه استاد من بود در يك عمل نسبتا آسان تخصصى در اتاق عمل فريادش در آمد و من مرد شاگردش را به كمك طلبيد و بالاخره من توانستم مشكل ايشان را رفع كنم.

اين تفاوت‏ها مسأله‏اى نيست كه بشود با شعار حلش كرد و يا اين كه بتوان با گفتگو يا وضع قوانين آن را حل كرد. بله، تكنيك مى‏تواند بسيارى از ناتوانى‏ها را حل كند. اگر تكنيك توانست اين هشت ساعت را به دو ساعت تقليل دهد، مسئله حل مى‏شود. همان گونه كه فرضا در مسأله كشيدن دندان، تكنيك اين كار را كرده است وبا استفاده از اهرم، با نيروى كم، دندان بيرون مى‏آيد، يعنى همان نيروى بسيارى كه يك مرد مجبور بود براى كندن دندان صرف كند، يك خانم دندانپزشك مى‏تواند با نيروى كمترى ولى با استفاده از تكنيك، آن را انجام بدهد. ولى باز تفاوت‏هاى اساسى و مسائل زير بنائى سر جاى خودش محفوظ است.

در مدت كوتاهى كه فرصت هست، من نمى‏توانم همه مواردى كه در نهج البلاغه آمده است مطرح كنم، اما يك، دو يا سه بخش از مسائل مربوط به زن را مى‏توانم در اين فرصت كوتاه به عرضتان برسانم.

در خطبه 79 نهج البلاغه فيض السلام، امام (ع) مى‏فرمايد: معاشر النّاس، انّ النّساء نواقص الايمان، نواقص الحظوظ، نواقص العقول... اى مردم، زنان ايمانشان ناقص است، حظ و بهره‏شان كم است، عقل‏هايشان كم است.

علامت نقصان و كمى ايمانشان اين است كه مى‏بينيم از نماز و روزه در دوران ماهيانگى‏شان معاف هستند. اما علامت نقصان عقل‏هايشان اين كه شهادت دو زن بجاى شهادت يك مرد است. اما علامت نقصان بهره‏شان اين است كه ميراث زن، نصف ميراث مرد است. پس شما بپرهيزيد از شرّ زنان و از بهترينشان برحذر باشيد و در معروف و كار خير اطاعتشان نكنيد تا اين كه در كار منكر و بد، طمع بخود راه ندهند.

با اين ترجمه‏اى كه من كردم و ترجمه‏اى متعارف بود، اگر كسى برداشت كند كه اين سخنان، كرامت زن را آن چنان كه هست بيان نكرده، يا آن گونه كه دشمنان ما مى‏گويند، اهانت به مقام زن كرده، شايد كمى قابل قبول باشد.

اما اين نكته ناشى از آن است كه سخن بدرستى تحليل نشده چرا كه ترجمه هيچگاه نمى‏تواند رساى به تفسير مقاصد و مفاهيم مورد نظر گوينده باشد. به دو نكته بايد توجه داشت: مضمون كلام و مناسبت‏هاى تاريخى و شرايط حاكمى كه اين سخن در آن شرايط گفته شده است. نخست به مناسبت‏هاى تاريخى اين سخن مى‏پردازيم، البته قبل از تعرّض به مناسبت تاريخى، بايد يك نكته را هم ضميمه بكنم (كه بهتر بود در اوايل عرضم اشاره مى‏كردم) كه اين سخنان، سندى هم دارد، البته نه آن چنان سندى كه داراى شرايط خاصى در فقه است، بلكه شرايط لازم براى قبول يك خبر در اين نكاتى كه در نهج البلاغه آمده است وجود دارد، يعنى تنها سيد رضى نيست كه اين سخنان را نقل كرده است، بلكه ديگران نيز نقل كرده‏اند و اگر گاه در سنديت‏شبهه مى‏شود يا ايرادى گرفته مى‏شود، شرايط خاصى است كه فقط در فقه مطرح است و آن مخصوص فقه است و براى استنباط احكام شرعيه.

اين سخن، بخشى از يك نامه طولانى است كه امام در زمان اشغال سرزمين مصر بوسيله عمر و بن عاص و پس از شهادت محمد بن ابى بكر، آن را نوشت و براى مردم مصر فرستاد تا براى مردم مصر خوانده شود، و بهمين دليل است كه برخى، آن را در خطبه‏ها آورده‏اند و برخى در نامه‏ها، چرا كه هم بصورت نامه و هم بصورت خطبه ايراد شده بود. سخنانى كه امام ايراد مى‏فرمودند به چند صورت بوده است: گاه امام بر فراز منبر سخن مى‏گفت و گاه جايگاه خاصى براى امام ترتيب مى‏دادند و سخن مى‏گفت و گاه از حسنين استفاده مى‏كرد، مطالبى را به حسنين مى‏فرمود و حسنين به مردم عرضه مى‏كردند و گاه باين صورت بوده است كه امام، نخست مطلبى ايراد مى‏فرمود و سپس آنرا مى‏نوشتند و بصورت مكتوب به نقاط ديگر مى‏فرستادند و اين مكتوب بر مردم خوانده مى‏شد.

در اين نامه طولانى، امام كليه حوادث بعد از رحلت پيامبر را كه جامعه اسلامى بخود ديده است تشريح مى‏كند و در حقيقت، اجمالى از تاريخ سياسى اسلام بعد از رحلت پيامبر را بيان مى‏نمايد تا به جريان جمل مى‏رسد و جنگ جمل و انگيزه‏هاى بوجود آورنده اين فتنه و فاجعه را تشريح مى‏كند و از زمينه‏هايى كه بايد در جامعه از بين برود تا اين فتنه‏ها بوجود نيايد سخن مى‏گويد. در اين رابطه است كه امام به مسئله زن مى‏رسد زن، آن موجودى كه در برپا شدن اين فاجعه و اين فتنه، نقشى عظيم داشته است. و كار چنين شده است كه فرصت طلبانى، پيمان شكنانى، براى دستيابى به اهداف پليدشان، از اين نقطه ضعف جامعه سود برده‏اند نقطه ضعف‏هايى كه هرگاه در جامعه موجود باشد، هر فتنه‏گر و توطئه‏گرى مى‏تواند از آن استفاده كند.

وقتى مسئله سياهپوشى را راديو امريكا مطرح كرد، چه كسانى در جامعه ما پيروى كردند اين چه نقطه ضعفى در جامعه ما بود كه با اين فضاحت مورد استفاده توطئه‏گران قرار گرفت در جامعه‏اى كه در آن، امير المؤمنين على (ع) زمام امور را به دست گرفته، هر لحظه خوف آن مى‏رود كه از اين نقطه ضعف استفاده شود، يعنى از زن، بعنوان‏ابزارى براى پيش برد اهداف سياسى استفاده شود. امام مى‏خواهد اين زمينه را منتفى كند، اين پايگاه توطئه‏گران و فتنه‏جويان را نابود كند و با نابودى اين پايگاه‏ها، توطئه‏ها خاموش بشود. مسأله زن در سخن امام (ع) با اين مناسبت تاريخى آغاز مى‏شود: بعنوان يك نقطه كور در جامعه، يك نقطه ضعف، يك زمينه‏اى براى سوء استفاده توطئه‏گران زنى كه از آن موقعيت خاص و مسئوليت‏هاى خاص خودش پا فراتر مى‏گذارد، به مسائلى مى‏پردازد كه از عهده او بيرون است و از او خواسته نشده است بالاخص كه اين زن از يك سلسله خصائص هم برخوردار باشد كه جامعه‏پسند باشد و توده‏هاى مردم از اين خصيصه‏هايى كه در او وجود دارد، بهتر و بيشتر استقبال كنند، در آن صورت فاجعه عميق‏تر است و مشكل دو چندان. در اين موقعيت و با اين شرايط تاريخى است كه امام اين سخنان را مى‏گويد.

اما تفسير محتواى كلام. در اين سخن، كلمه «ايمان»، «حظ» و كلمه «عقل» بكار برده شده است. ما روى اين سه كلمه كمى تأمل مى‏كنيم. ايمان به چند معنا بكار رفته است: گاه ايمان، صرفا به مسأله اعتقاد، اعتقاد جازم و عقيده قلبى.

و آن گره و آن حالت جزم و يقين فكرى اطلاق مى‏شود كه ناشى از تفكر و ناشى از استدلال و ديگر ابزار شناخت است. انسان با تكيه و استفاده از ابزار مختلف شناخت به يك سلسله باورهايى مى‏رسد كه به آن باورها ايمان گفته مى‏شود، اين يك معناى ايمان است. ايمانى كه در اين سخن امام آمده به اين معنا نيست، به دليل تفسيرى كه به دنبالش هست. گاه ايمان، به معناى عمل و مسئوليت‏هاى ناشى از عقيده مى‏آيد، چرا كه ايمان تجلى عقيده در عمل است. وقتى عمل جلوه‏گاه عقيده انسان باشد، به نام ايمان و به اسم ايمان مطرح مى‏شود. ايمام آن اعمال ناشى و سرچشمه گرفته از اعتقاد قلبى انسان است. باز ايمان به اين معنا در قرآن و در متون اسلامى آمده، اما در سخن امام ايمان به اين معنا هم اطلاق نشده است، به علت تفسيرى كه خود امام دارد.

گاهى هم ايمان، به معناى عمل و مسئوليت‏هاى حاكى از اعتقاد است. در بسيارى از موارد، به عمل انسان و مسئوليت‏ها و عقايد باطنى كه آن عمل نشان دهنده و ارائه دهنده آنهاست، ايمان گفته مى‏شود. و معناى چهارمى هم ايمان دارد كه در موارد مختلف هم بكار رفته است. اين بار، ايمان به معناى عمل و مسئوليت‏هايى است كه در مقوله‏هاى حقوقى و در نظام ارزشى و به تعبير ديگر در شرع از انسان خواسته‏اند. به‏دنبال عقايدى كه انسان داشته است، شرع از او به مقتضاى آن عقايد، اين مسئوليت‏ها را خواسته است. ايمان، آن گونه مسئوليت‏هايى است كه شرع بر اساس عقايد انسان از او طلب مى‏كند. ايمان به اين معنا موارد استعمالش كم نيست در سخن امام (ع) ايمان به همين معنا به كار رفته است، چرا كه به دنبالش تفسير شده، «و امّا نقصان ايمانهنّ» يعنى اما اين كه مسئوليت‏هاى زن سبك است، كمتر است، دليلش اينست كه مى‏بينيم اسلام نماز و روزه را در زمان عادت ماهيانه‏اش از او نخواسته است.

مى‏بينيم در اينجا دقيقا ايمان به معناى مسئوليت‏هايى است كه شرع بر اساس عقايد از يك شخص خواسته است. اسلام از زن، مسئوليت‏هاى سنگين نخواسته است. نقصان ايمان به اين معنا و كمبود مسئوليت‏هايى كه بر عهده زن گذاشته شده و نقصان وظائفى كه از زن خواسته شده، نه اهانت به مقام زن است، نه كمبودى در شخصيت زن است و نه چيزى از مقام و منزلت زن مى‏كاهد بلكه اين كم كردن مسئوليت‏ها صرفا از آن تفاوت‏هاى فيزيكى و روحى ناشى مى‏شود.

در مورد عقل، باز ما معانى مختلفى مى‏بينيم كه در استعمالات منظور مى‏شود. نخست از عقل، مبدأ ادراك و حيات فكرى انسان منظور مى‏شود. گفته مى‏شود عقل يعنى آن مبدايى كه ادراك انسان، تفكر انسان از آن مى‏جوشد. گاه به معناى اثر اين مبدأ، به معناى مصدرى، آن تفكر و تعقل و ادراكى را كه خاصيت اين مبدأ انسانى و مبدأ شعور او است عقل مى‏نامند. گاه نيز مسئله عقل به معناى پيامدهاى تفكر است، آن حالت‏هايى كه براى انسان بر اساس تفكر و بر اساس تعقل پيش مى‏آيد. صبر و استقامت، تحمل، مسئله ضبط، مسئله دقت و مسائل مشابه، از آثار و پيامدهاى تعقل و تفكر است. در اين جمله امام (ع) مى‏فرمايد كه زنان در عقل ناقصند، به دليل تفسيرى كه به دنبالش مى‏آيد، نه منظور آنست كه مبدأ فكرى زن از نظر كمى يا كيفى كوچكتر يا كمتر از آن مرد است و نه حتى به معناى تفكر به معناى مصدرى است، بلكه منظور آن آثار است كه برخاسته از تفكر در زن به تناسب نيروهاى جسمانى و روحى‏اش اندك و ضعيف است، يعنى صبرش، استقامتش، تحملش، حافظه‏اش، دقتش. اگر كمبود اين سلسله مسائل در زن بر اساس تفاوتهاى موجود بين او و مرد باشد، به معناى آن نيست كه به زن اهانت شده يا مقام زن كمى پائين‏تر از آنچه كه هست معرفى شده است. اين هنوز آغاز بحث است ولى ناچارم كه بحث كافى و لازم را براى‏فرصت ديگرى بگذارم و يك جمع بندى مختصر از همين بحث كوتاه داشته باشم.

تفاوت‏هاى موجود بين زن و مرد از مقولات ارزشى و حقوقى نيست و قابل جعل نمى‏باشد و بهمين دليل نابرابرى‏هاى در قبول مسئوليت‏ها ايجاد مى‏كند و مسئله عقل، مسئله حظّ و مسئله ايمان در رابطه با همين ديد مطرح مى‏شود و امام سعى بر آن دارد كه سيما و شخصيت زن را آن گونه كه هست، آئينه‏وار ارائه بدهد، يعنى درست انگشت روى نقطه ضعفها بگذارد تا زن در جامعه اسلامى بتواند با جبران اين كمبودها اين خلأها را آن چنان پركند كه فاطمه‏وار و زينب‏وار نقش سازنده خود را در جامعه ايفا كند.

سخن آخر من اين است كه امام (ع) در شرايطى از مقام زن سخن مى‏گويد، از نقصان عقل و نقصان ايمان آنها سخن مى‏گويد كه همسرى چون فاطمه دارد. اگر ما توجه به همين اصل داشته باشيم، بسيارى از مسائل حل مى‏شود. در برابر ديدگان على (ع)، فاطمه بوده است و در شرايطى كه على (ع)، فاطمه را در زندگى ديده است، پس از سالها اين سخن را بر زبان مى‏آورد تا زنان جامعه با توجه به خلأها و كمبودها خود را به مقامى چون فاطمه و چون دخترش زينب برسانند.

حجة الاسلام و المسلمين عباسعلى عميد زنجانى‏


ارسال به : Add to google * Add to del.icio.us * Add to digg * Add to netvouz * Add to blinkbits * Add to technorati *Add to segnalo * Add to Yahoo * Add to reddit * Add to blinklist * Add to taggly

+| نوشته شده توسط احمد صالحی نژاد در یکشنبه 10 آبان1388 و ساعت 18:24       

  مشاوره در قرآن و نهج البلاغه

مقدمه

يكى از دستاوردهاى انقلاب اسلامى ايران، بازگشت به مفاهيم اصيل اسلامى و بهره‏گيرى از فرهنگ غنى و پوياى اسلام است.

از جمله مسائلى كه در فرهنگ اسلامى به آن اهميت فراوانى داده شده و در كتاب خدا و نهج البلاغه و احاديث اسلامى، پيرامون آن بحث و گفتگو به عمل آمده، مساله «مشاوره» و «اصطكاك افكار» و «تبادل نظرها» است، كه همه افراد جامعه، از شخصيت‏هاى بزرگ و معصوم گرفته تا آخرين فرد، مامور به اجراى آن مى‏باشند. هر چند انگيزه «مشاوره» در افراد معصوم، با انگيزه آن در ديگر افراد، متفاوت است، و اين حقيقت در طى تشريح آيات و سخنان «امام على» (عليه السلام) روشن خواهد شد.

اين رساله، مشروح سخنرانى نگارنده، در «دومين كنگره جهانى نهج البلاغه» است كه در ايام ميلاد امير مؤمنان در ماه رجب به سال 1402 ه. ق برابر هفدهم ارديبهشت ماه سال 1361 ه. ش برگزار گرديد و شخصيت‏هاى بزرگ و ارزنده‏اى از كشورهاى اسلامى نيز در آن شركت داشتند، و هر كدام پيرامون موضوعى از موضوعات «نهج البلاغه» سخن گفتند. هر چند موضوع سخن اين جانب در آن كنگره «مشاوره» از ديدگاه «امام على» (عليه السلام) در «نهج البلاغه» بود، اما براى تكميل مطلب، آيات مربوطه به «مشاوره» را نيز مورد بررسى قرار داديم، تا از اين طريق بهره بيشترى به خوانندگان گرامى برسانيم ولى براى رعايت اختصار از طرح‏احاديث مربوطه به «مشاوره» خواه از «امام على» (عليه السلام) در غير نهج البلاغه، و خواهاز سائر پيشوايان معصوم براى فشرده گوئى، خوددارى نموديم.

فهرست اجمالى مطالب، به قرار زير است: الف-  «مشاوره» در «قرآن» 1-  توضيح واژه‏هاى «مشاوره» و «امر» 2-  نظر «شورى» براى «پيامبر اكرم» (صلى اللّه عليه و آله) الزام آور نيست.

3-  مورد «مشاوره» كجاست 4-  «شورى» در امور مربوط به مردم است، نه امور الهى.

ب-  «مشاوره» در «نهج البلاغه» 1-  ارزش «مشاوره» و نظر خواهى.

2-  شرايط مستشار 3-  موقعيت امام در برابر نظر خواهى.

مشاوره در قرآن

1. قرآن كريم مى‏فرمايد: فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ.  در پرتو رحمت خدا، به آنان نرم خو شده‏اى هر گاه تند و سخت دل بودى، از دور تو پراكنده مى‏شدند، آنان را ببخش و براى آنان آمرزش بخواه، در كارها با آنان مشورت بنما و هر موقع تصميم گرفتى به خدا توكل كن كه خدا متوكلان را دوست دارد.» 2. و نيز مى‏فرمايد: فَما أُوتِيتُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ فَمَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ ما عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ وَ أَبْقى‏ لِلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَلى‏ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ. وَ الَّذِينَ يَجْتَنِبُونَ كَبائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَواحِشَ وَ إِذا ما غَضِبُوا هُمْ يَغْفِرُونَ. وَ الَّذِينَ اسْتَجابُوا لِرَبِّهِمْ وَ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ أَمْرُهُمْ شُورى‏ بَيْنَهُمْ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ. وَ الَّذِينَ إِذا أَصابَهُمُ الْبَغْيُ هُمْ يَنْتَصِرُونَ.        

«آنچه به شما داده شده است، كالاى زندگى اين دنياست و آنچه نزد خدا است، براى كسانى كه ايمان دارند و بر خداى خود توكل مى‏كنند، بهتر و پايدارتر است.

كسانى كه از گناهان بزرگ و عمل ناپسند دورى مى‏جويند و موقع خشم مى‏بخشند. كسانى كه نداى خداى را اجابت نموده و نماز را بپا مى‏دارند و كارهاى آنان ميان خود بر اساس مشورت است و از آنچه روزيشان كرده‏ايم انفاق مى‏كنند.

كسانى كه وقتى ستم ديدند، انتقام مى‏گيرند.» 3. خداوند مى‏فرمايد: وَ الْوالِداتُ يُرْضِعْنَ أَوْلادَهُنَّ حَوْلَيْنِ كامِلَيْنِ لِمَنْ أَرادَ أَنْ يُتِمَّ الرَّضاعَةَ وَ عَلَى الْمَوْلُودِ لَهُ رِزْقُهُنَّ وَ كِسْوَتُهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ، لا تُكَلَّفُ نَفْسٌ إِلَّا وُسْعَها، لا تُضَارَّ والِدَةٌ بِوَلَدِها وَ لا مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ وَ عَلَى الْوارِثِ مِثْلُ ذلِكَ، فَإِنْ أَرادا فِصالًا عَنْ تَراضٍ مِنْهُما وَ تَشاوُرٍ فَلا جُناحَ عَلَيْهِما وَ إِنْ أَرَدْتُمْ أَنْ تَسْتَرْضِعُوا أَوْلادَكُمْ فَلا جُناحَ عَلَيْكُمْ إِذا سَلَّمْتُمْ ما آتَيْتُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ.  «مادران، فرزندان خود را دو سال تمام شير مى‏دهند (اين) براى كسى است كه بخواهد دوران شيرخوارگى را تكميل كند، و بر آن كسى كه فرزند براى او متولد شده (پدر) لازم است خوراك و پوشاك مادر را بطور شايسته (در مدت شير دادن بپردازد حتى اگر طلاق گرفته باشد)، هيچ كس موظف به بيش از مقدار توانائى خود نيست، نه مادر (به خاطر اختلاف با پدر) حق ضرر زدن به كودك دارد و نه پدر، و بر وارث او نيز لازم است كه اين كار را انجام دهد (هزينه مادر را در دوران شيرخوارگى تأمين نمايد) و اگر آن دو با رضايت يكديگر و پس از مشورت بخواهند كودك را (زودتر) از شير باز گيرند، گناهى بر آنها نيست و اگر خواستيد دايه‏اى بر فرزندان خود بگيريد، گناهى بر شما نيست، به شرط اين كه حق گذشته مادر را بطور شايسته بپردازيد و از خدا بپرهيزيد و بدانيد خدا به آنچه انجام مى‏دهيد، بينا است».

الف-  توضيح و بررسى واژه‏هاى «مشورت» و «امر»:

1-  «مشاوره» در لغت عرب، «نظر خواهى از افراد طرف مشورت است».

«راغب» در «مفردات» مى‏گويد: «التّشاور و المشاورة، استخراج بمراجعة البعض الى البعض.» «الفاظ سه گانه، تشاور، مشاوره و مشوره كسب نظر از طريق مراجعه برخى بر برخى ديگر است.» لفظ «شورى» كه در آيه دوم وارد شده است، اسم است به معنى «مشاوره» و احيانا به معنى «اشاره كردن» و يا موضوعى كه پيرامون آن به مشاوره مى‏نشينند، به كار مى‏رود.  واژه «امر» در لغت عرب پنج ريشه دارد. و اگر به مناسبت‏هائى به يك رشته معانى ديگر منطبق گرديده همگى به خاطر يكى از اين پنج معنى است، و در حقيقت اين معانى به يكى از آنها بازگشت مى‏كند. بزرگ ريشه شناس فرهنگ عرب، «ابن فارس»، در فرهنگ خود كه براى شناختن ريشه معانى الفاظ نوشته است، چنين مى‏گويد: «امر» له اصول خمسة: الأمر من الأمور، و الأمر ضدّ النّهى و الامر النّماء و البركة، و المعلّم، و العجب.»  امر پنج ريشه دارد: 1-  امر چيز 2-  امر مقابل نهى 3-  امر رشد و بركت‏

4-  امر علامت 5-  امر شگفتى اين ريشه شناس بزرگ پس از نقل اين جمله، به موارد استعمال اين لفظ پرداخته است و در باره معنى دوم مى‏گويد: «و من هذا الباب الإمرة و الإمارة، و صاحبها امير، و مومر، قال ابن الأعرابى: امّرت فلانا اى جعله اميرا.»  و از اين قبيل است «امرة» و «امارة» يعنى حكومت و بدين سبب حاكم را امير مى‏گويند ابن اعرابى مى‏گويد: «امّرت فلانا» يعنى او را به اميرى برگزيدم.

بنا بر اين، معنى مستقيم «امر» حكومت نيست، و اگر هم احيانا در معانى قريب به حكومت به كار رود، به خاطر اين است كه دادن فرمان، با حكومت ملازم است، از اين جهت قاموس مى‏گويد: «امر مصدر «امر علينا» اذا ولىّ و الاسم الإمرة بالكسرة.»  «امر مصدر است به معنى فرمانروائى، مى‏گويند: «امر علينا»، وقتى فرمانروا شد، «امره» (به كسره) اسم است.» مقصود از «امر» در آيه، مطلق امور فردى و كارهاى اجتماعى است. يعنى همان معنى نخستين است كه «مقابيس» آن را يادآور شده، و اگر در اولين آيه مورد بحث آن را به خاطر قراينى تنها به «امور اجتماعى» تفسير كنيم، جهت ندارد كه آيه دوم را به آن معنى اختصاص دهيم، بلكه مقصود يك معنى وسيع است كه هر دو معنى در آن داخل مى‏باشند. عجيب است آنكه مى‏گويد: آيه وَ الَّذِينَ اسْتَجابُوا ناظر به امر «حكومت و سلطنت» است. چنانكه اكثر كلمه «امر» وارده در آيات قرآن ناظر به همين معنى است مانند كلمات يا أَيُّهَا،... لَيْسَ لَكَ مِنَ الْأَمْرِ...، قالَتْ يا أَيُّهَا، الْمَلَأُ أَفْتُونِي فِي أَمْرِي...، قالُوا نَحْنُ أُولُوا...، إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ... يُدَبِّرُ الْأَمْرَ...، وَ لا تُطِيعُوا أَمْرَ الْمُسْرِفِينَ...، وَ الْأَمْرُ يَوْمَئِذٍ لِلَّهِ،... بَدِيعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ و امثال آن.  زيرا اگر در اين آيات بپذيريم كه «امر» ناظر به «حكومت» است، به خاطر قراينى است كه لفظ را به آن سوق مى‏دهد مانند آيه 59، سوره نساء: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ. «از خدا اطاعت كنيد، و از پيامبر و فرمانروايان (صاحبان امر و نهى) خود، پيروى كنيد.» كه تكرار لفظ «اطيعوا» دليل بر اين است كه مقصود از آن صاحبان امر و نهى است. و همچنين است آيه: وَ لا تُطِيعُوا أَمْرَ الْمُسْرِفِينَ.  ولى هرگز در آيات ديگر لفظ امر به معنى حكومت نيست اينك بيان برخى از اين آيات: لَيْسَ لَكَ مِنَ الْأَمْرِ شَيْ‏ءٌ  مقصود از «امر» يكى از چهار سرنوشتى است كه در كمين مجرمان قريش قرار داشت و در طى دو آيه بر آن اشاره شده است: 1-  لِيَقْطَعَ طَرَفاً مِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَوْ يَكْبِتَهُمْ  دلهاى آنها را بسوزاند و نوميد سازد.

2-  لَيْسَ لَكَ عذاب كند.

3-  لَيْسَ لَكَ مِنَ ببخشد و بيامرزد

در اين زمينه مى‏فرمايد: «لَيْسَ لَكَ مِنَ الْأَمْرِ شَيْ‏ءٌ»، «اختيار هيچيك از اينها در دست تو (پيامبر) نيست.» اين آيه چه ارتباطى به حكومت و سلطنت دارد اگر شخصى به كسى بگويد: «اين كار ارتباطى به تو ندارد» مى‏توان گفت: «كار»، به معنى حكومت و سلطنت است روشنتر از آن، آيه قالَتْ يا أَيُّهَا الْمَلَأُ أَفْتُونِي فِي أَمْرِي ما كُنْتُ.  آيه مضمون گفتار ملكه سبا است. وى وقتى نامه سليمان به او رسيد، بزرگان كشور را جمع كرد و گفت: «افتونى في امرى» «مقصود از «امر»، همان حادثه و جريانى است كه براى او پيش آمده بود. و لذا در ذيل آيه مى‏گويد: قالَتْ يا أَيُّهَا الْمَلَأُ، «من در هيچ كارى بدون حضور و نظر شما تصميم نمى‏گيرم.» آرى «مشورت كننده» در اين مورد «حاكم» است، ولى اين دليل نمى‏شود كه امر به معنى «حكومت» است، زيرا اگر همين «ملكه سبا» در ازدواج خود، با اشراف كشور مشورت كرده بود، باز همان جمله را مى‏گفت.

روشن‏تر از همه آيه يُدَبِّرُ الْأَمْرَ است كه مقصود، «تدبير امور آفرينش است.» به گواه اين كه ما قبل آيه در باره خلقت زمين و آسمان بحث نموده است و اين جمله در سوره‏هاى متعددى وارد شده است.  از اين بيان مفاد آيه‏هاى ديگر نيز روشن مى‏شود-  و از مراجعه به آيات قرآن كه همين لفظ در آنها وارد شده است-  استفاده مى‏شود كه لفظ «امر» غالبا در همان معنى حادثه و جريان، به كار مى‏رود و اگر در مواردى از آن فرمان و دستور فهميده مى‏شود به خاطر قرينه‏اى است مانند: «اطيعوا» و غيره.

ب-  نظر شورى براى پيامبر الزام آور نيست

تا اين جا، با مفردات آيه آشنا شديم، اكنون وقت آن رسيده است كه در مفاد آيه وَ شاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ دقت كنيم. در اين آيه بايد به نكات زير توجه نمود: 1-  آيه خطاب به پيامبر است به گواهى الفاظ: «اعف»، «استغفر»، «شاور»، «عزمت»، «فتوكّل».

2-  هرگز پيامبر ملزم نيست از نظر شورى پيروى كند، بلكه پس از استماع سخنان آنان آنچه را مفيد و سودمند تشخيص داد، به آن عمل خواهد كرد. شورى فقط مى‏تواند نظر دهد، ولى «تصميم» و قاطعيت» و «انتخاب نظر» مربوط به خود پيامبر است. ممكن است پيامبر نظر يكى از دو جناح اقليت و اكثريت، و ياراى ثالثى را انتخاب كند كه با راى هيچ كدام تطبيق نمى‏كند، به گواه اين كه پس از جمله: «و شاورهم في الأمر» مى‏فرمايد: «فإذا عزمت فتوكّل على اللّه»، يعنى «هر موقع تصميم گرفتى بر خدا تكيه كن». اين جمله مى‏رساند كه تصميم نهايى و قاطع با خود پيامبر است.

در «تفسير جلالين» مى‏نويسد: «جمله-  فتوكّل على اللّه-  مى‏رساند كه پيامبر بايد بر خدا تكيه كنند نه بر شورى.» حالا اين سخن «جلالين» صحيح باشد يا نه، سرانجام تصميم نهائى با پيامبر است نه با نظر دهندگان.

در اين جا، اين سؤال پيش مى‏آيد: «اگر نظر شورى اعتبار قطعى ندارد، پس هدف از تشكيل آن چيست» پاسخ اين سؤال از مراجعه به متن آيه روشن مى‏گردد زيرا لفظ: فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ حاكى است كه گروهى از «صحابه»، خاطر پيامبر را آزرده ساخته، و مايه ناراحتى او را فراهم آورده بودند. از اين جهت خداوند به پيامبر دستور مى‏دهد كه از آنان درگذرد، نه تنها درگذرد، بلكه در باره آنان طلب آمرزش كند. پس به پيامبر دستور مى‏دهد كه در باره امور با آنان به مشاوره‏بنشيند، با در نظر گرفتن آزار و ايجاد ناراحتى آنان، جهتى جز «احياء شخصيت» آنها ندارد، تا از طريق مداخله دادن ايشان در امور از «ايذاء» آنان بكاهد، زيرا وقتى در جريان اوضاع قرار گرفتند و در پاره‏اى از موارد «روى تشخيص پيامبر»، نظرات آنان محترم شمرده شده، طبعا مايه سكوت و آرامش خاطر آنان فراهم مى‏گردد.

علاوه بر اين، مشاوره پيامبر يك نوع درس و سرمشق عملى است كه زمامداران و افراد واقع بين در تصميم‏ها و قراردادها و ديگر امور فردى و اجتماعى از مشاوره غفلت نكنند، زيرا بايد بدانند كه اصطكاك دو فكر، بسان اصطكاك دو سيم مثبت و منفى برق است، كه از آن نور و روشنى مى‏جهد، همچنان كه از پيوند و تلاقى افكار، افق كار، نورانى و روشن مى‏گردد.

سخنانى از بزرگان تفسير و سيره: نويسندگان اسلامى در تفسير اين آيه سخنانى دارند كه يادآور مى‏شويم: 1-  «ابن هشام» در «سيره» خود مى‏گويد: «مشاوره به خاطر ايجاد الفت ميان پيامبر و ياران او بود.»  2-  «طبرى» در «تفسير» خود مى‏گويد: «مشاوره پيامبر يك درس عملى بود، تا ديگران نيز از او پيروى كنند.»  3-  «شيخ مفيد» در بحث گسترده‏اى كه پيرامون «مشاوره پيامبر» انجام داده است، چنين مى‏گويد: «هدف از مشاوره تاليف قلوب آنان است، گذشته از اين، مى‏خواهد به آنان برساند كه در زندگى، پيش از تصميم بايد مشورت كرد».

ديگر اين كه در موقع مشاوره، دوست و دشمن، مستشار ناصح از مغرض، از هم شناخته مى‏شوند و پيامبر در موقع مشاوره مى‏تواند منافقان و مغرضان وبدخواهان خود را به خوبى بشناسد، چنانكه قرآن مجيد مى‏فرمايد: وَ لَوْ نَشاءُ لَأَرَيْناكَهُمْ فَلَعَرَفْتَهُمْ بِسِيماهُمْ وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فِي لَحْنِ الْقَوْلِ.  اگر مى‏خواستيم چهره‏هاى آنان را به تو نشان مى‏داديم و در شيوه سخن، آنان را خواهيد شناخت.» و لذا وقتى پيامبر پس از جنگ بدر پيرامون اسيران قريش با آنان سخن گفت، آنان نظريه مغرضانه‏اى مطرح كردند و قرآن به عنوان انتقاد از نظر آنان چنين مى‏فرمايد: ما كانَ لِنَبِيٍّ أَنْ يَكُونَ لَهُ أَسْرى‏ حَتَّى يُثْخِنَ فِي الْأَرْضِ تُرِيدُونَ عَرَضَ الدُّنْيا وَ اللَّهُ يُرِيدُ الْآخِرَةَ وَ اللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ.  «هرگز شايسته نيست كه پيامبر اسير بگيرد، مادامى كه قدرتمند نشده است، شما خواهان كالاى دنيا هستيد، خداوند خواهان آخرت مى‏باشد و خداوند قدرتمند و داناست.».  4-  «زمخشرى» مى‏گويد: اگر كسى كارى بدون مشورت سران عرب انجام مى‏داد، اين كار بر آنان سنگين و دشوار بود، از اين جهت پيامبر خدا مأمور به مشاوره با آنان گرديد.»  5-  «طبرسى» در «مجمع البيان» مجموع اين وجوه را به اضافه اين كه: «پيامبر مأمور بود كه در مورد جنگ با دشمن و آشنائى با فنون رزمى، مشورت كند.»  از مجموع سخنان بزرگان، كه پيرامون آيه بحث كرده‏اند، روشن مى‏گردد كه الزام پيامبر به مشاوره به جهت ياد شده در زير بوده است: 1. احياء شخصيت صحابه و جلب محبت و تاليف قلوب آنان.

2. ترسيم خط زندگى و اين كه امت در اين مورد از وى پيروى كنند.

3. شناخت منافقان و مغرضان.

4. انجام كار مهمى بدون مشورت با سران عرب مايه ناراحتى آنان بود و پيامبر را به استبداد متهم مى‏كردند.

5. مورد مشاوره مسائل مربوط به فنون رزمى است.

ج-  مورد مشورت كجا است

طبيعت مشورت ايجاب مى‏كند كه هاله‏اى از ابهام دور موضوع را گرفته باشد، و فرد «مشورت گر» مى‏خواهد كه در پرتو اصطكاك افكار، حجاب جهل را پاره كند تا سيماى حقيقت را مشاهده نمايد.

حالا اگر در باره موضوعى از نظر عقل و يا شرع كوچكترين ابهامى وجود نداشته باشد، و فرد به صورت قاطع نظر خود را بيان كند، و يا حكم موضوع مشورت از نظر «كتاب» و «سنت» روشن باشد، ديگر براى مراجعه به شورى و افكار عمومى، موضوعى باقى نمى‏ماند.

به عبارت ديگر: «مراجعه به شورى در جائى است كه در آن مورد، حكم روشنى از نص قرآنى و يا تنصيص نبوى نباشد ولى با وجود چنين نص، ديگر نوبت به شور نمى‏رسد.» قرآن مجيد، حدود مشورت را به روشن‏ترين وجه بيان مى‏كند و مى‏فرمايد: وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ... مَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالًا مُبِيناً.  «هرگز براى مرد و زن با ايمان، چنين اختيارى نيست كه در موردى كه خداوند و يا پيامبر نظر داده‏اند مخالفت كنند، هر كس با خدا و پيامبر او مخالفت كند، آشكارا گمراه شده است».

پيامبر اسلام، براى كوبيدن سنتهاى غلط از جانب خدا مأمور شد كه دختر عمه خود، «زينب بنت جحش» را به عقد غلام و پسر خوانده خود در آورده، هنگامى كه پسر خوانده وى همسر خويش را طلاق داد، باز پيامبر مأمور شد كه او را بگيرد، تا يكى ديگر از سنتهاى دوران جاهليت را بكوبد.

 در چنين مساله‏اى كه خدا و پيامبر نظر قاطع دادند، جاى مشورت و شورائى نيست و هرگز بر پيامبر و يا بر افراد امت صحيح نيست كه تنصيص الهى را كنار بگذارند، و دانش و بينش خود را روى هم بريزند و براى موضوع چاره جوئى كنند، زيرا پيش از آنان، خداوند آگاه و پيامبر واجب الاطاعه وى، در اين باره نظر داده‏اند وظيفه مسلمانان اين است كه اختلافات خود را به حضور پيامبر آورده و از او نظر خواهى كنند و نظر او را قاطع و نافذ تلقى كنند، زيرا به حكم آيه: وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى‏  داورى او، خطا ناپذير است. قرآن در آيه زير به چنين وظيفه‏اى تصريح مى‏كند: فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً.  «نه به خدا سوگند، به حقيقت مؤمن نخواهند بود، مگر اين كه تو را در اختلافات خود براى داورى برگزينند و از آنچه تو حكم مى‏كنى دلتنگ نشوند و در برابر داورى تو تسليم شوند.» پيامبرى كه نسبت به مؤمنان از خود آنها سزاوارتر است، چنانكه مى‏فرمايد.

«النَّبىُّ اوْلى‏ بِالْمُؤمِنينَ مِنْ انْفُسِهِمْ.»  قطعا نظر وى بر نظر آنان مقدم خواهد بود.

در يكى از نبردها، فرماندهان سپاه، نقطه‏اى را براى ستاد فرماندهى انتخاب نمودند. در اين موقع يكى از ياران پيامبر بنام «حباب» به رسول خدا گفت: «يا رسول اللّه ارأيت هذا المنزل، امنزلا انزلكه اللّه ليس لنا ان نتقدّمه و لا نتأخّر عنه، ام هو الحرب و الرّاى و المكيدة قال: بل هو الرّأى و الحرب و الرّاى و المكيدة.

فقال: يا رسول اللّه فإنّ هذا ليس بمنزل فانهض بالنّاس حتّى نأتي ادنى ماء من القوم.»  «اى پيامبر خدا آيا به فرمان خدا در اين نقطه فرود آمديد كه ديگر براى ما حق اظهار نظر نباشد، يا اين كه اين نقطه را براى نبرد با دشمنان صلاح ديديد پيامبر فرمود: موضوع قابل راى و اظهار نظر است. وى گفت: به نظر من بهتر است كه سپاه را حركت دهيد كه در كنار آب فرود آييم.» از اين بيان به خوبى استفاده مى‏شود كه مسلمانان دستورات پيامبر را بر دو نوع تلقى مى‏كردند: 1. دستورى كه نمى‏توان آن را تغيير داد، در اينجا بايد تسليم شوند.

2. دستورى كه مى‏توان آنرا در شورى قرار داد.

«واقدى» در «مغازى» خود چنين مى‏نويسد: «حبّاب بن منذر»، به «پيامبر اكرم»-  صلى اللّه عليه و آله-  چنين گفت: «فإن كان عن امر، سلّمنا و ان كان عن الرّأي فالتّأخير عن حصنهم.»  «هر گاه در اين مورد امر الهى و دستورى خاص است، ما سخنى نداريم و اگر از موارد اظهار نظر است كه مى‏توان آنجا نظر داد، بنظر ما صلاح اين است كه ستاد را از حدود قلعه دشمن عقب ببريم.»

د-  شورى در امور مردمى است، نه الهى

قرآن مجيد به روشنى مى‏فرمايد: وَ الَّذِينَ اسْتَجابُوا لِرَبِّهِمْ.  «امور مربوط به آنان بر اساس شورى است.» براى آگاهى از مفاد آيه دوم از بحث، نكته‏اى را يادآور مى‏شويم: دقت در عبارت وَ الَّذِينَ اسْتَجابُوا لِرَبِّهِمْ كه لفظ «امر» در آن به سوى «ضمير متصل» كه به مؤمنان بر مى‏گردد، اضافه شده است. و معناى آن چنين است كه در امور مربوط به خودشان مشورت مى‏كنند. ما را به مطالبى كه محققان علم كلام، در بحثهاى خود يادآور شده‏اند، متذكر مى‏سازد. آنان مى‏گويند در جامعه مسلمانان، امورى است «توقيفى» كه مربوط به خدا است، و غير او حتى «رسول» او نيز در باره آن حق اظهار نظر ندارد، و به اصطلاح خود رسول گرامى، «امر الهى» است، و تكليف آن را بايد خود خدا تعيين نمايد.

براى نمونه، دو مورد را يادآور مى‏شويم: 1-  «مسأله رسالت» و اين كه چه كسى بايد عهده‏دار اين مقام شامخ باشد، تعيين متصدى اين مقام مربوط به خداست، و جز خدا هيچ كس نمى‏تواند «نبى و پيامبر» او را تعيين نمايد. قرآن مجيد مى‏فرمايد: وَ إِذا جاءَتْهُمْ آيَةٌ قالُوا.  «خدا مى‏داند رسالت از جانب خويش را بر عهده چه كسى بگذارد».

يعنى به هيچ وجه نمى‏توان، خواه از طريق شورى، و خواه از راه ديگر، «رسول خدا» را معين نمود.

2-  «تشريع احكام» و «تحليل حلال» و «تحريم حرام»، همگى مربوط به خداست، و پيامبران گرامى، گيرندگانى هستند كه احكام الهى را از منبع وحى اخذ نموده و در اختيار مردم مى‏گذارند و هيچ گاه حق ندارند حكمى را تشريع كنند و يا تكليفى را دگرگون سازند.

قرآن در اين زمينه مى‏فرمايد: وَ إِذا تُتْلى‏ عَلَيْهِمْ آياتُنا بَيِّناتٍ قالَ الَّذِينَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنَا، ائْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هذا أَوْ بَدِّلْهُ قُلْ ما يَكُونُ.  گروهى كه به روز رستاخيز ايمان ندارند، مى‏گويند قرآنى غير اين بياور (يا احكام) آن را دگرگون ساز، بگو براى من چنين حقى نيست كه آن را از جانب خود دگرگون سازم».

از اين جهت، «شارع واقعى» نزد مسلمانان همان خدا است و پيامبران و امامان، بيانگران احكامى هستند كه از جانب خدا به آنان رسيده است. و اگر در برخى از اخبار وارد شده كه در نمازهاى چهارگانه، دو ركعت نخست «فرض اللّه» و دو ركعت اخير «فرض النّبيّ» است، معنى آن اين نيست كه او از پيش خود چنين كارى را انجام داده است بلكه مقصود اينست كه او درخواست دو ركعت نموده و خداوند با درخواست او موافقت فرموده است همچنين در چند مورد ديگر نيز در احاديث وارد شده است.  در برابر اين قسم از امور، موضوعاتى داريم كه مربوط به جامعه اسلامى است و گره آن بايد به دست خود افراد مسلمان گشوده شود، خواه از امور فردى باشد مانند: انتخاب همسر و يا شوهر. خواه از امور اجتماعى باشد، مانند جنگ و صلح با دشمن، تعيين شيوه جنگ، قطع روابط ديپلماسى با كشورهاى متخاصم يا تحديد آن و... مانند آنها كه همگى نياز به شورهاى سياسى نظامى دارد و هر اقدام عجولانه و بدون تبادل نظر سودمند نخواهد بود.

اين رشته از امور و مانند آنها دربست در اختيار جامعه با ايمان است، كه بايد با تشكيل شوراهاى نظامى و سياسى گره كار را بگشايند، خود پيامبر گرامى در دوران زمامدارى خود در چنين مواردى شوراهائى تشكيل داده و عملا مسلمانان را به اصل شورى و حدود آن آشنا ساخته است.

حالا اگر بدانيم كه موردى مربوط به خدا است و با اصطلاح، «امر الهى» است، نمى‏توانيم به اصل وَ الَّذِينَ اسْتَجابُوا لِرَبِّهِمْ تمسك نموده و در آن مورد اظهار نظر كنيم، زيرا فرض اين است كه مورد مشورت در جمله «و امرهم» داخل نيست، بلكه از موارد «امر الهى» است و اگر به طور يقين بدانيم مورد از مصاديق امرهم يعنى مربوط به خود مسلمانان است، مانند برقرارى روابط ديپلماسى با كشورهائى كه در گذشته با مسلمانان در حال تخاصم بودند، و با تزويج همسرى براى فرزند خويش، در اين صورت بدون شك با تشكيل شوراهاى خانوادگى و سياسى بايد مطالب را يكسره كرد.

و اگر در مواردى كه ندانيم كه آيا اين مورد مربوط به خدا است، و يا مربوط به مسلمانان است، و جدا مردد باشيم كه آيا بايد منتظر دستور الهى باشيم، يا اين كه خدا تصميم در اين مورد را به خود مسلمانان سپرده است، باز در اين حالت نمى‏توانيم به اصل ياد شده تمسك كنيم و نتيجه گيرى نمائيم، زيرا تمسك به اصل، فرع احراز موضوع آن است، و تا موضوع قاعده‏اى احراز نگردد، و تا قطعى نشود كه مورد بحث از مصاديق «امرهم» هست يا نيست، تمسك به قانون شورى بى معنى خواهد بود. براى روشن شدن مطلب به مثال زير توجه فرمائيد: «در آئين مقدس اسلام، «سركه» حلال و «شراب» حرام است، اگر روشن شود كه «مايعى سركه» است و يا «شراب» حكم آن مورد را به خاطر احراز موضوع، مى‏توانيم از قانون زير استنباط كنيم: «الخلّ حلال، و الخمر حرام.» «سركه حلال و شراب حرام است.» حالا اگر مايعى ميان اين دو مورد مردد شد، در چنين موقعيتى نمى‏توان به يكى‏از دو اصل استدلال نمود و حكم آنرا روشن ساخت، بلكه بايد در چنين مواردى سراغ دليل ديگرى برويم كه پيرامون شك در موضوع مورد نظر وارد شده است.

اين بحث اجمالى پيرامون «مشورت» در قرآن است اكنون به دومين بخش توجه فرمائيد:

بخش دوّم

نهج البلاغه و مساله شورى

«امير مؤمنان»-  عليه السّلام-  در نهج البلاغه، پيرامون شورا و مشورت سخن گفته و مجموع سخنان او را مى‏توان در چند بخش خلاصه نمود: 1. ارزش مشورت و نظر خواهى 2. با چه كسى به مشورت بپردازيم و شرايط مستشار 3. موقعيت امام در برابر نظر خواهى 4. استدلال بر خلافت از طريق شورا 5. نظر امام در باره شورائى كه خليفه اول برگزيد 6. نظر امام در باره شوراى شش نفرى خليفه دوم اينك ما به گونه‏اى فشرده پيرامون هر شش موضع سخن مى‏گوئيم:

1-  ارزش مشورت

«امير مؤمنان على»-  عليه السّلام-  در سرزمين «صفين» خطابه تكان دهنده‏اى خواند. در نيمه سخن امام، مردى برخاست و در عين ابراز فرمانبردارى و اطاعت آن حضرت را به گرامى ستود.

در اين موقع امام به سخن خود ادامه داد و در ضمن بيانات خود فرمود: «فلا تكلّمونى بما تكلّم به الجبابرة، و لا تتحفّظوا منّى بما يتحفّظ به عند اهل‏البادرة، و لا تخالطونى بالمصانعة، و لا تظنّوا بى استثقالا في حقّ قيل لى، و لا التماس اعظام لنفسى... فلا تكفّوا عن مقالة بحقّ، او مشورة بعدل، فإنّى لست في نفسى بفوق ان اخطى‏ء، و لا آمن ذلك من فعلى، الّا ان يكفى اللّه من نفسى ما هو املك به منّى، فإنّما انا و أنتم عبيد مملوكون لربّ لا ربّ غيره.»  «با من همان طور كه با گردنكشان سخن مى‏گويند سخن نگوئيد، و از هر نوع سكوت و موافقت كه با گروه خشمگين انجام مى‏گيرد، خوددارى كنيد، و در زندگى با من از هر نوع چاپلوسى دور باشيد. تصور نكنيد كه اگر حقى گفته شود براى من سنگين مى‏آيد، و يا من خواهان بزرگداشت خود هستم... پس، از حق گويى و مشورت واقع بينانه، خوددارى نكنيد زيرا من بالاتر از آن نيستم كه خطا نكنم و از خطا در كار خويش مطمئن و ايمن باشم، مگر از آنچه كه او بر آن از من مسلطتر است، باز دارد. من و شما بندگان و مملوك خدايى هستيم كه مالك و صاحب ماست و جز او صاحبى نيست.» در اين بخش از سخن «امام على»-  عليه السلام-  نكاتى است كه دو نكته را يادآور مى‏شويم: 1-  «امام»، ياران خود را چنان شجاع و دلير پرورش مى‏دهد كه آنان بتوانند هر چه را حق و حقيقت تشخيص دادند، بگويند، و به آنان اجازه مى‏دهد كه حقيقت را تك تك به امام برسانند.

همچنان كه جمله: «فلا تكفّوا عن مقالة بحقّ» اشاره به همين است و به آنان رخصت مى‏دهد كه در حوزه «مشورت» و «مشاوره» امام وارد شوند و به عدل سخن بگويند، چنانكه مى‏فرمايد: «او مشورة بعدل».

2-  نكته ديگر اين كه امام در اين سخن، خود را بالاتر از اين نمى‏داند كه خطا نكند و از اشتباه در كار خود ايمن و مطمئن باشد. اين سخن حق و راست مى‏باشد، اما از آن نظر كه او «انسان» و «بشر» است و طبيعت بشرى، با خطا و اشتباه همراه است و تا «عصمت الهى» نباشد، هر انسانى در معرض اشتباه و مسير لغزش‏ها قرار مى‏گيرد. اين نه تنها امام است كه به چنين حكمى محكوم‏است، بلكه تمام افراد معصوم و همه افراد بيمه از گناه و اشتباه، از آن نظر كه بشرند، در معرض چنين خطاها و اشتباهها قرار مى‏گيرند و سخن امام نيز روى اين اساس است. ولى با در نظر گرفتن «عصمت و مصونيت الهى»، چنين احتمالى در حق امام و ديگر معصومان منتفى خواهد بود. امام نيز به همين جهت بلا فاصله فرمود: «الّا ان يكفى اللّه من نفسى، ما هو املك به منّى.» امام در سخن خود از قرآن پيروى كرده است و قرآن در باره «پيامبر اكرم»-  صلّى اللّه عليه و آله-  و «حضرت يوسف» عليه السلام-  در يك آيه به دو شيوه سخن گفته و هر يك از شيوه‏ها ناظر به مقامى از مقامات آنان است. اينك به برخى از آيات اشاره مى‏شود: وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكَ وَ رَحْمَتُهُ، لَهَمَّتْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ أَنْ يُضِلُّوكَ وَ ما يُضِلُّونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ وَ ما يَضُرُّونَكَ مِنْ شَيْ‏ءٍ وَ أَنْزَلَ اللَّهُ عَلَيْكَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ، وَ عَلَّمَكَ ما لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ وَ كانَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكَ عَظِيماً.  «اگر كرامت و رحمت خدا بر تو نبود، گروهى از آنان مى‏كوشيدند تا ترا گمراه سازند و آنان جز خود، كسى را گمراه نمى‏كنند، و بر تو هيچ زيانى وارد نمى‏سازند و خدا قرآن و حكمت را به تو نازل كرده و آنچه كه نمى‏دانستى به تو آموخته است، و لطف و كرامت خدا براى تو بزرگ است.

» اين آيه گواه بر «عصمت پيامبر» است. جمله «لهمّت طائفة» يعنى گواه بر وجود زمينه لغزش در پيامبر است، ولى جمله «لو لا فضل اللّه عليك» گواه بر «عصمت الهى» است. و ذيل آيه نيز گواهى مى‏دهد كه «عصمت» از شاخه و نتايج درخشان علم او به عواقب گناه است.

 وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلَّا ما رَحِمَ رَبِّي. «هرگز نفس خويش را از تمايل به گناه پيراسته نمى‏سازم، همانا نفس كشاننده انسان به بديها و زشتيها است، مگر اين كه مورد رحمت حق قرار گيرد.» يوسف از آن نظر كه يك بشر خاكى است و با قواى نفسانى و تمايلات انسانى آفريده شده است، مشمول جمله: وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِي يعنى «نفس خود را پيراسته نمى‏سازم»، مى‏باشد. ولى از آن نظر كه مورد رحمت حق قرار گرفته و صيانت الهى دارد مشمول جمله وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِي است جمله «استثناء» حاكى است كه هر كسى مورد رحمت حق قرار گيرد، او از فرمان بد نفس در امان و شخص مصون از شر نفس، معصوم و بى‏گناه است. مفاد اين آيه را گر چه گروهى به «زليخا» نسبت مى‏دهند، ولى استاد بزرگوار «علامه فقيد طباطبائى»-  رحمة اللّه عليه-  با قراينى، احتمال داده‏اند كه مضمون آن مربوط به «حضرت يوسف»-  عليه السلام-  باشد.  در «قرآن مجيد» از اين نوع تعبيرها كه ناظر به جنبه‏هاى بشرى يك انسان است، هر چند ممكن است از ديده ديگر، معصوم و مصون از گناه و اشتباه باشد، فراوان است، از باب نمونه آياتى را يادآور مى‏شويم: قُلْ لا أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعاً وَ لا ضَرًّا إِلَّا ما شاءَ اللَّهُ.  بگو من براى خود سود و زيانى را مالك نمى‏شوم، مگر آنچه را كه خدا بخواهد.» جمله: لا املك لنفسى» ناظر به «مقام امكانى» پيامبر است كه مالك نبودن بر نفع و ضرر را بر او جايز مى‏شمرد ولى جمله: «الّا ما شاء اللّه»، ناظر به «صيانتى» است كه از جانب خدا در باره او انجام مى‏گيرد.

 وَ ما كُنْتَ تَرْجُوا أَنْ يُلْقى‏ إِلَيْكَ الْكِتابُ، إِلَّا رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ.  «هرگز اميدوار نبودى براى تو كتابى نازل گردد مگر بطور رحمت از پروردگار تو.»

وَ كَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا، ما كُنْتَ تَدْرِي مَا الْكِتابُ وَ لَا الْإِيمانُ وَ لكِنْ جَعَلْناهُ نُوراً، نَهْدِي بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا.  «اين گونه كتابى را به تو وحى

كرديم يا روحى به سوى تو فرستاديم، تو چنين نبودى كه بدانى كتاب و ايمان چيست ولى ما آن را نورى قرار داديم كه هر كس از بندگان خود را بخواهيم، هدايت مى‏كنيم.» جمله: «ما كنت...» در اين دو آيه به معنى اين است كه از آن نظر كه تو بشرى، قدرت آن را نداشتى كه از «كتاب» و «ايمان» آگاهى پيدا كنى.

با مراجعه به آيات قرآن و موارد استعمال جمله‏هاى «ما كنت» و «ما كان» روشن مى‏گردد مفاد اصلى آنها همان نفى شأن است مثلا «ما كنت» شأن تو نبود «ما كان» شأن او نبود 1-  وَ ما كانَ هذَا الْقُرْآنُ أَنْ يُفْتَرى‏ مِنْ دُونِ.  «شان قرآن نيست كه به غير خدا به كسى منتسب باشد.

2-  ما كانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ.  «شان خدا نيست كه براى آنان عذاب فرستد در حالى كه در طلب آمرزشند.» 3-  ما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُؤْتِيَهُ اللَّهُ الْكِتابَ وَ الْحُكْمَ وَ النُّبُوَّةَ، ثُمَّ يَقُولَ لِلنَّاسِ كُونُوا عِباداً لِي مِنْ دُونِ اللَّهِ.  «هيچ بشرى حق ندارد كه از جانب خدا به او كتاب و فرمانروائى و نبوت داده شود، پس بگويد كه به جاى خدا مرا بپرستيد.» آگاهى از معارف «كتاب» و «سنت» و «نهج البلاغه» به ممارست و آشنائى به زبان اين منابع الهى نياز دارد اين نه تنها قرآن و نهج البلاغه است كه براى خود لسان و زبانى دارند، اصولا آشنائى به مفاهيم يك مكتب الهى و ياانسانى بدون ممارست و پشتكار، بدون آگاهى از روش ظريف و عالى آن، از طريق سخن گفتن و شيوه استدلال آن امكان پذير نيست.

افراد بدون اطلاع، از «خاورشناسان» و مقلدان و سرسپردگان آنان، اين نوع آيات و احاديث را، گواه بر عدم عصمت و عدم ايمان پيامبر پيش از بعثت، و يا عدم آگاهى (در دوران جوانى)، قبل از نزول كتاب و افاضه نبوت مى‏دانند. آنان كه نو پردازانى هستند كه بدون آگاهى از الفباى قرآن و معارف اهل بيت، مى‏خواهند از معارف اين كتاب عظيم الهى آگاه شوند، و چنين مى‏انديشند كه در پرتو آشنائى با مفردات و گرامر زبان عربى مى‏توان در اقيانوس «علوم قرآن» و درياى «معارف نهج البلاغه» فرو رفت، ولى غافل از آنكه شناگرانى ناشى و غواصانى بى‏تجربه‏اند كه سرانجام در امواج سهمگين خطا فرو خواهند رفت و طوفان، لاشه بدن بى روح آنان را به كرانه‏اى خواهد افكند.  با ديگر سخنان امام پيرامون مشورت آشنا شويم: 1-  «من استقبل وجوه الاراء عرف مواقع الخطاء».  «هر كس به آراء گوناگون روى آورد، جاهاى خطا و اشتباه را در كار خود مى‏شناسد.» «الاستشارة عين الهداية و قد خاطر من استغنى برأيه.»  «مشورت عين راه‏يابى است، آن كس كه به فكر خود متكى گردد، خود را به مخاطره انداخته است.» 3-  «من استبدّ برأيه هلك و من شاور الرّجال شاركها في عقولها.»  «هر كس به راى خود استبداد ورزد، نابود مى‏شود و هر كس با مردان به مشورت بپردازد، از خرد آنان بهره مى‏گيرد.»

4-  «لا ظهير كالمشاورة.»  «كمك كارى مانند مشاوره نيست.» 5-  «لا مظاهرة اوثق من المشاورة.»  «معين و كمكى، استوارتر از مشورت نيست.» كلمات و سخنان امام پيرامون اهميت مشاوره، منحصر به آنچه كه در «نهج البلاغه» آمده است، نيست، بلكه مولف «غرر الحكم و درر الكلم»، دهها سخن ارزنده از امام پيرامون مشاوره نقل كرده است، ما در اين مقاله فقط به آنچه كه در نهج البلاغه آمده است اكتفا كرديم.

2-  با چه كسى به مشورت بپردازيم

شكى نيست كه «مشورت»، «اصطكاك دو فكر» است كه از «التفاء» آن دو، فكر «مشورت‏گر» نيرو مى‏گيرد، و قدرت درخشندگى خاصى پيدا مى‏كند.

از اين نظر انسان نبايد با هر فردى به مشورت بپردازد، چه از مستشارى كه از «عقل» و «خرد»، در «واقع بينى» و «حقيقت گرائى» و از ديگر فضائل انسانى دور و عارى باشد، نه تنها فكر آدمى، بارور نمى‏گردد، بلكه بى بهره و احيانا گمراه مى‏شود، از اين جهت امام، در فرمان تاريخى خود به «مالك اشتر» مى‏نويسند: «و لا تدخلنّ في مشورتك بخيلا يعدل بك عن الفضل و يعدك الفقر ، و لا جبانا يضعفك عن الامور، و لا حريصا يزيّن لك الشّرة بالجور، فإنّ البخل و الجبن و الحرص، غرائز شتّى، يجمعها سوء و الظّنّ باللّه.»

 «هرگز به حوزه مشورت خود، بخيلى كه ترا از نيكى و بخشش باز مى‏دارد و به فقر و بى چيزى تهديدت مى‏كند، راه مده. هرگز با افراد جبان و ترسو، مشورت منما كه اراده تو را سست كرده و تو را از قيام به امور نيك باز مى‏دارند. هرگز انسان حريص و آزمند را در جلسه مشورت وارد مكن زيرا (بر اثر داشتن طمع فراوان و انديشه سيم و زراندوزى) ستمگرى بر مردم را در نظر تو خوب جلوه مى‏دهد. بخل و ترس و آز و طبايع گوناگون انسانى هستند كه ريشه همه آنها بدگمانى به خدا است».

امام در اين فراز از نامه، استاندار خود را از مشاوره با سه گروه باز مى‏دارد و آنان عبارتند از:

 1. بخيل.

2. ترسو.

3. آزمند.

سپس ضرر مشورت با اين سه گروه را بيان مى‏كنند و اين كه: مشورت با فرد «بخيل»، انسان را از «بخشش» و «بزرگوارى»، و مشاوره با فرد «ترسو» آدمى را از «اقدام عاقلانه» به كارهاى نيك باز مى‏دارد. همچنان كه مشورت با «طمّاع» و «آزمند» هوس گردآورى سيم و زر را در انسان زنده مى‏كند و سرانجام «ستمگرى» را در نظر او خوب جلوه مى‏دهد.

جالب‏تر از همه اين كه از نظر روانى، براى هر سه غريزه، جهت جامع و وجه مشتركى را بيان مى‏كند و آن اين كه: «اگر فردى بخيل است به خاطر «بدگمانى» است كه به «خدا» دارد زيرا اگر بخيل از «انفاق مناسب» خوددارى مى‏كند، براى اين است كه تصور مى‏كند در اثر انفاق، ممكن است فقر بر او مستولى گردد و سرانجام در سختى و فشار قرار گيرد. اين فرد نمى‏داند كه خداوند رزاق است و روزى تمام انسانها بلكه تمام جانداران روى زمين بر عهده اوست آنجا كه مى‏فرمايد: وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ إِلَّا عَلَى اللَّهِ رِزْقُها.

«هيچ جاندارى در روى زمين نيست مگر اين كه روزى او بر عهده خداست.» «اگر فرد ترسو، خود و ديگران را از اقدام به كارهاى عاقلانه باز مى‏دارد، از اين نظر است كه مى‏ترسد در اين راه آسيبى به او برسد، ولى اگر خدا را خوب مى‏شناخت و مى‏دانست كه او حافظ و نگهبان انسانها است، و نگهبانانى براى صيانت انسانها مامور نموده است، چنين انديشه‏اى را به خود راه نمى‏داد آنجا كه مى‏فرمايد: قالَ هَلْ آمَنُكُمْ عَلَيْهِ إِلَّا كَما أَمِنْتُكُمْ.  «خدا بهترين نگهبان و او بخشنده‏ترين بخشندگان است.» إِنْ كُلُّ نَفْسٍ لَمَّا عَلَيْها حافِظٌ.  «براى هر انسانى نگهبان مخصوصى است.» وَ هُوَ الْقاهِرُ فَوْقَ عِبادِهِ وَ يُرْسِلُ عَلَيْكُمْ حَفَظَةً.  «و مقتدر و بالادست بندگان است و براى شما نگهبانانى اعزام مى‏كند.» اگر فرد حريص و آزمند مشاوران خود را به گردآورى سيم و زر، تشويق مى‏كند و احيانا به خاطر حرص بيشتر، ستمگرى را در نظر آنان نيك جلوه‏گر مى‏سازد، بخاطر همان انديشه باطلى است كه بخيل دارد و چنين تصور مى‏كند كه اگر دست به گردآورى ثروت نزند، ممكن است روزى فقير و بيچاره گردد.

3-  امام و مشاوران

امام با صراحت هر چه تمام‏تر، نظر مستشاران را آن گاه كه حق را بر خلاف گفته آنان تشخيص دهد، براى خود الزام آور نمى‏داند، و مى‏فرمايد: شما بايد نظردهيد و من در باره نظر شما بينديشم و آنچه را مصلحت ديدم، عمل كنم، آنجا كه به «ابن عباس» چنين مى‏گويد: «لك ان تشير علىّ و ارى، فإن عصيتك فاطعنى.»  «بر تو است كه نظر بدهى و من در باره آن بينديشم، هر گاه با تو مخالفت كردم، از من پيروى كن.

امام اين سخن را موقعى گفته‏اند كه «ابن عباس» نظر مى‏داد كه امام در آغاز كار، مخالفان خود را راضى سازد و «طلحه» و «زبير» را براى استاندارى «بصره» و «كوفه» نامزد كند و «معاويه» را در مقام و موقعيت خود تثبيت نماند، تا قلوب مردم آرام گيرد و موضوع بيعت به پايان برسد، در اين موقع، امام با افزودن جمله: «لا أفسد دينى بدنيا غيرى.» «دين خود را با دنياى ديگرى تباه نمى‏سازم.» جمله پيشين را بيان فرمودند.

اگر نظر افراد مورد مشاوره براى امام الزام آور نيست، براى اين است كه او بايد از حق پيروى كند، نه از افكار عمومى، نه از نظر مستشاران، و اگر مستشاران او مطالبى را در اختيار او گذارند او بايد آنچه را حق مى‏داند مورد عمل قرار دهد، نه آنچه را آنان گفته‏اند.

«شارح حديدى»  مى‏كوشد، علت لزوم پيروى از نظر امام را، برترى نظر امام و پختگى فكر و انديشه او تشريح كند. ولى مطلب از نظر مكتب بالاتر از اين است. بلكه متبوع بودن نظر امام به خاطر اين است كه، «امامت» و «پيشوائى» وى از جانب «خداوند» است، و چنين فردى علاوه بر كمالات شخصى و مزاياى‏روحى و عقلى، داراى «عصمت الهى» است. چنين صيانتى، او را از لغزش و خطا باز مى‏دارد، از اين جهت است كه مى‏فرمايد: «لك ان تشير علىّ و ارى فإن عصيتك فاطعنى.» «بر توست كه نظر بدهى و من در باره آن بينديشم، هر گاه با تو مخالفت كردم، از من پيروى نما.» و اگر هم مشورت مى‏كند به خاطر همان مصالحى است كه «پيامبر گرامى»-  صلوات الله عليه و آله-  مشورت مى‏نمايد.

از اين بيان حدود مشورت به روشنى آشكار مى‏گردد كه پيشواى اسلام اعم از «پيامبر» و «امام» و يا ديگر افراد، در صورتى مى‏توانند به تشكيل «شورى» دست زنند و موضوعى در اختيار شورى بگذارند كه در آنجا نظر قاطعى از جانب خداوند بيان نشده باشد و به اصطلاح موضوع يك «موضوع فرعى» باشد كه اهل شورى صلاحيت اظهار نظر داشته باشند. ولى در امورى كه از جانب خداوند، حكم قاطعى برسد، و يا خود پيامبر و امام نظرى را قاطعانه صادر كنند، چنين موضوعى از قلمرو مشورت بيرون بوده و هر نوع اظهار نظر، غلط و بى پايه خواهد بود.

«امام امير مؤمنان»-  صلوات اللّه عليه-  طى سخنان خود با «طلحه» و «زبير» كه انتظار داشتند، امام در تمام امور با آنان مشورت كند، چنين مى‏فرمايد: «فلمّا افضت إلىّ، نظرت إلى كتاب اللّه و ما وضع لنا و امرنا بالحكم به فاتّبعته، و ما استنّ النّبيّ-  صلّى اللّه عليه و آله-  فاقتديته، فلم احتج في ذلك إلى رأيكما، و لا راي غيركما و لا وقع حكم جهلته فاستشير كما و اخوانى المسلمين و لو كان ذلك لم ارغب عنكما و لا عن

غيركما.»  «هنگامى كه زمام را به دست گرفتم، به كتاب الهى نگريستم و از خطوط و احكام آن پيروى نمودم و سنتهاى پيامبر را ناديده نگرفته، من به راى شما و غير شما نيازمند نشدم، موضوعى پيش نيامد كه حكم آنرا ندانم تا با شما و ديگر برادران مسلمان‏مشورت نمايم و اگر چنين موضوعى پيش مى‏آمد، از مشورت شما و غير شما روى بر نمى‏گرداندم».

جمله «و لا وقع حكم» يعنى «حكمى و موضوعى واقع نشده»، به صراحت ما را به حدود مشورت، و موارد آن راهنمائى مى‏كند.

4-  استدلال امام بر خلافت خود از طريق شورى

يگانه خليفه‏اى كه در اسلام، با اكثريت قريب به اتفاق «مهاجر» و «انصار» انتخاب گرديد، «امام امير مؤمنان على»-  عليه السلام-  بود. در تاريخ خلافت اسلامى اين موضوع كاملا بى سابقه است، و هم چنين ديگر براى آن نظيرى نيامد. در اين ميان «معاويه» (كه از مدتها قبل اساس حكومت و امپراطورى خود را در «شام» پى‏ريزى كرده بود و عداوت ريشه‏دار و ديرينه‏اى با خاندان پيامبر داشت) از انتخاب «حضرت على»-  عليه السلام-  براى خلافت به وسيله مهاجر و انصار آگاه گرديده، سخت ناراحت شد و حاضر به بيعت با امام نگشت. نه تنها با امام بيعت ننمود، بلكه او را به قتل و كشتن «عثمان» و حمايت از قاتلان او، متهم كرد.

«امام على»-  عليه السلام-  براى اسكات معاويه، و براى اين كه همه نوع درهاى عذر را به روى او ببندد، در يكى از نامه‏هاى خود، يادآور مى‏شود كه همان افرادى كه با «ابو بكر» و «عمر» و «عثمان» بيعت كردند، با من نيز بيعت كرده‏اند. هر گاه خلافت آنان را از اين نظر محترم مى‏شمارى كه مهاجر و انصار با او بيعت كرده‏اند، اين شرط در خلافت من نيز موجود است. اينك متن نامه امام: «انّه بايعنى القوم الدّين بايعوا ابا بكر و عمر و عثمان على ما بايعوهم عليه، فلم يكن للشّاهد ان يختار، و لا للّغائب ان يردّ. و انّما الشّورى للمهاجرين و الانصار فإن اجتمعوا على رجل و سمّوه اماما كان ذلك (للّه) رضى، فإن خرج عن امرهم خارج، بطعن او بدعة، ردّوه الى ما خرج منه، فإن ابى قاتلوه على اتّباعه غيرسبيل لمؤمنين.»  «همان افرادى كه با ابو بكر و عمر و عثمان بيعت كرده بودند، با من نيز بيعت كردند، در اين صورت براى حاضر در مدينه حق انتخاب امام ديگر، و براى غائب از مركز شورى، حق رد نظريه آنان نيست. عضويت در شورا از آن مهاجر و انصار است، هر گاه آنان بر امامت و پيشوائى فردى، اتفاق نظر پيدا كردند و او را امام ناميدند، اين كار مورد رضايت (خدا) خواهد بود، اگر فردى از مردان آنان از طريق ايراد و سرپيچى خارج شود، او را به آنچه از آن خارج شده است، باز مى‏گردانند و اگر امتناع ورزيد، با او نبرد مى‏كنند، زيرا او از غير راه مؤمنين پيروى كرده است.

»  هدف امام از اين نامه، جز اسكات و بستن راه هر نوع بهانه جوئى و غرض ورزى و به اصطلاح «مجادله بوجه احسن» چيز ديگرى نيست، زيرا «معاويه» مدتها استاندار «عمر» و پس از وى استاندار عثمان در سرزمين شام بود، و آنها را خليفه رسول خدا و خود را نماينده خلفاء مى‏دانستند. امام يادآور مى‏شود كه هر گاه احترام به خلافت آنان به خاطر اين بود كه آنان از طرف مهاجر و انصار، انتخاب شده بودند، عين همين انتخاب در باره امام به طور واضح و كامل انجام گرفته است، ديگر دليلى ندارد يكى را محترم شمرده، ديگرى را رد كند.

«امام على»-  عليه السلام-  از طريق مجادله كه در قرآن مجيد به آن امر شده است، افكار و مخالفت «معاويه» را با خلافت خويش، محكوم كرده و سخن خود را بر اساس احتجاج با اصل مسلم در نزد طرف استوار ساخته و مى‏گويد: «كسانى كه با ابى بكر و عمر و عثمان بيعت كردند، با من نيز بيعت نمودند، در اين صورت چرا خلافت مرا به رسميت نمى‏شناسى» حقيقت مجادله جز اين نيست كه آنچه طرف مخالف، محترم مى‏شمارد، پايه استدلال قرار داده شود، تا وى روى مبناى اعتقاد محكوم گردد.

بنا بر اين، اين نامه هرگز گواه بر آن نيست كه امام روش حكومت اسلامى را پس از درگذشت «رسول خدا»-  صلّى اللّه عليه و آله-  روش شورائى مى‏داند، و انتخاب خليفه را از طريق شوراى «مهاجر» و «انصار» يك امر صد در صد صحيح مى‏شناسد، و عقيده درونى امام نيز همين است، كه بايد خليفه بطور مطلق از طريق شوراى «مهاجر» و «انصار» برگزيده شود، و هرگز مسأله امامت يك مساله انتصابى نيست، بلكه يك مساله انتخابى است.

هر گاه هدف امام اين بود، نبايد نامه خود را با گفتگو از بيعت خلفاى سه گانه آغاز كند، بلكه بايد بدون گفتگو از خلافت آن سه نفر، سخن خود را چنين آغاز مى‏نمود: «مهاجر و انصار با من بيعت كردند و هر فردى كه آنان با او بيعت كردند پيشواى مسلمانان خواهد بود». امام در جمله‏هاى بعد فرمود: «فإن اجتمعوا على رجل، و سمّوه اماما كان ذلك (للّه) رضى.» «اگر بر مردى اجتماع و اتفاق نظر پيدا نمودند، و او را راهبر خواندند، آن امام مورد رضايت الهى است.» آن نيز احتجاج روى عقيده طرف مخالف است و لفظ «للّه» در چاپهاى «عبده» بين پرانتز قرار دارد. يعنى اشاره به اين كه وجود اين لفظ در نامه، مورد شك و ترديد است.  در حقيقت امام مى‏فرمايد: «هر گاه مسلمانان براى پيشوايى فردى اتفاق نظر پيدا كردند، يك چنين كار مورد رضاست، يعنى مورد رضايت «امت كنونى» است و همين كار در باره من نيز انجام گرفته است، ديگر چرا در بيعت با من مخالفت مى‏ورزى» نخستين كسى كه با اين نامه براى اثبات نظريه «اهل تسنن» استدلال كرده است، «شارح حديدى» يعنى ابن ابى الحديد است. وى روى غفلت از قراينى كه در خود نامه و ديگر خطبه‏هاى نهج البلاغه وجود دارد، با اين خطبه به استوارى‏نظريه اهل تسنن استدلال نموده و گفتار امام را به صورت امرى جدى كه نشان دهنده عقيده امام است، تلقى نموده است.  دانشمندان شيعه هر موقع به شرح اين نامه رسيده‏اند، مطلبى را كه ما يادآورى كرده‏ايم، بازگو نموده‏اند.

«احمد كسروى نيز در بخشى از نوشته‏هاى خود  به اين نامه چسبيده و آنرا گواه بر بى پايگى عقيده شيعه گرفته است. «كسروى» كه در اواخر عمر بازيچه اجانب شده و دعوى رهبرى داشت و اصول و فروع اسلام را پايان يافته مى‏دانست، چرا در اين مساله اظهار نظر مى‏كند آيا جز اين كه مى‏خواهد بر هر دو طرف ضربه بزند تعجب بيشتر از كسانى است كه پس از اين دو نفر گفتار آنان را تكرار نموده و آن را به صورت يك كالاى تازه، به بازار فريب خوردگان عرضه مى‏دارند. ديگر نمى‏دانند كه در هر عصر و زمانى «آئين تشيع» مراقبانى دارد كه مشت مغرضان را باز كرده و راز آنان را فاش مى‏سازند.

نقل متن نامه از كتاب «وقعه صفين».

گواه ديگر بر اين كه نامه به عنوان احتجاج بر اساس مسلمات طرف، تنظيم گرديده است، جمله‏هائى است كه مرحوم «سيد رضى»-  جامع نهج البلاغه-  حذف نموده ولى در كتابى كه او اين نامه را از آن نقل كرده است، موجود است.

و شيوه رضى در گردآورى خطبه‏ها و نامه‏ها و سخن‏هاى امام اين است كه قسمت‏هاى حساس نامه را نقل كرده، و قسمت‏هاى ديگر كه به نظر او حساس نيست، حذف مى‏نمايد. وى بيشتر روى زيبائى جمله توجه دارد، و به اصطلاح آنچه از نظر فصاحت و بلاغت ممتاز مى‏باشد، در مد نظر مى‏آورد.

نامه مورد بحث را «نصر بن مزاحم منقرى» متوفاى سال 312، كه 147 سال،قبل از تولد «سيد رضى»  در گذشته است، در كتاب معروف خود «وقعه صفين»، در صفحه 29 (طبع مصر) آورده است. كه ما به برخى از اين قسمت‏هاى حذف شده اشاره مى‏كنيم: 1-  امام نامه خود را چنين آغاز مى‏كند: «امّا بعد: فإنّى بيعتى بالمدينة لزمتك و انت بالشّام، لإنّه بايعنى الدّين...» «بيعت (مهاجر و انصار) از من در مدينه در حالى كه تو در شام بودى بر تو حجت را تمام كرده و الزام آور است (و فرد غائب حق اعتراض بر تصميم حاضران ندارد)...» 2-  در ذيل نامه دارد: «و انّ طلحة و الزّبير بايعانى ثمّ نقضا بيعتى و كان نقضهما كردّ هما فجاهدتهما على ذلك حتّى جاء الحقّ و ظهر امر اللّه و هم كارهون فادخل فيما دخل فيه المسلمون.

«طلحه و زبير با من بيعت نمودند، سپس بيعت خود را شكستند. و شكستن بيعت آنان بسان رد ابتدائى آنهاست (و هرگز نمى‏تواند به موضوع خلافت من خدشه‏اى برساند) و من با هر دو نبرد كردم تا حق فرا رسيد. (و در جاى خود قرار گرفت) و امر الهى پيروز گرديد، در حالى كه آنان ناراضى بودند، پس در آنچه كه مسلمين به آن داخل شده‏اند، داخل شو.» 3-  به اين جمله نيز توجه نمائيد «و قد اكثرت في قتلة عثمان فادخل فيما دخل فيه المسلمون ثمّ حاكم القوم الىّ احملك و ايّاهم على كتاب اللّه فامّا تلك الّتى تريدها فخدعة الصّبىّ عن اللّبن.» «در باره قاتلان عثمان زياد سخن گفتى، پس در آنچه مسلمانان وارد شده‏اند، وارد شو، پس موضوع قتل عثمان را مطرح ساز من تو و آنان را به سوى كتاب آسمانى رهبرى مى‏كنم و مطابق قرآن داورى مى‏نمايم. آنچه تو مى‏خواهى مانند خدعه‏اى است كه كودك شيرخواره را با آن فريب مى‏دهند».

«معاويه» از «امام» چه مى‏خواست معاويه از امام به گواهى نامه‏هائى كه «سليم بن قيس» در «اصل» نقل كرده است،  مى‏خواست كه امام قبلا قاتلان عثمان را به ايشان تحويل دهد و او انتقام خون عثمان را از آنها بگيرد، سپس خود با پيروان شامى خويش با وى بيعت كنند. امام يك چنين درخواستى را كه به منظور متوقف ساختن على-  عليه السلام-  از هر نوع تصميم در باره شاميان پيشنهاد مى‏شد، جز خدعه و حيله چيز ديگرى نمى‏داند.

آغاز و انجام نامه به روشنى، گواهى مى‏دهد كه اين نامه يك نامه «احتجاجى» در برابر طرف «معاند» است، نه فرد حق بين و هرگز در چنين موقعى لازم نيست كه امام بر اساس معتقدات خود سخن بگويد، بلكه لازم است كه روى معتقدات و مسلمات طرف مقابل، احتجاج و استدلال نمايد، با توجه به اين نكته نمى‏توان گفت كه اين نامه بيانگر عقيده واقعى امام مى‏باشد. بحث مفصّل ديگرى در باره در شوراى سقيفه است كه در خور موقعيت و فرصت ديگرى است.

و السلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته.

جعفر سبحانى


ارسال به : Add to google * Add to del.icio.us * Add to digg * Add to netvouz * Add to blinkbits * Add to technorati *Add to segnalo * Add to Yahoo * Add to reddit * Add to blinklist * Add to taggly

+| نوشته شده توسط احمد صالحی نژاد در یکشنبه 10 آبان1388 و ساعت 18:24       

  راز نماز در نهج البلاغه

حجة الاسلام على دوانى‏

در نمازم خم ابروى تو با ياد آمد

حالتى رفت كه محراب به فرياد آمد

حافظ

نخستين نمازگزار

سخن از راز نماز در نهج البلاغه و رابطه اين فريضه بزرگ الهى با على عليه السلام، پيشواى عظيم الشأن ما و گوينده نهج البلاغه است، كه يكى از جالب‏ترين مباحث اين كتاب با عظمت را تشكيل مى‏دهد. نماز، نخستين حكم الهى بود كه چند روز پس از بعثت پيغمبر خاتم، حضرت محمد بن عبد اللَّه صلى اللَّه عليه و آله و سلم توسط جبرئيل امين از جانب خداوند صادر گرديد و پيغمبر با تعليم پيك وحى، آن را معمول داشت. بدين گونه كه پيك وحى الهى، جبرئيل امين، چند روز بعد از آن كه پيغمبر به مقام نبوّت رسيد، براى دومين بار بر آن حضرت نازل گرديد و آبى از آسمان آورد و طريقه وضو گرفتن و نماز گزاردن و ركوع و سجود را به پيغمبر آموخت.

بنا بر اين، نماز اين فريضه بزرگ الهى و عاليترين فرمان خداوند عالم كه بهترين حالت يك انسان با ايمان و بنده خدا در پيشگاه الهى است، نوبر احكام اسلام است و از همين‏جا نيز بايد قدر آن را دانست و به اهميت آن پى برد.

نكته جالب توجه اينست كه پس از پيغمبر، نخستين كسى كه از مردان آن را به پا داشت على عليه السلام و آنهم در سن نه سالگى بود كه در خانه پيغمبر به سر مى‏برد و چون پيغمبر وضو گرفت او نيز وضو گرفت و همين كه رسول خدا به نماز ايستاد، آن وجود مقدس هم در آن سن و سال، پشت پيغمبر (ص) خدا ايستاد و در پشت سر على عليه السلام هم تنها خديجه بود كه به عنوان اولين زن به نماز ايستاد و باپيغمبر (ص) نماز جماعت گزاردند. و اولين اقامه نماز، هم به جماعت بود، جماعتى اين چنين كه پيغمبر (ص) در جلو و على پسر بچه نه ساله در پشت سر آن حضرت و خديجه، همسر پيغمبر در پشت سر على (ع). مى‏بينيد كه على عليه السلام سراينده نهج البلاغه، چه رابطه‏اى با نماز، اين دستور عالى آسمانى دارد كه شش سال پيش از بلوغ و قبل از همه، آن هم در پشت سر پيغمبر (ص) و براى نخستين بار به عنوان وظيفه دينى كه پيغمبر ختمى مرتبت از جانب خداوند مأمور به انجام آن شده است، آن را معمول داشت. پس على عليه السلام نخستين نمازگزار اسلام است

نماز در نظر على (ع)

به طورى كه ديديم على عليه السلام نخستين پيشواى معصوم و امام بر حق ما و نماينده خدا و جانشين بلا فصل حضرت ختمى مرتبت (ص) اولين نمازگزار اسلام است، آنهم شش سال قبل از بلوغ از اين رو مى‏بايد چنين انسان بى‏نظيرى، رابطه خاصى با نماز بزرگترين فريضه الهى، داشته باشد. على كه در قبله مسلمين متولد شده، و در نه سالگى و به عنوان اولين پيرو اسلام و براى نخستين بار در پشت سر پيغمبر خاتم نماز گزارده، به طور قطع بيش از هر مسلمان ديگرى، قدر نماز، نخستين فريضه الهى، را مى‏داند و به آن اهميت مى‏دهد.

به طورى كه نوشته‏اند، حال على عليه السلام به هنگام نماز چنان بود كه در يكى از جنگهاى تيرى به پاى آن حضرت اصابت كرد و هر چه كردند نتوانستند آن را در آورند. چون خبر به پيغمبر دادند فرمود بگذاريد على مشغول نماز شود سپس تير را از پاى او در آوريد زيرا على (ع) در آن هنگام، چنان محو تماشاى جمال حق است كه كاملا از خود بى خود مى‏شود. چنين كردند و تير را از پاى على (ع) در آوردند و او متوجه نشد، و زمانى به خود آمد كه از نماز فراغت يافته بود، و آن گاه در خود احساس درد كرد:

هر كه چيزى دوست دارد جان و دل بروى گمارد

هر كه محرابش تو باشى سر ز عشقت برندارد

سعدى‏

همچنين در يكى از شبهاى مخوف جنگ صفين «ليلة الهريز» كه آتش جنگ برافروخته شده بود و از هر سو مانند باران تير مى‏باريد، ديدند كه على عليه السلام رو به قبله ايستاد و مشغول نماز شد. پس از نماز، پرسيدند يا امير المؤمنين اين چه وقت نماز خواندن بود و على (ع) فرمود: اصلا اين جنگ براى چيست جز اين است كه مى‏خواهيم ظلم و فساد را ريشه كن كنيم تا نماز و احكام الهى چنانكه بايد، اقامه گردد

خوشا نماز و نياز كسى كه از سردرد

به آب ديده و خون جگر طهارت كرد

حافظ

شهيد محراب

على عليه السلام، سراينده نهج البلاغه و قهرمان قهرمانان جهان، شاگرد لايق و تربيت شده پيغمبر اسلام است كه فرمود: «نور چشم من نماز است.» على كه در تمام دوران حيات پيغمبر اسلام همچون سايه دنبال رسول خدا بود، چگونه مى‏تواند به نماز تا آن حد كه معمول مى‏داشت، اهميت ندهد مگر او به تمام معنى مقلد پيغمبر خاتم نبود مگر نه اينست كه در نهج البلاغه و در كردارش همه جا پيغمبر (ص) را اسوه و مقتداى خويش قرار مى‏دهد، و حاضر نيست سرموئى از گفتار و كردار پيغمبر (ص) تخطى كند آرى مولود كعبه و خانه‏زاد خدا و اولين نمازگزار اسلام و قهرمانى كه در ميدان جنگ و حساسترين لحظات زندگى، نماز را بر هر كار ديگرى ترجيح مى‏دهد و حاضر نيست لحظه اول وقت آن را كه ثوابى چون دريا دارد به تأخير بيندازد، سرانجام نيز در خانه خدا، مسجد كوفه و در محراب عبادت و به هنگام نماز با شمشير زهرآلود، ضربت خورد و فرق مقدسش شكافت و با آن ضربت شربت شهادت نوشيد.

على (ع) در آن حالت، يعنى پس از ضربت خوردن، با فرق شكافته فرمود «فزت و ربّ الكعبة» به خداى كعبه كه در آن متولد گرديدم و قبله مسلمانان جهان است، از اين كه مى‏بينم در خانه خدا نيز ضربت خوردم و شهيد مى‏شوم، سرافرازم.

در نمازم خم ابروى تو با ياد آمد

حالتى رفت كه محراب به فرياد آمد

آرى، على (ع) آن مظهر تقوا و فضيلت، على، آن انسان ما فوق انسان، آن نمونه اعلاى آفرينش، پس از پيغمبر خدا و نمازگزار نخستين اسلام، آغاز كارش در خانه خدا بود، و پايان كارش نيز در خانه خدا به سر رسيد. بدين گونه، على عليه السلام در جهان اسلام نخستين شهيد محراب است

نهج البلاغه و نماز

امير المؤمنين على عليه السلام در نهج البلاغه در موارد عديده‏اى از نماز، اين فرمان بزرگ الهى و محبوب مورد علاقه‏اش كه براى هيچ عملى بمانند آن ارج نمى‏نهاد، سخن به ميان آورده و اهميت آن را يادآور شده است.

1-  از جمله در آغاز خطبه 199 كه موضوعات مهم اسلامى را به اصحابش وصيت مى‏نمايد و نسبت به انجام دادن آن‏ها سفارش مى‏كند، مى‏فرمايد: نماز را چنانكه بايد برپا داريد و در حفظ و اداى آن كوشا باشيد، و هر چه بيشتر به جا آوريد و به وسيله آن به خداوند تقرب جوئيد، زيرا كه خداوند در قرآن مى‏فرمايد: نماز فريضه‏اى است كه در وقت معين بر اهل ايمان واجب شده است. آيا پاسخ دوزخيان را نشنيده‏ايد كه وقتى طبق گفته خداوند در قرآن از آنها مى‏پرسند: «چه چيز شما را به دوزخ افكند» مى‏گويند: ما از نمازگزاران نبوديم.

نماز، گناهان را مانند ريزش برگ درختان مى‏ريزد، و همچون رهايى چهارپايان از بند، انسان را رها مى‏سازد. رسول خدا-  صلى اللَّه عليه و آله و سلم-  نماز را به چشمه آب گرمى تشبيه فرمود كه بر در خانه مردى باشد و شبانه روز، پنج نوبت از آن شستشو كند، كه در اين صورت ديگر چركى در بدن وى باقى نخواهد ماند.

مقام و اهميت نماز را مردانى از مؤمنين مى‏دانند كه زينت كالاى دنيا و فرزندى كه نور چشم انسان است، و ثروت و دارائى، آنها را به خود مشغول نمى‏دارد چنانكه خداوند در قرآن مجيد فرموده است: مردانى هستند كه تجارت و داد و ستد دنيا آنها را از ياد خدا و اقامه نماز و پرداخت زكات باز نمى‏دارد.

با اين كه خدا، بهشت را به پيغمبر مژده داده بود از بس نماز مى‏گزارد، خود را به رنج انداخته بود، و در اين كار نظر به اين آيه شريفه داشت: خانواده‏ات را فرمان ده نماز بگزارند، و خويشتن نيز بر انجام آن شكيبا باش.

از اين رو پيغمبر هم خانواده خود را به انجام اين فريضه بزرگ الهى وادار مى‏كرد و خود نيز با بردبارى به اداى آن مى‏پرداخت .

2-  در عهدنامه‏اى كه براى محمد بن ابى بكر نوشت و او را روانه مصر نمود تا فرمانرواى آنجا باشد، از جمله دستورهائى كه به او داد فرمود: نماز را در اوقاتى كه براى آنها تعيين شده به پاى دار و به خاطر اين كه بى‏كارى و فرصت و وقت دارى، پيش از وقت آن را به جاى نياور، و به بهانه اين كه كار دارى، آن را به تأخير نينداز و اين را بدان كه تمام كارهايت پيرو نمازت مى‏باشد .

به طورى كه مى‏بينيد، مولاى متقيان و سرآمد نمازگزاران مسلمين به فرمانگزار جوان خويش محمد بن ابى بكر دستور مى‏دهد كه نماز را چه افرادى و چه به جماعت بر هر كار ديگرى اعم از شخصى و كشورى و لشكرى مقدم بدارد و آن را در اول وقت ادا كند، و حق ندارد به بهانه كار يا گرفتارى آن را به تأخير بيندازد، يا به دليل اين كه كارى ندارد، پيش از وقت انجام دهد. بلكه بايد طبق دستور خدا و پيغمبر عمل كند و به ميل خود جلو و عقب نيندازد.

3-  نيز در فرمان مشهور مالك اشتر كه پس از شهادت محمد بن ابى بكر در مصر او را به فرمانروائى كشور باستانى مصر منصوب داشت و بايد آن را جهان بينى على عليه السلام دانست، مى‏فرمايد.

هنگامى كه برخاستى و خود را مهيا ساختى تا با مردم نمازگزارى، نماز را چندان طولانى مخوان كه مردم را پراكنده سازى و سريع و تند هم مخوان كه آن را تباه كنى.

زيرا در ميان مردمى كه با تو نماز مى‏گزارند، كسانى هستند كه عليل و بيمار و ناتوانند، يا گرفتارى و كار دارند. من از پيغمبر-  صلى اللَّه عليه و آله-  هنگامى كه مرا براى تبليغ اسلام به يمن مى‏فرستاد پرسيدم: چگونه با مردم نماز گزارم پيغمبر (ص) فرمود: با آنها مانند ناتوان‏ترينشان نمازگزار، و حال مؤمنين را رعايت كن .

4-  در كلمات قصار آن حضرت در اواخر نهج البلاغه، آن پيشواى عالى‏مقام معصوم و برگزيده خدا، پنج حكم بزرگ الهى را بدين گونه توصيف مى‏كند: نماز وسيله تقرب و نزديك شدن هر پارسائى به خداست، و حج، جهاد افراد ناتوان است.

هر چيزى زكات دارد و زكات و پاك كردن بدن، روزه گرفتن است. جهاد زن هم خوب شوهر دارى كردن مى‏باشد .

5-  در نامه‏اى كه به حارث همدانى از ياران نامدارش مى‏نويسد از جمله‏

مرقوم مى‏دارد: در روز جمعه، مسافرت نكن تا بتوانى در نماز جمعه شركت كنى، مگر اين كه كار واجبى (مانند جهاد) در راه خدا انجام دهى، يا به سراغ كارى بروى كه شرعا معذور باشى.  6-  در خطبه (131) از جمله مى‏فرمايد پروردگارا من نخستين كسى هستم كه به حق رسيد و آن را شنيد و پذيرفت. به طورى كه جز رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله هيچ كس در نماز بر من پيشى نگرفت .

7-  از همه جالب‏تر اينست كه در شب بيست و يكم ماه مبارك رمضان، لحظه‏اى پيش از آنكه جان به جان آفرين تسليم كند، ضمن وصيت تاريخى خود به فرزندان گراميش، امام حسن و امام حسين عليهما السلام از جمله مى‏فرمايد: خدا را، خدا را كه برپا داشتن نماز را از ياد نبريد، زيرا نماز ستون دين است .

مى‏دانيم كه امير المؤمنين (ع) در اينجا به سخن پيغمبر (ص) نظر داشته كه فرموده است: نماز ستون دين است كه اگر پذيرفته شد، ساير اعمال نيز بتبع آن پذيرفته مى‏شود و اگر مقبول نيفتاد ساير اعمال ديگر بندگان هم مردود شناخته مى‏شود .

نتيجه كلام اين كه على عليه السلام در شب قدر يعنى بهترين شبهاى سال، در حال نماز، ضربت خورد و در شب قدر هم با سفارش به اهميت مقام نماز و ديگر اركان اسلام، چشم از جهان ظلمانى فرو بست و روح بلند پروازش به ملكوت اعلا پرواز كرد. گوئى در آن حال، زبان دل نورانيش، به مضمون اين ابيات لسان الغيب شيراز گويا بود:

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

و اندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند

چه مبارك سحرى بود و چه فرخنده شبى‏

آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند

من اگر كامروا گشتم و خوشدل چه عجب

مستحق بودم و اينها به زكاتم دادند

هاتف آن روز بمن مژده اين دولت داد

كه بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند

در پايان سخن، بسيار بجاست كه رباعى زيبا و پرشور فيلسوف نامى و حكيم ربانى جلال الدين محقق دوانى را كه از حكما و دانشمندان بلند آوازه اسلام در سده نهم هجرى و قبلا از علماى عامه بوده و در اواخر عمر، شيعه شده است بياوريم و آن را هديه شيفتگان مولاى متقيان على (ع) كنيم:

اى مصحف آيت الهى رويت

وى سلسله اهل ولايت مويت‏

سرچشمه زندگى لب دلجويت‏

محراب نماز عارفان ابرويت‏


ارسال به : Add to google * Add to del.icio.us * Add to digg * Add to netvouz * Add to blinkbits * Add to technorati *Add to segnalo * Add to Yahoo * Add to reddit * Add to blinklist * Add to taggly

+| نوشته شده توسط احمد صالحی نژاد در یکشنبه 10 آبان1388 و ساعت 18:23       

  زندگينامه شريف رضى

نام او «محمد» و كنيه اش «ابوالحسن» و لقبش «رضى» يا «شريف رضى» است. البته او در ميان فارسى زبانان به «سيّد رضى» شهرت دارد.

«سيّد رضى قدّس سرّه » در سال 359 هجرى قمرى در شهر بغداد، به دنيا آمد.

پدر او، «ابو احمد حسن بن موسى» است كه به «طاهر اوحد ذوالمناقب» لقب يافته است. او سيّدى بزرگوار و مايه افتخار دودمان پيامبرصلّى الله عليه و آله و سلّم ، شخصيتى بلند مرتبه، مردى شريف و نجيب، با تدبير و مورد احترام همگان بود. پدرِ «سيّد» همچنين مسئول نظارت بر شكايات مردم و سرپرستى حاجيان و زائران خانه خدا و رسيدگى به حال سادات دودمان ابوطالب بود.

مادر «سيّد رضى قدّس سرّه » نيز بانويى علوى و همنام جدّه اش حضرت فاطمه عليها السّلام بود. او زنى بزرگ و با فضيلت بود. گويند: شيخ مفيدقدّس سرّه ، سرآمد فقهاى شيعه و مرجع عاليقدر آن روزگار، كتاب «احكام النساء» (احكام بانوان) را به خاطر او نوشت.

نسب «سيّد رضى قدّس سرّه » با پنج واسطه به امام كاظم عليه السّلام مى رسد. اجداد «سيّد» تا امام كاظم عليه السّلام همگى از نيكان و خوبان و بزرگان سادات بودند.

او كودك خردسالى بيش نبود كه به همراه برادرش سيّد مرتضى درس و تحصيل را آغاز كرد. ماجراى شروع تحصيل اين دو برادر بسيار شنيدنى است. اگر خسته نمى شوى برايت تعريف مى كنم:

چند سالى بيشتر از عمر سيّد رضى و سيّد مرتضى نگذشته بود كه مادرشان تصميم گرفت آن دو را نزد عالم پرآوازه شهر، «شيخ مفيد» ببرد تا فرزندانش از دانش او بهره گيرند و علوم اسلامى را از محضرش بياموزند. براى همين دست پسران كوچك خود را گرفت و به طرف محل درس «شيخ مفيد» به راه افتاد. «شيخ مفيد» طبق معمول در مسجد «بُراثا» واقع در محله شيعه نشين بغداد، «كرخ» براى انبوه شاگردان خويش درس مى گفت و آنان را از خرمن دانش خود بهره مند مى ساخت. ناگهان بانوى با وقار و محترمى وارد مسجد شد. او كه دست دو كودك خود را گرفته بود نزديك شيخ آمد و پس از عرض سلام، گفت: «من همسر طاهر ذوالمناقب هستم و اين دو كودك فرزندان من هستند. آنان را نزد شما آوردم تا علم دين را به آنها بياموزيد.» شيخ مفيد با شنيدن سخن مادرِ آن كودكان، اشك از ديدگانش جارى شد و مدّتى گريست. سپس به احترام آن بانوى با وقار و فرزندان عزيزش از جاى برخاست و چنين گفت: «من شب گذشته حضرت فاطمه زهراعليها السّلام ، دخت گرامى پيامبر خداصلّى الله عليه و آله و سلّم را در خواب ديدم در حالى كه دست امام حسن عليه السّلام و امام حسين عليه السّلام را گرفته بود. حضرت آن دو را نزد من آورد و بعد از سلام چنين فرمود: «اين دو پسران من هستند. به آنها دانش دين بياموز.»

اينگونه بود كه خواب «شيخ مفيد» تعبير شد و او با كمال رضايت و اشتياق مسئوليت تعليم و تربيت سيّد رضى و سيّد مرتضى را پذيرفت. همنامى مادرِ اين دو كودك با حضرت فاطمه عليها السّلام و اينكه او از نسل حضرت فاطمه عليها السّلام بود بيش از پيش بر اهميّت خواب شيخ مفيد مى افزود.

سيّد رضى و سيّد مرتضى هيچگاه لطف و محبت شيخ مفيد را در حق خويش فراموش نكردند. آن دو همواره استاد پر ارج خود را احترام مى نمودند و با آنكه در آينده از استادان ديگرى نيز بهره مند شدند اما شيخ مفيد نزد آنان از احترام خاصّى برخوردار بود.

شهر بغداد در آن هنگام يكى از بزرگترين مراكز علم و دانش بود. هر دانشجو و شاگرد با استعدادى مى توانست با استفاده از امكانات علمى شهر، مراحل تحصيل و كمال را بى وقفه طى كند. نويسنده «من» و برادرش نيز از فضاى علمى و دانشمندان شهر نهايت استفاده را مى بردند و علوم اسلامى را به سرعت در كلاس درس استادان بزرگ مى آموختند.

 «شريف رضى» در كنار تحصيل علوم دينى، گهگاه اشعارى نيز مى سرود. با آنكه كمتر از ده سال سن داشت اما اشعار زيبا و دلنشينش همه را شگفت زده كرده بود. در نُه سالگى قصيده اى در مدح پدر عاليقدرش سرود. پدر «سيّد» به شكرانه استعداد بى نظير فرزندش جايزه اى به او داد؛ اما «سيّد» نپذيرفت و گفت: «پدر جان! من اين قصيده را به عشق داشتن پدرى چون تو سرودم نه براى گرفتن پاداش و جايزه». در همان سن و سال قصيده زيبايى نيز در سوگ يكى از استادان خود كه چشم از جهان فرو بسته بود، سرود و با اين كار از استاد خود قدردانى نمود.

سنش به سى سال نرسيده بود كه آوازه شعرش در همه جا پيچيد؛ آنچنانكه «صاحب بن عَبّاد» ـ از وزيران و سياستمداران آن دوران ـ كه اطلاعات گسترده اى در زمينه شعر و شاعرى داشت ـ شخصى را به بغداد فرستاد تا نسخه اى از اشعار «سيّد رضى» را براى او تهيه كند. در آن هنگام «سيّد» فقط بيست و شش سال داشت. او با آگاهى از كار «صاحب بن عباد» شعر زيبايى در ستايش قلم و صفات نيك «صاحب» سرود و تصميم گرفت آن شعر را براى او بفرستد؛ اما از ترس آنكه مبادا كسى بپندارد «سيّد» در اين كار چشم داشتى داشته، از فرستادن آن خوددارى نمود.

علاقه «سيّد رضى» به شعر و شاعرى وصف ناشدنى است. گاه با خواندن يك شعر زيبا آنچنان احساس شوق و شادى مى كرد كه همه مشكلات را به فراموشى مى سپرد و در دنياى خيالات شاعرانه خويش، غوطه ور مى گشت.

فقط شعر زيبا هم نبود كه او را اينچنين به وَجد مى آورد. آيات قرآن كريم و سخنان گهربار پيامبر اسلام صلّى الله عليه و آله و سلّم و اهل بيت عليهم السّلام نيز تأثير عجيبى بر دل او مى گذاشتند. وقتى در كنار چشمه سار نورانى قرآن و سخنان پيشوايان بزرگ دين مى نشست، حال خوشى پيدا مى كرد؛ آنچنانكه ديگر حاضر نبود به راحتى دست از مطالعه بردارد و به كار ديگرى بپردازد. به خاطر همين علاقه بود كه در سى سالگى ـ با داشتن كارهاى فراوان ديگر ـ قرآن را حفظ كرد.

«سيّد» شش سال پس از نوشتن نهج البلاغه در سال 406 هجرى قمرى در چهل و هفت سالگى به رحمت ايزدى پيوست و دار فانى را وداع گفت. مردم بغداد با شكوه فراوان پيكر پاك اين عالم وارسته را تشييع كرده و پس از نماز بر جنازه مطهرش، او را در خانه خودش در محله «كَرخ» به خاك سپردند.


ارسال به : Add to google * Add to del.icio.us * Add to digg * Add to netvouz * Add to blinkbits * Add to technorati *Add to segnalo * Add to Yahoo * Add to reddit * Add to blinklist * Add to taggly

+| نوشته شده توسط احمد صالحی نژاد در یکشنبه 10 آبان1388 و ساعت 18:20       

  داستانى از نهج البلاغه

انديشه فردا

جـمعيت دنبال جنازه موج مى زد. مسلمانان از زن و مرد لا اله الاّ الله گويان پيكر مردى عرب را تـشييع مى كردند. عدّه اى مويه مى كردند، گروهى بر سر و سينه مى زدند. دسته اى نـيـز آرام و بـى صدا اشك مى ريختند و تعداد كمى هم انديشمندانه سر در جيب تفكّر فرو برده و به عاقبت كار خويش مى انديشيدند:
ـ كه سرنوشت ما چگونه رقم خواهد خورد؟
ـ مرگ ما چه هنگام فرا خواهد رسيد؟
ـ در لحظه مرگ به چه عملى مشغول خواهيم بود؟
در مـيـان خـيـل جمعيت ، پيشواى مسلمين و اميرالمؤ منين على بن ابى طالب با چهره اى مصمم و جـدّى ديـده مـى شـد. امـام چـون هميشه هم نشينِ آه بود و اطرافيان مولا غرق در تماشاى او و حـالات عـرفـانـى اش . گـاه دسـتى به تابوت گرفته و قدمى به جلو برمى داشتند و گـاه از تـابـوت فـاصـله گـرفـتـه و مـحـو تـمـاشـاى عـظـمـت و سـادگـى امام ، لب به تهليل و تكبير مى گشودند.
هـر چـه جـنـازه بـه گـورسـتـان نـزديـك مـى شد، جمعيت مشايعت كننده بيشتر مى شد و آواى مـسـلمانان در كوى و برزن شهر مى پيچيد. آن ها كه قصد شركت در اين مراسم را نداشتند نيز با ديدن مولاى متّقيان ، سراسيمه به سوى جمعيت مى دويدند.
در مـيـان ايـن هـمـه آوا و غـوغـا، مردانى چند، كودك وار به گرد هم حلقه زده و با سخنانى بـيـهـوده و گـزاف مـى خـنـديـدند. به ناگاه مردى از آنان با صداى بلند قهقهه اى زد و صدايش ‍ به گوش مولا رسيد.
مـولا، مـرد را بـه آرامـى نزد خود فراخواند. گروه زيادى از مردم به دور مولا جمع شدند. مولا رو به مرد كرد و فرمود:
((كَاَنَّ اثوتَ فشا عَط غَفِْنا كُتِبَ و كَاَنَّ اگ قَّ فش ا عَط غَفِْنا وَجَبَ.))
(اى مرد چگونه مى خندى ) گويا مرگ در دنيا بر غير ما نوشته شده و پندارى كه حق بر ديگران لازم گشته است .
سحر كلام مولا همه را تسخير كرد، جمعيت سكوت كردند، جنازه از رفتن بازايستاد، چرا كه جنازه بر دوشان نيز محتاج شنيدن سخنان زيباى امام بودند. مولا ادامه دادند:
((وَ كَاَنَّ الَّذى نَرى مِنَ الاَْمْواتِ سَفَرٌ عَمّا قَليلٍ اِلَيْنا راجِعُون ))
گويا مردگانى كه هر روز (پيش چشمان شما) به ديار آخرت سفر مى كنند، پس از مدتى كوتاه (به دنيا) و به نزد ما بازمى گردند!!
((نُبَوِّؤُهم اَجْداثَهُم و نَاءكُلُ تُراثَهُم كَاَنّا مُخَلَّدُونَ بَعْدَهُمْ!))
و مـردگـان را در قـبـرهـايـشـان مـى گـذاريـم و مـال و امـوال آنـان را مـى خـوريـم . چـنانچه گويى ما پس از آنان تا ابد در اين دنيا زنده خواهيم بود.
((ثُمَّ نَسينا كُلَّ واعِظٍ وَ واعِظَةٍ وَ رُمينا بِكُلِّ جائِحَةٍ.))(145)
آنگاه زنان و مردانى را كه مرگشان پند دهنده بود به كلّى از ياد برديم و به هر آفت و زيانى گرفتار آمديم .
مـردم مـحـو سخنان مولا شده بودند و از اين همه سخنِ حكمت آميز كه در كلماتى كوتاه بيان شد در شگفت بودند.
مـردى كـه آن خـنـده نـابـه جـا را مرتكب شده بود سخت به فكر فرو رفت و بُغضى زيبا گلويش را فشرد. ديگراثرى ازآن خنده هاى بى معنا دراو ديده نمى شد.
لب هـاى امام كه از سخن بازايستاد. جمعيت لا الهَ الاّ اللّه گويان به سوى قبرستان حركت كردند. مرد نيز با جدّيتى تمام به آنان پيوست . او به تابوت مى نگريست و به فردا مى انديشيد، فردايى كه در انتظار همه ماست .


ارسال به : Add to google * Add to del.icio.us * Add to digg * Add to netvouz * Add to blinkbits * Add to technorati *Add to segnalo * Add to Yahoo * Add to reddit * Add to blinklist * Add to taggly

+| نوشته شده توسط احمد صالحی نژاد در یکشنبه 10 آبان1388 و ساعت 18:18       

آخرین مطالب ارسالی

آثار و بركات روزه
پاسخ‌هايى به قرآن ‌ستيزان
كنايه ‌هاى قرآنى در فرهنگ ايرانى
مقام و شخصيت زن از ديدگاه نهج البلاغه
مشاوره در قرآن و نهج البلاغه
راز نماز در نهج البلاغه
زندگينامه شريف رضى
داستانى از نهج البلاغه
دنيا زدگى از نگاه نهج البلاغه
سيماى مديران در آيينه نهج‏البلاغه
نهج‏البلاغه و خبرهاى غيبى
لطايف قرآنى
زيارتگاه قرآنى
با قرآن در زندان
ضرب ‌المثل‌هاى قرآني: «فاتحه الكتاب» در فرهنگ عاميانه

عضويت در سايت
  خوش آمديد.كاربر [ميهمان]

نام کاربری :
کلمه عبور :


رمز عبورم را فراموش کرده ام.
عضویت در سایت


جستجو در سايت

براي جستجو در تمام مطالب واژه‌ كليدي‌ مورد نظرتان را وارد کنيد :


سايت هاي برتر
دایرکتوری تبادل لینک ایران
سایت موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان
موسسه اطلاع رسانی شهید آوینی
خبر گزاری قرآنی ایران
مركز جهانى اطلاع رسانى آل البيت
دین و اندیشه
زندگی زیباست
پايگاه فرهنگي و اطلاع رساني افق نوين


وبلاگ هاي برتر
..:: یا رب 121 ::..
دریای هدایت الهی
سوز عشق
ساحل عرفان
به خدا می آید مهدی فاطمه
ناگفته های تصویری 8 سال دفاع مقدس
مرکز قرآنی امام سجاد(ع) ورامین
شاید این جمعه بیاید
ISLAMIC BLOG
اسراری شگفت از بندگی
مذهبی
گروه تواشیح و همخوانی شمیم بهشت
اناالحق
جدیدترین اخبار از آبیترین تیم دنیا
شناخت شیعه در اینتر نت
وبلاگ عشق دو عالم مولا علی (ع)
پارس قرآن
گلبر گی از باغ زیبای قرآن
از معرفت تا شعر
سروش وحی
آرشيو پيوندها

بخش ویژه و امکانات دیگر

اضافه به علاقه منديها    خانگي سازي وبلاگ    تماس با مدير وبلاگ    ذخيره صفحه    لينك Rss



SEO MONITOR
PING SERVICES



لينك به ما

پایگاه فرهنگی و اطلاع رسانی شایسته


وبلاگ هاي برگزيده


صفحه نخست | فید مطالب | افزودن به علاقمندیها | ارسال مقالات شما | پیشنهادات و انتقادات شما

All Rights Reserved 2008-2012 © by : shayesteh.blogfa.com

هر گونه كپي برداري از سايت با ذكر منبع به همراه لینک جهت ترويج فرهنگ اسلامي مجاز مي باشد

پايگاه فرهنگي و اطلاع رساني شايسته

free Islamic Blog