<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>پایگاه فرهنگی و اطلاع رسانی شایسته</title>
<link>http://shayesteh.blogfa.com/</link>
<description>دین و اندیشه</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 01 Nov 2009 14:54:03 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>مقام و شخصيت زن از ديدگاه نهج البلاغه </title>
<link>http://shayesteh.blogfa.com/post-1601.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;«الحمد للَّه الّذى جعلنا من نفس واحدة و خلق منها زوجها و بثّ منهما رجالا كثيرا و نساء و الصّلاة و السّلام على اشرف بريّته و خاتم أنبيائه حبيب اله العالمين ابى القاسم محمّد (ص) و على آله الطّيّبين الطّاهرين المعصومين. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;با درود به محضر امام امت و با درود به رزمندگان سلحشورمان در جبهه‏هاى شرف و اسلام و با درود به رزمندگان غيور و افتخار آفرينمان و با درود به ارواح پاك شهداى اسلام و شهداى گلگون كفن جنگ تحميلى. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;موضوع سخن ما مقام و شخصيت زن از ديدگاه نهج البلاغه است. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;يكى از دوستان، ضمن توصيه و تأكيد مى‏گفت: در بحثمان در اين زمينه توجه داشته باشيد كه جمعى از خانمها در محفل و مجلس شركت دارند. من از همين نكته سخنم را آغاز مى‏كنم كه گويى مسأله زن در نهج البلاغه آن چنان نيست كه بتوان بى‏پرده و باز آن را مطرح كرد چنانكه حتى خوديها نيز باور كرده‏اند كه زن در نهج البلاغه آن چنان كه بايد مطرح شود مورد توجه قرار نگرفته، و احيانا سخن دشمنان را به نظر مى‏آورد كه آنچه در نهج البلاغه در اين باره آمده است با كرامت زن، با مقام انسانى زن، متناسب نيست. البته اگر ما با اين ديد مسئله را بررسى كنيم، دشوار است كه بتوانيم به نتيجه برسيم. اما خوشبختانه، بحث به مقدار لازم شكافته شده و ماآن چنان آمادگى را داريم كه موضوع را به دور از جوّهاى انحرافى دنبال كنيم. قبل از آن كه سخنان امام بزرگ (ع) را در زمينه مقام و شخصيت زن مطرح كنم، ناگزيرم چند موضوع را تذكر بدهم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مسئله اول، موضوع دنباله روى از جوّهاى كاذبى است كه احيانا در باره برخى از مسائل اسلامى بوجود آمده و يا خواهد آمد. براى اين كه با يك مثال، مقصودم را رسانده باشم و از مطلب بگذرم، شما را بياد شرايط جنگ بين المللي اول مى‏اندازم كه در آن شرايط، وقتى بخشى از دنيا، عليه امپراطورى عثمانى كه بناحق اسم حكومت اسلامى را يدك مى‏كشيد، بسيج شده بود، و مسلمانان يعنى عثمانى‏ها بعنوان انسان‏هاى خشن در دنيا مطرح بودند، ناگزير موجى عليه السلام بعنوان آيين خشن و آيين شمشير و زور و اسلحه مطرح بود. مى‏بينيم در آن شرايط انحرافى، قلم‏هاى نويسندگان و فكر متفكران اسلامى ما بيش از آن حد كه لازم است پيش مى‏رود و اسلام را بدون توجه به آن بعدهاى لازم خشونت آميزش-  كه خشونت در برابر خشونت است، خشونت در برابر ظالم و متجاوز است، خشونت در برابر استعمار و استثمار است-  با سيمايى از صلح و صفا ترسيم مى‏كند و در نتيجه تصويرى غلط از اسلام ارائه مى‏شود. فكر ميكنم همين يك مثال كافى باشد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مبادا ما در مسأله زن از ديدگاه اسلام و يا از ديدگاه نهج البلاغه، مرتكب چنين انحراف بزرگى بشويم، به جهت جوّسازى‏هايى كه غرب در اين زمينه عليه اسلام و يا غربزده‏هاى ما عليه نهج البلاغه كرده‏اند، ما هم براى دفاع از حيثيت و دفاع از كيان خود، مسائلى از اسلام را مطرح كنيم كه از اسلام نيست. حالت تدافعى داشتن در تحليل مسائل، همواره اين ورطه و اين فاجعه را به دنبال دارد. بررسى مسائل اسلامى بايد به گونه آزاد باشد و به دور از اين گونه جوّها و جوّسازى‏هاى انحرافى. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اگر ما مقام و شخصيت زن را از ديدگاه نهج البلاغه بررسى مى‏كنيم، بايد الزاما اين بررسى به دور از اين نوع تفكرات انحرافى و فشارها و تحميل‏ها باشد، ما از اين نحوه و كيفيت بررسى‏ها صدمات بسيار ديده‏ايم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نكته ديگر در آغاز بحثم، تذكر اين مطلب است كه نهج البلاغه برگردانى از قرآن است. يعنى محتوا همان محتواى قرآن است كه امير المؤمنين على (ع) آن را در قالبى نوين و ديگر ريخته است. نهج البلاغه چيزى جز آنچه در قرآن آمده است، ارائه‏نكرده است فقط با اين تفاوت كه قرآن بصورتى كلى براى تمام عصرها و نسلها سخن گفته است، اما نهج البلاغه اين مسائل كلى را در رابطه با ملتى مطرح كرده است و به ما راه را نشان داده است كه مسائلى كلى قرآن را چگونه مى‏شود در زمينه يك ملت به مطالعه گذاشت و با زندگى يك جامعه آن را تطبيق كرد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امام (ع) در بررسى‏هاى خود در زمينه مسائل اسلامى، سعى بر آن دارد كه اين ضوابط كلى اسلامى قرآنى را در مورد امتى كه با آن درگير است تطبيق دهد. خواه ناخواه، در اين تطبيق دادن، ابعاد نارسايى‏ها و كمبودهاى آن جامعه به چشم مى‏خورد، يعنى آنچه كه در جامعه، مانع از انطباق اصول كلى اسلام است، مورد توجه امام قرار مى‏گيرد. علل و عواملى كه مانع از تطبيق و اجراى احكام كلى الهى مى‏شود مورد نظر قرار مى‏گيرد و به همين جهت مى‏بينيم كه نهج البلاغه بيشتر به انتقاد مى‏پردازد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اصول كلى تازه نيست، اما آنچه كه در تطبيق اصول كلى به مواردش در نهج البلاغه مطرح مى‏شود، كاملا تازگى دارد. بى‏جهت نيست كه در نهج البلاغه، در باره شخصيت زن سخنى در ميان نمى‏بينيم، هر چه هست بصورت نقد است، هر چه هست بيان نارسايى‏هاست، هر چه هست بيان كمبودهاست. يعنى نهج البلاغه، آئينه‏وار سيما و شخصيت زن را آن چنانكه هست مى‏نماياند: كم را كم، اندك را اندك، نارسا را نارسا نه چيزى بر آن مى‏افزايد و نه چيزى از آن كم مى‏كند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سخن كلى نهج البلاغه در زمينه مقام زن، همان سخن قرآن است، چيز تازه‏اى نيست. آنها كه مى‏خواهند نهج البلاغه را بدون قرآن مورد بررسى قرار بدهند، مانند كسى هستند كه روح را از كالبد جدا كند. تفكيك قرآن از نهج البلاغه، تفكيك روح از كالبد است، يعنى ديگر جانى در اين كالبد وجود ندارد. براى فهميدن سيما و چهره و شخصيت واقعى زن در نهج البلاغه بايد به قرآن مراجعه كرد و انتقادهاى نهج البلاغه را، در كنار آن، در تطبيق مسئله مورد بحث قرار داد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نكته ديگرى كه تذكر آن در آغاز بحث ضرورى است اين است كه در نهج البلاغه، مسائل تاريخى و مناسبت‏هاى تاريخى، الزاما در بررسى‏ها بايد مورد توجه قرار بگيرد. مناسبت‏هاى تاريخى سخن امام، به مثابه قراينى است كه در كلام گفته مى‏شود. اگر ما سخنى را از قرائن متصل و منفصلش جدا بكنيم، مفهوم نخواهد بود ومقصود گوينده را نخواهد رساند. مناسبت‏هاى تاريخى سخن امام، به مثابه اين قرائن است اگر ما اين قرائن را تفكيك كرديم، مقصد امام را بخوبى درك نكرده‏ايم. اگر بنا به مثال معروف لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ را از يا أَيُّهَا جدا كرديم، آنچه كه قرآن مى‏گويد به آن نخواهيم رسيد و اگر كُلُوا وَ اشْرَبُوا را گرفتيم و به لا تُسْرِفُوا توجه نكرديم، به مفهوم واقعى و مقصد نهايى قرآن نرسيده‏ايم. همچنين است مناسبت‏هاى تاريخى در سخن امام. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مطالبى كه در نهج البلاغه در باره مقام و شخصيت زن آمده، كه اگر بدرستى استقصا بشود، سيزده، چهارده مورد است، در تمام اين موارد، مناسبت‏هاى تاريخى خاصى هست كه بايد آن مناسبت‏ها مورد توجه قرار بگيرد و مع الاسف، برخى، به مناسبت‏ها توجه نكرده و از آن غافل مانده‏اند. به عبارت ديگر، برداشتى كه من دارم اين است كه قضايايى كه در زمينه‏هاى مشابه مقام و شخصيت زن در نهج البلاغه آمده است به صورت قضاياى «خارجيه» است نه بصورت قضاياى «طبيعيه» يا «حقيقيه». با طبيعت زن كارى ندارد، بصورت حكم كلى براى همه زنان جهان كارى ندارد، سخن از زن موجود در جامعه است با تمام نقص‏ها و نارسائى‏هايش. آنچه كه امام مورد انتقاد قرار مى‏دهد، زن موجود در جامعه است و كليه زنانى كه با چنين خصوصيات و خصايصى در جامعه ظاهر مى‏شوند. اگر در طبيعت زن خواستيم تحقيق كنيم، قرآن در اين زمينه، مسئله را بروشنى بيان كرده است و اين در نهايت به همان مسئله بازگشت مى‏كند كه قرائن و مناسبت‏هاى تاريخى را نبايد نديده گرفت. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نكته ديگر اين كه در برخى از مسائل، احكام موقت مقطعى در اسلام، چه در عصر پيامبر و چه در عصر امير المؤمنين، وجود داشته، و اين احكام ثانوى بصورت دستورهاى مقطعى، سلسله‏اى از احكام بوده است كه به تناسب ظرفيت‏هاى زمان، بيان مى‏شده است. اين مسئله، هم در زمينه مقوله‏هاى حقوقى صادق است و هم در زمينه مباحث و مسائل ديگر كه مربوط به مسائل ارزشى است و در اين زمينه ما نمونه‏هايى هم داريم. در يك مورد، وقتى كه از امام در باره سخن رسول خدا كه فرمود: «با خضاب، پيرى را تغيير دهيد و به يهود تشبّه نكنيد» سؤال مى‏شود، امام در پاسخ مى‏فرمايد: آرى چنين است و رسول خدا چنين دستورى را داده است كه مردم، سفيدى‏هاى موهايشان را با خضاب پنهان كنند و موها را سياه كنند و تشبّه به يهود پيدانكنند. شرايط، شرايط نخستين سال‏هاى هجرت است و بوجود آمدن اولين هسته‏هاى مركزيت سياسى در مدينه و تشكيل حكومت اسلام. اين دستور از طرف رسول خدا صادر مى‏شود كه سفيدى‏هاى مو را با خضاب پنهان كنيد و موهاى سفيد را آن چنانكه يهود برملا مى‏كنند، آشكار نكنيد. امام در توجيه و تفسير اين حكم مى‏فرمايد: «درست است كه رسول خدا چنين دستورى داد» اما اين دستور در شرايطى بود كه مسلمانان اندك بودند و براى اين كه اين اقليت از يك تجّمع و تشكّل ظاهرى برخوردار باشند رسول خدا چنين دستورى داد. اما امروز كه نطاق اسلام، وسعت پيدا كرده است، قلمرو دين وسيع شده است و استوارى يافته و پايه گرفته است، امروز ديگر هر مردى آزاد است هر راهى را راجع به رنگ موى صورتش اتخاذ كند، سپيد باشد يا مشكى باشد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ملاحظه مى‏كنيد كه يك دستور مقطعى، به مناسبتى خاص است. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گاهى برخى مسائل ارزشى هم به همين شكل در جامعه مطرح مى‏شود. بنا به برداشتى كه دارم، برخى از مسائلى كه در باره زن و مقام و شخصيت زن در نهج البلاغه آمده است، در رابطه با اين مسئله است. باز شرايط حاكم بر جامعه، اساس نظرها و ديدگاه‏ها بوده است. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نكته آخرى كه در مقدمه بحثم بايد خيلى فشرده بيان شود و فرصت بيشترى براى بحث جالب آينده باشد، مسئله تساوى و برابرى است، آنچه كه در اسلام، قرآن و نهج البلاغه ديده مى‏شود، مسئله «تساوى» است نه مسئله «تشابه» تفاوت است و نه تبعيض. مسئله تفاوت‏هاى فيزيكى و روحى بين زن و مرد، مطلبى نيست كه انكار پذير باشد، از مقوله حقوقى و در قلمرو جعل هم نيست كه بنشينيم آن را اثبات يا نفى كنيم و در اين زمينه هم هيچ توضيحى لازم نيست. در تفاوت‏هاى بين اين دو جنس انسان، دو گونه انسان، با حفظ انسانيت در هر دو، حكمت بالغه‏اى هست كه مسئله تقسيم مسئوليت‏هاست و اين تقسيم مسئوليت‏ها ايجاب كرده تا چنين تفاوت‏هايى باشد و يا به عكس چنين تفاوت‏هايى ايجاب مى‏كند كه مسئوليت‏هاى متفاوتى بر دوش زن و مرد باشد. متقن‏ترين و شايسته‏ترين حكم و قانون آنست كه با آنچه كه در خلقت و آفرينش انسان هست تطبيق كند. تفاوت‏ها از اساس تفاوت‏هاى موجود و عينى فيزيكى و روحى سرچشمه مى‏گيرد، اما «برابرى» يك مسئله ارزشى و حقوقى است و قابل جعل است و اين مسئله‏اى است مهم. مسئله تفاوت‏ها، مسئله‏امروز و ديروز نيست. به من اجازه بدهيد براى روشن شدن مطلب، باز يك مثال بزنم: امروز در بسيارى از رشته‏هاى علمى و تخصصى، مسأله اين است كه آيا زنان مى‏توانند از عهده آنها برآيند يا نه. بسيارى از متخصصان، حتى متخصصان غرب رفته و غرب ديده، حتى متخصصان غرب زده ما به صراحت مدعى هستند كه بسيارى از تخصص‏ها از عهده زنان خارج است و توانايى‏هاى لازم را در آن رشته تخصصى ندارند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما در مورد بيمارى‏هاى زنان، اولويت با زنان است يا مردان اگر اولويت‏هاى شرعى، اولويت‏هاى ارزشى را مطرح كنيم، اولويت با زنان است. در جامعه‏اى كه با ارزش‏هاى والاى انسانى زندگى مى‏كند، در جامعه‏اى كه ارزش‏هاى اسلامى بر آن جامعه حاكم است، بايد بيمارى‏هاى زنان بوسيله زنان متخصص درمان بشود. اما مى‏بينيم كه وقتى از خود متخصصان سؤال مى‏شود، مى‏گويند زنان توانايى لازم را حتى در اين رشته هم از خود ندارند، البته يك اصل را ما مى‏پذيريم. استثمار ممتد، استضعاف ممتد، ستم تاريخى ممتد بر زن، زن را به اين حال انداخته است. زن، بالاخص زن مسلمان، ثابت كرده است كه در اندك مدتى مى‏تواند از اين ستم تاريخى خودش را رها كند. هم اكنون در جامعه نو بنياد اسلامى ما، بسيارى از مسائل در اين زمينه حل شده است و زنان ما پيشگامند، پيشروند، حتى در بعضى مسائل از مردان ما هم جلوتر هستند. اما باز مسئله توانائى‏ها مسئله‏اى است كه از درون انسان سرچشمه مى‏گيرد، از آن حالات روحى و فيزيكى انسان سرچشمه مى‏گيرد. وقتى يك زن نتواند هشت ساعت در اتاق عمل، بدون آنكه دستش را به جايى بزند، بدون اين كه يك لحظه حتى بنشيند، مداوم كار كند، اما مرد بتواند اين كار را انجام دهد، چه مى‏شود كرد اين طبيعت است. نمى‏تواند هشت ساعت مداوم، پنج ساعت مداوم كار سنگين انجام بدهد، استاد متخصصى در اين باره مى‏گفت: خانمى كه استاد من بود در يك عمل نسبتا آسان تخصصى در اتاق عمل فريادش در آمد و من مرد شاگردش را به كمك طلبيد و بالاخره من توانستم مشكل ايشان را رفع كنم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اين تفاوت‏ها مسأله‏اى نيست كه بشود با شعار حلش كرد و يا اين كه بتوان با گفتگو يا وضع قوانين آن را حل كرد. بله، تكنيك مى‏تواند بسيارى از ناتوانى‏ها را حل كند. اگر تكنيك توانست اين هشت ساعت را به دو ساعت تقليل دهد، مسئله حل مى‏شود. همان گونه كه فرضا در مسأله كشيدن دندان، تكنيك اين كار را كرده است وبا استفاده از اهرم، با نيروى كم، دندان بيرون مى‏آيد، يعنى همان نيروى بسيارى كه يك مرد مجبور بود براى كندن دندان صرف كند، يك خانم دندانپزشك مى‏تواند با نيروى كمترى ولى با استفاده از تكنيك، آن را انجام بدهد. ولى باز تفاوت‏هاى اساسى و مسائل زير بنائى سر جاى خودش محفوظ است. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در مدت كوتاهى كه فرصت هست، من نمى‏توانم همه مواردى كه در نهج البلاغه آمده است مطرح كنم، اما يك، دو يا سه بخش از مسائل مربوط به زن را مى‏توانم در اين فرصت كوتاه به عرضتان برسانم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در خطبه 79 نهج البلاغه فيض السلام، امام (ع) مى‏فرمايد: معاشر النّاس، انّ النّساء نواقص الايمان، نواقص الحظوظ، نواقص العقول... اى مردم، زنان ايمانشان ناقص است، حظ و بهره‏شان كم است، عقل‏هايشان كم است. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;علامت نقصان و كمى ايمانشان اين است كه مى‏بينيم از نماز و روزه در دوران ماهيانگى‏شان معاف هستند. اما علامت نقصان عقل‏هايشان اين كه شهادت دو زن بجاى شهادت يك مرد است. اما علامت نقصان بهره‏شان اين است كه ميراث زن، نصف ميراث مرد است. پس شما بپرهيزيد از شرّ زنان و از بهترينشان برحذر باشيد و در معروف و كار خير اطاعتشان نكنيد تا اين كه در كار منكر و بد، طمع بخود راه ندهند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;با اين ترجمه‏اى كه من كردم و ترجمه‏اى متعارف بود، اگر كسى برداشت كند كه اين سخنان، كرامت زن را آن چنان كه هست بيان نكرده، يا آن گونه كه دشمنان ما مى‏گويند، اهانت به مقام زن كرده، شايد كمى قابل قبول باشد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما اين نكته ناشى از آن است كه سخن بدرستى تحليل نشده چرا كه ترجمه هيچگاه نمى‏تواند رساى به تفسير مقاصد و مفاهيم مورد نظر گوينده باشد. به دو نكته بايد توجه داشت: مضمون كلام و مناسبت‏هاى تاريخى و شرايط حاكمى كه اين سخن در آن شرايط گفته شده است. نخست به مناسبت‏هاى تاريخى اين سخن مى‏پردازيم، البته قبل از تعرّض به مناسبت تاريخى، بايد يك نكته را هم ضميمه بكنم (كه بهتر بود در اوايل عرضم اشاره مى‏كردم) كه اين سخنان، سندى هم دارد، البته نه آن چنان سندى كه داراى شرايط خاصى در فقه است، بلكه شرايط لازم براى قبول يك خبر در اين نكاتى كه در نهج البلاغه آمده است وجود دارد، يعنى تنها سيد رضى نيست كه اين سخنان را نقل كرده است، بلكه ديگران نيز نقل كرده‏اند و اگر گاه در سنديت‏شبهه مى‏شود يا ايرادى گرفته مى‏شود، شرايط خاصى است كه فقط در فقه مطرح است و آن مخصوص فقه است و براى استنباط احكام شرعيه. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اين سخن، بخشى از يك نامه طولانى است كه امام در زمان اشغال سرزمين مصر بوسيله عمر و بن عاص و پس از شهادت محمد بن ابى بكر، آن را نوشت و براى مردم مصر فرستاد تا براى مردم مصر خوانده شود، و بهمين دليل است كه برخى، آن را در خطبه‏ها آورده‏اند و برخى در نامه‏ها، چرا كه هم بصورت نامه و هم بصورت خطبه ايراد شده بود. سخنانى كه امام ايراد مى‏فرمودند به چند صورت بوده است: گاه امام بر فراز منبر سخن مى‏گفت و گاه جايگاه خاصى براى امام ترتيب مى‏دادند و سخن مى‏گفت و گاه از حسنين استفاده مى‏كرد، مطالبى را به حسنين مى‏فرمود و حسنين به مردم عرضه مى‏كردند و گاه باين صورت بوده است كه امام، نخست مطلبى ايراد مى‏فرمود و سپس آنرا مى‏نوشتند و بصورت مكتوب به نقاط ديگر مى‏فرستادند و اين مكتوب بر مردم خوانده مى‏شد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در اين نامه طولانى، امام كليه حوادث بعد از رحلت پيامبر را كه جامعه اسلامى بخود ديده است تشريح مى‏كند و در حقيقت، اجمالى از تاريخ سياسى اسلام بعد از رحلت پيامبر را بيان مى‏نمايد تا به جريان جمل مى‏رسد و جنگ جمل و انگيزه‏هاى بوجود آورنده اين فتنه و فاجعه را تشريح مى‏كند و از زمينه‏هايى كه بايد در جامعه از بين برود تا اين فتنه‏ها بوجود نيايد سخن مى‏گويد. در اين رابطه است كه امام به مسئله زن مى‏رسد زن، آن موجودى كه در برپا شدن اين فاجعه و اين فتنه، نقشى عظيم داشته است. و كار چنين شده است كه فرصت طلبانى، پيمان شكنانى، براى دستيابى به اهداف پليدشان، از اين نقطه ضعف جامعه سود برده‏اند نقطه ضعف‏هايى كه هرگاه در جامعه موجود باشد، هر فتنه‏گر و توطئه‏گرى مى‏تواند از آن استفاده كند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتى مسئله سياهپوشى را راديو امريكا مطرح كرد، چه كسانى در جامعه ما پيروى كردند اين چه نقطه ضعفى در جامعه ما بود كه با اين فضاحت مورد استفاده توطئه‏گران قرار گرفت در جامعه‏اى كه در آن، امير المؤمنين على (ع) زمام امور را به دست گرفته، هر لحظه خوف آن مى‏رود كه از اين نقطه ضعف استفاده شود، يعنى از زن، بعنوان‏ابزارى براى پيش برد اهداف سياسى استفاده شود. امام مى‏خواهد اين زمينه را منتفى كند، اين پايگاه توطئه‏گران و فتنه‏جويان را نابود كند و با نابودى اين پايگاه‏ها، توطئه‏ها خاموش بشود. مسأله زن در سخن امام (ع) با اين مناسبت تاريخى آغاز مى‏شود: بعنوان يك نقطه كور در جامعه، يك نقطه ضعف، يك زمينه‏اى براى سوء استفاده توطئه‏گران زنى كه از آن موقعيت خاص و مسئوليت‏هاى خاص خودش پا فراتر مى‏گذارد، به مسائلى مى‏پردازد كه از عهده او بيرون است و از او خواسته نشده است بالاخص كه اين زن از يك سلسله خصائص هم برخوردار باشد كه جامعه‏پسند باشد و توده‏هاى مردم از اين خصيصه‏هايى كه در او وجود دارد، بهتر و بيشتر استقبال كنند، در آن صورت فاجعه عميق‏تر است و مشكل دو چندان. در اين موقعيت و با اين شرايط تاريخى است كه امام اين سخنان را مى‏گويد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما تفسير محتواى كلام. در اين سخن، كلمه «ايمان»، «حظ» و كلمه «عقل» بكار برده شده است. ما روى اين سه كلمه كمى تأمل مى‏كنيم. ايمان به چند معنا بكار رفته است: گاه ايمان، صرفا به مسأله اعتقاد، اعتقاد جازم و عقيده قلبى. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و آن گره و آن حالت جزم و يقين فكرى اطلاق مى‏شود كه ناشى از تفكر و ناشى از استدلال و ديگر ابزار شناخت است. انسان با تكيه و استفاده از ابزار مختلف شناخت به يك سلسله باورهايى مى‏رسد كه به آن باورها ايمان گفته مى‏شود، اين يك معناى ايمان است. ايمانى كه در اين سخن امام آمده به اين معنا نيست، به دليل تفسيرى كه به دنبالش هست. گاه ايمان، به معناى عمل و مسئوليت‏هاى ناشى از عقيده مى‏آيد، چرا كه ايمان تجلى عقيده در عمل است. وقتى عمل جلوه‏گاه عقيده انسان باشد، به نام ايمان و به اسم ايمان مطرح مى‏شود. ايمام آن اعمال ناشى و سرچشمه گرفته از اعتقاد قلبى انسان است. باز ايمان به اين معنا در قرآن و در متون اسلامى آمده، اما در سخن امام ايمان به اين معنا هم اطلاق نشده است، به علت تفسيرى كه خود امام دارد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گاهى هم ايمان، به معناى عمل و مسئوليت‏هاى حاكى از اعتقاد است. در بسيارى از موارد، به عمل انسان و مسئوليت‏ها و عقايد باطنى كه آن عمل نشان دهنده و ارائه دهنده آنهاست، ايمان گفته مى‏شود. و معناى چهارمى هم ايمان دارد كه در موارد مختلف هم بكار رفته است. اين بار، ايمان به معناى عمل و مسئوليت‏هايى است كه در مقوله‏هاى حقوقى و در نظام ارزشى و به تعبير ديگر در شرع از انسان خواسته‏اند. به‏دنبال عقايدى كه انسان داشته است، شرع از او به مقتضاى آن عقايد، اين مسئوليت‏ها را خواسته است. ايمان، آن گونه مسئوليت‏هايى است كه شرع بر اساس عقايد انسان از او طلب مى‏كند. ايمان به اين معنا موارد استعمالش كم نيست در سخن امام (ع) ايمان به همين معنا به كار رفته است، چرا كه به دنبالش تفسير شده، «و امّا نقصان ايمانهنّ» يعنى اما اين كه مسئوليت‏هاى زن سبك است، كمتر است، دليلش اينست كه مى‏بينيم اسلام نماز و روزه را در زمان عادت ماهيانه‏اش از او نخواسته است. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مى‏بينيم در اينجا دقيقا ايمان به معناى مسئوليت‏هايى است كه شرع بر اساس عقايد از يك شخص خواسته است. اسلام از زن، مسئوليت‏هاى سنگين نخواسته است. نقصان ايمان به اين معنا و كمبود مسئوليت‏هايى كه بر عهده زن گذاشته شده و نقصان وظائفى كه از زن خواسته شده، نه اهانت به مقام زن است، نه كمبودى در شخصيت زن است و نه چيزى از مقام و منزلت زن مى‏كاهد بلكه اين كم كردن مسئوليت‏ها صرفا از آن تفاوت‏هاى فيزيكى و روحى ناشى مى‏شود. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در مورد عقل، باز ما معانى مختلفى مى‏بينيم كه در استعمالات منظور مى‏شود. نخست از عقل، مبدأ ادراك و حيات فكرى انسان منظور مى‏شود. گفته مى‏شود عقل يعنى آن مبدايى كه ادراك انسان، تفكر انسان از آن مى‏جوشد. گاه به معناى اثر اين مبدأ، به معناى مصدرى، آن تفكر و تعقل و ادراكى را كه خاصيت اين مبدأ انسانى و مبدأ شعور او است عقل مى‏نامند. گاه نيز مسئله عقل به معناى پيامدهاى تفكر است، آن حالت‏هايى كه براى انسان بر اساس تفكر و بر اساس تعقل پيش مى‏آيد. صبر و استقامت، تحمل، مسئله ضبط، مسئله دقت و مسائل مشابه، از آثار و پيامدهاى تعقل و تفكر است. در اين جمله امام (ع) مى‏فرمايد كه زنان در عقل ناقصند، به دليل تفسيرى كه به دنبالش مى‏آيد، نه منظور آنست كه مبدأ فكرى زن از نظر كمى يا كيفى كوچكتر يا كمتر از آن مرد است و نه حتى به معناى تفكر به معناى مصدرى است، بلكه منظور آن آثار است كه برخاسته از تفكر در زن به تناسب نيروهاى جسمانى و روحى‏اش اندك و ضعيف است، يعنى صبرش، استقامتش، تحملش، حافظه‏اش، دقتش. اگر كمبود اين سلسله مسائل در زن بر اساس تفاوتهاى موجود بين او و مرد باشد، به معناى آن نيست كه به زن اهانت شده يا مقام زن كمى پائين‏تر از آنچه كه هست معرفى شده است. اين هنوز آغاز بحث است ولى ناچارم كه بحث كافى و لازم را براى‏فرصت ديگرى بگذارم و يك جمع بندى مختصر از همين بحث كوتاه داشته باشم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تفاوت‏هاى موجود بين زن و مرد از مقولات ارزشى و حقوقى نيست و قابل جعل نمى‏باشد و بهمين دليل نابرابرى‏هاى در قبول مسئوليت‏ها ايجاد مى‏كند و مسئله عقل، مسئله حظّ و مسئله ايمان در رابطه با همين ديد مطرح مى‏شود و امام سعى بر آن دارد كه سيما و شخصيت زن را آن گونه كه هست، آئينه‏وار ارائه بدهد، يعنى درست انگشت روى نقطه ضعفها بگذارد تا زن در جامعه اسلامى بتواند با جبران اين كمبودها اين خلأها را آن چنان پركند كه فاطمه‏وار و زينب‏وار نقش سازنده خود را در جامعه ايفا كند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سخن آخر من اين است كه امام (ع) در شرايطى از مقام زن سخن مى‏گويد، از نقصان عقل و نقصان ايمان آنها سخن مى‏گويد كه همسرى چون فاطمه دارد. اگر ما توجه به همين اصل داشته باشيم، بسيارى از مسائل حل مى‏شود. در برابر ديدگان على (ع)، فاطمه بوده است و در شرايطى كه على (ع)، فاطمه را در زندگى ديده است، پس از سالها اين سخن را بر زبان مى‏آورد تا زنان جامعه با توجه به خلأها و كمبودها خود را به مقامى چون فاطمه و چون دخترش زينب برسانند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حجة الاسلام و المسلمين عباسعلى عميد زنجانى‏ &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 14:54:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shayesteh&amp;postid=1601</comments>
<dc:creator>shayesteh</dc:creator>
<guid>http://shayesteh.blogfa.com/post-1601.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مشاوره در قرآن و نهج البلاغه </title>
<link>http://shayesteh.blogfa.com/post-1600.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;مقدمه &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;يكى از دستاوردهاى انقلاب اسلامى ايران، بازگشت به مفاهيم اصيل اسلامى و بهره‏گيرى از فرهنگ غنى و پوياى اسلام است. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از جمله مسائلى كه در فرهنگ اسلامى به آن اهميت فراوانى داده شده و در كتاب خدا و نهج البلاغه و احاديث اسلامى، پيرامون آن بحث و گفتگو به عمل آمده، مساله «مشاوره» و «اصطكاك افكار» و «تبادل نظرها» است، كه همه افراد جامعه، از شخصيت‏هاى بزرگ و معصوم گرفته تا آخرين فرد، مامور به اجراى آن مى‏باشند. هر چند انگيزه «مشاوره» در افراد معصوم، با انگيزه آن در ديگر افراد، متفاوت است، و اين حقيقت در طى تشريح آيات و سخنان «امام على» (عليه السلام) روشن خواهد شد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اين رساله، مشروح سخنرانى نگارنده، در «دومين كنگره جهانى نهج البلاغه» است كه در ايام ميلاد امير مؤمنان در ماه رجب به سال 1402 ه. ق برابر هفدهم ارديبهشت ماه سال 1361 ه. ش برگزار گرديد و شخصيت‏هاى بزرگ و ارزنده‏اى از كشورهاى اسلامى نيز در آن شركت داشتند، و هر كدام پيرامون موضوعى از موضوعات «نهج البلاغه» سخن گفتند. هر چند موضوع سخن اين جانب در آن كنگره «مشاوره» از ديدگاه «امام على» (عليه السلام) در «نهج البلاغه» بود، اما براى تكميل مطلب، آيات مربوطه به «مشاوره» را نيز مورد بررسى قرار داديم، تا از اين طريق بهره بيشترى به خوانندگان گرامى برسانيم ولى براى رعايت اختصار از طرح‏احاديث مربوطه به «مشاوره» خواه از «امام على» (عليه السلام) در غير نهج البلاغه، و خواهاز سائر پيشوايان معصوم براى فشرده گوئى، خوددارى نموديم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فهرست اجمالى مطالب، به قرار زير است: الف-  «مشاوره» در «قرآن» 1-  توضيح واژه‏هاى «مشاوره» و «امر» 2-  نظر «شورى» براى «پيامبر اكرم» (صلى اللّه عليه و آله) الزام آور نيست. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;3-  مورد «مشاوره» كجاست 4-  «شورى» در امور مربوط به مردم است، نه امور الهى. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ب-  «مشاوره» در «نهج البلاغه» 1-  ارزش «مشاوره» و نظر خواهى. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;2-  شرايط مستشار 3-  موقعيت امام در برابر نظر خواهى. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;مشاوره در قرآن &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;1. قرآن كريم مى‏فرمايد: فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ.  در پرتو رحمت خدا، به آنان نرم خو شده‏اى هر گاه تند و سخت دل بودى، از دور تو پراكنده مى‏شدند، آنان را ببخش و براى آنان آمرزش بخواه، در كارها با آنان مشورت بنما و هر موقع تصميم گرفتى به خدا توكل كن كه خدا متوكلان را دوست دارد.» 2. و نيز مى‏فرمايد: فَما أُوتِيتُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ فَمَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ ما عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ وَ أَبْقى‏ لِلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَلى‏ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ. وَ الَّذِينَ يَجْتَنِبُونَ كَبائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَواحِشَ وَ إِذا ما غَضِبُوا هُمْ يَغْفِرُونَ. وَ الَّذِينَ اسْتَجابُوا لِرَبِّهِمْ وَ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ أَمْرُهُمْ شُورى‏ بَيْنَهُمْ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ. وَ الَّذِينَ إِذا أَصابَهُمُ الْبَغْيُ هُمْ يَنْتَصِرُونَ.         &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;«آنچه به شما داده شده است، كالاى زندگى اين دنياست و آنچه نزد خدا است، براى كسانى كه ايمان دارند و بر خداى خود توكل مى‏كنند، بهتر و پايدارتر است. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;كسانى كه از گناهان بزرگ و عمل ناپسند دورى مى‏جويند و موقع خشم مى‏بخشند. كسانى كه نداى خداى را اجابت نموده و نماز را بپا مى‏دارند و كارهاى آنان ميان خود بر اساس مشورت است و از آنچه روزيشان كرده‏ايم انفاق مى‏كنند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;كسانى كه وقتى ستم ديدند، انتقام مى‏گيرند.» 3. خداوند مى‏فرمايد: وَ الْوالِداتُ يُرْضِعْنَ أَوْلادَهُنَّ حَوْلَيْنِ كامِلَيْنِ لِمَنْ أَرادَ أَنْ يُتِمَّ الرَّضاعَةَ وَ عَلَى الْمَوْلُودِ لَهُ رِزْقُهُنَّ وَ كِسْوَتُهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ، لا تُكَلَّفُ نَفْسٌ إِلَّا وُسْعَها، لا تُضَارَّ والِدَةٌ بِوَلَدِها وَ لا مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ وَ عَلَى الْوارِثِ مِثْلُ ذلِكَ، فَإِنْ أَرادا فِصالًا عَنْ تَراضٍ مِنْهُما وَ تَشاوُرٍ فَلا جُناحَ عَلَيْهِما وَ إِنْ أَرَدْتُمْ أَنْ تَسْتَرْضِعُوا أَوْلادَكُمْ فَلا جُناحَ عَلَيْكُمْ إِذا سَلَّمْتُمْ ما آتَيْتُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ.  «مادران، فرزندان خود را دو سال تمام شير مى‏دهند (اين) براى كسى است كه بخواهد دوران شيرخوارگى را تكميل كند، و بر آن كسى كه فرزند براى او متولد شده (پدر) لازم است خوراك و پوشاك مادر را بطور شايسته (در مدت شير دادن بپردازد حتى اگر طلاق گرفته باشد)، هيچ كس موظف به بيش از مقدار توانائى خود نيست، نه مادر (به خاطر اختلاف با پدر) حق ضرر زدن به كودك دارد و نه پدر، و بر وارث او نيز لازم است كه اين كار را انجام دهد (هزينه مادر را در دوران شيرخوارگى تأمين نمايد) و اگر آن دو با رضايت يكديگر و پس از مشورت بخواهند كودك را (زودتر) از شير باز گيرند، گناهى بر آنها نيست و اگر خواستيد دايه‏اى بر فرزندان خود بگيريد، گناهى بر شما نيست، به شرط اين كه حق گذشته مادر را بطور شايسته بپردازيد و از خدا بپرهيزيد و بدانيد خدا به آنچه انجام مى‏دهيد، بينا است». &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;الف-  توضيح و بررسى واژه‏هاى «مشورت» و «امر»: &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;1-  «مشاوره» در لغت عرب، «نظر خواهى از افراد طرف مشورت است». &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;«راغب» در «مفردات» مى‏گويد: «التّشاور و المشاورة، استخراج بمراجعة البعض الى البعض.» «الفاظ سه گانه، تشاور، مشاوره و مشوره كسب نظر از طريق مراجعه برخى بر برخى ديگر است.» لفظ «شورى» كه در آيه دوم وارد شده است، اسم است به معنى «مشاوره» و احيانا به معنى «اشاره كردن» و يا موضوعى كه پيرامون آن به مشاوره مى‏نشينند، به كار مى‏رود.  واژه «امر» در لغت عرب پنج ريشه دارد. و اگر به مناسبت‏هائى به يك رشته معانى ديگر منطبق گرديده همگى به خاطر يكى از اين پنج معنى است، و در حقيقت اين معانى به يكى از آنها بازگشت مى‏كند. بزرگ ريشه شناس فرهنگ عرب، «ابن فارس»، در فرهنگ خود كه براى شناختن ريشه معانى الفاظ نوشته است، چنين مى‏گويد: «امر» له اصول خمسة: الأمر من الأمور، و الأمر ضدّ النّهى و الامر النّماء و البركة، و المعلّم، و العجب.»  امر پنج ريشه دارد: 1-  امر چيز 2-  امر مقابل نهى 3-  امر رشد و بركت‏ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;4-  امر علامت 5-  امر شگفتى اين ريشه شناس بزرگ پس از نقل اين جمله، به موارد استعمال اين لفظ پرداخته است و در باره معنى دوم مى‏گويد: «و من هذا الباب الإمرة و الإمارة، و صاحبها امير، و مومر، قال ابن الأعرابى: امّرت فلانا اى جعله اميرا.»  و از اين قبيل است «امرة» و «امارة» يعنى حكومت و بدين سبب حاكم را امير مى‏گويند ابن اعرابى مى‏گويد: «امّرت فلانا» يعنى او را به اميرى برگزيدم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بنا بر اين، معنى مستقيم «امر» حكومت نيست، و اگر هم احيانا در معانى قريب به حكومت به كار رود، به خاطر اين است كه دادن فرمان، با حكومت ملازم است، از اين جهت قاموس مى‏گويد: «امر مصدر «امر علينا» اذا ولىّ و الاسم الإمرة بالكسرة.»  «امر مصدر است به معنى فرمانروائى، مى‏گويند: «امر علينا»، وقتى فرمانروا شد، «امره» (به كسره) اسم است.» مقصود از «امر» در آيه، مطلق امور فردى و كارهاى اجتماعى است. يعنى همان معنى نخستين است كه «مقابيس» آن را يادآور شده، و اگر در اولين آيه مورد بحث آن را به خاطر قراينى تنها به «امور اجتماعى» تفسير كنيم، جهت ندارد كه آيه دوم را به آن معنى اختصاص دهيم، بلكه مقصود يك معنى وسيع است كه هر دو معنى در آن داخل مى‏باشند. عجيب است آنكه مى‏گويد: آيه وَ الَّذِينَ اسْتَجابُوا ناظر به امر «حكومت و سلطنت» است. چنانكه اكثر كلمه «امر» وارده در آيات قرآن ناظر به همين معنى است مانند كلمات يا أَيُّهَا،... لَيْسَ لَكَ مِنَ الْأَمْرِ...، قالَتْ يا أَيُّهَا، الْمَلَأُ أَفْتُونِي فِي أَمْرِي...، قالُوا نَحْنُ أُولُوا...، إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ... يُدَبِّرُ الْأَمْرَ...، وَ لا تُطِيعُوا أَمْرَ الْمُسْرِفِينَ...، وَ الْأَمْرُ يَوْمَئِذٍ لِلَّهِ،... بَدِيعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ و امثال آن.  زيرا اگر در اين آيات بپذيريم كه «امر» ناظر به «حكومت» است، به خاطر قراينى است كه لفظ را به آن سوق مى‏دهد مانند آيه 59، سوره نساء: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ. «از خدا اطاعت كنيد، و از پيامبر و فرمانروايان (صاحبان امر و نهى) خود، پيروى كنيد.» كه تكرار لفظ «اطيعوا» دليل بر اين است كه مقصود از آن صاحبان امر و نهى است. و همچنين است آيه: وَ لا تُطِيعُوا أَمْرَ الْمُسْرِفِينَ.  ولى هرگز در آيات ديگر لفظ امر به معنى حكومت نيست اينك بيان برخى از اين آيات: لَيْسَ لَكَ مِنَ الْأَمْرِ شَيْ‏ءٌ  مقصود از «امر» يكى از چهار سرنوشتى است كه در كمين مجرمان قريش قرار داشت و در طى دو آيه بر آن اشاره شده است: 1-  لِيَقْطَعَ طَرَفاً مِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَوْ يَكْبِتَهُمْ  دلهاى آنها را بسوزاند و نوميد سازد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;2-  لَيْسَ لَكَ عذاب كند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;3-  لَيْسَ لَكَ مِنَ ببخشد و بيامرزد &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در اين زمينه مى‏فرمايد: «لَيْسَ لَكَ مِنَ الْأَمْرِ شَيْ‏ءٌ»، «اختيار هيچيك از اينها در دست تو (پيامبر) نيست.» اين آيه چه ارتباطى به حكومت و سلطنت دارد اگر شخصى به كسى بگويد: «اين كار ارتباطى به تو ندارد» مى‏توان گفت: «كار»، به معنى حكومت و سلطنت است روشنتر از آن، آيه قالَتْ يا أَيُّهَا الْمَلَأُ أَفْتُونِي فِي أَمْرِي ما كُنْتُ.  آيه مضمون گفتار ملكه سبا است. وى وقتى نامه سليمان به او رسيد، بزرگان كشور را جمع كرد و گفت: «افتونى في امرى» «مقصود از «امر»، همان حادثه و جريانى است كه براى او پيش آمده بود. و لذا در ذيل آيه مى‏گويد: قالَتْ يا أَيُّهَا الْمَلَأُ، «من در هيچ كارى بدون حضور و نظر شما تصميم نمى‏گيرم.» آرى «مشورت كننده» در اين مورد «حاكم» است، ولى اين دليل نمى‏شود كه امر به معنى «حكومت» است، زيرا اگر همين «ملكه سبا» در ازدواج خود، با اشراف كشور مشورت كرده بود، باز همان جمله را مى‏گفت. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;روشن‏تر از همه آيه يُدَبِّرُ الْأَمْرَ است كه مقصود، «تدبير امور آفرينش است.» به گواه اين كه ما قبل آيه در باره خلقت زمين و آسمان بحث نموده است و اين جمله در سوره‏هاى متعددى وارد شده است.  از اين بيان مفاد آيه‏هاى ديگر نيز روشن مى‏شود-  و از مراجعه به آيات قرآن كه همين لفظ در آنها وارد شده است-  استفاده مى‏شود كه لفظ «امر» غالبا در همان معنى حادثه و جريان، به كار مى‏رود و اگر در مواردى از آن فرمان و دستور فهميده مى‏شود به خاطر قرينه‏اى است مانند: «اطيعوا» و غيره. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ب-  نظر شورى براى پيامبر الزام آور نيست &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تا اين جا، با مفردات آيه آشنا شديم، اكنون وقت آن رسيده است كه در مفاد آيه وَ شاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ دقت كنيم. در اين آيه بايد به نكات زير توجه نمود: 1-  آيه خطاب به پيامبر است به گواهى الفاظ: «اعف»، «استغفر»، «شاور»، «عزمت»، «فتوكّل». &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;2-  هرگز پيامبر ملزم نيست از نظر شورى پيروى كند، بلكه پس از استماع سخنان آنان آنچه را مفيد و سودمند تشخيص داد، به آن عمل خواهد كرد. شورى فقط مى‏تواند نظر دهد، ولى «تصميم» و قاطعيت» و «انتخاب نظر» مربوط به خود پيامبر است. ممكن است پيامبر نظر يكى از دو جناح اقليت و اكثريت، و ياراى ثالثى را انتخاب كند كه با راى هيچ كدام تطبيق نمى‏كند، به گواه اين كه پس از جمله: «و شاورهم في الأمر» مى‏فرمايد: «فإذا عزمت فتوكّل على اللّه»، يعنى «هر موقع تصميم گرفتى بر خدا تكيه كن». اين جمله مى‏رساند كه تصميم نهايى و قاطع با خود پيامبر است. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در «تفسير جلالين» مى‏نويسد: «جمله-  فتوكّل على اللّه-  مى‏رساند كه پيامبر بايد بر خدا تكيه كنند نه بر شورى.» حالا اين سخن «جلالين» صحيح باشد يا نه، سرانجام تصميم نهائى با پيامبر است نه با نظر دهندگان. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در اين جا، اين سؤال پيش مى‏آيد: «اگر نظر شورى اعتبار قطعى ندارد، پس هدف از تشكيل آن چيست» پاسخ اين سؤال از مراجعه به متن آيه روشن مى‏گردد زيرا لفظ: فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ حاكى است كه گروهى از «صحابه»، خاطر پيامبر را آزرده ساخته، و مايه ناراحتى او را فراهم آورده بودند. از اين جهت خداوند به پيامبر دستور مى‏دهد كه از آنان درگذرد، نه تنها درگذرد، بلكه در باره آنان طلب آمرزش كند. پس به پيامبر دستور مى‏دهد كه در باره امور با آنان به مشاوره‏بنشيند، با در نظر گرفتن آزار و ايجاد ناراحتى آنان، جهتى جز «احياء شخصيت» آنها ندارد، تا از طريق مداخله دادن ايشان در امور از «ايذاء» آنان بكاهد، زيرا وقتى در جريان اوضاع قرار گرفتند و در پاره‏اى از موارد «روى تشخيص پيامبر»، نظرات آنان محترم شمرده شده، طبعا مايه سكوت و آرامش خاطر آنان فراهم مى‏گردد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;علاوه بر اين، مشاوره پيامبر يك نوع درس و سرمشق عملى است كه زمامداران و افراد واقع بين در تصميم‏ها و قراردادها و ديگر امور فردى و اجتماعى از مشاوره غفلت نكنند، زيرا بايد بدانند كه اصطكاك دو فكر، بسان اصطكاك دو سيم مثبت و منفى برق است، كه از آن نور و روشنى مى‏جهد، همچنان كه از پيوند و تلاقى افكار، افق كار، نورانى و روشن مى‏گردد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سخنانى از بزرگان تفسير و سيره: نويسندگان اسلامى در تفسير اين آيه سخنانى دارند كه يادآور مى‏شويم: 1-  «ابن هشام» در «سيره» خود مى‏گويد: «مشاوره به خاطر ايجاد الفت ميان پيامبر و ياران او بود.»  2-  «طبرى» در «تفسير» خود مى‏گويد: «مشاوره پيامبر يك درس عملى بود، تا ديگران نيز از او پيروى كنند.»  3-  «شيخ مفيد» در بحث گسترده‏اى كه پيرامون «مشاوره پيامبر» انجام داده است، چنين مى‏گويد: «هدف از مشاوره تاليف قلوب آنان است، گذشته از اين، مى‏خواهد به آنان برساند كه در زندگى، پيش از تصميم بايد مشورت كرد». &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ديگر اين كه در موقع مشاوره، دوست و دشمن، مستشار ناصح از مغرض، از هم شناخته مى‏شوند و پيامبر در موقع مشاوره مى‏تواند منافقان و مغرضان وبدخواهان خود را به خوبى بشناسد، چنانكه قرآن مجيد مى‏فرمايد: وَ لَوْ نَشاءُ لَأَرَيْناكَهُمْ فَلَعَرَفْتَهُمْ بِسِيماهُمْ وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فِي لَحْنِ الْقَوْلِ.  اگر مى‏خواستيم چهره‏هاى آنان را به تو نشان مى‏داديم و در شيوه سخن، آنان را خواهيد شناخت.» و لذا وقتى پيامبر پس از جنگ بدر پيرامون اسيران قريش با آنان سخن گفت، آنان نظريه مغرضانه‏اى مطرح كردند و قرآن به عنوان انتقاد از نظر آنان چنين مى‏فرمايد: ما كانَ لِنَبِيٍّ أَنْ يَكُونَ لَهُ أَسْرى‏ حَتَّى يُثْخِنَ فِي الْأَرْضِ تُرِيدُونَ عَرَضَ الدُّنْيا وَ اللَّهُ يُرِيدُ الْآخِرَةَ وَ اللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ.  «هرگز شايسته نيست كه پيامبر اسير بگيرد، مادامى كه قدرتمند نشده است، شما خواهان كالاى دنيا هستيد، خداوند خواهان آخرت مى‏باشد و خداوند قدرتمند و داناست.».  4-  «زمخشرى» مى‏گويد: اگر كسى كارى بدون مشورت سران عرب انجام مى‏داد، اين كار بر آنان سنگين و دشوار بود، از اين جهت پيامبر خدا مأمور به مشاوره با آنان گرديد.»  5-  «طبرسى» در «مجمع البيان» مجموع اين وجوه را به اضافه اين كه: «پيامبر مأمور بود كه در مورد جنگ با دشمن و آشنائى با فنون رزمى، مشورت كند.»  از مجموع سخنان بزرگان، كه پيرامون آيه بحث كرده‏اند، روشن مى‏گردد كه الزام پيامبر به مشاوره به جهت ياد شده در زير بوده است: 1. احياء شخصيت صحابه و جلب محبت و تاليف قلوب آنان. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;2. ترسيم خط زندگى و اين كه امت در اين مورد از وى پيروى كنند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;3. شناخت منافقان و مغرضان. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;4. انجام كار مهمى بدون مشورت با سران عرب مايه ناراحتى آنان بود و پيامبر را به استبداد متهم مى‏كردند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;5. مورد مشاوره مسائل مربوط به فنون رزمى است. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ج-  مورد مشورت كجا است &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;طبيعت مشورت ايجاب مى‏كند كه هاله‏اى از ابهام دور موضوع را گرفته باشد، و فرد «مشورت گر» مى‏خواهد كه در پرتو اصطكاك افكار، حجاب جهل را پاره كند تا سيماى حقيقت را مشاهده نمايد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالا اگر در باره موضوعى از نظر عقل و يا شرع كوچكترين ابهامى وجود نداشته باشد، و فرد به صورت قاطع نظر خود را بيان كند، و يا حكم موضوع مشورت از نظر «كتاب» و «سنت» روشن باشد، ديگر براى مراجعه به شورى و افكار عمومى، موضوعى باقى نمى‏ماند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به عبارت ديگر: «مراجعه به شورى در جائى است كه در آن مورد، حكم روشنى از نص قرآنى و يا تنصيص نبوى نباشد ولى با وجود چنين نص، ديگر نوبت به شور نمى‏رسد.» قرآن مجيد، حدود مشورت را به روشن‏ترين وجه بيان مى‏كند و مى‏فرمايد: وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ... مَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالًا مُبِيناً.  «هرگز براى مرد و زن با ايمان، چنين اختيارى نيست كه در موردى كه خداوند و يا پيامبر نظر داده‏اند مخالفت كنند، هر كس با خدا و پيامبر او مخالفت كند، آشكارا گمراه شده است». &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پيامبر اسلام، براى كوبيدن سنتهاى غلط از جانب خدا مأمور شد كه دختر عمه خود، «زينب بنت جحش» را به عقد غلام و پسر خوانده خود در آورده، هنگامى كه پسر خوانده وى همسر خويش را طلاق داد، باز پيامبر مأمور شد كه او را بگيرد، تا يكى ديگر از سنتهاى دوران جاهليت را بكوبد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; در چنين مساله‏اى كه خدا و پيامبر نظر قاطع دادند، جاى مشورت و شورائى نيست و هرگز بر پيامبر و يا بر افراد امت صحيح نيست كه تنصيص الهى را كنار بگذارند، و دانش و بينش خود را روى هم بريزند و براى موضوع چاره جوئى كنند، زيرا پيش از آنان، خداوند آگاه و پيامبر واجب الاطاعه وى، در اين باره نظر داده‏اند وظيفه مسلمانان اين است كه اختلافات خود را به حضور پيامبر آورده و از او نظر خواهى كنند و نظر او را قاطع و نافذ تلقى كنند، زيرا به حكم آيه: وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى‏  داورى او، خطا ناپذير است. قرآن در آيه زير به چنين وظيفه‏اى تصريح مى‏كند: فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً.  «نه به خدا سوگند، به حقيقت مؤمن نخواهند بود، مگر اين كه تو را در اختلافات خود براى داورى برگزينند و از آنچه تو حكم مى‏كنى دلتنگ نشوند و در برابر داورى تو تسليم شوند.» پيامبرى كه نسبت به مؤمنان از خود آنها سزاوارتر است، چنانكه مى‏فرمايد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;«النَّبىُّ اوْلى‏ بِالْمُؤمِنينَ مِنْ انْفُسِهِمْ.»  قطعا نظر وى بر نظر آنان مقدم خواهد بود. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در يكى از نبردها، فرماندهان سپاه، نقطه‏اى را براى ستاد فرماندهى انتخاب نمودند. در اين موقع يكى از ياران پيامبر بنام «حباب» به رسول خدا گفت: «يا رسول اللّه ارأيت هذا المنزل، امنزلا انزلكه اللّه ليس لنا ان نتقدّمه و لا نتأخّر عنه، ام هو الحرب و الرّاى و المكيدة قال: بل هو الرّأى و الحرب و الرّاى و المكيدة. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فقال: يا رسول اللّه فإنّ هذا ليس بمنزل فانهض بالنّاس حتّى نأتي ادنى ماء من القوم.»  «اى پيامبر خدا آيا به فرمان خدا در اين نقطه فرود آمديد كه ديگر براى ما حق اظهار نظر نباشد، يا اين كه اين نقطه را براى نبرد با دشمنان صلاح ديديد پيامبر فرمود: موضوع قابل راى و اظهار نظر است. وى گفت: به نظر من بهتر است كه سپاه را حركت دهيد كه در كنار آب فرود آييم.» از اين بيان به خوبى استفاده مى‏شود كه مسلمانان دستورات پيامبر را بر دو نوع تلقى مى‏كردند: 1. دستورى كه نمى‏توان آن را تغيير داد، در اينجا بايد تسليم شوند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;2. دستورى كه مى‏توان آنرا در شورى قرار داد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;«واقدى» در «مغازى» خود چنين مى‏نويسد: «حبّاب بن منذر»، به «پيامبر اكرم»-  صلى اللّه عليه و آله-  چنين گفت: «فإن كان عن امر، سلّمنا و ان كان عن الرّأي فالتّأخير عن حصنهم.»  «هر گاه در اين مورد امر الهى و دستورى خاص است، ما سخنى نداريم و اگر از موارد اظهار نظر است كه مى‏توان آنجا نظر داد، بنظر ما صلاح اين است كه ستاد را از حدود قلعه دشمن عقب ببريم.» &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;د-  شورى در امور مردمى است، نه الهى &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;قرآن مجيد به روشنى مى‏فرمايد: وَ الَّذِينَ اسْتَجابُوا لِرَبِّهِمْ.  «امور مربوط به آنان بر اساس شورى است.» براى آگاهى از مفاد آيه دوم از بحث، نكته‏اى را يادآور مى‏شويم: دقت در عبارت وَ الَّذِينَ اسْتَجابُوا لِرَبِّهِمْ كه لفظ «امر» در آن به سوى «ضمير متصل» كه به مؤمنان بر مى‏گردد، اضافه شده است. و معناى آن چنين است كه در امور مربوط به خودشان مشورت مى‏كنند. ما را به مطالبى كه محققان علم كلام، در بحثهاى خود يادآور شده‏اند، متذكر مى‏سازد. آنان مى‏گويند در جامعه مسلمانان، امورى است «توقيفى» كه مربوط به خدا است، و غير او حتى «رسول» او نيز در باره آن حق اظهار نظر ندارد، و به اصطلاح خود رسول گرامى، «امر الهى» است، و تكليف آن را بايد خود خدا تعيين نمايد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;براى نمونه، دو مورد را يادآور مى‏شويم: 1-  «مسأله رسالت» و اين كه چه كسى بايد عهده‏دار اين مقام شامخ باشد، تعيين متصدى اين مقام مربوط به خداست، و جز خدا هيچ كس نمى‏تواند «نبى و پيامبر» او را تعيين نمايد. قرآن مجيد مى‏فرمايد: وَ إِذا جاءَتْهُمْ آيَةٌ قالُوا.  «خدا مى‏داند رسالت از جانب خويش را بر عهده چه كسى بگذارد». &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;يعنى به هيچ وجه نمى‏توان، خواه از طريق شورى، و خواه از راه ديگر، «رسول خدا» را معين نمود. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;2-  «تشريع احكام» و «تحليل حلال» و «تحريم حرام»، همگى مربوط به خداست، و پيامبران گرامى، گيرندگانى هستند كه احكام الهى را از منبع وحى اخذ نموده و در اختيار مردم مى‏گذارند و هيچ گاه حق ندارند حكمى را تشريع كنند و يا تكليفى را دگرگون سازند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;قرآن در اين زمينه مى‏فرمايد: وَ إِذا تُتْلى‏ عَلَيْهِمْ آياتُنا بَيِّناتٍ قالَ الَّذِينَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنَا، ائْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هذا أَوْ بَدِّلْهُ قُلْ ما يَكُونُ.  گروهى كه به روز رستاخيز ايمان ندارند، مى‏گويند قرآنى غير اين بياور (يا احكام) آن را دگرگون ساز، بگو براى من چنين حقى نيست كه آن را از جانب خود دگرگون سازم». &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از اين جهت، «شارع واقعى» نزد مسلمانان همان خدا است و پيامبران و امامان، بيانگران احكامى هستند كه از جانب خدا به آنان رسيده است. و اگر در برخى از اخبار وارد شده كه در نمازهاى چهارگانه، دو ركعت نخست «فرض اللّه» و دو ركعت اخير «فرض النّبيّ» است، معنى آن اين نيست كه او از پيش خود چنين كارى را انجام داده است بلكه مقصود اينست كه او درخواست دو ركعت نموده و خداوند با درخواست او موافقت فرموده است همچنين در چند مورد ديگر نيز در احاديث وارد شده است.  در برابر اين قسم از امور، موضوعاتى داريم كه مربوط به جامعه اسلامى است و گره آن بايد به دست خود افراد مسلمان گشوده شود، خواه از امور فردى باشد مانند: انتخاب همسر و يا شوهر. خواه از امور اجتماعى باشد، مانند جنگ و صلح با دشمن، تعيين شيوه جنگ، قطع روابط ديپلماسى با كشورهاى متخاصم يا تحديد آن و... مانند آنها كه همگى نياز به شورهاى سياسى نظامى دارد و هر اقدام عجولانه و بدون تبادل نظر سودمند نخواهد بود. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اين رشته از امور و مانند آنها دربست در اختيار جامعه با ايمان است، كه بايد با تشكيل شوراهاى نظامى و سياسى گره كار را بگشايند، خود پيامبر گرامى در دوران زمامدارى خود در چنين مواردى شوراهائى تشكيل داده و عملا مسلمانان را به اصل شورى و حدود آن آشنا ساخته است. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالا اگر بدانيم كه موردى مربوط به خدا است و با اصطلاح، «امر الهى» است، نمى‏توانيم به اصل وَ الَّذِينَ اسْتَجابُوا لِرَبِّهِمْ تمسك نموده و در آن مورد اظهار نظر كنيم، زيرا فرض اين است كه مورد مشورت در جمله «و امرهم» داخل نيست، بلكه از موارد «امر الهى» است و اگر به طور يقين بدانيم مورد از مصاديق امرهم يعنى مربوط به خود مسلمانان است، مانند برقرارى روابط ديپلماسى با كشورهائى كه در گذشته با مسلمانان در حال تخاصم بودند، و با تزويج همسرى براى فرزند خويش، در اين صورت بدون شك با تشكيل شوراهاى خانوادگى و سياسى بايد مطالب را يكسره كرد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و اگر در مواردى كه ندانيم كه آيا اين مورد مربوط به خدا است، و يا مربوط به مسلمانان است، و جدا مردد باشيم كه آيا بايد منتظر دستور الهى باشيم، يا اين كه خدا تصميم در اين مورد را به خود مسلمانان سپرده است، باز در اين حالت نمى‏توانيم به اصل ياد شده تمسك كنيم و نتيجه گيرى نمائيم، زيرا تمسك به اصل، فرع احراز موضوع آن است، و تا موضوع قاعده‏اى احراز نگردد، و تا قطعى نشود كه مورد بحث از مصاديق «امرهم» هست يا نيست، تمسك به قانون شورى بى معنى خواهد بود. براى روشن شدن مطلب به مثال زير توجه فرمائيد: «در آئين مقدس اسلام، «سركه» حلال و «شراب» حرام است، اگر روشن شود كه «مايعى سركه» است و يا «شراب» حكم آن مورد را به خاطر احراز موضوع، مى‏توانيم از قانون زير استنباط كنيم: «الخلّ حلال، و الخمر حرام.» «سركه حلال و شراب حرام است.» حالا اگر مايعى ميان اين دو مورد مردد شد، در چنين موقعيتى نمى‏توان به يكى‏از دو اصل استدلال نمود و حكم آنرا روشن ساخت، بلكه بايد در چنين مواردى سراغ دليل ديگرى برويم كه پيرامون شك در موضوع مورد نظر وارد شده است. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اين بحث اجمالى پيرامون «مشورت» در قرآن است اكنون به دومين بخش توجه فرمائيد: &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;بخش دوّم &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;نهج البلاغه و مساله شورى &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;«امير مؤمنان»-  عليه السّلام-  در نهج البلاغه، پيرامون شورا و مشورت سخن گفته و مجموع سخنان او را مى‏توان در چند بخش خلاصه نمود: 1. ارزش مشورت و نظر خواهى 2. با چه كسى به مشورت بپردازيم و شرايط مستشار 3. موقعيت امام در برابر نظر خواهى 4. استدلال بر خلافت از طريق شورا 5. نظر امام در باره شورائى كه خليفه اول برگزيد 6. نظر امام در باره شوراى شش نفرى خليفه دوم اينك ما به گونه‏اى فشرده پيرامون هر شش موضع سخن مى‏گوئيم: &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;1-  ارزش مشورت &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;«امير مؤمنان على»-  عليه السّلام-  در سرزمين «صفين» خطابه تكان دهنده‏اى خواند. در نيمه سخن امام، مردى برخاست و در عين ابراز فرمانبردارى و اطاعت آن حضرت را به گرامى ستود. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در اين موقع امام به سخن خود ادامه داد و در ضمن بيانات خود فرمود: «فلا تكلّمونى بما تكلّم به الجبابرة، و لا تتحفّظوا منّى بما يتحفّظ به عند اهل‏البادرة، و لا تخالطونى بالمصانعة، و لا تظنّوا بى استثقالا في حقّ قيل لى، و لا التماس اعظام لنفسى... فلا تكفّوا عن مقالة بحقّ، او مشورة بعدل، فإنّى لست في نفسى بفوق ان اخطى‏ء، و لا آمن ذلك من فعلى، الّا ان يكفى اللّه من نفسى ما هو املك به منّى، فإنّما انا و أنتم عبيد مملوكون لربّ لا ربّ غيره.»  «با من همان طور كه با گردنكشان سخن مى‏گويند سخن نگوئيد، و از هر نوع سكوت و موافقت كه با گروه خشمگين انجام مى‏گيرد، خوددارى كنيد، و در زندگى با من از هر نوع چاپلوسى دور باشيد. تصور نكنيد كه اگر حقى گفته شود براى من سنگين مى‏آيد، و يا من خواهان بزرگداشت خود هستم... پس، از حق گويى و مشورت واقع بينانه، خوددارى نكنيد زيرا من بالاتر از آن نيستم كه خطا نكنم و از خطا در كار خويش مطمئن و ايمن باشم، مگر از آنچه كه او بر آن از من مسلطتر است، باز دارد. من و شما بندگان و مملوك خدايى هستيم كه مالك و صاحب ماست و جز او صاحبى نيست.» در اين بخش از سخن «امام على»-  عليه السلام-  نكاتى است كه دو نكته را يادآور مى‏شويم: 1-  «امام»، ياران خود را چنان شجاع و دلير پرورش مى‏دهد كه آنان بتوانند هر چه را حق و حقيقت تشخيص دادند، بگويند، و به آنان اجازه مى‏دهد كه حقيقت را تك تك به امام برسانند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همچنان كه جمله: «فلا تكفّوا عن مقالة بحقّ» اشاره به همين است و به آنان رخصت مى‏دهد كه در حوزه «مشورت» و «مشاوره» امام وارد شوند و به عدل سخن بگويند، چنانكه مى‏فرمايد: «او مشورة بعدل». &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;2-  نكته ديگر اين كه امام در اين سخن، خود را بالاتر از اين نمى‏داند كه خطا نكند و از اشتباه در كار خود ايمن و مطمئن باشد. اين سخن حق و راست مى‏باشد، اما از آن نظر كه او «انسان» و «بشر» است و طبيعت بشرى، با خطا و اشتباه همراه است و تا «عصمت الهى» نباشد، هر انسانى در معرض اشتباه و مسير لغزش‏ها قرار مى‏گيرد. اين نه تنها امام است كه به چنين حكمى محكوم‏است، بلكه تمام افراد معصوم و همه افراد بيمه از گناه و اشتباه، از آن نظر كه بشرند، در معرض چنين خطاها و اشتباهها قرار مى‏گيرند و سخن امام نيز روى اين اساس است. ولى با در نظر گرفتن «عصمت و مصونيت الهى»، چنين احتمالى در حق امام و ديگر معصومان منتفى خواهد بود. امام نيز به همين جهت بلا فاصله فرمود: «الّا ان يكفى اللّه من نفسى، ما هو املك به منّى.» امام در سخن خود از قرآن پيروى كرده است و قرآن در باره «پيامبر اكرم»-  صلّى اللّه عليه و آله-  و «حضرت يوسف» عليه السلام-  در يك آيه به دو شيوه سخن گفته و هر يك از شيوه‏ها ناظر به مقامى از مقامات آنان است. اينك به برخى از آيات اشاره مى‏شود: وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكَ وَ رَحْمَتُهُ، لَهَمَّتْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ أَنْ يُضِلُّوكَ وَ ما يُضِلُّونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ وَ ما يَضُرُّونَكَ مِنْ شَيْ‏ءٍ وَ أَنْزَلَ اللَّهُ عَلَيْكَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ، وَ عَلَّمَكَ ما لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ وَ كانَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكَ عَظِيماً.  «اگر كرامت و رحمت خدا بر تو نبود، گروهى از آنان مى‏كوشيدند تا ترا گمراه سازند و آنان جز خود، كسى را گمراه نمى‏كنند، و بر تو هيچ زيانى وارد نمى‏سازند و خدا قرآن و حكمت را به تو نازل كرده و آنچه كه نمى‏دانستى به تو آموخته است، و لطف و كرامت خدا براى تو بزرگ است. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;» اين آيه گواه بر «عصمت پيامبر» است. جمله «لهمّت طائفة» يعنى گواه بر وجود زمينه لغزش در پيامبر است، ولى جمله «لو لا فضل اللّه عليك» گواه بر «عصمت الهى» است. و ذيل آيه نيز گواهى مى‏دهد كه «عصمت» از شاخه و نتايج درخشان علم او به عواقب گناه است. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلَّا ما رَحِمَ رَبِّي. «هرگز نفس خويش را از تمايل به گناه پيراسته نمى‏سازم، همانا نفس كشاننده انسان به بديها و زشتيها است، مگر اين كه مورد رحمت حق قرار گيرد.» يوسف از آن نظر كه يك بشر خاكى است و با قواى نفسانى و تمايلات انسانى آفريده شده است، مشمول جمله: وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِي يعنى «نفس خود را پيراسته نمى‏سازم»، مى‏باشد. ولى از آن نظر كه مورد رحمت حق قرار گرفته و صيانت الهى دارد مشمول جمله وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِي است جمله «استثناء» حاكى است كه هر كسى مورد رحمت حق قرار گيرد، او از فرمان بد نفس در امان و شخص مصون از شر نفس، معصوم و بى‏گناه است. مفاد اين آيه را گر چه گروهى به «زليخا» نسبت مى‏دهند، ولى استاد بزرگوار «علامه فقيد طباطبائى»-  رحمة اللّه عليه-  با قراينى، احتمال داده‏اند كه مضمون آن مربوط به «حضرت يوسف»-  عليه السلام-  باشد.  در «قرآن مجيد» از اين نوع تعبيرها كه ناظر به جنبه‏هاى بشرى يك انسان است، هر چند ممكن است از ديده ديگر، معصوم و مصون از گناه و اشتباه باشد، فراوان است، از باب نمونه آياتى را يادآور مى‏شويم: قُلْ لا أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعاً وَ لا ضَرًّا إِلَّا ما شاءَ اللَّهُ.  بگو من براى خود سود و زيانى را مالك نمى‏شوم، مگر آنچه را كه خدا بخواهد.» جمله: لا املك لنفسى» ناظر به «مقام امكانى» پيامبر است كه مالك نبودن بر نفع و ضرر را بر او جايز مى‏شمرد ولى جمله: «الّا ما شاء اللّه»، ناظر به «صيانتى» است كه از جانب خدا در باره او انجام مى‏گيرد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; وَ ما كُنْتَ تَرْجُوا أَنْ يُلْقى‏ إِلَيْكَ الْكِتابُ، إِلَّا رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ.  «هرگز اميدوار نبودى براى تو كتابى نازل گردد مگر بطور رحمت از پروردگار تو.» &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وَ كَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا، ما كُنْتَ تَدْرِي مَا الْكِتابُ وَ لَا الْإِيمانُ وَ لكِنْ جَعَلْناهُ نُوراً، نَهْدِي بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا.  «اين گونه كتابى را به تو وحى &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;كرديم يا روحى به سوى تو فرستاديم، تو چنين نبودى كه بدانى كتاب و ايمان چيست ولى ما آن را نورى قرار داديم كه هر كس از بندگان خود را بخواهيم، هدايت مى‏كنيم.» جمله: «ما كنت...» در اين دو آيه به معنى اين است كه از آن نظر كه تو بشرى، قدرت آن را نداشتى كه از «كتاب» و «ايمان» آگاهى پيدا كنى. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;با مراجعه به آيات قرآن و موارد استعمال جمله‏هاى «ما كنت» و «ما كان» روشن مى‏گردد مفاد اصلى آنها همان نفى شأن است مثلا «ما كنت» شأن تو نبود «ما كان» شأن او نبود 1-  وَ ما كانَ هذَا الْقُرْآنُ أَنْ يُفْتَرى‏ مِنْ دُونِ.  «شان قرآن نيست كه به غير خدا به كسى منتسب باشد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;2-  ما كانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ.  «شان خدا نيست كه براى آنان عذاب فرستد در حالى كه در طلب آمرزشند.» 3-  ما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُؤْتِيَهُ اللَّهُ الْكِتابَ وَ الْحُكْمَ وَ النُّبُوَّةَ، ثُمَّ يَقُولَ لِلنَّاسِ كُونُوا عِباداً لِي مِنْ دُونِ اللَّهِ.  «هيچ بشرى حق ندارد كه از جانب خدا به او كتاب و فرمانروائى و نبوت داده شود، پس بگويد كه به جاى خدا مرا بپرستيد.» آگاهى از معارف «كتاب» و «سنت» و «نهج البلاغه» به ممارست و آشنائى به زبان اين منابع الهى نياز دارد اين نه تنها قرآن و نهج البلاغه است كه براى خود لسان و زبانى دارند، اصولا آشنائى به مفاهيم يك مكتب الهى و ياانسانى بدون ممارست و پشتكار، بدون آگاهى از روش ظريف و عالى آن، از طريق سخن گفتن و شيوه استدلال آن امكان پذير نيست. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;افراد بدون اطلاع، از «خاورشناسان» و مقلدان و سرسپردگان آنان، اين نوع آيات و احاديث را، گواه بر عدم عصمت و عدم ايمان پيامبر پيش از بعثت، و يا عدم آگاهى (در دوران جوانى)، قبل از نزول كتاب و افاضه نبوت مى‏دانند. آنان كه نو پردازانى هستند كه بدون آگاهى از الفباى قرآن و معارف اهل بيت، مى‏خواهند از معارف اين كتاب عظيم الهى آگاه شوند، و چنين مى‏انديشند كه در پرتو آشنائى با مفردات و گرامر زبان عربى مى‏توان در اقيانوس «علوم قرآن» و درياى «معارف نهج البلاغه» فرو رفت، ولى غافل از آنكه شناگرانى ناشى و غواصانى بى‏تجربه‏اند كه سرانجام در امواج سهمگين خطا فرو خواهند رفت و طوفان، لاشه بدن بى روح آنان را به كرانه‏اى خواهد افكند.  با ديگر سخنان امام پيرامون مشورت آشنا شويم: 1-  «من استقبل وجوه الاراء عرف مواقع الخطاء».  «هر كس به آراء گوناگون روى آورد، جاهاى خطا و اشتباه را در كار خود مى‏شناسد.» «الاستشارة عين الهداية و قد خاطر من استغنى برأيه.»  «مشورت عين راه‏يابى است، آن كس كه به فكر خود متكى گردد، خود را به مخاطره انداخته است.» 3-  «من استبدّ برأيه هلك و من شاور الرّجال شاركها في عقولها.»  «هر كس به راى خود استبداد ورزد، نابود مى‏شود و هر كس با مردان به مشورت بپردازد، از خرد آنان بهره مى‏گيرد.» &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;4-  «لا ظهير كالمشاورة.»  «كمك كارى مانند مشاوره نيست.» 5-  «لا مظاهرة اوثق من المشاورة.»  «معين و كمكى، استوارتر از مشورت نيست.» كلمات و سخنان امام پيرامون اهميت مشاوره، منحصر به آنچه كه در «نهج البلاغه» آمده است، نيست، بلكه مولف «غرر الحكم و درر الكلم»، دهها سخن ارزنده از امام پيرامون مشاوره نقل كرده است، ما در اين مقاله فقط به آنچه كه در نهج البلاغه آمده است اكتفا كرديم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;2-  با چه كسى به مشورت بپردازيم &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;شكى نيست كه «مشورت»، «اصطكاك دو فكر» است كه از «التفاء» آن دو، فكر «مشورت‏گر» نيرو مى‏گيرد، و قدرت درخشندگى خاصى پيدا مى‏كند. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از اين نظر انسان نبايد با هر فردى به مشورت بپردازد، چه از مستشارى كه از «عقل» و «خرد»، در «واقع بينى» و «حقيقت گرائى» و از ديگر فضائل انسانى دور و عارى باشد، نه تنها فكر آدمى، بارور نمى‏گردد، بلكه بى بهره و احيانا گمراه مى‏شود، از اين جهت امام، در فرمان تاريخى خود به «مالك اشتر» مى‏نويسند: «و لا تدخلنّ في مشورتك بخيلا يعدل بك عن الفضل و يعدك الفقر ، و لا جبانا يضعفك عن الامور، و لا حريصا يزيّن لك الشّرة بالجور، فإنّ البخل و الجبن و الحرص، غرائز شتّى، يجمعها سوء و الظّنّ باللّه.» &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; «هرگز به حوزه مشورت خود، بخيلى كه ترا از نيكى و بخشش باز مى‏دارد و به فقر و بى چيزى تهديدت مى‏كند، راه مده. هرگز با افراد جبان و ترسو، مشورت منما كه اراده تو را سست كرده و تو را از قيام به امور نيك باز مى‏دارند. هرگز انسان حريص و آزمند را در جلسه مشورت وارد مكن زيرا (بر اثر داشتن طمع فراوان و انديشه سيم و زراندوزى) ستمگرى بر مردم را در نظر تو خوب جلوه مى‏دهد. بخل و ترس و آز و طبايع گوناگون انسانى هستند كه ريشه همه آنها بدگمانى به خدا است». &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امام در اين فراز از نامه، استاندار خود را از مشاوره با سه گروه باز مى‏دارد و آنان عبارتند از: &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; 1. بخيل. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;2. ترسو. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;3. آزمند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سپس ضرر مشورت با اين سه گروه را بيان مى‏كنند و اين كه: مشورت با فرد «بخيل»، انسان را از «بخشش» و «بزرگوارى»، و مشاوره با فرد «ترسو» آدمى را از «اقدام عاقلانه» به كارهاى نيك باز مى‏دارد. همچنان كه مشورت با «طمّاع» و «آزمند» هوس گردآورى سيم و زر را در انسان زنده مى‏كند و سرانجام «ستمگرى» را در نظر او خوب جلوه مى‏دهد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;جالب‏تر از همه اين كه از نظر روانى، براى هر سه غريزه، جهت جامع و وجه مشتركى را بيان مى‏كند و آن اين كه: «اگر فردى بخيل است به خاطر «بدگمانى» است كه به «خدا» دارد زيرا اگر بخيل از «انفاق مناسب» خوددارى مى‏كند، براى اين است كه تصور مى‏كند در اثر انفاق، ممكن است فقر بر او مستولى گردد و سرانجام در سختى و فشار قرار گيرد. اين فرد نمى‏داند كه خداوند رزاق است و روزى تمام انسانها بلكه تمام جانداران روى زمين بر عهده اوست آنجا كه مى‏فرمايد: وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ إِلَّا عَلَى اللَّهِ رِزْقُها. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;«هيچ جاندارى در روى زمين نيست مگر اين كه روزى او بر عهده خداست.» «اگر فرد ترسو، خود و ديگران را از اقدام به كارهاى عاقلانه باز مى‏دارد، از اين نظر است كه مى‏ترسد در اين راه آسيبى به او برسد، ولى اگر خدا را خوب مى‏شناخت و مى‏دانست كه او حافظ و نگهبان انسانها است، و نگهبانانى براى صيانت انسانها مامور نموده است، چنين انديشه‏اى را به خود راه نمى‏داد آنجا كه مى‏فرمايد: قالَ هَلْ آمَنُكُمْ عَلَيْهِ إِلَّا كَما أَمِنْتُكُمْ.  «خدا بهترين نگهبان و او بخشنده‏ترين بخشندگان است.» إِنْ كُلُّ نَفْسٍ لَمَّا عَلَيْها حافِظٌ.  «براى هر انسانى نگهبان مخصوصى است.» وَ هُوَ الْقاهِرُ فَوْقَ عِبادِهِ وَ يُرْسِلُ عَلَيْكُمْ حَفَظَةً.  «و مقتدر و بالادست بندگان است و براى شما نگهبانانى اعزام مى‏كند.» اگر فرد حريص و آزمند مشاوران خود را به گردآورى سيم و زر، تشويق مى‏كند و احيانا به خاطر حرص بيشتر، ستمگرى را در نظر آنان نيك جلوه‏گر مى‏سازد، بخاطر همان انديشه باطلى است كه بخيل دارد و چنين تصور مى‏كند كه اگر دست به گردآورى ثروت نزند، ممكن است روزى فقير و بيچاره گردد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;3-  امام و مشاوران &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;امام با صراحت هر چه تمام‏تر، نظر مستشاران را آن گاه كه حق را بر خلاف گفته آنان تشخيص دهد، براى خود الزام آور نمى‏داند، و مى‏فرمايد: شما بايد نظردهيد و من در باره نظر شما بينديشم و آنچه را مصلحت ديدم، عمل كنم، آنجا كه به «ابن عباس» چنين مى‏گويد: «لك ان تشير علىّ و ارى، فإن عصيتك فاطعنى.»  «بر تو است كه نظر بدهى و من در باره آن بينديشم، هر گاه با تو مخالفت كردم، از من پيروى كن. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امام اين سخن را موقعى گفته‏اند كه «ابن عباس» نظر مى‏داد كه امام در آغاز كار، مخالفان خود را راضى سازد و «طلحه» و «زبير» را براى استاندارى «بصره» و «كوفه» نامزد كند و «معاويه» را در مقام و موقعيت خود تثبيت نماند، تا قلوب مردم آرام گيرد و موضوع بيعت به پايان برسد، در اين موقع، امام با افزودن جمله: «لا أفسد دينى بدنيا غيرى.» «دين خود را با دنياى ديگرى تباه نمى‏سازم.» جمله پيشين را بيان فرمودند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اگر نظر افراد مورد مشاوره براى امام الزام آور نيست، براى اين است كه او بايد از حق پيروى كند، نه از افكار عمومى، نه از نظر مستشاران، و اگر مستشاران او مطالبى را در اختيار او گذارند او بايد آنچه را حق مى‏داند مورد عمل قرار دهد، نه آنچه را آنان گفته‏اند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;«شارح حديدى»  مى‏كوشد، علت لزوم پيروى از نظر امام را، برترى نظر امام و پختگى فكر و انديشه او تشريح كند. ولى مطلب از نظر مكتب بالاتر از اين است. بلكه متبوع بودن نظر امام به خاطر اين است كه، «امامت» و «پيشوائى» وى از جانب «خداوند» است، و چنين فردى علاوه بر كمالات شخصى و مزاياى‏روحى و عقلى، داراى «عصمت الهى» است. چنين صيانتى، او را از لغزش و خطا باز مى‏دارد، از اين جهت است كه مى‏فرمايد: «لك ان تشير علىّ و ارى فإن عصيتك فاطعنى.» «بر توست كه نظر بدهى و من در باره آن بينديشم، هر گاه با تو مخالفت كردم، از من پيروى نما.» و اگر هم مشورت مى‏كند به خاطر همان مصالحى است كه «پيامبر گرامى»-  صلوات الله عليه و آله-  مشورت مى‏نمايد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از اين بيان حدود مشورت به روشنى آشكار مى‏گردد كه پيشواى اسلام اعم از «پيامبر» و «امام» و يا ديگر افراد، در صورتى مى‏توانند به تشكيل «شورى» دست زنند و موضوعى در اختيار شورى بگذارند كه در آنجا نظر قاطعى از جانب خداوند بيان نشده باشد و به اصطلاح موضوع يك «موضوع فرعى» باشد كه اهل شورى صلاحيت اظهار نظر داشته باشند. ولى در امورى كه از جانب خداوند، حكم قاطعى برسد، و يا خود پيامبر و امام نظرى را قاطعانه صادر كنند، چنين موضوعى از قلمرو مشورت بيرون بوده و هر نوع اظهار نظر، غلط و بى پايه خواهد بود. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;«امام امير مؤمنان»-  صلوات اللّه عليه-  طى سخنان خود با «طلحه» و «زبير» كه انتظار داشتند، امام در تمام امور با آنان مشورت كند، چنين مى‏فرمايد: «فلمّا افضت إلىّ، نظرت إلى كتاب اللّه و ما وضع لنا و امرنا بالحكم به فاتّبعته، و ما استنّ النّبيّ-  صلّى اللّه عليه و آله-  فاقتديته، فلم احتج في ذلك إلى رأيكما، و لا راي غيركما و لا وقع حكم جهلته فاستشير كما و اخوانى المسلمين و لو كان ذلك لم ارغب عنكما و لا عن &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;غيركما.»  «هنگامى كه زمام را به دست گرفتم، به كتاب الهى نگريستم و از خطوط و احكام آن پيروى نمودم و سنتهاى پيامبر را ناديده نگرفته، من به راى شما و غير شما نيازمند نشدم، موضوعى پيش نيامد كه حكم آنرا ندانم تا با شما و ديگر برادران مسلمان‏مشورت نمايم و اگر چنين موضوعى پيش مى‏آمد، از مشورت شما و غير شما روى بر نمى‏گرداندم». &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;جمله «و لا وقع حكم» يعنى «حكمى و موضوعى واقع نشده»، به صراحت ما را به حدود مشورت، و موارد آن راهنمائى مى‏كند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;4-  استدلال امام بر خلافت خود از طريق شورى &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;يگانه خليفه‏اى كه در اسلام، با اكثريت قريب به اتفاق «مهاجر» و «انصار» انتخاب گرديد، «امام امير مؤمنان على»-  عليه السلام-  بود. در تاريخ خلافت اسلامى اين موضوع كاملا بى سابقه است، و هم چنين ديگر براى آن نظيرى نيامد. در اين ميان «معاويه» (كه از مدتها قبل اساس حكومت و امپراطورى خود را در «شام» پى‏ريزى كرده بود و عداوت ريشه‏دار و ديرينه‏اى با خاندان پيامبر داشت) از انتخاب «حضرت على»-  عليه السلام-  براى خلافت به وسيله مهاجر و انصار آگاه گرديده، سخت ناراحت شد و حاضر به بيعت با امام نگشت. نه تنها با امام بيعت ننمود، بلكه او را به قتل و كشتن «عثمان» و حمايت از قاتلان او، متهم كرد. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;«امام على»-  عليه السلام-  براى اسكات معاويه، و براى اين كه همه نوع درهاى عذر را به روى او ببندد، در يكى از نامه‏هاى خود، يادآور مى‏شود كه همان افرادى كه با «ابو بكر» و «عمر» و «عثمان» بيعت كردند، با من نيز بيعت كرده‏اند. هر گاه خلافت آنان را از اين نظر محترم مى‏شمارى كه مهاجر و انصار با او بيعت كرده‏اند، اين شرط در خلافت من نيز موجود است. اينك متن نامه امام: «انّه بايعنى القوم الدّين بايعوا ابا بكر و عمر و عثمان على ما بايعوهم عليه، فلم يكن للشّاهد ان يختار، و لا للّغائب ان يردّ. و انّما الشّورى للمهاجرين و الانصار فإن اجتمعوا على رجل و سمّوه اماما كان ذلك (للّه) رضى، فإن خرج عن امرهم خارج، بطعن او بدعة، ردّوه الى ما خرج منه، فإن ابى قاتلوه على اتّباعه غيرسبيل لمؤمنين.»  «همان افرادى كه با ابو بكر و عمر و عثمان بيعت كرده بودند، با من نيز بيعت كردند، در اين صورت براى حاضر در مدينه حق انتخاب امام ديگر، و براى غائب از مركز شورى، حق رد نظريه آنان نيست. عضويت در شورا از آن مهاجر و انصار است، هر گاه آنان بر امامت و پيشوائى فردى، اتفاق نظر پيدا كردند و او را امام ناميدند، اين كار مورد رضايت (خدا) خواهد بود، اگر فردى از مردان آنان از طريق ايراد و سرپيچى خارج شود، او را به آنچه از آن خارج شده است، باز مى‏گردانند و اگر امتناع ورزيد، با او نبرد مى‏كنند، زيرا او از غير راه مؤمنين پيروى كرده است. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;»  هدف امام از اين نامه، جز اسكات و بستن راه هر نوع بهانه جوئى و غرض ورزى و به اصطلاح «مجادله بوجه احسن» چيز ديگرى نيست، زيرا «معاويه» مدتها استاندار «عمر» و پس از وى استاندار عثمان در سرزمين شام بود، و آنها را خليفه رسول خدا و خود را نماينده خلفاء مى‏دانستند. امام يادآور مى‏شود كه هر گاه احترام به خلافت آنان به خاطر اين بود كه آنان از طرف مهاجر و انصار، انتخاب شده بودند، عين همين انتخاب در باره امام به طور واضح و كامل انجام گرفته است، ديگر دليلى ندارد يكى را محترم شمرده، ديگرى را رد كند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;«امام على»-  عليه السلام-  از طريق مجادله كه در قرآن مجيد به آن امر شده است، افكار و مخالفت «معاويه» را با خلافت خويش، محكوم كرده و سخن خود را بر اساس احتجاج با اصل مسلم در نزد طرف استوار ساخته و مى‏گويد: «كسانى كه با ابى بكر و عمر و عثمان بيعت كردند، با من نيز بيعت نمودند، در اين صورت چرا خلافت مرا به رسميت نمى‏شناسى» حقيقت مجادله جز اين نيست كه آنچه طرف مخالف، محترم مى‏شمارد، پايه استدلال قرار داده شود، تا وى روى مبناى اعتقاد محكوم گردد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بنا بر اين، اين نامه هرگز گواه بر آن نيست كه امام روش حكومت اسلامى را پس از درگذشت «رسول خدا»-  صلّى اللّه عليه و آله-  روش شورائى مى‏داند، و انتخاب خليفه را از طريق شوراى «مهاجر» و «انصار» يك امر صد در صد صحيح مى‏شناسد، و عقيده درونى امام نيز همين است، كه بايد خليفه بطور مطلق از طريق شوراى «مهاجر» و «انصار» برگزيده شود، و هرگز مسأله امامت يك مساله انتصابى نيست، بلكه يك مساله انتخابى است. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هر گاه هدف امام اين بود، نبايد نامه خود را با گفتگو از بيعت خلفاى سه گانه آغاز كند، بلكه بايد بدون گفتگو از خلافت آن سه نفر، سخن خود را چنين آغاز مى‏نمود: «مهاجر و انصار با من بيعت كردند و هر فردى كه آنان با او بيعت كردند پيشواى مسلمانان خواهد بود». امام در جمله‏هاى بعد فرمود: «فإن اجتمعوا على رجل، و سمّوه اماما كان ذلك (للّه) رضى.» «اگر بر مردى اجتماع و اتفاق نظر پيدا نمودند، و او را راهبر خواندند، آن امام مورد رضايت الهى است.» آن نيز احتجاج روى عقيده طرف مخالف است و لفظ «للّه» در چاپهاى «عبده» بين پرانتز قرار دارد. يعنى اشاره به اين كه وجود اين لفظ در نامه، مورد شك و ترديد است.  در حقيقت امام مى‏فرمايد: «هر گاه مسلمانان براى پيشوايى فردى اتفاق نظر پيدا كردند، يك چنين كار مورد رضاست، يعنى مورد رضايت «امت كنونى» است و همين كار در باره من نيز انجام گرفته است، ديگر چرا در بيعت با من مخالفت مى‏ورزى» نخستين كسى كه با اين نامه براى اثبات نظريه «اهل تسنن» استدلال كرده است، «شارح حديدى» يعنى ابن ابى الحديد است. وى روى غفلت از قراينى كه در خود نامه و ديگر خطبه‏هاى نهج البلاغه وجود دارد، با اين خطبه به استوارى‏نظريه اهل تسنن استدلال نموده و گفتار امام را به صورت امرى جدى كه نشان دهنده عقيده امام است، تلقى نموده است.  دانشمندان شيعه هر موقع به شرح اين نامه رسيده‏اند، مطلبى را كه ما يادآورى كرده‏ايم، بازگو نموده‏اند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;«احمد كسروى نيز در بخشى از نوشته‏هاى خود  به اين نامه چسبيده و آنرا گواه بر بى پايگى عقيده شيعه گرفته است. «كسروى» كه در اواخر عمر بازيچه اجانب شده و دعوى رهبرى داشت و اصول و فروع اسلام را پايان يافته مى‏دانست، چرا در اين مساله اظهار نظر مى‏كند آيا جز اين كه مى‏خواهد بر هر دو طرف ضربه بزند تعجب بيشتر از كسانى است كه پس از اين دو نفر گفتار آنان را تكرار نموده و آن را به صورت يك كالاى تازه، به بازار فريب خوردگان عرضه مى‏دارند. ديگر نمى‏دانند كه در هر عصر و زمانى «آئين تشيع» مراقبانى دارد كه مشت مغرضان را باز كرده و راز آنان را فاش مى‏سازند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نقل متن نامه از كتاب «وقعه صفين». &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گواه ديگر بر اين كه نامه به عنوان احتجاج بر اساس مسلمات طرف، تنظيم گرديده است، جمله‏هائى است كه مرحوم «سيد رضى»-  جامع نهج البلاغه-  حذف نموده ولى در كتابى كه او اين نامه را از آن نقل كرده است، موجود است. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و شيوه رضى در گردآورى خطبه‏ها و نامه‏ها و سخن‏هاى امام اين است كه قسمت‏هاى حساس نامه را نقل كرده، و قسمت‏هاى ديگر كه به نظر او حساس نيست، حذف مى‏نمايد. وى بيشتر روى زيبائى جمله توجه دارد، و به اصطلاح آنچه از نظر فصاحت و بلاغت ممتاز مى‏باشد، در مد نظر مى‏آورد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نامه مورد بحث را «نصر بن مزاحم منقرى» متوفاى سال 312، كه 147 سال،قبل از تولد «سيد رضى»  در گذشته است، در كتاب معروف خود «وقعه صفين»، در صفحه 29 (طبع مصر) آورده است. كه ما به برخى از اين قسمت‏هاى حذف شده اشاره مى‏كنيم: 1-  امام نامه خود را چنين آغاز مى‏كند: «امّا بعد: فإنّى بيعتى بالمدينة لزمتك و انت بالشّام، لإنّه بايعنى الدّين...» «بيعت (مهاجر و انصار) از من در مدينه در حالى كه تو در شام بودى بر تو حجت را تمام كرده و الزام آور است (و فرد غائب حق اعتراض بر تصميم حاضران ندارد)...» 2-  در ذيل نامه دارد: «و انّ طلحة و الزّبير بايعانى ثمّ نقضا بيعتى و كان نقضهما كردّ هما فجاهدتهما على ذلك حتّى جاء الحقّ و ظهر امر اللّه و هم كارهون فادخل فيما دخل فيه المسلمون. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;«طلحه و زبير با من بيعت نمودند، سپس بيعت خود را شكستند. و شكستن بيعت آنان بسان رد ابتدائى آنهاست (و هرگز نمى‏تواند به موضوع خلافت من خدشه‏اى برساند) و من با هر دو نبرد كردم تا حق فرا رسيد. (و در جاى خود قرار گرفت) و امر الهى پيروز گرديد، در حالى كه آنان ناراضى بودند، پس در آنچه كه مسلمين به آن داخل شده‏اند، داخل شو.» 3-  به اين جمله نيز توجه نمائيد «و قد اكثرت في قتلة عثمان فادخل فيما دخل فيه المسلمون ثمّ حاكم القوم الىّ احملك و ايّاهم على كتاب اللّه فامّا تلك الّتى تريدها فخدعة الصّبىّ عن اللّبن.» «در باره قاتلان عثمان زياد سخن گفتى، پس در آنچه مسلمانان وارد شده‏اند، وارد شو، پس موضوع قتل عثمان را مطرح ساز من تو و آنان را به سوى كتاب آسمانى رهبرى مى‏كنم و مطابق قرآن داورى مى‏نمايم. آنچه تو مى‏خواهى مانند خدعه‏اى است كه كودك شيرخواره را با آن فريب مى‏دهند». &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;«معاويه» از «امام» چه مى‏خواست معاويه از امام به گواهى نامه‏هائى كه «سليم بن قيس» در «اصل» نقل كرده است،  مى‏خواست كه امام قبلا قاتلان عثمان را به ايشان تحويل دهد و او انتقام خون عثمان را از آنها بگيرد، سپس خود با پيروان شامى خويش با وى بيعت كنند. امام يك چنين درخواستى را كه به منظور متوقف ساختن على-  عليه السلام-  از هر نوع تصميم در باره شاميان پيشنهاد مى‏شد، جز خدعه و حيله چيز ديگرى نمى‏داند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آغاز و انجام نامه به روشنى، گواهى مى‏دهد كه اين نامه يك نامه «احتجاجى» در برابر طرف «معاند» است، نه فرد حق بين و هرگز در چنين موقعى لازم نيست كه امام بر اساس معتقدات خود سخن بگويد، بلكه لازم است كه روى معتقدات و مسلمات طرف مقابل، احتجاج و استدلال نمايد، با توجه به اين نكته نمى‏توان گفت كه اين نامه بيانگر عقيده واقعى امام مى‏باشد. بحث مفصّل ديگرى در باره در شوراى سقيفه است كه در خور موقعيت و فرصت ديگرى است. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و السلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;جعفر سبحانى&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 14:53:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shayesteh&amp;postid=1600</comments>
<dc:creator>shayesteh</dc:creator>
<guid>http://shayesteh.blogfa.com/post-1600.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>راز نماز در نهج البلاغه </title>
<link>http://shayesteh.blogfa.com/post-1599.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;حجة الاسلام على دوانى‏ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در نمازم خم ابروى تو با ياد آمد &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالتى رفت كه محراب به فرياد آمد &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حافظ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;B&gt;نخستين نمازگزار &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سخن از راز نماز در نهج البلاغه و رابطه اين فريضه بزرگ الهى با على عليه السلام، پيشواى عظيم الشأن ما و گوينده نهج البلاغه است، كه يكى از جالب‏ترين مباحث اين كتاب با عظمت را تشكيل مى‏دهد. نماز، نخستين حكم الهى بود كه چند روز پس از بعثت پيغمبر خاتم، حضرت محمد بن عبد اللَّه صلى اللَّه عليه و آله و سلم توسط جبرئيل امين از جانب خداوند صادر گرديد و پيغمبر با تعليم پيك وحى، آن را معمول داشت. بدين گونه كه پيك وحى الهى، جبرئيل امين، چند روز بعد از آن كه پيغمبر به مقام نبوّت رسيد، براى دومين بار بر آن حضرت نازل گرديد و آبى از آسمان آورد و طريقه وضو گرفتن و نماز گزاردن و ركوع و سجود را به پيغمبر آموخت. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بنا بر اين، نماز اين فريضه بزرگ الهى و عاليترين فرمان خداوند عالم كه بهترين حالت يك انسان با ايمان و بنده خدا در پيشگاه الهى است، نوبر احكام اسلام است و از همين‏جا نيز بايد قدر آن را دانست و به اهميت آن پى برد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نكته جالب توجه اينست كه پس از پيغمبر، نخستين كسى كه از مردان آن را به پا داشت على عليه السلام و آنهم در سن نه سالگى بود كه در خانه پيغمبر به سر مى‏برد و چون پيغمبر وضو گرفت او نيز وضو گرفت و همين كه رسول خدا به نماز ايستاد، آن وجود مقدس هم در آن سن و سال، پشت پيغمبر (ص) خدا ايستاد و در پشت سر على عليه السلام هم تنها خديجه بود كه به عنوان اولين زن به نماز ايستاد و باپيغمبر (ص) نماز جماعت گزاردند. و اولين اقامه نماز، هم به جماعت بود، جماعتى اين چنين كه پيغمبر (ص) در جلو و على پسر بچه نه ساله در پشت سر آن حضرت و خديجه، همسر پيغمبر در پشت سر على (ع). مى‏بينيد كه على عليه السلام سراينده نهج البلاغه، چه رابطه‏اى با نماز، اين دستور عالى آسمانى دارد كه شش سال پيش از بلوغ و قبل از همه، آن هم در پشت سر پيغمبر (ص) و براى نخستين بار به عنوان وظيفه دينى كه پيغمبر ختمى مرتبت از جانب خداوند مأمور به انجام آن شده است، آن را معمول داشت. پس على عليه السلام نخستين نمازگزار اسلام است &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;B&gt;نماز در نظر على (ع) &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به طورى كه ديديم على عليه السلام نخستين پيشواى معصوم و امام بر حق ما و نماينده خدا و جانشين بلا فصل حضرت ختمى مرتبت (ص) اولين نمازگزار اسلام است، آنهم شش سال قبل از بلوغ از اين رو مى‏بايد چنين انسان بى‏نظيرى، رابطه خاصى با نماز بزرگترين فريضه الهى، داشته باشد. على كه در قبله مسلمين متولد شده، و در نه سالگى و به عنوان اولين پيرو اسلام و براى نخستين بار در پشت سر پيغمبر خاتم نماز گزارده، به طور قطع بيش از هر مسلمان ديگرى، قدر نماز، نخستين فريضه الهى، را مى‏داند و به آن اهميت مى‏دهد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به طورى كه نوشته‏اند، حال على عليه السلام به هنگام نماز چنان بود كه در يكى از جنگهاى تيرى به پاى آن حضرت اصابت كرد و هر چه كردند نتوانستند آن را در آورند. چون خبر به پيغمبر دادند فرمود بگذاريد على مشغول نماز شود سپس تير را از پاى او در آوريد زيرا على (ع) در آن هنگام، چنان محو تماشاى جمال حق است كه كاملا از خود بى خود مى‏شود. چنين كردند و تير را از پاى على (ع) در آوردند و او متوجه نشد، و زمانى به خود آمد كه از نماز فراغت يافته بود، و آن گاه در خود احساس درد كرد: &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هر كه چيزى دوست دارد جان و دل بروى گمارد &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هر كه محرابش تو باشى سر ز عشقت برندارد &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سعدى‏ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همچنين در يكى از شبهاى مخوف جنگ صفين «ليلة الهريز» كه آتش جنگ برافروخته شده بود و از هر سو مانند باران تير مى‏باريد، ديدند كه على عليه السلام رو به قبله ايستاد و مشغول نماز شد. پس از نماز، پرسيدند يا امير المؤمنين اين چه وقت نماز خواندن بود و على (ع) فرمود: اصلا اين جنگ براى چيست جز اين است كه مى‏خواهيم ظلم و فساد را ريشه كن كنيم تا نماز و احكام الهى چنانكه بايد، اقامه گردد &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خوشا نماز و نياز كسى كه از سردرد &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به آب ديده و خون جگر طهارت كرد &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حافظ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;B&gt;شهيد محراب &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;على عليه السلام، سراينده نهج البلاغه و قهرمان قهرمانان جهان، شاگرد لايق و تربيت شده پيغمبر اسلام است كه فرمود: «نور چشم من نماز است.» على كه در تمام دوران حيات پيغمبر اسلام همچون سايه دنبال رسول خدا بود، چگونه مى‏تواند به نماز تا آن حد كه معمول مى‏داشت، اهميت ندهد مگر او به تمام معنى مقلد پيغمبر خاتم نبود مگر نه اينست كه در نهج البلاغه و در كردارش همه جا پيغمبر (ص) را اسوه و مقتداى خويش قرار مى‏دهد، و حاضر نيست سرموئى از گفتار و كردار پيغمبر (ص) تخطى كند آرى مولود كعبه و خانه‏زاد خدا و اولين نمازگزار اسلام و قهرمانى كه در ميدان جنگ و حساسترين لحظات زندگى، نماز را بر هر كار ديگرى ترجيح مى‏دهد و حاضر نيست لحظه اول وقت آن را كه ثوابى چون دريا دارد به تأخير بيندازد، سرانجام نيز در خانه خدا، مسجد كوفه و در محراب عبادت و به هنگام نماز با شمشير زهرآلود، ضربت خورد و فرق مقدسش شكافت و با آن ضربت شربت شهادت نوشيد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;على (ع) در آن حالت، يعنى پس از ضربت خوردن، با فرق شكافته فرمود «فزت و ربّ الكعبة» به خداى كعبه كه در آن متولد گرديدم و قبله مسلمانان جهان است، از اين كه مى‏بينم در خانه خدا نيز ضربت خوردم و شهيد مى‏شوم، سرافرازم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در نمازم خم ابروى تو با ياد آمد &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالتى رفت كه محراب به فرياد آمد &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آرى، على (ع) آن مظهر تقوا و فضيلت، على، آن انسان ما فوق انسان، آن نمونه اعلاى آفرينش، پس از پيغمبر خدا و نمازگزار نخستين اسلام، آغاز كارش در خانه خدا بود، و پايان كارش نيز در خانه خدا به سر رسيد. بدين گونه، على عليه السلام در جهان اسلام نخستين شهيد محراب است &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;B&gt;نهج البلاغه و نماز &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امير المؤمنين على عليه السلام در نهج البلاغه در موارد عديده‏اى از نماز، اين فرمان بزرگ الهى و محبوب مورد علاقه‏اش كه براى هيچ عملى بمانند آن ارج نمى‏نهاد، سخن به ميان آورده و اهميت آن را يادآور شده است. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;1-  از جمله در آغاز خطبه 199 كه موضوعات مهم اسلامى را به اصحابش وصيت مى‏نمايد و نسبت به انجام دادن آن‏ها سفارش مى‏كند، مى‏فرمايد: نماز را چنانكه بايد برپا داريد و در حفظ و اداى آن كوشا باشيد، و هر چه بيشتر به جا آوريد و به وسيله آن به خداوند تقرب جوئيد، زيرا كه خداوند در قرآن مى‏فرمايد: نماز فريضه‏اى است كه در وقت معين بر اهل ايمان واجب شده است. آيا پاسخ دوزخيان را نشنيده‏ايد كه وقتى طبق گفته خداوند در قرآن از آنها مى‏پرسند: «چه چيز شما را به دوزخ افكند» مى‏گويند: ما از نمازگزاران نبوديم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نماز، گناهان را مانند ريزش برگ درختان مى‏ريزد، و همچون رهايى چهارپايان از بند، انسان را رها مى‏سازد. رسول خدا-  صلى اللَّه عليه و آله و سلم-  نماز را به چشمه آب گرمى تشبيه فرمود كه بر در خانه مردى باشد و شبانه روز، پنج نوبت از آن شستشو كند، كه در اين صورت ديگر چركى در بدن وى باقى نخواهد ماند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مقام و اهميت نماز را مردانى از مؤمنين مى‏دانند كه زينت كالاى دنيا و فرزندى كه نور چشم انسان است، و ثروت و دارائى، آنها را به خود مشغول نمى‏دارد چنانكه خداوند در قرآن مجيد فرموده است: مردانى هستند كه تجارت و داد و ستد دنيا آنها را از ياد خدا و اقامه نماز و پرداخت زكات باز نمى‏دارد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;با اين كه خدا، بهشت را به پيغمبر مژده داده بود از بس نماز مى‏گزارد، خود را به رنج انداخته بود، و در اين كار نظر به اين آيه شريفه داشت: خانواده‏ات را فرمان ده نماز بگزارند، و خويشتن نيز بر انجام آن شكيبا باش. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از اين رو پيغمبر هم خانواده خود را به انجام اين فريضه بزرگ الهى وادار مى‏كرد و خود نيز با بردبارى به اداى آن مى‏پرداخت . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;2-  در عهدنامه‏اى كه براى محمد بن ابى بكر نوشت و او را روانه مصر نمود تا فرمانرواى آنجا باشد، از جمله دستورهائى كه به او داد فرمود: نماز را در اوقاتى كه براى آنها تعيين شده به پاى دار و به خاطر اين كه بى‏كارى و فرصت و وقت دارى، پيش از وقت آن را به جاى نياور، و به بهانه اين كه كار دارى، آن را به تأخير نينداز و اين را بدان كه تمام كارهايت پيرو نمازت مى‏باشد . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به طورى كه مى‏بينيد، مولاى متقيان و سرآمد نمازگزاران مسلمين به فرمانگزار جوان خويش محمد بن ابى بكر دستور مى‏دهد كه نماز را چه افرادى و چه به جماعت بر هر كار ديگرى اعم از شخصى و كشورى و لشكرى مقدم بدارد و آن را در اول وقت ادا كند، و حق ندارد به بهانه كار يا گرفتارى آن را به تأخير بيندازد، يا به دليل اين كه كارى ندارد، پيش از وقت انجام دهد. بلكه بايد طبق دستور خدا و پيغمبر عمل كند و به ميل خود جلو و عقب نيندازد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;3-  نيز در فرمان مشهور مالك اشتر كه پس از شهادت محمد بن ابى بكر در مصر او را به فرمانروائى كشور باستانى مصر منصوب داشت و بايد آن را جهان بينى على عليه السلام دانست، مى‏فرمايد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هنگامى كه برخاستى و خود را مهيا ساختى تا با مردم نمازگزارى، نماز را چندان طولانى مخوان كه مردم را پراكنده سازى و سريع و تند هم مخوان كه آن را تباه كنى. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;زيرا در ميان مردمى كه با تو نماز مى‏گزارند، كسانى هستند كه عليل و بيمار و ناتوانند، يا گرفتارى و كار دارند. من از پيغمبر-  صلى اللَّه عليه و آله-  هنگامى كه مرا براى تبليغ اسلام به يمن مى‏فرستاد پرسيدم: چگونه با مردم نماز گزارم پيغمبر (ص) فرمود: با آنها مانند ناتوان‏ترينشان نمازگزار، و حال مؤمنين را رعايت كن . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;4-  در كلمات قصار آن حضرت در اواخر نهج البلاغه، آن پيشواى عالى‏مقام معصوم و برگزيده خدا، پنج حكم بزرگ الهى را بدين گونه توصيف مى‏كند: نماز وسيله تقرب و نزديك شدن هر پارسائى به خداست، و حج، جهاد افراد ناتوان است. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هر چيزى زكات دارد و زكات و پاك كردن بدن، روزه گرفتن است. جهاد زن هم خوب شوهر دارى كردن مى‏باشد . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;5-  در نامه‏اى كه به حارث همدانى از ياران نامدارش مى‏نويسد از جمله‏ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مرقوم مى‏دارد: در روز جمعه، مسافرت نكن تا بتوانى در نماز جمعه شركت كنى، مگر اين كه كار واجبى (مانند جهاد) در راه خدا انجام دهى، يا به سراغ كارى بروى كه شرعا معذور باشى.  6-  در خطبه (131) از جمله مى‏فرمايد پروردگارا من نخستين كسى هستم كه به حق رسيد و آن را شنيد و پذيرفت. به طورى كه جز رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله هيچ كس در نماز بر من پيشى نگرفت . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;7-  از همه جالب‏تر اينست كه در شب بيست و يكم ماه مبارك رمضان، لحظه‏اى پيش از آنكه جان به جان آفرين تسليم كند، ضمن وصيت تاريخى خود به فرزندان گراميش، امام حسن و امام حسين عليهما السلام از جمله مى‏فرمايد: خدا را، خدا را كه برپا داشتن نماز را از ياد نبريد، زيرا نماز ستون دين است . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مى‏دانيم كه امير المؤمنين (ع) در اينجا به سخن پيغمبر (ص) نظر داشته كه فرموده است: نماز ستون دين است كه اگر پذيرفته شد، ساير اعمال نيز بتبع آن پذيرفته مى‏شود و اگر مقبول نيفتاد ساير اعمال ديگر بندگان هم مردود شناخته مى‏شود . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نتيجه كلام اين كه على عليه السلام در شب قدر يعنى بهترين شبهاى سال، در حال نماز، ضربت خورد و در شب قدر هم با سفارش به اهميت مقام نماز و ديگر اركان اسلام، چشم از جهان ظلمانى فرو بست و روح بلند پروازش به ملكوت اعلا پرواز كرد. گوئى در آن حال، زبان دل نورانيش، به مضمون اين ابيات لسان الغيب شيراز گويا بود: &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و اندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چه مبارك سحرى بود و چه فرخنده شبى‏ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من اگر كامروا گشتم و خوشدل چه عجب &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مستحق بودم و اينها به زكاتم دادند &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هاتف آن روز بمن مژده اين دولت داد &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;كه بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در پايان سخن، بسيار بجاست كه رباعى زيبا و پرشور فيلسوف نامى و حكيم ربانى جلال الدين محقق دوانى را كه از حكما و دانشمندان بلند آوازه اسلام در سده نهم هجرى و قبلا از علماى عامه بوده و در اواخر عمر، شيعه شده است بياوريم و آن را هديه شيفتگان مولاى متقيان على (ع) كنيم: &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اى مصحف آيت الهى رويت &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وى سلسله اهل ولايت مويت‏ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سرچشمه زندگى لب دلجويت‏ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;محراب نماز عارفان ابرويت‏ &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 14:52:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shayesteh&amp;postid=1599</comments>
<dc:creator>shayesteh</dc:creator>
<guid>http://shayesteh.blogfa.com/post-1599.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زندگينامه شريف رضى</title>
<link>http://shayesteh.blogfa.com/post-1598.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=justify&gt;نام او «محمد» و كنيه اش «ابوالحسن» و لقبش «رضى» يا «شريف رضى» است. البته او در ميان فارسى زبانان به «سيّد رضى» شهرت دارد. 
&lt;P style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=justify&gt;«سيّد رضى قدّس سرّه » در سال 359 هجرى قمرى در شهر بغداد، به دنيا آمد. 
&lt;P style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=justify&gt;پدر او، «ابو احمد حسن بن موسى» است كه به «طاهر اوحد ذوالمناقب» لقب يافته است. او سيّدى بزرگوار و مايه افتخار دودمان پيامبرصلّى الله عليه و آله و سلّم ، شخصيتى بلند مرتبه، مردى شريف و نجيب، با تدبير و مورد احترام همگان بود. پدرِ «سيّد» همچنين مسئول نظارت بر شكايات مردم و سرپرستى حاجيان و زائران خانه خدا و رسيدگى به حال سادات دودمان ابوطالب بود. 
&lt;P style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=justify&gt;مادر «سيّد رضى قدّس سرّه » نيز بانويى علوى و همنام جدّه اش حضرت فاطمه عليها السّلام بود. او زنى بزرگ و با فضيلت بود. گويند: شيخ مفيدقدّس سرّه ، سرآمد فقهاى شيعه و مرجع عاليقدر آن روزگار، كتاب «احكام النساء» (احكام بانوان) را به خاطر او نوشت. 
&lt;P style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=justify&gt;نسب «سيّد رضى قدّس سرّه » با پنج واسطه به امام كاظم عليه السّلام مى رسد. اجداد «سيّد» تا امام كاظم عليه السّلام همگى از نيكان و خوبان و بزرگان سادات بودند. 
&lt;P style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=justify&gt;او كودك خردسالى بيش نبود كه به همراه برادرش سيّد مرتضى درس و تحصيل را آغاز كرد. ماجراى شروع تحصيل اين دو برادر بسيار شنيدنى است. اگر خسته نمى شوى برايت تعريف مى كنم: 
&lt;P style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=justify&gt;چند سالى بيشتر از عمر سيّد رضى و سيّد مرتضى نگذشته بود كه مادرشان تصميم گرفت آن دو را نزد عالم پرآوازه شهر، «شيخ مفيد» ببرد تا فرزندانش از دانش او بهره گيرند و علوم اسلامى را از محضرش بياموزند. براى همين دست پسران كوچك خود را گرفت و به طرف محل درس «شيخ مفيد» به راه افتاد. «شيخ مفيد» طبق معمول در مسجد «بُراثا» واقع در محله شيعه نشين بغداد، «كرخ» براى انبوه شاگردان خويش درس مى گفت و آنان را از خرمن دانش خود بهره مند مى ساخت. ناگهان بانوى با وقار و محترمى وارد مسجد شد. او كه دست دو كودك خود را گرفته بود نزديك شيخ آمد و پس از عرض سلام، گفت: «من همسر طاهر ذوالمناقب هستم و اين دو كودك فرزندان من هستند. آنان را نزد شما آوردم تا علم دين را به آنها بياموزيد.» شيخ مفيد با شنيدن سخن مادرِ آن كودكان، اشك از ديدگانش جارى شد و مدّتى گريست. سپس به احترام آن بانوى با وقار و فرزندان عزيزش از جاى برخاست و چنين گفت: «من شب گذشته حضرت فاطمه زهراعليها السّلام ، دخت گرامى پيامبر خداصلّى الله عليه و آله و سلّم را در خواب ديدم در حالى كه دست امام حسن عليه السّلام و امام حسين عليه السّلام را گرفته بود. حضرت آن دو را نزد من آورد و بعد از سلام چنين فرمود: «اين دو پسران من هستند. به آنها دانش دين بياموز.» 
&lt;P style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=justify&gt;اينگونه بود كه خواب «شيخ مفيد» تعبير شد و او با كمال رضايت و اشتياق مسئوليت تعليم و تربيت سيّد رضى و سيّد مرتضى را پذيرفت. همنامى مادرِ اين دو كودك با حضرت فاطمه عليها السّلام و اينكه او از نسل حضرت فاطمه عليها السّلام بود بيش از پيش بر اهميّت خواب شيخ مفيد مى افزود. 
&lt;P style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=justify&gt;سيّد رضى و سيّد مرتضى هيچگاه لطف و محبت شيخ مفيد را در حق خويش فراموش نكردند. آن دو همواره استاد پر ارج خود را احترام مى نمودند و با آنكه در آينده از استادان ديگرى نيز بهره مند شدند اما شيخ مفيد نزد آنان از احترام خاصّى برخوردار بود. 
&lt;P style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=justify&gt;شهر بغداد در آن هنگام يكى از بزرگترين مراكز علم و دانش بود. هر دانشجو و شاگرد با استعدادى مى توانست با استفاده از امكانات علمى شهر، مراحل تحصيل و كمال را بى وقفه طى كند. نويسنده «من» و برادرش نيز از فضاى علمى و دانشمندان شهر نهايت استفاده را مى بردند و علوم اسلامى را به سرعت در كلاس درس استادان بزرگ مى آموختند. 
&lt;P style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=justify&gt; «شريف رضى» در كنار تحصيل علوم دينى، گهگاه اشعارى نيز مى سرود. با آنكه كمتر از ده سال سن داشت اما اشعار زيبا و دلنشينش همه را شگفت زده كرده بود. در نُه سالگى قصيده اى در مدح پدر عاليقدرش سرود. پدر «سيّد» به شكرانه استعداد بى نظير فرزندش جايزه اى به او داد؛ اما «سيّد» نپذيرفت و گفت: «پدر جان! من اين قصيده را به عشق داشتن پدرى چون تو سرودم نه براى گرفتن پاداش و جايزه». در همان سن و سال قصيده زيبايى نيز در سوگ يكى از استادان خود كه چشم از جهان فرو بسته بود، سرود و با اين كار از استاد خود قدردانى نمود. 
&lt;P style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=justify&gt;سنش به سى سال نرسيده بود كه آوازه شعرش در همه جا پيچيد؛ آنچنانكه «صاحب بن عَبّاد» ـ از وزيران و سياستمداران آن دوران ـ كه اطلاعات گسترده اى در زمينه شعر و شاعرى داشت ـ شخصى را به بغداد فرستاد تا نسخه اى از اشعار «سيّد رضى» را براى او تهيه كند. در آن هنگام «سيّد» فقط بيست و شش سال داشت. او با آگاهى از كار «صاحب بن عباد» شعر زيبايى در ستايش قلم و صفات نيك «صاحب» سرود و تصميم گرفت آن شعر را براى او بفرستد؛ اما از ترس آنكه مبادا كسى بپندارد «سيّد» در اين كار چشم داشتى داشته، از فرستادن آن خوددارى نمود. 
&lt;P style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=justify&gt;علاقه «سيّد رضى» به شعر و شاعرى وصف ناشدنى است. گاه با خواندن يك شعر زيبا آنچنان احساس شوق و شادى مى كرد كه همه مشكلات را به فراموشى مى سپرد و در دنياى خيالات شاعرانه خويش، غوطه ور مى گشت. 
&lt;P style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=justify&gt;فقط شعر زيبا هم نبود كه او را اينچنين به وَجد مى آورد. آيات قرآن كريم و سخنان گهربار پيامبر اسلام صلّى الله عليه و آله و سلّم و اهل بيت عليهم السّلام نيز تأثير عجيبى بر دل او مى گذاشتند. وقتى در كنار چشمه سار نورانى قرآن و سخنان پيشوايان بزرگ دين مى نشست، حال خوشى پيدا مى كرد؛ آنچنانكه ديگر حاضر نبود به راحتى دست از مطالعه بردارد و به كار ديگرى بپردازد. به خاطر همين علاقه بود كه در سى سالگى ـ با داشتن كارهاى فراوان ديگر ـ قرآن را حفظ كرد. 
&lt;P style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=justify&gt;«سيّد» شش سال پس از نوشتن نهج البلاغه در سال 406 هجرى قمرى در چهل و هفت سالگى به رحمت ايزدى پيوست و دار فانى را وداع گفت. مردم بغداد با شكوه فراوان پيكر پاك اين عالم وارسته را تشييع كرده و پس از نماز بر جنازه مطهرش، او را در خانه خودش در محله «كَرخ» به خاك سپردند. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 14:49:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shayesteh&amp;postid=1598</comments>
<dc:creator>shayesteh</dc:creator>
<guid>http://shayesteh.blogfa.com/post-1598.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستانى از نهج البلاغه</title>
<link>http://shayesteh.blogfa.com/post-1597.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;انديشه فردا&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;جـمعيت دنبال جنازه موج مى زد. مسلمانان از زن و مرد لا اله الاّ الله گويان پيكر مردى عرب را تـشييع مى كردند. عدّه اى مويه مى كردند، گروهى بر سر و سينه مى زدند. دسته اى نـيـز آرام و بـى صدا اشك مى ريختند و تعداد كمى هم انديشمندانه سر در جيب تفكّر فرو برده و به عاقبت كار خويش مى انديشيدند:&lt;BR&gt;ـ كه سرنوشت ما چگونه رقم خواهد خورد؟&lt;BR&gt;ـ مرگ ما چه هنگام فرا خواهد رسيد؟&lt;BR&gt;ـ در لحظه مرگ به چه عملى مشغول خواهيم بود؟&lt;BR&gt;در مـيـان خـيـل جمعيت ، پيشواى مسلمين و اميرالمؤ منين على بن ابى طالب با چهره اى مصمم و جـدّى ديـده مـى شـد. امـام چـون هميشه هم نشينِ آه بود و اطرافيان مولا غرق در تماشاى او و حـالات عـرفـانـى اش . گـاه دسـتى به تابوت گرفته و قدمى به جلو برمى داشتند و گـاه از تـابـوت فـاصـله گـرفـتـه و مـحـو تـمـاشـاى عـظـمـت و سـادگـى امام ، لب به تهليل و تكبير مى گشودند.&lt;BR&gt;هـر چـه جـنـازه بـه گـورسـتـان نـزديـك مـى شد، جمعيت مشايعت كننده بيشتر مى شد و آواى مـسـلمانان در كوى و برزن شهر مى پيچيد. آن ها كه قصد شركت در اين مراسم را نداشتند نيز با ديدن مولاى متّقيان ، سراسيمه به سوى جمعيت مى دويدند.&lt;BR&gt;در مـيـان ايـن هـمـه آوا و غـوغـا، مردانى چند، كودك وار به گرد هم حلقه زده و با سخنانى بـيـهـوده و گـزاف مـى خـنـديـدند. به ناگاه مردى از آنان با صداى بلند قهقهه اى زد و صدايش ‍ به گوش مولا رسيد.&lt;BR&gt;مـولا، مـرد را بـه آرامـى نزد خود فراخواند. گروه زيادى از مردم به دور مولا جمع شدند. مولا رو به مرد كرد و فرمود:&lt;BR&gt;((كَاَنَّ اثوتَ فشا عَط غَفِْنا كُتِبَ و كَاَنَّ اگ قَّ فش ا عَط غَفِْنا وَجَبَ.))&lt;BR&gt;(اى مرد چگونه مى خندى ) گويا مرگ در دنيا بر غير ما نوشته شده و پندارى كه حق بر ديگران لازم گشته است .&lt;BR&gt;سحر كلام مولا همه را تسخير كرد، جمعيت سكوت كردند، جنازه از رفتن بازايستاد، چرا كه جنازه بر دوشان نيز محتاج شنيدن سخنان زيباى امام بودند. مولا ادامه دادند:&lt;BR&gt;((وَ كَاَنَّ الَّذى نَرى مِنَ الاَْمْواتِ سَفَرٌ عَمّا قَليلٍ اِلَيْنا راجِعُون ))&lt;BR&gt;گويا مردگانى كه هر روز (پيش چشمان شما) به ديار آخرت سفر مى كنند، پس از مدتى كوتاه (به دنيا) و به نزد ما بازمى گردند!!&lt;BR&gt;((نُبَوِّؤُهم اَجْداثَهُم و نَاءكُلُ تُراثَهُم كَاَنّا مُخَلَّدُونَ بَعْدَهُمْ!))&lt;BR&gt;و مـردگـان را در قـبـرهـايـشـان مـى گـذاريـم و مـال و امـوال آنـان را مـى خـوريـم . چـنانچه گويى ما پس از آنان تا ابد در اين دنيا زنده خواهيم بود.&lt;BR&gt;((ثُمَّ نَسينا كُلَّ واعِظٍ وَ واعِظَةٍ وَ رُمينا بِكُلِّ جائِحَةٍ.))(145)&lt;BR&gt;آنگاه زنان و مردانى را كه مرگشان پند دهنده بود به كلّى از ياد برديم و به هر آفت و زيانى گرفتار آمديم .&lt;BR&gt;مـردم مـحـو سخنان مولا شده بودند و از اين همه سخنِ حكمت آميز كه در كلماتى كوتاه بيان شد در شگفت بودند.&lt;BR&gt;مـردى كـه آن خـنـده نـابـه جـا را مرتكب شده بود سخت به فكر فرو رفت و بُغضى زيبا گلويش را فشرد. ديگراثرى ازآن خنده هاى بى معنا دراو ديده نمى شد.&lt;BR&gt;لب هـاى امام كه از سخن بازايستاد. جمعيت لا الهَ الاّ اللّه گويان به سوى قبرستان حركت كردند. مرد نيز با جدّيتى تمام به آنان پيوست . او به تابوت مى نگريست و به فردا مى انديشيد، فردايى كه در انتظار همه ماست .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 14:47:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shayesteh&amp;postid=1597</comments>
<dc:creator>shayesteh</dc:creator>
<guid>http://shayesteh.blogfa.com/post-1597.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دنيا زدگى از نگاه نهج البلاغه</title>
<link>http://shayesteh.blogfa.com/post-1596.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;اما نمونه‏وار چند فقره از بيماريهاى آن روز را كه امير المؤمنين « عليه السلام » در صدد معالجه آنهاست ، ذكر مى‏كنم : يكى از اين بيماريها مسأله دنيا است ، در نهج البلاغه چه بسيار عليه دنيا و دنياطلبى و دنيافريفتگى ، عليه خطرات و كمينهاى دنيا هشدار داده شده است ، و يكى از بخشهاى مهم نهج البلاغه زهد آن است ، اين زهد براى چيست ؟ &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اين كدام واقعيت آن دوران را نشان مى‏دهد ؟ آن دورانى كه پيغمبرش مى‏گفت : « الفقر فخرى » و افتخار مى‏كرد كه فقير است ، مردمش افتخار مى‏كردند كه به مال دنيا آلوده نيستند ، ابو ذرها و سلمانها و عبد اللّه بن مسعودها و اصحاب صفّه‏شان جزو اشراف آن امت بودند ، و اصلا به دنيا ، و طلا و نقره و زر و زيور و زخارف مالى اعتنايى نداشتند ، اصلا زخارف مالى در برابر زخارف غير مالى چيزى به حساب نمى‏آمد ، كه پيغمبر « صلى اللّه عليه و آله و سلم » فرمود : &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;« أشراف أمّتى أصحاب اللّيل و حملة القرآن » « اشراف امت من ، اشراف جامعه اسلامى آنهايى هستند كه شب با خدا سر و كار دارند و خدمت و عبادت مى‏كنند ، آنهايى كه با قرآن آشنا هستند . » در جامعه اسلامى چه حادثه‏اى روى داده كه از صد كلمه سخنان امير المؤمنين « عليه السلام » تقريبا پنجاه كلمه‏اش درباره زهد است . اين كه نهج البلاغه پر است از زهد و ترغيب به زهد چه چيز را نشان مى‏دهد ؟ بله ، بيمارى را نشان مى‏دهد ، اين نسخه امير المؤمنين « عليه السلام » كه اينقدر راجع به دنيا گرم و پرشور و پر هيجان و زيبا و بليغ حرف مى‏زند ، نشان مى‏دهد كه مردم بد جورى گرفتار دنيا شده بودند ، بيست و سه سال پس از رحلت پيامبر « صلى اللّه عليه و آله و سلم » بد جورى مردم اسير شده بودند ، و اين دست گره‏گشا سعى مى‏كند گره‏هاى اين كمند را از دست و پاى آنها باز كند . &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در نهج البلاغه وقتى ما به ذكر دنيا مى‏رسيم اوجى مى‏بينيم ، احساس مى‏كنيم كلام امير المؤمنين « عليه السلام » در باب دنيا اصلا يك لحن و لون ديگر است ، البته از صدها نمونه كه در اين زمينه وجود دارد من نتوانستم كه اين چند سطر را يادداشت نكنم و اينجا نخوانم از بس زيباست ، « فانّ الدّنيا رنق مشربها ، ردغ مشرعها ، يونق منظرها ، و يوبق مخبرها ، غرور حائل ، و ضوء آفل ، و ظلّ زائل و سناد مائل ، حتّى اذا أنس نافرها ، و اطمأنّ ناكرها ، قمصت بأرجلها ، و قنصت بأحبلها ، و أقصدت بأسهمها ، و أعلقت المرء أوهاق المنيّة قائدة له الى ضنك المضجع و وحشة المرجع » . ببينيد چقدر زيبا است ، البته قابل ترجمه نيست ، بايد بلغا و شعرا بنشينند كلمه كلمه اينها را بسنجند و ترجمه كنند ، آن كه توجه انسان را جلب مى‏كند ، يعنى توجه من را جلب كرد اين بود كه وقتى درباره دنيا صحبت مى‏كند مى‏فرمايد : « غرور حائل ، وضوء آفل ، و ظل زائل ، و سناد مائل » . بعد نكته‏اى را ذكر مى‏كند « حتى اذا آنس نافرها » آنچنان دنيا با جلوه‏هايش و فريبندگيهايش خودنمايى مى‏كند كه آنان كه از دنيا مى‏گريختند و از آن وحشت داشتند ، به آن انس مى‏گيرند « و اطمأن ناكرها » آنها كه حاضر نبودند به دنيا دست بزنند ، در كنار دنيا احساس آرامش مى‏كنند . &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اين همان بيمارى است ، يعنى همان انسانهايى كه در دوران پيغمبر « صلى اللّه عليه و آله و سلم » خانه و زندگى و باغهاى مكه و ثروت و تجارت ، و حتى زن و بچه را رها كردند و براى اسلام در كنار پيامبر « صلى اللّه عليه و آله و سلم » به مدينه آمدند ، با گرسنگى ساختند ، با سختى ساختند ، همينها بعد از بيست سى سال پس از رحلت پيامبر « صلى اللّه عليه و آله و سلم » ، وقتى از دنيا مى‏روند طلاهايى را كه از اينها مانده براى تقسيم بين وارث بايد با تبر بشكنند ، اينها مصداق « حتى اذا آنس نافرها و اطمأن ناكرها » است . اين اوج سخن امير المؤمنين « عليه السلام » است . اين يك نمونه از سخنان آن حضرت در مورد دنياست . &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;يك موضوع ديگر كه در نهج البلاغه بارها تكرار شده است تكبر است ، يعنى همان كه محور اصلى خطبه قاصعه است ، و البته مخصوص خطبه قاصعه هم نيست ، خيلى جاها هست . مسأله تكبر يعنى خود را از ديگران بالاتر دانستن ، همان آفتى است كه اسلام را و نظام سياسى اسلام را منحرف كرد ، خلافت را به سلطنت تبديل كرد ، يعنى به كلى نتايج زحمات پيامبر « صلى اللّه عليه و آله و سلم » را تقريبا در برهه‏اى از زمان از بين برده است . اين است كه امير المؤمنين « عليه السلام » در نهج البلاغه به آن بسيار اهميت مى‏دهد . در همين خطبه قاصعه‏اى كه مى‏دانيد و معروف است ، امير المؤمنين « عليه السلام » چقدر زيبا و پر مغز و برانگيزاننده و هشدار دهنده سخن گفته است . قسمتى از آن خطبه را يادداشت كرده‏ام : &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;« فاللّه اللّه في كبر الحميّة ، و فخر الجاهليّة ، فانّه ملاقح الشّنآن ، و منافخ الشّيطان الّتى خدع بها الأمم الماضية ، و القرون الخالية ، حتّى أعنقوا فى حنادس جهالته و مهاوى ضلالته ، ذللا عن سياقه ، سلسا فى قيادة . . . الا فالحذر الحذر من طاعة ساداتكم و كبرائكم الّذين تكبّروا عن حسبهم و ترفّعوا فوق نسبهم » . اين هشدار امير المؤمنين « عليه السلام » است ، افراد جامعه را از دو چيز به شدت پرهيز مى‏دهد : يكى از تكبر و كبر ورزيدن و خود را برتر از ديگران دانستن . دوم از قبول اين تصور غلط از ديگران ، يعنى نه خودتان خود را از ديگرى بالاتر بدانيد نه اين تصور غلط را اگر ديگرى داشت شما قبول كنيد . اينها ضامن اجراى اخلاق اسلامى بين مردم و بين مسؤولان در جامعه اسلامى است . امير المؤمنين « عليه السلام » تأكيد مى‏فرمايد كه هرگز از ديگران ترفع و تكبر قبول نكنيد و حضرت امير المؤمنين « عليه السلام » نه خودش كبر مى‏ورزيد و نه از كسى كبر و خيلاء را قبول مى‏كرد . &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خوب اين هم حاكى از اين است كه آن روز اين بيمارى و در واقع هر دو بيمارى وجود داشته است ، براى اين كه مسلم بشود ، برويد تاريخ را نگاه كنيد ، آنها كه به تاريخ آن دوره آشنايند مى‏دانند كه سهمگين‏ترين بيمارى مردم آن روز همين دو چيز بوده : &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عده‏اى خودشان را بالاتر از ديگران مى‏دانستند ، قريش از غير قريش ، وابستگان به فلان قبيله عربى از وابستگان به فلان قبيله ديگر . و متأسفانه اين بيمارى و اين كه كسانى خود را برتر از جمعى ديگر بدانند بعد از پيغمبر « صلى اللّه عليه و آله و سلم » خيلى زود پيدا شد ، و نتيجه اين حال همان بود كه امير المؤمنين « عليه السلام » فرمود : « فانه ملاقح الشّنآن . . . » ( محل ولادت و رويش اختلاف و جدايى است ) وقتى كسى خودش را بالاتر از ديگرى دانست ، قشرى خودش را از قشر ديگر بالاتر دانست ، آن روز اول اختلاف است ، اول جدايى است ، وقتى به اين نكات در سخنان امير المؤمنين « عليه السلام » توجه كنيد مى‏بينيد تمام خصوصيات را ذكر كرده است . &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 14:46:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shayesteh&amp;postid=1596</comments>
<dc:creator>shayesteh</dc:creator>
<guid>http://shayesteh.blogfa.com/post-1596.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سيماى مديران در آيينه نهج‏البلاغه </title>
<link>http://shayesteh.blogfa.com/post-1595.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;در جهان متحول و متغير كنونى، حيات ملت ها، بدون اتكا به سلاح‏تخصص و در راس آن «مديريت صحيح و مدرن‏» امكان پذير نيست. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به نظر مى‏رسد مساله نخست انسان امروز در اين جهان متحول‏توسعه پايدار و همه جانبه و رها ساختن گريبان از جهل و فقرآموزشى و تربيتى است. بديهى است رهايى از مشكلات و دست‏يابى به‏سطح قابل قبولى از پيشرفت، امكان‏پذير نيست مگر با انديشه،تفكر و مديريت صحيح در روابط انسانى. در واقع بدون مديريت‏صحيح و سرمايه گذارى كافى در آن هرگونه تلاشى بيهوده خواهدبود. امام على(ع) مى‏فرمايد: «حسن التدبير ينمى قليل المال وسوء التدبير يفنى كثير المال‏» تدبير و مديريت‏خوب سرمايه‏اندك را افزون مى‏كند، اما تدبير و مديريت‏سوء سرمايه انبوه رانابود مى‏سازد. [حال چه سرمايه مادى باشد چه سرمايه انسانى] وباز مى‏فرمايد: «رجعت و سير قهقرايى چهار علت عمده دارد كه‏مهم‏ترين آن عدم مديريت صحيح است‏». &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آلفرد مارشال اقتصاددان انگليسى نيز در اين مورد مى‏گويد: &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;«اگر تمام سرمايه ها و ابزار تكنيكى و وسايل فنى موجود درجهان، يكباره دستخوش تباهى شود، ولى دانايى مديران وسياست‏گزاران در رده استراتژيك وجود داشته باشد در مدت كوتاهى‏نظام جامعه پويا مى‏شود. با توجه به اهميت ذكر شده نگارنده سعى‏كرده است‏با استفاده از منابع اصيل اسلامى; به ويژه نهج البلاغه‏و با تاكيد بر «عهدنامه مالك اشتر» ويژگى‏ها و وظايف مدير وكارگزار نظام اسلامى را به تصوير بكشد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امام عليه السلام در ابتداى نامه خويش به مالك هدف ازگماشتن وى به حكومت مصر را در چهار وظيفه عمده خلاصه مى‏كند. به‏عبارت ديگر فلسفه عملى حكومت در اسلام به بيان امام در اين‏چهار مقوله خلاصه مى‏شود: «جبايه خراجها» فراهم آوردن خراج(ماليات) «جهاد عدوها» پيكار با دشمنان «استصلاح اهلها» &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آموزش و تربيت مردم و «عماره بلادها» عمران و آبادانى شهرها. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اينك هر يك از موارد فوق را به اختصار مورد بررسى قرارمى‏دهيم: &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;فلسفه مديريت كلان: &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;1 جبايه خراجها، اقتصادى پويا &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فراهم آوردن ماليات مبتنى بر پيش فرض‏هاى اساسى است كه بدون درنظر داشتن اصول و مبانى آن جلب ماليات امكان‏پذير نيست. تلاش‏هاى‏اقتصادى انسان همواره براى كسب حداكثر بازده از حداقل منابع‏موجود است. تمام ابداعات و اختراعات بشر از ابتدايى‏ترين ابزارتا پيشرفته‏ترين فن آورى ها براى اين است كه بشر مى‏خواهدبيشترين بهره‏ورى را از منابع طبيعى و انسانى داشته باشد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شكوفايى و رشد اقتصادى و به تبع آن، رشد ساير بخش‏هاى اجتماعى‏و فرهنگى در گرو بهره‏ورى بالا از منابع كشور است. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در چنين وضعيتى است كه مى‏توان انتظار داشت ماليات جلب و باطيب خاطر از سوى توليدكنندگان پرداخت گردد به نظر مى‏رسد آن چه‏امام بر آن تاكيد دارند تنها جمع‏آورى ماليات بدون در نظرگرفتن شرايط اقتصادى مردم نيست، زيرا مهم اين است كه مردم‏توان پرداخت ماليات را داشته باشند و امام(ع) نيز، صراحتا اين‏مساله را تاكيد مى‏كند. نمونه‏هاى فراوانى وجود دارد كه‏حاكمان جور، در گذشته بدون در نظر گرفتن شرايط اقتصادى مردم،همت‏خويش را صرف گرفتن ماليات كرده و البته عواقب سوء اين‏اقدام نيز گريبانگير خودشان بوده است. امام(ع) با دورانديشى ودرايت‏به مالك توصيه مى‏كنند: &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;«وليكن نظرك فى عماره الارض ابلغ من نظرك فى استجلاب الخراج لان‏ذلك لايدرك الا بالعماره و من طلب الخراج بغير عماره اخرب البلادو اهلك العباد و لم يستقم امره الا قليلا» ابتدا بايد در آبادكردن زمين بكوشى تا بتوانى ماليات را دريافت كنى، زيرا ماليات‏به دست نمى‏آيد مگر از راه عمران و آبادانى و كسى كه ماليات‏بگيرد بدون اين كه كشور را آباد كند، مملكت را خراب كرده،بندگان خدا را هلاك ساخته و حكومت او نيز مدت زيادى دوام‏نخواهد داشت. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بديهى است منظور حضرت از آبادانى زمين تنها افزايش توليدات‏كشاورزى نيست، بلكه اشاره‏اى است‏به هر آن‏چه در زمين وجود دارداز منابع زيرزمينى و روزمينى. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ايشان در جمله شيواى ديگر مى‏فرمايند: «فان العمران محتمل ماحملته و انما يوتى خراب الارض من اعواز اهلها و انما يعوزاهلها لاشراف انفس الولاه على الجمع، و سوء ظنهم بالبقاء و قله‏انتفاعهم بالعبر». &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در كشور آباد و با زيربناى اقتصادى محكم (كشورى كه در آن مردم‏ثروتمند هستند) هر اندازه ماليات بخواهى مى‏توانى بگيرى، اماچنان چه مردم فقير باشند و نتوانند در امور اقتصادى‏سرمايه‏گذارى كنند، مديريت نظام نيز قادر نخواهد بود چيزى به‏عنوان ماليات از آن‏ها دريافت كند. فقر مردم نيز به علت‏جمع‏آورى ثروت و پول از سوى زمامداران است علت جمع‏آورى مال ازسوى مديران نيز اين است كه به بقاى خود اميد ندارند و به قول‏محمد عبده براى روز پس از سئوليت‏خود اندوخته مى‏سازند و نيزبه علت اين كه از عبرت‏ها درس نمى‏گيرند. بنابراين لازم است‏مديران جامعه فرصت‏هايى مناسب براى همه مردم فراهم آورند تاآن‏ها با تلاش و كوشش سرمايه‏هاى هر چند اندك خود را به كاراندازند و در جهت پويايى اقتصاد گام بردارند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;2 جهاد عدوها، ايجاد امنيت: &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نيروهاى مسلح قوى هميشه ضامن استقلال، تماميت ارضى و پشتيبان‏مستحكم توسعه اقتصادى در جوامع‏اند. تا در كشورى امنيت وجودنداشته باشد و مرزها تثبيت نشده و ايمن نباشند هيچ‏گونه‏سرمايه‏گذارى قابل درك نيست. مردم در يك محيط ناامن ، اقدام به‏سرمايه‏گذارى و فعاليت‏هاى اقتصادى نخواهند كرد بلكه بازارشغل‏هاى كاذب و سودهاى بادآورده رونق مى‏گيرد، تا هرگاه امنيت‏سرمايه به خطر افتد به سرعت قابل جمع‏آورى باشد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از آن جا كه دشمن هميشه در كمين تجاوز و دست اندازى به ذخايرمادى و انسانى است هر آينه بايد آماده دفاع و دفع تجاوز بودچرا كه در صورت تجاوز و پيروزى دشمن هر آن چه هست از دست‏مى‏رود و... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;3 استصلاح اهلها، آموزش: &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اصلاح آموزش و تربيت نيروى انسانى، يكى از ضرورت‏هاى تكنولوژى‏مديريت است. يكى از مهم‏ترين منابع در هر كشور منابع انسانى آن‏است. هرگونه تغيير و تحول كيفى منوط به كارآمدى نيروى انسانى‏جامعه است. نيروهاى انسانى مهم ترين جزء از اجزاى هرسيستم‏اند، تنها منبع پايان ناپذير، انسان و ظرفيت‏هاى بالقوه‏او در امر خلاقيت و نوآورى است. هر معدنى هر قدر بزرگ و باارزش‏هم باشد سرانجام به پايان مى‏رسد. تنها منبع پايان ناپذير، عقل‏و انديشه انسان است. معدن انديشه انسان هرقدر بيشتر استخراج‏گردد، خلاق‏تر مى‏گردد، لذا با ارزش‏ترين سرمايه‏گذارى براى يك‏كشور يا سازمان، تربيت نيروى انسانى است. مردم كشورهاى صنعتى‏امروز، افرادى استثنايى نيستند و داراى ويژگى هاى خاص فطرى‏نمى‏باشند، بلكه مديران و رهبران آن جامعه ها با برنامه‏ريزى‏هاى‏دقيق توانسته‏اند استعدادها و نيروهاى انسانى خود را بهترتربيت نموده و از ظرفيت‏هاى پايان ناپذير انسان‏ها بهتر استفاده‏كنند. كشور ژاپن معادن زيرزمينى مهمى ندارد، تنها منبع پايان‏ناپذير آن ، نيروى انسانى كارآمد آن است. در بعد سياسى‏اجتماعى نيز انسانى كه آموزش نديده باشد داراى افكارى محدوداست و عموما قشرى مى‏انديشد، او معمولا جزء را مى‏بيند ومى‏پندارد كه بر كل مسلط است. انسان آموزش نديده و تربيت نشده،در برابر تغييرات مقاومت مى‏كند و معمولا طالب وضع موجود است. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هر قدر سطح آموزش بالاتر رود مردم بيشتر در تعيين سرنوشت‏خويش‏دخالت مفيد خواهند كرد و بهتر مى‏توانند براى خود تصميم‏بگيرند. در نتيجه مشاركت‏سياسى و اجتماعى افزايش مى‏يابد وضريب امنيتى كشور و يا سازمان بالا مى‏رود. احترام به حقوق‏ديگران و رعايت قوانين و مقررات اجتماعى افزايش مى‏يابد. سخن‏چينى و عيب جويى و بهانه جويى هاى بى‏اساس كمتر مى‏شود. اعتمادبه نفس بيشتر و آمادگى افراد براى انجام كارهاى بزرگ افزايش‏مى‏يابد، تعصبات كور و خشك كم مى‏شود. كم كارى و خيانت‏به حداقل‏مى‏رسد. انسان به جاى احساسى بودن، عقلى و منطقى مى‏شود،استفاده از استبداد و زور كاهش مى‏يابد و افراد خود وظايف خويش‏را بهتر انجام مى‏دهند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نكته مهم ديگر در امر آموزش و تعليم و تربيت عدم به كارگيرى‏زور است، با زور هيچ چيز عوض نمى‏شود. اگر هم تغييرى حاصل شودموقتى است و با از بين رفتن عامل زور، همه چيز به جاى اول‏برمى‏گردد. علاوه بر اين انسان در مقابل عامل زور واكنش منفى‏نشان مى‏دهد امام‏«ع‏» به مالك توصيه مى‏كند: «ولا تسر عن الى‏بادره وجدت منها مندوحه...» تا راه ديگرى به جز خشم وجوددارد به خشونت و زور متوسل نشو. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;4 عماره بلادها، فرآيند توسعه: &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;يكى از شبهات مطرح شده در جامعه ما طى دوره اخير، تضاد بين‏توسعه و دين است. مساله فوق اين گونه مطرح مى‏گردد كه مردم دريك جامعه دينى و مذهبى بيشتر به دنياى آخرت وپاداش معنوى فكرمى‏كنند و كمتر به مسائل مادى و دنيايى توجه دارند و همين‏گرايش، مانع بسيار بزرگى در راه توسعه است. همچنان كه دراروپا برخورد خشك و متعصبانه ارباب كليسا با هرگونه علم ونوآورى و تغيير، باعث‏شد فرآيند توسعه بسيار كند و عملا متوقف‏گردد و تا زمانى كه بازنگرى در مذهب مطرح نگرديد توسعه، به‏توفيق قابل توجهى دست نيافت. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به نظر نگارنده نه تنها بين اسلام وتوسعه هيچ گونه مغايرتى‏وجود ندارد بلكه شاخص‏ها و متغيرهاى اصلى توسعه را در يك تعريف‏امروزى، در كلام و پيام امام على(ع) نيز به خوبى مى‏توان مشاهده‏كرد. در يك تعريف از توسعه مى‏خوانيم: «بهينه سازى در استفاده‏از نيروهاى بالقوه مادى و انسانى يك اجتماع‏». گرفتن ماليات‏آن هم بر اساس وضعيت‏خوب اقتصادى جامعه، ايجاد امنيت و آرامش‏فردى و اجتماعى، آموزش و تربيت انسان‏ها و بالاخره عمران وآبادانى شهرها كداميك با مقوله توسعه ناسازگارند و آيا تعريف‏بسيار مناسبى از توسعه را به دست نمى‏دهند؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;ويژگى هاى مديران اسلامى &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;1 رعايت تقوا، «امره بتقوى الله‏»،تقوا عبارت است از امتثال‏اوامر حق تعالى و اجتناب از نواهى او. تقوا از تجليات ايمان واز لوازمات اصلى مناسبات صحيح انسانى است. تقوا حالت مراقبت ونگهدارى از خود مى‏باشد و در اثر آن انسان از افتادن درورطه‏هاى خطرناك گناه نجات مى‏يابد. در مسير زندگى انسان همواره‏سختى‏ها و دشوارى‏هايى نمايان مى‏شود، و اين تنها تقواى الهى است‏كه انسان را در برابر سختى‏ها مقاوم مى‏سازد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;«و من يتق الله يجعل له من امره يسرا» كسى كه تقوا پيشه كندخداوند سختى‏هايى كه براى او پيش مى‏آيد آسان مى‏سازد. مديريت‏جامعه نيز بنابر وظيفه‏اى كه بر دوش اوست‏سختى‏ها و تنگناهاى‏بيشترى پيش رو دارد، لذا هر اندازه درجه تقواى او بيشتر باشد،استوارتر و موفق‏تر خواهد بود. از طرفى تقوا براى مديران به‏ويژه مديران سياسى حياتى‏تر است. دانشمندان علوم سياسى، سياست‏را علم قدرت، علم اقتدار و علم فرماندهى در جامعه‏هاى انسانى‏مى‏دانند. قدرت ابزارهايى را در اختيار صاحبان آن قرار مى‏دهدكه در صورت نداشتن تقوا بندگان خدا را به بردگى مى‏كشانند رياست‏خود را ميدانى جهت انواع سوء استفاده‏ها قرار مى‏دهند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;برخى از متفكران، ريشه قدرت طلبى را در نهاد انسان مى‏دانند ومعتقدند انسان موجود نيازمندى است كه خواهش ها و آرزوهاى‏بى‏پايانى دارد. اين خواهش ها و نيازها به دو دسته تقسيم‏مى‏شوند: &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;الف) نيازهاى اوليه يا نيازهاى زيستى كه فورى ترين نيازهاى‏انسان است. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ب) نيازهاى ثانويه يا نيازهاى اجتماعى مانند نياز به مقام وموقعيت، نياز به قدر و منزلت، نياز به عشق و محبت، نياز به‏دانش و آگاهى. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نيازهاى اوليه گرچه براى انسان از اولويت‏برخوردارند ولى‏محدودند; مثلا انسان در هر وعده غذا قادر است مقدار معينى غذابخورد، اما ارضاى نيازهاى روحى و معنوى و اجتماعى انسان حد ومرزى ندارد و هيچ وقت‏به طور كامل ارضا نمى‏شود. امام‏خمينى(ره) در نامه تاريخى خود به «گورباچف‏» رهبر شوروى سابق‏با ديدگاهى مثبت، قدرت طلبى انسان را به تصوير مى‏كشد: «انسان‏در فطرت خود هر كمالى را به طور مطلق مى‏خواهد و شما خوب‏مى‏دانيد انسان مى‏خواهد قدرت مطلق جهان باشد و به هيچ قدرتى كه‏ناقص است دل نبسته است. اگر عالم را در اختيار داشته باشد وگفته شود جهان ديگرى هم هست، فطرتا مايل است آن جهان را هم دراختيار داشته باشد.» &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;انديشمند ديگرى معتقد است: «به نظر من تمايل عمومى آدميان دردرجه اول خواهشى است دايم و بى‏قرار در جست و جوى قدرت و در پى‏قدرت. و اين ميل فقط با مرگ فرو مى‏نشيند.»، برتر آندراسل‏مى‏گويد: «از مهم ترين آرزوهاى بى‏انتهاى بشرى، عشق به قدرت وشكوه و جلال است.» &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بنابراين انسان با اين خواهش‏ها و نيازهاى قوى، وقتى به قدرت‏دست‏يابد و ابزار آن را هم در اختيار داشته باشد، اگر به‏وسيله راه كارهاى بيرونى و درونى مهار نشود، هيچ حد و مرزى‏براى خود قائل نيست و براى حفظ و نگهدارى و گسترش دامنه قدرت‏خود دست‏به هر كارى مى‏زند. البته عقلاى جهان با ديدن مفاسدبزرگى كه به دست قدرت مداران صورت گرفته راه‏كارهايى‏را پيش‏بينى و ارائه كرده‏اند. از جمله «منتسكيو» طرح تفكيك قوا راارايه داد. كسان ديگرى ايجاد نهادهاى نظارتى بر كار مسئولين ومديران را پيشنهاد كردند، امروزه افكار عمومى وسايل ارتباطجمعى و... نيز اهرم‏هاى قابل قبولى به‏شمار مى‏روند اما در كنارهمه اين‏ها به نظر مى‏رسد چنان چه تقوا به معناى واقعى آن درجان مسئولى رخنه كرد بهترين ترمز براى جلوگيرى از سوء استفاده‏ظلم و بى‏عدالتى و حيف و ميل اموال عمومى محسوب مى‏گردد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;2 برخوردارى از تجربه و تخصص «و توخ منهم اهل التجربه‏»: &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;يكى از مهم ترين ويژگى هاى مديران در دو سطح خرد و كلان ، تعهدو تخصص، يعنى امانت دارى و كاردانى است. پس از تعهد و تخصص،كفايت است; يعنى داشتن توان انجام كار. دانش مديريت‏به تنهايى‏كافى نيست، بينش و بصيرت نيز لازمه آن است. بينش و بصيرت‏نيرويى است كه مديران را قادر مى‏سازد، حوزه مسئوليت‏خود رادرست هدايت كنند. اصولا علم و عمل مكمل يكديگرند. چه خوب است‏مديران تجربه ها را ثبت و ضبط كنند. اگر هرگونه اخبار واطلاعات جمع آورى گردد در واقع دست آوردها جمع آورى شده است واين امر سبب مى‏شود تا آيندگان از تجربيات امروز استفاده كنند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;3 با حيا باشد «والحياء»: يكى ديگر از ويژگى‏هاى مديران‏جامعه اسلامى اين است كه باحيا باشند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;4 داشتن اصالت‏خانوادگى «اهل البيوتات الصالحه‏»: درخانواده‏هاى اصيل نجيب و باشخصيت فرزندان عقده‏اى و نامتعادل‏كمتر تربيت مى‏شوند هرگونه كمبود روحى و روانى از درون خانواده‏بر شخصيت انسان تاثير دارد. با توجه به اين كه شخصيت روحى‏روانى انسانى را دو عامل محيط و وراثت تعيين مى‏كنند، اصولاخانواده‏هاى اصيل داراى آداب و اخلاقى هستند كه فرزندان آن‏هاكمتر دچار لغزش و انحراف مى‏شوند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;5 پيشگامى در دين «والقدم فى الاسلام‏»: سابقه و تجربه در هركارى ملاك مهمى براى تعيين مهارت انسان در امور مربوطه است. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;براى به كارگيرى افراد متخصص در شغل معينى، سابقه كار آنان‏حتما لحاظ مى‏شود. مديريت در يك نظام دينى نيز سابقه وتجربه درآموزه‏هاى دينى را مى‏طلبد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;6 داشتن خلق نيكو «اكرم اخلاقا»: از ويژگى‏هاى خوب هر مدير،حسن خلق است. خوش خلقى در ناملايمات و مشكلات، سبب مى‏شود تامعضل بهتر و سريع‏تر حل و فصل شود. در حالت عادى بشاش بودن كارسختى نيست در ناملايمات است كه اخلاق حسنه زايل مى‏شود. يك مديربدخلق به هنگام بروز ناملايمات، همكاران و مشاوران خود را نيزدچار ناهنجارى مى‏كند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خداوند در قرآن كريم به حضرت رسول(ص)مى‏فرمايد: &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;«ولو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك; اى پيامبر اگر توخشن بودى مردم از اطراف تو پراكنده مى‏شدند». در حالى كه فبمارحمه من الله لنت لهم. اين لطف و رحمت الهى است كه سبب شده توبا مردم مهربان باشى. بنابراين مهربانى و حسن خلق يكى ازالطاف الهى است كه خداوند به عده‏اى اعطا مى‏كند. در حقيقت‏قدرت، ناشى از پول و اسلحه نيست‏بلكه غالبا از اخلاق حسنه است‏كه به آن اقتدار مى‏گويند. اقتدار يعنى حاكميت‏بر دل‏ها. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به دست آوردن دل‏ها با زور ميسر نمى‏شود. در اثر اخلاق خوب است‏كه نيروهاى خوب جذب مى‏شوند. نيروهاى ناشايست نيز يا اصلاح‏مى‏شوند و يا دفع. موارد بسيار زيادى در روايات وجود دارد كه‏پيامبر گرامى اسلام(ص) و ائمه هدى عليهم السلام با اخلاق ورفتار نيكو و پسنديده معاندين را به دوستان و پيروان خويش‏تبديل كرده‏اند و در برخى موارد غلامان آن بزرگواران حاضرنبودند آزادى خود را به قيمت از دست دادن امامشان به دست‏آورند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;7 داراى حيثيت و آبرو «واصح اعراضا»: يعنى اين كه مديرمسلمان داراى حسن شهرت باشد، بدنام نباشد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;انسان بدنام مى‏تواند سازمان، موسسه و حتى كشورى را در نظرمردم بى‏ارزش نشان دهد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;8 دورى از طمع «و اقل فى المطامع اشرافا» حرص و طمع ازخصوصيات مذموم و ناپسند انسانى است و اين اخلاق زشت اگر دامن‏مديران را بگيرد، زيان آن به مراتب بيشتر از سايرين است، زيراامكاناتى در اختيار مديران قرار دارد كه مى‏تواند منبع سوءاستفاده براى آنان باشد.زمامداران و مديران بى‏تقوا اگر طماع‏هم باشند رياست و مديريت را فرصت مناسبى جهت جمع‏آورى حطام‏دنيا مى‏دانند و براى روزى كه در آن مقام نيستند ذخيره‏مى‏سازند. امام(ع) مى‏فرمايند: «فان البخل والجبن والحرص غرائزشتى يجمعها سوء الظن بالله; بخل و ترس و حرص گرچه غريزه‏هاى‏متفاوتى هستند اما جملگى يك ريشه دارند و آن سوء ظن به فضل وكرم الهى است.» &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اگر چنين افراد بى‏تقوايى بر مديريت جامعه حاكم باشند،بيت‏المال مسلمين را مورد تاخت و تاز خود قرار مى‏دهند: «انمايعوز اهلها لاشراف انفس الولاه على الجمع; همانا فقر مردم به‏خاطر مال‏اندوزى واليان و مديران است.»، لذا به مالك توصيه‏مى‏فرمايند: «ولاتكونن عليهم سبعا ضاريا تغتنم اكلهم; توهمانند جانور حريص و درنده‏اى نباش كه به بيت المال مردم چشم‏دوخته باشى.»، يعنى مسئوليت و زمامدارى را فرصتى نشمارى كه‏به مال و منال برسى. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;9 دورانديشى «... و ابلغ فى عواقب الامور نظرا»: انسان‏هابه خاطر آينده تلاش مى‏كنند اگر آينده را از قاموس انسان‏هابردارند همه حركت‏ها و بالندگى‏ها به سكون و سكوت مبدل مى‏شود هرسازمانى داراى اهدافى است اين اهداف در آينده محقق مى‏شوندبنابراين برنامه‏ريزى و آينده‏نگرى از اصول مديريت است. حضرت‏يوسف(ع) وقتى خواب پادشاه مصر را تعبير كرد دستور داد هفت‏سال‏اول كه نعمت فراوان بود براى هفت‏سال بعد كه قحطى پيش مى‏آيدغله ذخير سازند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;10 تواضع و فروتنى: «و اذا احدث لك ما انت فيه من سلطانك‏ابهه او مخيله فانظر الى عظم ملك الله فوقك و قدرته منك‏». &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تواضع و فروتنى از خصلت‏هاى نيكو و پسنديده در هر انسانى است‏اما ممكن است كسانى در اثر به دست آوردن مقام و موقعيت مغرورشده و از حالت تواضع و فروتنى خارج شوند. از اين‏رو امام به‏مالك توصيه مى‏كنند كه هرگاه مسئوليت و ولايت تو سبب غرور وتكبر گرديد نگاه كن به صنعت عظيم خداوند كه بالاتر از توست وقدرتش كه فوق توست. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;11 پاك‏دامنى «و انقاهم جيبا» والى و حاكم بايد دامنش ازفساد مالى پاك باشد و در بيت المال امانت‏دارى را مد نظر داشته‏باشد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;12 بردبارى «وافضلهم حلما»: يكى از صفات اساسى و لازم براى‏مديريت، بردبارى و سعه صدر است. سعه صدر يعنى داشتن ظرفيت‏هاى‏فكرى و روحى لازم براى برخورد با كارهاى بزرگ و آمادگى براى‏پذيرش حق. حلم سبب بزرگى روح، همت عالى و انديشه‏هاى بلند است. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حلم و شرح صدر، بى‏حوصلگى و بى‏صبرى را كه سبب خرابى كارهاست،از روح انسان مى‏زدايد و در عوض گشادگى و بلند فكرى را به‏ارمغان مى‏آورد. اين خصيصه براى مديران ابزار رياست است. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امام على(ع) مى‏فرمايد: «آله الرياسه سعه الصدر» انسان در هرحال بايد بر خود مسلط باشد، تنگ نظرى، كينه توزى، دستپاچگى،زودرنجى، سنگدلى، سستى، عصبى بودن و خشمگين شدن از حالاتى‏هستند كه در افراد حليم و بردبار كمتر پيدا مى‏شود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ماهنامه پاسدار اسلام شماره 216&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10.5pt; COLOR: green; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000 size=2&gt;مهدى قاسمى&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 14:44:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shayesteh&amp;postid=1595</comments>
<dc:creator>shayesteh</dc:creator>
<guid>http://shayesteh.blogfa.com/post-1595.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نهج‏البلاغه و خبرهاى غيبى</title>
<link>http://shayesteh.blogfa.com/post-1594.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;در كتاب شريف نهج البلاغه برخى اخبار غيبى وجود دارد كه در زير از نظرتان میگذرانيم:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;1- شهر بصره غرق مى‏شود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پس از اينكه جنگ جمل به پايان رسيد و بصره فتح شد على (ع) خطبه‏اى ايراد كرد كه بخشى از آن، از خبرهاى غيبى آن حضرت به شمار مى‏آيد.&lt;BR&gt;فرمود: وايم الله لتغرقن بلدتكم كانى بمسجد كم كجؤجؤ سفينة...&lt;BR&gt;به خدا سوگند شهر شما غرق مى‏شود و مسجد شما بسان سينه كشتى (كه بدنه آن در آب فرو مى‏رود و تنها سينه‏اش روى آب ظاهر است) ديده مى‏شود خداوند از بالا و پايين به اين شهر عذاب خواهد فرستاد. 1&lt;BR&gt;ابن ابى الحديد در شرح اين كلام مى‏نويسد: &lt;BR&gt;بصره تاكنون دوباره در آب غرق شده است يك بار در زمان «القادر الله» و بار ديگر در زمان «القائم بامرالله» طغيان آب‏هاى خليج فارسى اين شهر را در آب فرو برد و از آن همه ساختمان تنها قسمتى از مسجد جامع همان طور كه على (ع) خبر داده بود در ميان آب ديده مى‏شد و در اين دو حادثه تمام خانه‏ها خراب شد و جميعت زيادى غرق شدند. 2&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;2- معاويه بر سرزمين عراق مسلط مى‏گردد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امير مؤمنان (ع) خبر مى‏دهد كه او پيش از معاويه از دنيا مى‏رود و معاويه پس از او بر عراق مسلط مى‏گردد و سپس مى‏افزايد: &lt;BR&gt;«انه سيامركم بسبى و البرائة منى...» .&lt;BR&gt;«از شما مى‏خواهد كه به من ناسزا گوييد و از من بيزارى جوييد...»3&lt;BR&gt;همانطور كه على (ع) خبر داده بود، معاويه پس از آنحضرت بر عراق مسلط شد و از مردم خواست كه به آن حضرت ناسزا بگويند وازاو بيزارى جويند و داستان اسف‏انگيز ناسزا گويى به على (ع) حتى در خطبه‏هاى نماز جمعه كه از زمان معاويه به دستور او مرسوم شده بود در تواريخ ثبت و ضبط است. 4&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;3- از آنها ده نفر جان به سلامت نمى‏برند و از شما هم ده نفر كشته نمى‏شوند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در نبردى كه ميان امام (ع) و خوارج در كنار نهروان رخ داد امام پس از اتمام حجت، و بازگشت گروهى از آنان به صفوف امام، روبه ياران خود كرد و فرمود: &lt;BR&gt;«مصارعهم دون النطفة والله لايفلت منهم عشرة ولايهلك منكم عشرة» .5&lt;BR&gt;«قتلگاه آنان كنار آب نهروان است بخدا سوگند، از گروه آنان ده نفر جان به سلامت نمى‏برند و از شما هم ده تن كشته نمى‏شود».&lt;BR&gt;ابن ابى الحديد مى‏گويد اين خبر غيبى يكى از معجزات على (ع) است كه نقل آن نزديك به تواتر رسيده است و در نبردى كه ميان امام و خوارج نهروان رخ داد همه شاهد بودند كه نه نفر از خوارج جان به سلامت بردند و از ميان ياران على (ع) فقط هشت تن به شهادت رسيدند. 6&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;4- مروان بن حكم حكومت بسيار كوتاهى خواهد داشت .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مروان بن حكم در جنگ جمل اسير شد و امام حسن و امام حسين از پدر عفو او را خواستند حضرت او را آزاد كرده، و سپس فرمود: &lt;BR&gt;«اما ان له امرة كلعقة الكلب انفه و هو ابوالاكبش الاربعة و ستلقى الامة منه و من ولده يوماً احمر».7&lt;BR&gt;«آگاه باشيد براى اين مروان فرمانروائى كوتاهى است بسان ليسيدن سگ بينى خود را (اين تعبير كنايه از كوتاهى مدت فرمانروائى است) او پدرچهار رئيس است و امت اسلامى از فرمانروائى او و فرزندانش روز خونينى خواهند ديد».&lt;BR&gt;همانطور كه آن حضرت خبر داده بود مروان به حكومت رسيد اما حكومت او بيش از نه ماه طول نكشيد و چهار فرزندش كه يكى از آنها عبدالملك و سه تاى ديگر عبارتنداز: عبدالعزيز، بشر و محمد به رياست رسيدند عبدالملك، خليفه شد و آن سه والى مصر و عراق و جزيره شدند.&lt;BR&gt;و امت اسلامى از مروان و فرزندانش روزهاى خونينى ديدند كه روشن‏ترين گواه آن، ظلم و ستم و خونريزى‏هايى است كه به دست حجاج بن يوسف خونخوار كه از طرف عبدالملك مروان، والى و استاندار عراق بود انجام شد. 8&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;5- جوان ثقفى بر شما مسلط مى‏شود و هستى شما را غارت مى‏كند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;«اما و الله ليسلطن عليكم غلام ثقيف الذيال الميال يا كل خضرتكم و يذيب شحمتكم...» 9&lt;BR&gt;«آگاه باشيد به خدا سوگند جوانى متكبر و ستمگر از طائفه ثقيف بر شما مسلط مى‏شود كه سبزه شما را مى‏خورد و پيه شما را آب مى‏كند كنايه از اينكه به جان و مال شما رحم نمى‏كند و همه را از آن خود مى‏داند».&lt;BR&gt;اين جوان ثقبفى همان حجاج بن يوسف ثقفى خونخوار و ستمگر معروف بود كه در ايام حكومت خود به جان و مال مردم افتاد و هزاران نفر را به قتل رسانيد. 10&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;6- برنامه مهدى موعود (عج) پيروى از قرآن و هدايت است &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;«يعطف الهوى على الهدى اذا عطفوا الهدى على الهوى و يعطف الرأى على القرآن اذا عطفوا القرآن على الرأى» 11&lt;BR&gt;«هنگامى كه مردم هدايت را پيرو هواهاى نفسانى خود قرار دهند مهدى موعود (ع) مى‏آيد و هواهاى نفسانى را مغلوب هدايت مى‏نمايد و نيز هنگامى كه مردم قرآن را برآراء و نظريات و تمايلات شخصى خود تطبيق نمودند آن حضرت آراء و نظريات را تابع قرآن قرار مى‏دهد برنامه آن حضرت حكومت قرآن و هدايت است» 12&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;7- اگر بخواهيم از همه خصوصيات شما خبر دهم مى‏توانم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;والله لوشئت ان اخبركل رجل منكم بمخرجه و مولجه و جميع شأنه لفعلت ولكن اخاف ان تكفروا فى برسول الله صلى الله عليه و آله...» 13&lt;BR&gt;«به خدا سوگند اگر بخواهم مى‏توانم از همه خصوصيات هر كدام شما كه از كجا و چگونه و به چه هدف آمدى و چه تصميم داريد و خصوصيات ديگر خبر دهم. اما مى‏ترسم درباره من غلو كنيد و مرا از رسول خدا (ص) بالاتر بدانيد و يا به خدائى من معتقد شويد و اين عقيده موجب كفر شما شود».&lt;BR&gt;ابن ابى الحديد در ذيل اين كلام، مى‏نويسد: اين گفتار على (ع) مانند گفتار حضرت مسيح (ع) است كه مى‏گفت: از معجزه‏هاى من اين است كه: &lt;BR&gt;«و أُنبتكُم بما تاكلون و ما تدّخَرون فى بيوتكم».14&lt;BR&gt;«شما را از غذائى كه در خانه مى‏خوريد و از آنچه ذخيره مى‏كنيد خبر مى‏دهم. 15&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;8- زمانى بيايد كه ازاسلام فقط نام آن باقى ماند&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;«يأتى على الناس زمان لايبقى فيهم من القرآن الارسمه و من الاسلام الااسمه مساجدهم يومئذ عامرة من البناء خراب من الهدى...»16&lt;BR&gt;«روزگارى بيابد كه در ميان مردم از قرآن جز خواندن و قرائت و از اسلام جز نامى باقى نماند، در آن زمان مساجد از حيث بنا و ساختمان معمور و آباد است اما از جهت هدايت و معنويت خراب است (مسلمانان به اسم اسلام و قرآن اكتفا مى‏كنند و رفتن به مساجد هم جنبه تشريفات به خود مى‏گيرد در صورتيكه اسلام و قرآن بايد در متن زندگى آنان حام باشد)».&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;9- خوارج پس از من با خوارى و ذلت زندگى خواهند كرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;«اما انكم ستلقون بعدى ذلا شاملا وسيفاً قاطعاً واثرة يتخذها الظالمون فيكم سنة».17&lt;BR&gt;«آگاه باشيد پس از من با ذلت همه جانبه و شمشير برنده و استبداد روبرو مى‏گرديد اموال و حقوق شما را ستمگران مى‏گيرند و اين كار درباره شما براى هميشه معمول و رسم مى‏گردد».&lt;BR&gt;همانطور كه اميرمؤمنان (ع) خبر داد خوارج پيوسته از طرف حكومت‏ها، مورد تعقيب قرار گرفته اموال آنان پيوسته از طرف ستمگران تصاحب مى‏شد. 18&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;10- از هر چه سؤال كنيد خبر مى‏دهم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;«فاسألونى قبل ان تفقدونى، فوالذى نفسى بيده لا تسألونى عن شى‏ء فيما بينكم و بين الساعة... الا انباتكم...» 19&lt;BR&gt;در اين خطبه امير مؤمنان حدود آگاهى خويش از غيب را بيان مى‏كند و مى‏فرمايد:&lt;BR&gt;«از هر چه كه تا قيامت پيش مى‏آيد سؤال كنيد جواب خواهم داد و از هر نبرد و جنگى كه پيش مى‏آيد و خصوصيات آن، تعداد افرادى كه كشته مى‏شوند يا مى‏ميرند و اينكه در كجا كشته مى‏شوند و كجا به خاك سپرده مى‏شوند از همه اين‏ها آگاهى دارم».20&lt;BR&gt;اين بود ده مورد از خبرهاى غيبى امير مؤمنان (ع) كه در نهج‏البلاغه آمده است .&lt;BR&gt;البته خبرهاى غيبى آن حضرت كه در نهج‏البلاغه و ساير كتابهاى تاريخ و حديث ياد شده فراوان است و يكى از دانشمندان معاصر هفتاده و پنج مورد از آنها را در كتابى گردآورده و بنام اخبار غيبى اميرمؤمنان (ع) منتشر ساخته است ولى ما به جهت رعايت اختصار به همين اندازه اكتفا مى‏كنيم .&lt;/P&gt;
&lt;DIV dir=rtl align=justify&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پى نوشتها:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;1- نهج البلاغه، خطبه 13.&lt;BR&gt;2- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص 253 چاپ بيست جلدى.&lt;BR&gt;3- نهج‏البلاغه، خطبه 57.&lt;BR&gt;4- به شرح نهج‏البلاغه، ج 4 ص 55 - 128 مراجعه شود.&lt;BR&gt;5- نهج‏البلاغه، خطبه 58.&lt;BR&gt;6- به شرح نهج‏البلاغه، ج 5، ص 3 - 13 مراجعه شود.&lt;BR&gt;7- نهج‏البلاغه، خطبه 72.&lt;BR&gt;8- به شرح نهج‏البلاغه، ج 6، ص 146 - 148 مراجعه شود.&lt;BR&gt;9- نهج البلاغه ،خطبه 115.&lt;BR&gt;10- شرح نهج‏البلاغه، ج 7، ص 276 - 281.&lt;BR&gt;11- نهج‏البلاغه خطبه 138.&lt;BR&gt;12- به شرح نهج‏البلاغه، ج 9، ص 138 مراجعه شود.&lt;BR&gt;13- نهج البلاغه، خطبه 176.&lt;BR&gt;14- سوره آل عمران، آيه 49.&lt;BR&gt;15- شرح نهج‏البلاغه، ج 10، ص 10 - 15.&lt;BR&gt;16- نهج‏البلاغه، كلمات قصار شماره 369.&lt;BR&gt;17- نهج البلاغه، خطبه 57.&lt;BR&gt;18- شرح نهج‏البلاغه، ذيل همان خطبه.&lt;BR&gt;19- نهج البلاغه، خطبه 89.&lt;BR&gt;20- به شرح نهج البلاغه، ج 7، ص 57 مراجعه شود.&lt;/P&gt;
&lt;DIV dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;تفسير منشور جاويد، آيت الله سبحانى، ج 8، ص 345 - 351.&lt;/B&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 14:43:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shayesteh&amp;postid=1594</comments>
<dc:creator>shayesteh</dc:creator>
<guid>http://shayesteh.blogfa.com/post-1594.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لطايف قرآنى</title>
<link>http://shayesteh.blogfa.com/post-1593.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;طيبه زينالپور&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خاطى مست يا قارى بلخ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آورده‌اند:در بلخ، محتسب مستى را به سراى امير حاضر كردند تا بروى حدّ شرعى بزنند. امير به آن شخص خطاب كرد: چرا شراب نوشيدى و كسوت معصيت پوشيدى و عقل شريف را به مستى و بيهوشى گرفتار ساختي؟ آن مرد گفت:«سبحانك هذا بهتان عظيم». (سوره‌ نور، ايه 16)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امير گفت: من با تو سخن مى گويم و از تو سؤال مى كنم، تو قرآن مى خواني؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مست جواب داد:كه سزاوار است امير، بهتر از اين تفحّص حال رعايا نمايد تا من كه در عقل و فضل ممتازم بيهوش و لايعقل نخواند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امير گفت: تو را براى مناظره نياورده‌اند، چرا پُر مى گويي؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مست گفت:اگر خاموش شوم تازيانه خورم، از اين جهت حجّت آوردم تا رفع تهمت از خود نمايم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امير گفت: اين قيل و قال را بگذار. از سوره‌هاى كوتاه قرآن چيزى حفظ داري؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مست گفت: آري.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امير گفت: سوره كافرون را بخوان تا معلوم شود كه مستى يا هوشيارى؛ زيرا بعضى علما گفته‌اند كه مست نتواند اين سوره‌ را به گونه مرتب و صحيح بخواند، اگر غلط خوانى حد شرعى بر تو زنم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مست گفت: امير سوره فاتحه بخواند تا من سوره كافرون بخوانم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امير شروع كرد و خواند:الحمدللّه رب العالمين&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مست گفت:توقف نماي، در اول سوره دو غلط كردي.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گفت: هنوز من دو لفظ بيشتر نخوانده‌ام آن دو غلط كدام است؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مست گفت: يكى بسم اللّه و ديگرى اعوذ باللّه&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امير روى به محتسب آورد و گفت: من گمان كردم تو مست آورده‌اي، ندانستم كه قارى بلخ آورده‌اي!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خانه از پايه ويران است&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دو نفر شكايت پيش قاضى بردند يكى از آن دو، قرآنى را بالاى سر قاضى نصب كرد تا به هنگام قضاوت از آن بترسد و به نفع او قضاوت كند. ديگرى مقدارى پول زير تشك قاضى گذاشت تا به نفع او حكم كند. دادگاه شروع شد.هنگامى كه قاضى بر جاى نشست متوجه پول‌هاى زير تشك شد.بدين جهت خواست تا به نفع صاحب آن قضاوت نمايد. ديگرى كه متوجه اين جريان شده بود،خطاب به قاضى گفت: جناب قاضي! مقدارى هم سر خود را بالا بگيريد و به قرآن بنگريد و بر اساس آن قضاوت كنيد. قاضى گفت: دلم مى خواهد نگاه كنم، امّا خانه از پايه ويران است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;منبع :بشارت ، خرداد و تير 1384، شماره 47 &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Sep 2009 14:13:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shayesteh&amp;postid=1593</comments>
<dc:creator>shayesteh</dc:creator>
<guid>http://shayesteh.blogfa.com/post-1593.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زيارتگاه قرآنى</title>
<link>http://shayesteh.blogfa.com/post-1592.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;زيارت به معناى ديدار كردن و بازديد كردن است و در اصطلاح ديني،ديدار ازشخصى بزرگ و الهي،رفتن به بارگاه و مرقد‌هاى بزرگان دين،امام‌ها و امامزاده‌ها و اداى احترام به آنهاست.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همچنين،زيارتگاه به مكان‌هايى گفته مى شود كه بدن‌هاى اين بزرگان در آنجا دفن شده و مردم براى زيارت ايشان در اين مكان‌ها حضور مى يابند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما در برخى نقاط،بر خلاف آنچه كه مرسوم و مشهور است، زيارتگاه‌هايى نيز وجود دارد كه محل دفن شخصى نيست و نام امام يا امامزاده‌اى بر تارك آن نقش نبسته است. اين زيارتگاه‌ها كه در گوشه و كنار كشور ما، در شهرها و روستاهاى مختلف،وجود دارد، زيارتگاه قرآن است.اغلب ،در اين زيارتگاه‌ها كه نام‌هاى جالب و زيبايى دارند،قرآن‌هاى خطى و دسنويسى وجود دارد كه گاه قدمت آنها به چند صد سال پيش مى رسد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;محقق و نويسنده ارجمند،دكتر منوچهر ستوده مى نويسد:«در گيلان به شش «زيارت دستخط» برخوردم كه شايد نظير آنها را در ساير نقاط ايران نتوان يافت.در اين گونه زيارتگاه‌ها،قرآنى عظيم و مطلاّ،با خطى خوش،در جعبه‌اى نگهدارى [مى شود].براى اين جعبه‌ها، صندوقى ساخته‌اند و آن را مانند مرقد راه يافتگان حق، زيارت مى كنند.در برخى از اين زيارتگاه‌ها،قرآن در جعبه‌اى بود و جعبه در بنايى چوبين و بلند كه زائران بدان دسترسى نداشتند و از پايين ديوار و پايه‌هاى بنا [آن را] زيارت مى كردند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نگارش اين قرآن‌ها را نيز به بعضى امامان معصوم(ع) نسبت داده‌اند و در برخى موارد،براى اين گونه قرآن‌ها، مسجدى نيز ساخته‌اند و اين زيارتگاه در داخل مسجد قرار دارد».(از آستارا تا استارآباد، ج1، ص 5)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;يكى از اين زيارتگاه‌ها،در روستاى سعيد آباد شهرستان لنجان اصفهان است.قرآن خطى منسوب به امام علي(ع) از زمان صفويه تاكنون در اين محل نگهدارى شده و محل توجه و زيارت مردم است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اين قرآن چند سال پيش ربوده شد،اما هنگام فروش آن،سارقان دستگير و قرآن مورد نظر در ماه‌رمضان 1373 ش به محل اصلى اش بازگردانده شد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همچنين در يكى از روستاهاى كردستان به نام «نُگل»قرآن خطى نفيسى با خط كوفى وجود دارد كه بر روى پوست آهو نوشته شده است و عده‌اى آن را مربوط به زمان خليفه سوم و نوشته شده به دستور او مى دانند.درباره علت نامگذارى اين قرآن كه به «قرآن نُگل» معروف است،گفته‌اند:اين قرآن در اثر توجه چوپانى به يك گل زيبا كشف شده است. وقتى چوپان،آن را از زمين بيرون مى ‌آورد،با چاله‌اى برخورد مى كند كه صندوقچه‌اى در آن قرار داشته است و وقتى صندوقچه را باز مى كند،با اين قرآن روبرو مى گردد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اين قرآن را «قرآن نُوگل» و مسجدى را كه به منظور احترام و نگهدارى آن ساخته‌اند،«مسجد نوگل» ناميده‌اند. مردم منطقه اعتقاد زيادى به اين قرآن داشته و در حل مشكلات و گرفتارى هاى زندگى خود از آن يارى مى جويند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اگر چه تلاشى براى كشف و ثبت اين گونه زيارتگاه‌ها و توجهى جدّى به منظور حفظ آنها صورت نمى گيرد و ما از تعداد دقيق آن و تاريخچه پيدايش و ماندگارى آنها اطلاعى نداريم،اما نمونه‌اى از اين تلاش را كه در كتاب ده جلدى «از آستارا تا استار آباد» در صفحات پراكنده آمده است و مربوط به زيارتگاه‌هاى قرآنى استان گيلان مى باشد،پيش ديد خوانندگان عزيز قرار مى دهيم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;1.زيارت دستخط اميرالمؤمنين(ع) در گشت فومن&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در منطقه گشت شهر فومن، زيارت گاهى مشهور به «زيارت دستخط اميرالمؤمنين» وجود دارد. در خاطرات يكى از گردشگران خارجى به نام«رابينو» آمده:در اينجا قرآن كوفى كهنه‌اى است دكتر ستوده مى گويد :«من به محل رفتم و از متوليان جويا شدم. ايشان اظهار داشتند كه قرآن در جعبه‌اى داخل ضريح قرار دارد،اما پس از بازرسى از جعبه مذكور،قرآن چاپى اى داخل جعبه بود كه بيش از پنجاه سال عمر نداشت. احتمال مى رود كه قرآن مذكور به مكانى ديگر منتقل شده،يا به سرقت رفته باشد. ضريح اين زيارتگاه ،چوبى و مشبك است و در اطاقى نوساز قرار دارد».(از آستار تا استار آباد،ج1،ص 167)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;2.زيارت قرآن چماچاى شفت&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اين زيارت دستخط در منطقه كوهستانى ـ جنگلى چماچاى شهر شفت قرار دارد.بناى بقعه و مسجد قديمى آن را خراب كرده و نوسازى كرده‌اند.اين بقعه به نام‌هاى ديگرى نيز مشهور است؛برخى آن را مزار «شاهزاده احمد» و برخى آن را «امامزاده نعمان» مى نامند.رابينو اين بقعه را به نام امامزاده نعمان خوانده و از قرآن كوفى آن كه در سال 1331هـ.ق در اين بقعه وجود داشته و هنوز هم وجود دارد،ياد مى كند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اين قرآن كه صفحات نخستين آن و يك صفحه از آخر آن افتاده است،با خط خوش نسخ بازنويسى شده است و آن را شيرازه بندى و صحافى كرده‌اند.قطر اين قرآن،به هفت و نيم سانتيمتر مى رسد.معروف است كه وزن اين قرآن نه من است.احتمال مى رود كه نعمان نيز تغيير شكلى از «نه من» باشد.(از آستارا تا استارآباد،ج 1،ص 220)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;3.زيارت قرآن صيقلان تولم&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در منطقه«صيقلان تولم» در مسجدى معروف به «مسجد آقاپيله قرآن»،به معناى مسجد قرآن بزرگ، قرآنى با ارزش و قديمى وجود دارد كه مردم به زيارت آن مى روند.مقدارى از اوراق اين قرآن به علت به هم خوردن شيرازه،پس و پيش شده است.اين قرآن به خط كوفى بوده و بر سر ايات گل و بته‌هاى سبز و قرمز قرار دارد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;4.زيارت دستخط روستاى كيجاى كهدم&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در كيجاى كهدم قرآنى يافت مى گردد كه مى گويند توسط امام علي(ع) نگاشته شده است.تاريخ نگار، عبدالفتاح، در وقايع سال 998ق از اين قرآن ياد كرده است و مى نويسد:«كامران ميرزا كهدمى به اين قرآن،قسم ياد كرد كه به جمشيد خان وفادار باشد،اما كامران بى ايمان استحكام عهود و مواثيق به قرآن مجيد حميد كه دستخط مبارك و عنوان طراز صحيفه ولايت و نسخه ديباچه امامت اسدالله الغالب،اميرالمؤمنين بود… جز خيانت به او نكرد».رابينو نيز از اين قرآن ياد كرده است.(از آستارا تا استارآباد، ج 1، ص 8 ـ 3)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;5.زيارت دستخط در روستاى كلام سر سياهكل&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اين زيارتگاه،بنايى چوبين و دو طبقه مى باشد و در محوطه‌اى وسيع كه درختان آزاد كهنسال بر آن سايه انداخته‌اند،قرار دارد.در ورودى بقعه تخته‌اى و ساده است كه به اطاق طبقه اول باز مى شود.در داخل اطاق طبقه دوم،صندوقى چوبى وجود دارد.مى گويند، قرآنى به خط امام زين العابدين(ع) در اين صندوق جاى دارد، ولى قرآنى نه چندان قديمي،به خط نسخ متوسط در آن ديده مى شود. قديمى ترين تاريخ پشت قرآن،تولد يكى از فرزندان خانواده صاحب قرآن (مورخ 1208 ق) بوده است.نكته جالب اينكه گاهي،براى طلب باران در منطقه‌اي، صندوق قرآن را به بقعه‌اى در آن منطقه مى برند و بدان توسل مى جويند.(از آستارا تا استارآباد،ج 2، ص 63)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;6.زيارت دستخط دهكده مالده لاهيجان&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در اين دهكده،قرآنى خطى (به خط كوفي) در داخل بقعه‌اى قرار دارد كه مى گويند،به خط على بن ابى طالب(ع) نگاشته شده،بنايى كه اين قرآن در آن قرار دارد،به «دستخط اميرالمؤمنين(ع)» مشهور است.و آن،بنايى چوبين و دو طبقه مى باشد كه صندوقى بزرگ در وسط آن و در داخل آن نيز صندوقى كوچكتر جاى گرفته كه محل نگهدارى قرآنى خطى مى باشد.(از آستارا تا استارآباد،ج 2، ص 194)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;::سيد محسن موسوى آملى::&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;منبع :بشارت ، فروردين و ارديبهشت 1387، شماره 64 &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Sep 2009 14:13:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shayesteh&amp;postid=1592</comments>
<dc:creator>shayesteh</dc:creator>
<guid>http://shayesteh.blogfa.com/post-1592.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
